بسماللهالرحمنالرحیم
امیرمومنان علی علیهالسلام:
هیچ ذلتی را مثل این ندیدم که دلم مشغول کسی باشد که دلش با من نیست.
سر و صدای موسی، حیاط بزرگ قالیشویی را پر کرده بود. دو تا موسی میگفت و یکی کارگرها. گاه غرغر میکرد و گاه سرزنش.
و چون بزرگتر به حساب میآمد، جواب حرفهای درشتش سکوت بود و دیگر هیچ!
رخشید خرده وسایلش را از کنارهی پنجره چنگ زد و راهی شد.
روز بدی نبود، ولی خوب هم نبود! بین این همه گرفتاری از مهد کودک نیلو هم تماس گرفته بودند که چند ماهی شهریهی دخترتان عقب افتاده و با عرض پوزش باید تسویه کنید.
واقعاً پوزش خواستن معنایی نداشت وقتی پول حرف اول و آخر را در این دنیا میزد.
عصبی از کنار میز فرسودهی اتاق رد میشد که گوشهی شالش به لبهی تیز و خراب آن گرفت و نخکش شد.
چهره در هم کشید. همین مانده بود که در اوج تنگدستی هزینهی خرید لباس هم روی دستش بماند.
نفسی چاق کرد. سپس لبههای شال را گرفت و از دو طرف کشید تا چینی که در اثر کشیدگی در تار و پودش ایجاد شده بود را بر طرف کند.
بعد هم دستی روی بافت پارچهاش کشید و راهی شد.
هنوز صدای موسی بلند بود و غرغرکنان بچهها را پراکنده میکرد.
کمی از دور نظارهگر به هم ریختگی جو حیاط شد و در نهایت موسی را صدا زد:
_ دایی موسی، آی دایی! چه خبره؟ باز که صدات تا کمربندی شهر رو پر کرده.
موسی برگشت. چهرهاش همچنان طوفانی بود و چینهای پیشانیاش عمیق.
غرغری زیر لب کرد و طبق عادت کلاه سیاهش را روی سر جلو و عقب گذاشت.
رخشید نزدیکتر رفت و آهسته و خودمانی نجوا کرد:
_ دو مرتبه که پیچیدی به پر و پای بقیه. نگفتم مدارا کن تا یه کم پول جور کنم از خجالتشون در بیام؟
#خدعه۱
موسی اما سربالا نگاهش کرد و زیر لب "لاالهالاالله" گفت.
سپس تند شد و به حرف آمد:
_ دِ آخه دور اون سرت بگردم من! مگه حرف یه قرون دوزاره که مدارا کنم! اگه بدونی چی میکشم از دست اینا ... دندون تو دهنم نمونده از بس گفتم و گوش ندادن.
گفت و انگشت داخل دهانش انداخت تا همان چند تا دندان کرمخوردهی نیمه نصفه را نشانش دهد:
_ آ ... دیدی دایی، اینه اوضاع من با اینا.
رخشید سرش را پایین انداخت و لبخند ملیحش را پنهان کرد:
_ خب! قبول! کارتون سخته، ولی از کارگری که سه ماه حقوق نگرفته چه انتظاری داری؟
موسی کف دستش را به صورتش کشید و هر چه حرص داشت در کلامش ریخت:
_ لاالهالاالله ... لاالهالاالله! دِ آخه نزار دهنم باز شه دختر. هی طرف اینا رو میگیری، بعد دم رفتن یه چیزی میگم همین یه مثقال گوشتتم میریزهاا!
کنجکاو شد. نرم ابروهایش را به هم کشید و پرسشگر صدایش زد:
_ دایی موسی؟
موسی سرش را بلند نمیکرد. فقط نوک گیوههایش را به کف زمین میسابید و نامفهوم بد و بیراه میگفت. او ولی سرش را نزدیکتر برد و لب زد:
_ سکوت شما که بیشتر منو آب میکنه دایی. خب بگید چی شده تا آتیش این بحث شعله نکشیده.
