دورخیز

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

دورخیز

اثر مریم سادات نیکنام

از اتاق بیرون آمد و شوکه دست روی قفسه‌‌ی سینه‌اش گذاشت. نگاهش هنوز به در بود و فکرش با صاحب اتاق.

آب دهانش را به سختی فرو داد. انگار که قلوه‌سنگ بزرگی مسیر پایین رفتنش را مسدود کرده باشد، به همان اندازه سخت، گلویش را فشرد و با درد پایین رفت.

چشم گرفت از صفحه‌ی سفید و براق در.

خدایا حالش چقدر خراب بود. سرش آهسته پایین آمد و درمانده نظری به امضای زیر صفحه انداخت.

از فردا مشغول می‌شد. همین‌جا، در موقعیتی که حالا دیگر شک داشت با توانایی‌های خودش به دست آورده باشد.

نگاهش بار دیگر بالا رفت، درحالی‌که این‌بار تمایلی به فرو دادن آب دهانش نداشت و فقط به یک چیز فکر می‌کرد. خودش بود. همان چشم‌ها، همان نگاه با همان کینه‌ی قدیمی که گویا بعد از گذشت سال‌ها، کم که نشده هیچ، زیادتر هم شده‌ است.

لب‌هایش از هم فاصله گرفت و آهش بی‌صدا بیرون زد.

دلخوشی به سرعت جایش را به دلواپسی داده بود و اکنون او بود و یک دنیا افکار پریشان. او بود در برابر کسی که هرگز تصور نمی‌کرد روزی در این منصب ببیند و این‌گونه جا بخورد. اویی که سال‌ها پیش رجز خوانده بود برای نابودی بنیان و ریشه‌اش.

عقب‌عقب رفت. خسته و نالان و نامتعادل. پشت پایش ولی بی‌حواس به پایه‌ی تک صندلی چسبیده به دیوار گیر کرد و همان‌جا نشست.

نگاهش کماکان به صفحه‌ی سفید براق بود و ذهنش آشفته.

نقبی به گذشته زد. به روزهای تلخی که پدرش وسط حیاط خانه، روی اولین پله‌ی زیرزمین از پا افتاده و درمانده سرش را بین دو دستش می‌فشرد. او اما هراسان و سرگردان شده بود بین پدر و مادرش.

یک دلش پیش مادر بود که به هواداری از شوهر، مقابل خانه سنگر گرفته بود و یک دلش کنار پدری که چیزی به جان دادنش نمانده بود گویا.

صدای گریه آیه از داخل می‌آمد و غرغرهای ایمان. او اما مادر را بی‌پناه‌تر از همه یافته بود. نهایت بلاتکلیفی‌اش شده بود رفتن و ایستادن کنار زنی که تلاش می‌کرد سروصداها را بخواباند و جلوی همسایه‌ها آبروداری کند.

بغض داشت. درست مثل حالا که حتی نمی‌توانست آب دهانش را فرو دهد. مگر چند سالش بود؟ سیزده یا چهارده سال. یک دختر نوجوان دلنازک که همه‌ی امیدش داشت مقابل چشمانش جان می‌داد و پرپر می‌شد.

آه کشید‌.

یادآوری خاطرات تلخ و تاریک گذشته کم از سوختن وسط هیزم‌های جهنم نداشت. آه کشید و همان کاری را کرد که پدرش چند سال پیش انجام داده بود. درمانده سرش را بین دو دستش گرفت و فشرد.

اما مرور نکردن خاطرات از اختیارش خارج بود. چشم‌هایش که بسته شد دوباره به یاد آورد که چگونه گوشه‌ی چادر مادرش را بین پنجه‌هایش مچاله کرده‌است.

مادری که صورتش از فشار نگرانی سرخ و مرز چشمانش تر شده بود. زنی که بغض داشت ولی پرغرور از حیثیت شوهرش مقابل همه دفاع می‌کرد.

