ماراتن

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

ماراتن

اثر مریم سادات نیکنام

دست‌ به سینه پشت حصار آهنی پنجره ایستاده بود و با فکری پریشان به رفت و آمد آدم‌هایی نگاه می‌کرد که قطعا، هر کدامشان داستانی داشتند و شاید داستان یکی از یکی تلخ‌تر بود. همه خسته، همه افسرده، همه دل‌پریشان درست مثل خودش.

سینه پر کرد. چند شبانه روز بود که حتی یک ساعت خواب راحت نداشت. از خانه به قبرستان، از قبرستان به اداره‌ی آگاهی و از آنجا به زندان و تلاش برای دیدن کسی که می‌دانست طی این چند روز اخیر قطعا نصف شده‌است‌‌. دلش از تصور چهره‌ی رنجور و زجر کشیده‌ی او به درد آمد.

روزی برای شنیدن صدای خنده‌هایش ضعف می‌کرد. روزی که خیلی هم دور نبود. گویا همین دیروز بود. درست قبل از اینکه سروکله‌ی مسعود وسط رویاهایشان پیدا شود و ساز تلخ جدایی را برای جفتشان کوک کند.

لب‌هایش را زیر دندان گرفت و چشم‌هایش را بست‌. چه لحظات سختی بر جفتشان گذشته بود. انگار بعد از یک صعود شیرین به بالاترین قله‌ی خواستن و دلدادگی، بهمنی عظیم روی دلخوشی‌هایشان آوار شده و خوشبتی را زیر خودش مدفون کرده بود.

سردش شد‌‌. فکر بهمن و اتفاقات تلخ بعد از آن چنان لرزی به جانش انداخت که بی‌اختیار پنجه‌هایش را از روی لباس داخل گوشت تنش فرو برد و دندان‌هایش بهم فشرد.

در همین لحظه ضربه‌ای به در خورد و مرد جوان را هوشیار کرد. چرخید. با عجله و با نگاهی که برای دیدنش بی‌طاقت شده بود و بی‌امان دو‌دو می‌زد.

در باز شد. او یک قدم سمت در برداشت و مامور زنی که با زندانی همراه بود، قبل از او وارد شد و همان مقابل در، قفل دستبندش را باز کرد.

قد بلند بود و هیکلی. طوری که بین او و مهمانش فاصله انداخته و اجازه نمی‌داد که این انتظارِ سخت به سر آید.

نزدیکتر رفت. نگاهش را از روی شانه‌ی زن رد کرد و بلاخره موفق شد نیمی از چهره‌ی بی‌رنگ و روی او را ببیند و ناخواسته چیزی در اعماق وجودش فرو بریزد. طولی نکشید که مامور زن کاملا کنار رفت و چادری مشکیش را که مثل پرده‌ای سیاه، بین آنها فاصله ایجاد کرده بود را از میانشان برداشت. او تمام خودش را عقب کشید و به‌آنی همه‌ی وجود مرد از دیدن صحنه‌ی وحشتناک پیش رویش به درد آمد.

لب‌هایش باز و بسته شد. درمانده سری تکان داد و نجوا زد:

_ یاشیل؟

نگاه سرد و بی‌فروغ زن بالا رفت و به سختی گوشه‌ی لبش کشیده شد.

عوض شده بود. شاید ده یا بیست سال پیرتر از چندی پیش. آهش را در سینه کشت‌. قصد کرد قدم دیگری بردارد که زن جوان بلافاصله لب باز کرد و پرسید:

_ برای چی می‌خواستی منو ببینی؟

سرد بود‌. لحنش، تن صدایش، و حتی نگاهش سرد بود و خسته‌‌. در جوابش لبخند محوی زد و ناباورانه زمزمه کرد:

_ یعنی چی؟ یاشیل منم میثم.

گفت و دستش را سمت خودش گرفت. یاشیل اما نگاهش را گرفت و نمای بیشتری به تلخندش داد.