باز هم نگاه موسی سر بالا شد و تردید در آن به رقص درآمد. معلوم بود دودوتا، چهارتا میکند بگوید یا نه!
رخشید دوباره صدایش زد تا اینکه قفل لبهایش شکست و پرسید:
_ ببینم خانم، مگه شما به اینا نگفتین بار گرون قبول نکن؟
_ خب؟
_ مگه نگفتین دو تا از دستگاهها خرابه، مواد شوینده گرونه، کارگر سنتیشور نداریم یه کم ملاحظه کنن؟
#خدعه۲
_ خب دایی! خب؟
_ هیچی دیگه! این دیلاغ؛ جلیل در نبود شما سفارش گرفته، چه سفارشی!
نگرانی در نگاه زن رخنه کرد:
_ چه سفارشی دایی؟ جون به لبم کردی دِ خب حرف بزن.
موسی "هوف"ی کشید و دوباره دست به صورتش کشید:
_ چهار تخته فرش تمام ابریشم قیمتی. پشتم لرزید وقتی بازشون کرد. بهش میگم آخه دَوَنگ، تو نمیدونی ما چطوری کار میکنیم؟ نه نیرو داریم، نه دستگاه و نه مواد ...
دنیا دور سر رخشید به گردش درآمد. موسی حرف میزد او اما نمیشنید.
راه افتاد. همانطور که او را دنبال خودش میکشید صدایش را در سرش انداخت و جلیل را خواند:
_ جلیل؟ آی جلیل! بیا کارت دارم.
موسی که نگران درگیری او با جلیل و کارگرها بود حالا به التماس افتاده بود و از پشت سرش نجوا میکرد که آرام باشد.
مقابل کارگاه که رسید جلیل با چکمههای سیاه و روپوش سفید و سری زیر افتاده بیرون آمد و شرمنده ناله زد:
_ بله خانم؟ امر!
لحن رخشید جدی بود:
_ دایی موسی چی میگه، هان؟ چهار تخته فرش تمام ابریشم؟ تو واقعاً شرایط اینجا رو میدونی و سفارش گرفتی؟
سیبک گلوی جلیل تکانی خورد و مستاصل جواب داد:
_ والا خانم گفتم بلکه پول خوبی بدن، دست و بال این بچهها رو بگیره. بهتر از رفوکاری و تعمیرات و گربهشور کردن فرشای ماشینی پوسیدهس.
سرش را بالا گرفت و التماس بیشتری به کلامش داد:
_ دایی سختش میکنه، وگرنه با حجت و سعید سه تایی از پسش برمیآیم.
_ چطوری؟ با کدوم شوینده که کیفیت نخشو پایین نیاره؟ جلیل، فرش تمام ابریشم با فرش ماشینی و شرکتی فرق داره، اینو که میدونی!
_ میدونم خانم. قبلش رفتم انبار، یه سری شوینده از زمان آقا فواد مونده که کفاف این چهارتا رو میده. صابمال گفت کارتون تمیز باشه، یه تعداد دستباف و گلیمم هست که با قیمت میدم به خودتون.
#خدعه۳
نگاهش برای کسب تکلیف از گوشهی چشم به موسی افتاد. او اما شانهای بالا انداخت و گفت:
_ من نمیدونم خانم. مسئولیتش پای خودتون.
جلیل ضربتی وارد مکالمهشان شد و گفت:
_ بابا مسئولیتش با من. حیفه به خدا! رفتم اینا رو بیارم، یه عالمه فرش و گلیم اونجا بود. نمیدونم طرف تاجره یا کلکسیوندار یا هرچی. ولی دستش به دهنش میرسه. معلوم بود آدم بزرگیه. منم گفتم شاید خدا میخواد شب عیدی هوای زن و بچهی ما رو بگیره که اینو گذاشته سر رامون.