حلقه‌ی چشمانش از این خاطره پر شد. هنوز هم از به یاد آوردن آن روزها به همان اندازه دلش برای مادرش می‌سوخت. او خودش را به مادر چسبانده بود و مرد جوان بی‌پروا انگشت تهدیدش را سمت آنها گرفته و باصدای بلند، طوری‌که پدرش بشنود گفته بود:

_ به‌هم می‌رسیم آقای دکتر. خیال کردی خودتو پشت زن و بچه‌ت پنهان کردی و تموم؟ هه! پسر بابام نیستم اگه بزارم قصر در بری. من بچه‌ی همون مردم. شنیدی؟ پسر همایون. همونی‌که سرش می‌رفت ولی قولش نه.

اسرا عصبی لبش را به دندان گرفته و خیز برداشته بود، ولی مادر فرزتر از او بود. دستش را مقابل دخترش سد کرد و در جواب مرد جوان پرقدرت گفته بود:

_ تمومش نکنی می‌رم دادگاه اعاده‌ی حیثیت می‌کنم. می‌رم تامین جانی می‌گیرم برای بچه‌هام که اگه آخ گفتن اول پای تو گیر باشه.

مرد جوان با لبخندی زهرآلود گفته بود:

_ جالبه که تهدیدکردنم بلدید. هرچند، وقتی بزرگتر خانواده دستش به خون آلوده‌س از بقیه توقعی نیست.

_ کدوم خون؟ از چی حرف می‌زنی وقتی دادگاه شوهرمو، تبرئه کرده؟

او اما کشش بیشتری به لبخندش داد و زن بیچاره را ریشخند کرده بود. کمی بعد هم مقابل چشمان کنجکاو همسایه‌ها سینه سپر و با اشاره به خودش گفته بود:

_ دادگاه من این‌جاست. قانون منم فقط یه حکم داره، اونم قصاصه.

رنگ از چهره‌ی مادر برگشته بود. مرد با همان لحن ادامه داده بود:

_ می‌رم، ولی یه روزی برمی‌گردم. با قدرت بیشتر و با حکمی که این‌جا ..‌

با انگشت شصت ضربه‌ی محکم دیگری به قفسه‌ی سینه‌اش زد:

_ تو دادگاه خودم صادر کردم.

و رفته بود. او و مادرش را وسط کوچه، بین پچ‌پچ همسایه‌ها رها و سوار ماشین شده و رفته بود. گویا حالا بعد از سال‌ها برگشته بود تا حرفش را عملی کند. تا اجرا کند حکمی را که در دادگاه سینه‌اش صادر کرده‌است. حکمی که از نظر قانون بی‌اعتبار بود و از نظر خودش معتبر. و اکنون این‌جا بود. با همان هیبت ولی پخته‌تر و جدی‌تر! چشم در چشمش لبخند زده بود تا به‌ یاد بیاورد تهدیدهایش را! و او ترسیده بود از حرف‌های ترسناک پشت نگاه او. از گفتنی‌هایی که در سکوت رد و بدل شده بود. انگار با زبان بی‌زبانی گفته بود "دیدی برگشتم" و نفس‌های او را با این جمله‌‌ی ناگفته، به شماره انداخته بود.

برگشته بود، طبق وعده. انگار یک دورخیز بلند داشت که بعد از سال‌ها خودش را پرتاب کرده بود وسط زندگی آن‌ها، تا بگوید رجزهایش دروغ و یا از سر ناپختگی و خامی نبوده و اکنون زمان، زمان انتقام است.

در حال و هوای خودش بود که ناغافل در باز شد و زنی جوان، شتابزده وارد و بدون توجه به او نوک کفشش به کنار پای او گیر کرد و سکندری خورد.

او سمت جلو پرتاب شد و جیغ خفیف اسرا راهروی کوچک بیمارستان را برداشت.

بلند شد. هراسان خودش را به او رساند و از دیدن صحنه‌ی ایجاد شده آه از نهادش برخاست.