به خودش اشاره می‌زد یا لباس سیاه تنش؟

آمده بود که چه؟ بیچارگی او را ببیند و به ریشش بخندد؟ و یا کرم کند و جای ناله‌نفرین و تهدید، برایش دلسوزی کرده و در نهایت بپرسد کار تو بود؟ راستشو بگو، تو کشتیش؟

بغضش را فرو برد. گوشه‌ی چادر تیره و گل‌دارش را گرفت و پرغرور زمزمه کرد:

_ از همین راهی که اومدی برگرد. من حرفی برای گفتن ندارم.

گفت، به سرعت چرخید و پشت به او ایستاد. میثم اما بی‌معطلی پا تند کرد و صدایش زد:

_ صبر کن. یاشیل با توام، با کی داری لج می‌کنی؟

چیزی نمانده بود که فاصله‌ی بینشان به صفر برسد که ایستاد.

تلخند یاشیل دور از چشم او کشیده شد. گردنی کج و در جوابش گفت:

_ لج؟ به نظرت برای کسی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره لج کردن طبیعی نیست؟

_ نه، طبیعی نیست. من اومدم کمکت کنم. پس لج کردن تو، تو این شرایط با خودکشی فرقی نداره.

برگشت. مردمک چشمانش می‌رقصید و گوشه‌ی لبش کماکان بالا بود‌. چشم در چشم مردی که قاطعانه ایستاده بود و از حمایت کردن می‌گفت لب باز کرد و نجوا زد:

_ من به کمک کسی نیاز ندارم آقای دارستانی. پس  یه لطفی در حقم کنید و بعد از این سراغم نیاید.

_ یاشیل؟

_ مُرد. اون یاشیلی که می‌شناختی دیگه نیست‌. تموم شد.

_ تو، ولی تو که اینجوری نبودی. یاشیل هنوز که چیزی ثابت نشده‌. نمی‌فهمم تو چرا خودتو باختی؟

تک خند زد‌. بلند و تلخ. در جوابش گفت:

_ باختم؟ آره تو راست می‌گی من باختم، بدم باختم.

لب‌های میثم تکان خورد. او بعد از مکثی کوتاه به حرف آمد و ادامه داد:

_ ولی نه اون چیزی که تو اسمشو می‌زاری باختن. من شرفمو، اعتبارمو، آبرومو باختم. همه‌ی زندگیمو می‌فهمی؟ همه چیمو همه چیم.

میثم پیشانیش را بین دو انگشت گرفت و فشرد‌. حالش خرابتر از آن چیزی بود که پیش‌بینی می‌کرد. تاملی کرد و بعد از رها نمودن شقیقه‌هایش با ملایمت بیشتری گفت:

_ بیا بشین حرف بزنیم. من خسته‌ام تو خسته‌تر از من‌. ولی باید به هم کمک کنیم. یاشیل ما حلش می‌کنیم به شرطی که تو بخوای به خودت فرصت بدی.

_ نمی‌خوام. اگه با حرف زدن درست می‌شد که من الان اینجا نبودم. یادته؟ چقدر ضجه زدم، چقدر التماس کردم و کسی منو ندید؟

میثم کلافه و مستاصل ابروهایش را بالا برد. او گفت:

_ عمو پشتشو کرد بهم، مهتاب برام خط و نشون کشید و مادرت هرچی از دهنش دراومد بهم گفت.

_ همشون شوکه بودن حتی خود من. یعنی واقعا تو اینو نفهمیدی؟

_ کی منو فهمید؟ کی حال منو تو اون لحظه درک کرد هان؟

دوباره مکث کرد. این بار آب دهانش را به سختی فرو برد و در ادامه گفت:

_ نه آقا میثم. این یاشیل دیگه اون آدم سابق نیست. اینی که الان جلوت وایستاده قاتل برادرته. فراموش کن یه روز فامیلت بوده. الان دیگه برچسب قتل شوهرش خورده به پیشونیشو و همه دارن تف و لعنتش می‌کنن.