موسی به طعنه گفت:
_ شتر در خواب بیند پنبهدانه! آخه بیعقل! تو با خودت نگفتی یه همچین آدمی چرا باید سراغ ما رو بگیره؟ ببخشیدا خانم، ولی از وقتی آقا فواد غیبش زده، ما دیگه اون اعتبار قبلو نداریم. همون چندتا مشتری سابقم دیگه به زور بهمون اعتماد میکنن. بعد این پشکلمغز با خودش نمیگه یه نخ ابریشمش رنگ به رنگ بشه چه دماری ازمون درمیآره همون آدم بزرگ.
بعد ژستی گرفت و در حالیکه ادای جلیل را درمیآورد صدایش را بم کرد:
_ مسئولیتش با من. به خدا حیفه، یه عالمه فرش و کوفت و زهرمار اونجا بود.
رخشید که خجالت جلیل را دید، میانه را گرفت و تذکر داد:
_ دایی، بسه دیگه! کاریه که شده.
_ کاریه که شده؟ آخ! خانم نگید اینو، از فرداست که اینا دوره بیفتن تو شهر فرشای مردمو جمع کنن.
_ دایی موسی، خواهش میکنم تمومش کن!
بعد از تذکر جدی به موسی رو کرد به جلیل و ادامه داد:
_ فقط همین چهارتا، مابقی رو قبول نمیکنی جلیل. از پس خسارت احتمالیش برنمیآیم، میدونی که!
#خدعه۴
نیش جلیل کشیده شد و "چشم" جانداری در جوابش گفت. رخشید هم نفس پری گرفت و راه افتاد. در همان حال گفت:
_ خرج اضافهم نکنید. هر چی تو انبار هست بریزید وسط جمعش کنید. سفارشای عیدم یکی درمیون قبول میکنید. از همین اطراف. راه دور فقط خرج بنزینش زیاد میشه و هزینه میزاره رو دستمون.
جلیل همانطور که بدرقهاش میکرد، "چشم" دیگری گفت و نگاه چپچپ موسی را به جان خودش خرید.
واقعاً رخشید پذیرفته بود که چهار تخته فرش قیمتی را شسته و تحویل دهند؟
ریسک بزرگی بود.
همان چند تخته فرش ماشینی را متری هزار تومن میگرفتند و تحویل میدادند، سودش بیشتر بود. ولی اینها جز اعصاب خردکنی و حرص و جوش چیزی نداشتند. خدای نکرده اگر خال به گوشهی یکیشان میافتاد کمر خمیدهی رخشید و قالیشویی و همین چند تا کارگر میشکست.
باتری ماشین دوباره بازی درآورده بود و استارت نمیخورد.
مضطرب نگاهی به ساعتش انداخت و سرش را از شیشهی بغل بیرون آورد.
_ آقا جلیل بیزحمت یه دستی بزن اینو هل بده.
جلیل به کمکش دوید و موسی از پی جلیل.
این زن سیمای بزرگان داشت و همت مردان.
موسی با آن موسی بودن و داشتن شصت و چهار سال سن، طاقت و تحمل این دختر را نداشت و در برابر مصائب کمر خم میکرد. ولی او نه گلایه داشت، نه کم میآورد و نه اعتراض میکرد.
بعد از اینکه از حیاط قالیشویی بیرون زد، ساعتش را چک کرد و مستقیم راهی مهد نیلو شد.
باید فرصت میگرفت تا شهریه را جور کند. حقوق عقب افتاده و عیدی کارگرها هم که اوجب واجبات بود. تعمیر دستگاهها و آبونمان قالیشویی هم که بماند. فعلاً دنبال تامین مهمات بود. بعد هم میشد به مسائل جانبی فکر کرد و برایشان چاره اندیشید.
#خدعه۵
**
کمربند نیلو را بست و چند لحظهای به ذهن خرابش فرصت داد تا آرام شود.
دخترک زیبا روی صندلی چرت میزد و سرش روی گردنش لق میزد.
دلش میخواست لحظهای رها شود و فارغ از هیاهوی دنیا. اما مگر میشد؟ این فرشتهی نازِ بیصدا خود خود دنیا بود. نگاهش که میکرد دلش غنج میرفت برای پوست سفید و گونههای گلگلیاش.