زن به خوبی موفق شده بود تعادلش را حفظ کند و روی پا بماند، ولی از بخت بد عینک دودی‌اش که به نظر گران‌قیمت هم می‌آمد، به همراه موبایل و سوئیچ نقش زمین و دسته‌‌ی فلزی آن از هم جدا و برای اسرای بیچاره دهن‌کجی می‌کرد.

چهره درهم کشید. ناگزیر و ناراحت روی پا نشست و دسته‌ی طلایی‌ و خوش‌طرح عینک را به همراه گوشی و سوئیچ از روی زمین جمع نمود. سپس از پایین نگاهی به صورت بازی‌گوش و شتاب‌زده‌ی او انداخت و نجوا کرد:

_ شکست. همینه که می‌گن عجله کار دست آدم می‌ده.

زن جوان که هیچ ردی از ناراحتی و عصبانیت در صورتش دیده نمی‌شد، لبخندی زد و دستی به لباسش کشید. سپس ریشه‌های شال طوسی‌رنگش را روی سینه مرتب کرد و در حالی که سعی داشت اعتماد به نفس تحلیل رفته‌اش را بازیابد، قدمی سمت او برداشت و خونسرد در جوابش گفت:

_ فدا سرت!

لوازمش را گرفت. ابتدا صفحه‌ی تلفن همراهش را که در اثر ضربه حتی آخ نگفته بود، به کنار لباسش کشید و سپس عینک و دسته را داخل مشتش جمع کرد.

در نهایت از مقابل چشمان متعجب او رد شد و مشتش را داخل سطل زباله‌‌ی کنار در باز و تخلیه نمود.

ابروهای اسرا درجا بالا رفت. او اما لبخند گسترده‌تری زد و در ادامه گفت:

_ اینم عاقبت رفیق بد. نساخت، منم کارشو ساختم!

_ حیف بود که، می‌شد تعمیرش کرد.

_ حیف از جوونیم که رفت. غصه خوردن نداره، وقتی اون بیرون بهترش‌و گذاشتن پشت ویترین، اوهوم؟

مکث کرد. قبل از این‌که جواب تایید یا منفی او را دریافت کند، نفس پری گرفت و این‌بار با نگاه به صفحه‌ی سفید در و با حسرتی که در لحنش موج انداخته بود ادامه داد:

_ چیزی که پشت ویترین نذاشتن لحظه‌‌هاییه که داریم از دست می‌دیم.

نگاهش کرد:

_ چه ساعتایی که می‌شد خوش باشیم و نبودیم، درسته؟

اسرا بلند شد. متفکر و متعجب. همان‌طور که خیره بود و پرسش‌گر، به سر و وضع سانتی‌مانتال او نگاه گذرایی انداخت و در جوابش گفت:

_ حق با شماست. برای چیزی که رفت نباید غصه خورد.

لبش کشیده شد. سپس دست راستش را برای او بلند کرد و در ادامه گفت:

_ ممنون خانم! صبر و آرامش شما درس خوبی بهم داد.

ابروهای زن بالا پرید. شکوفه‌ی لب‌هایش باز شد و هم‌زمان با این‌که دستان زیبا و لطیفش را در اختیار او می‌گذاشت بامزه گفت:

_ واقعاً!؟ پس باید گفت تعریف شمام توفنده بود. سپاس عزیزم! انرژی هسته‌‌ایم آزاد شد!

خنده‌ی ریزشان از دیوارهای نازک عبور کرد و از قضا به گوش مرد جوان رسید. صدای سرفه‌ آمد. تذکر بی‌کلمه‌ای که فقط آن‌ها را متوجه کند. اسرا که بعد از لحظاتی غفلت دوباره به خودش آمده بود، نگاه نگرانی سمت اتاق انداخت و آهسته زمزمه کرد:

_ گمونم جای بدی وایستادیم.

سرش چرخید. چشم در چشم او دوباره گفت:

_ برخورد جالبی بود خانم. به امید تکرار این لحظه‌ها.

دست هم را فشردند. او حرفش را تایید کرد و در جوابش گفت:

_ همین‌طوره‌، خیلی باحال بود. فقط حیف که کلانتری بیخ گوشمونه و داروغه هوشیار. وگرنه...