سیبک گلوی میثم تکان خورد. او با جدیت ادامه داد:

_ اینه واقعیت زندگی من. منی که بیست و نه سال سرمو انداختم پایین و زیر سایه‌ی عموم درد بی‌کسیمو ریختم تو خودم. منی که این همه مدت آزارم به مورچه نرسید و آخرش اتهام قتل، صاف اومد خورد به پیشونیم. من ... منی که فریاد زدم جماعت، آی مردم به خدا من قاتل نیستم. آخرش چی شد؟ جلو چشم همتون دستبند خورد به دستم و چشممو که باز کردم دیدم تو این قبرستون دارم مجازات کار نکرده‌رو پس می‌دم.

نگاهشان در هم گره خورد. میثم سعی می‌کرد صبور باشد و به او اجازه بدهد که خودش را خالی کند. کف دستش را به صورتش کشید. سری به تایید حرف او تکان داد و آهسته در جوابش گفت:

_ حق داری. هر چی بگی حق با توئه. ولی اینم در نظر داشته باش که این اتفاق کوچیکی نبوده. یه آدم کشته شده این وسط می‌فهمی؟ یه آدمی که حالا به هر دلیل، یه زمان بخش مهمی از زندگی تو بوده و الان دیگه نیست.

_ من نکشتمش. حالم دیگه از این جمله‌ی تکراری بهم می‌خوره.

یاشیل غرید. میثم لبخند محوی زد و گفت:

_ منم اومدم اینجا که همینو بگم. بگم که حرفاتو باور دارم. تو قاتل نیستی یاشیل. نه به خاطر اینکه یه زمانی زیر یه سقف با هم بزرگ شدیم. نه به حرمت اون روزا. قلبا باورت دارم و می‌دونم اگه راه بدی، اگه دست از لجبازی برداری حتما می‌تونیم با کمک هم حلش کنیم.

نگاه زن فروکش کرد. نیم‌چرخی به گردنش داد و بغض کرده ناله زد:

_ نمی‌تونیم. خسته‌ام میثم. تو این چند روز انگار هزار سال زندگی کردم.

سرش را بالا گرفت. مهربان‌تر از قبل در چشمان او نگاه کرد و محکم‌تر ادامه داد:

_ دیگه دنبالم نیا. وکیل نمی‌خوام، فراموشم کن باشه؟

_ نه! هزار سال دیگه‌ام جلوم وایستی و هزار بار دیگه‌ این حرف مسخره‌رو تکرار کنی، بازم جواب من همون "نه‌ای" که گفتم.

یاشیل پلک‌هایش را روی هم گذاشت. او ولی با قدرت بیشتری انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و گفت:

_ من هستم. هیچ کجا نمی‌رم تا این پرونده سرانجام بگیره، می‌شنوی؟

_ تا کجا؟

_ تا تهش، تا هر جا که لازم باشه.

_ حتی اگه تهش طناب دار باشه؟

انگشت اشاره‌ی مرد روی هوا ماند. زن جوان پلک‌هایش را باز کرد و با تلخندی جان‌دارتر پرسید:

_ می‌تونی وایستی و جون دادنمو نگاه کنی؟ اون وقت که زیر پام خالی می‌شه و چشمم دیگه به سپیده‌ی صبح نمی‌افته؟

_ هیچ‌وقت اون روز نمی‌رسه. یعنی ... یعنی من نمی‌زارم که برسه.

_ هه! ولی من روزی هزار بار دارم تجربه‌ش می‌کنم. گوشه‌ی اون دخمه، زیر اون پتوی پشمی و روی اون موکت موریانه زده. هر ساعت خودمو می‌کشم بالا و خفگی‌رو با خودم تمرین می‌کنم.

انگشتی که به تاکید بالا رفته بود آهسته و بی‌جان پایین آمد. مردمک‌های بازیگوششان در پی هم دوید. لحظه‌ی آخر تلخند زن قوام بیشتری گرفته بود گویا. شاید که داشت تصویری نهایی از خودش، در ذهن او به جا می‌گذاشت. بوی تلخ جدایی می‌آمد. بوی فاصله، هجرت، دلتنگی.

زن جوان بی‌حرف فاصله گرفت. کمی عقب‌عقب رفت و دوباره سکوت را شکست.

_ تموم شده فرضم کن. دیگه اشتیاقی به موندن ندارم. خودتو درگیر من نکن.