نتوانست جلوی احساسات مادرانهاش را بگیرد. رها شدن را رها کرد. فارغ شد از فارغ شدن و با عشق سمت او خم شد و پیشانی لطیفش را بوسید.
پلکهای خستهی دختر لحظهای باز و بسته شد.
گویی خدا این نعمت بیمثال را داده بود تا غمهایش را فراموش کند. لبهایش بیآنکه بخواهد تا بیخ گوشش کش آمده بود. انگشت شستش را کنار لبهای برجسته و مومکردهی دخترش کشید و نجوا کرد:
_ دور سرت بگردم الهی!
بعد هم جای سر او را درست کرد و راه افتاد.
امروز الماسی، مدیر مهد نیلو حسابی خجالتزدهاش کرده بود. هم جدی بود، هم سرسنگین و هم دلخور.
رخشید هم همینطور. هم صادق بود، هم شرمنده و هم ساکت!
در واقع هم به او حق میداد، هم به خودش.
الماسی میگفت چند ماه شهریهی نیلو عقب افتاده. میگفت اینجا اسمش نیمهدولتیست و در اصل خانوادهها هزینههایش را تامین میکنند.
او میگفت و رخشید فقط گوش میداد؛ یعنی حرفی برای دفاع خودش نداشت. حق با الماسی بود. او هم حقوقبگیر بود و کارمند دولت. از جیب کوچک خودش هم که نمیتوانست خرج دیگری را تامین کند.
اما رخشید چه؟ نه میتوانست قید مهد کودک رفتن دخترش را بزند و هر روز او را با خودش به محیط کارگری و نامناسب ببرد و نه در حال
#خدعه۶
حاضر میتوانست از پس هزینههای مهد بربیاید.
پشت چراغ که رسید سرش را که حالا روی گردنش سنگینی میکرد عقب برد و وزنش را روی تکیهگاه صندلی انداخت.
به الماسی گفته بود:
"شما که شرایط منو بهتر از هرکسی میدونید. امیدوار بودم حداقل شما یه نفر همدلی کنید و یه مدت بهم فرصت بدید".
او هم در جوابش همین حرف را زده و تاکید کرده بود:
" منم مامورم و معذور! تا جاییکه برام امکان داشت باهاتون راه اومدم. ولی دیگه آخر ساله و باید حساب کتابا رو جمع و جور کنم."
و چقدر حق داشت از این بابت. آخر سال بود و او هم باید حساب و کتابهای قالیشویی را جمع و جور میکرد و حق و حقوق کارگرها را میپرداخت.
آهی بزرگ و سنگین میان سینهاش گیر کرده بود و بالا نمیآمد.
انگشت شستش را وسط استخوان جناغش گذاشت و فشرد.
" آخ فواد ... فواد! هر چی میکشم از دست توئه!"
چشمهایش را بست. لحظهای چهرهی محکم و خندان فواد را به خاطر آورد و لبخند زد.
هرچند دلخور بود. اما اعتراف میکرد بعد از مرگ احمد، فواد بهترین و استوارترین آدمی بود که میتوانست بدون نگرانی به او تکیه دهد و غم دنیا را از سر بیرون کند.
چراغ سبز شد. پرایدش را فسفسکنان در مسیر انداخت و حرکت کرد.
#خدعه۷
**
نیلو را سر جایش خواباند و جعبهی خاتمکاری شدهای را که یادگار مادرش بود از کشوی کوچک زیر تخت بیرون آورد.
دست روی آن کشید. به یاد مادرش حمدی خواند و در جعبه را باز کرد.
از او برایش یک قرآن جیبی مانده بود و چند قطعه عکس و یک زنجیر یزدی طلا!
پایین تخت نیلو چهار زانو زد و هرچه داخل جعبه بود، بیرون ریخت.
بعد هم قرآنش را بوسید و تمام عکسها را به شکل منظمی اطراف خودش چید.
از