گفت، به سرعت به پشت چرخید و رو به مامور زنی که تا آن لحظه ایستاده بود و در سکوت نگاهشان می‌کرد گفت:

_ می‌خوام برگردم بازداشتگاه.

او دست‌هایش را مقابل زن بالا برد. کلام پشت لب‌های میثم ماند و همانجا خاک شد. نتوانست اعتراض کند. لب باز و تاکید کند که این کارش با خودکشی فرقی ندارد. افسرده و ناامید بود. وقتی می‌گفت تمام شده فرضم کن یعنی دیگر نمی‌خواست که برای زنده ماندن و زندگی کردن تلاش کند.

همانجا، وسط اتاقک دلگیر ایستاد و تخم چشم‌هایش را بین دو انگشت گرفت و فشرد. شرایط سخت و پیچیده‌ای به وجود آمده بود. به روزگاری مبتلا بود که نمی‌دانست به کدام سمت باید رو کند. از یک طرف دختری که روزی مورد علاقه‌اش بود به جرم قتل برادر اسیر و همه‌ی شواهد بر علیه‌اش بود. از طرفی خون به ناحق ریخته شده‌ی برادرش بود و خانواده‌ای داغدیده که چشمشان به او بود و اثبات حق جوانشان.

به خودش که آمد اتاق خالی بود و جای خالی یاشیل عجیب به چشم آمده و حالش را خراب می‌کرد. برگشت. برای فرار از محیطی که افتخار نفس‌هایش را نداشت، کیفش را از روی میز چنگ زد و به سرعت از اتاق خارج شد.

*فلش بک*

پر انرژی از درگاه کوچک موسسه بیرون زد و هنرجوهایش را به دنبال خودش کشید.

یکی گوشه‌ی چادرش را می‌کشید، دیگری تند‌تند سوالاتش را از روی کاغذ می‌خواند و نفری بعد میان این آشفته بازار دنبال ذخیره کردن شماره‌ی واتساپ استادش بود.

ایستاد، وسط پیاده‌رو برای لحظه‌ای متوقف شد و رو به دخترها کف دستش را بالا برد.

_ دخترا یه لحظه!

در همین فاصله یکی دو نفر دیگر هم به جمعشان اضافه شد و تقریبا دایره‌ای بزرگ حول محورش شکل گرفت.

همه ساکت و حرف گوش کن. دست به سینه‌ نگاهشان را به او دوختند و منتظر شدند که استادشان لب باز کند و از این انتظاری نجاتشان دهد.

سکوت ایجاد شده هم شیرین بود و هم بامزه. کمی مکث کرد. یک دور نگاهش را روی تک‌تک چهره‌هایی که در این لحظه تشابه زیادی با بچه‌های مظلوم کلاس اولی پیدا کرده بود، چرخاند و گوشه‌ی لبش کشیده شد. دمی بعد به حرف آمد و آهسته و شمرده‌شمرده گفت:

_ شماره‌ می‌دم تو واتساپ هرچی سوال دارین بپرسین، خوبه؟

دوباره همهمه به پا شد. یاشیل با حفظ همان لبخند اخم بانمکی کرد و تشر زد:

_ باز که سنگ پاتون گم شد. ای بابا، دخترا سد معبر کردین حواستون هست؟

همهمه خوابید. او ولی اخمش را غلیظ‌تر کرد و انگشت اشاره‌اش را بالا برد.

_ سوالی بود واتساپی در خدمتم.

_ استاد آخه...

برگشت، برای دخترک پرجنب‌وجوش کلاسش چشمی درشت کرد و به تاکید گفت:

_ واتساپ جمشیدی، واتساپ.

جمشیدی خجالت‌زده نگاهش را زیر کشید.

او ولی دستی به شانه‌ی هنرجویش زد و همزمان با اینکه تلاش می‌کرد خودش را از بین آنها بیرون بکشد به شوخی گفت:

_ دیگه سفارش نکنم. سوالات فقط مربوط به بحث امروز. بی‌ربط باشه، بلاک.

گفت و با لبخند از میانشان عبور کرد.

لب و لوچه‌ی بعضی آویزان شد و یکی از میانشان جسارت به

شروع مطالعه رمان