با ابرو اشاره‌ی پرشیطنتی سمت اتاق کرد و سرش را نزدیک‌ برد. مجدد کنار گوش او زمزمه کرد:

_ این‌جارو می‌ترکوندم برات تا همه متوجه‌ی حضورم بشن.

خنده‌اش بی‌صدا شد و فشار انگشتانش مضاعف. دمی بعد با ضربه به شانه‌ی او بدرقه‌اش کرد و تنها ماند.

زن جوانی که عطر تنش عجیب فضای دل‌گیر آن‌جا را تغییر داده بود، وارد اتاق شد و احوالات به‌هم ریخته‌ی او را کمی تا اندکی متحول کرد.

محکم ایستاد. صاف، با شانه‌هایی استوار. حتماً که حضور این زن در این لحظه حکمتی داشت. پس لبخند محوی به روی زندگی زد و درحالی‌که هنوز فکرش کنار عینک دودی بود از سالن بیرون زد.

کنار خیابان ایستاد و متفکر خودش را دربر گرفت. باید می‌ماند و مقاومت می‌کرد یا می‌رفت و دردسر برای خودش نمی‌خرید؟

کدامش بهتر بود؟ رفتنی که شاید تعبیر به فرار می‌شد یا ماندنی که زیر نظر او، ارزش و اعتبارش را به اندازه‌ی زندانیان زیر هشت پایین می‌آورد؟

سردرگم و بلاتکلیف هوای آلوده‌ی تهران را به ریه‌هایش کشید و حین این‌که دست‌هایش را از هم باز و داخل جیب مانتو فرو می‌برد سرش را رو به آسمان کدر گرفت.

ناغافل تصویر زن جوان مقابل چشمش مجسم شد. گوشه‌ی لبش به شیطنت او بالا رفت و شانه‌هایش جمع شد .

چه موجود بشاش و پرشور و حالی بود. کمی شبیه آیه بود و کمی هم شبیه ایمان.

راستی، بیمار بود یا کادر درمان؟ فرصت نشده بود بپرسد. هرچند فضولی کردن هم مجاز نبود.

شانه‌هایش افتاد. با پی‌گیری همین فکر سر و ته خیابان را به امید ماشین رصد کرد و ناامید قدمی به جلو برداشت.

خبری نبود. وسط روز بود و خیابان خلوت.

چهره درهم کشید. قدم رفته را برگشت و سرجایش ایستاد.

می‌توانست همین مسیر را بگیرد و تا انتهای خیابان و رسیدن یک سواری پیاده‌روی کند. یک شانس دیگر هم داشت‌. زحمت بکشد، تلفن همراهش را دست بگیرد و سفارش تاکسی تلفنی بدهد.

راه حل دوم زیاد به مذاقش خوش نیامد. پس دست همان فکر اولی را گرفت و تاتی‌تاتی‌کنان حرکت کرد.

چند قدم که رفت به سرفه افتاد. ته گلویش می‌خارید و چشمانش از شدت ذرات آلاینده‌ی معلق در هوا می‌سوخت و آب انداخته بود.

دستش را مقابل دهانش مشت و چند تک‌سرفه‌ی ضعیف کرد و با انگشتان همان دست، گوشه‌ی پلکش را نیز پاک کرد.

باید یک فکر اساسی به حال این هوای کثیف می‌شد. این‌که هربار کمیته‌ی اضطرار، آن هم بعد از شدت گرفتن آلودگی‌ها و بالا رفتن شاخص‌ها تشکیل و مدارس تعطیل می‌شد چاره‌ساز نبود.

کار باید از پایه و اساس درست می‌شد و فقط هم ارائه‌ی بنزین بدون سرب و اسقاط کردن ماشین‌های فرسوده راه‌حل عبور از این بحران نبود.

خدمات درون شهری، باید به شکل گسترده و همگانی و عادلانه ارائه می‌گردید تا ماشین‌های تک سرنشین کمتر به خیابان‌ها بیایند و از طرفی مردم از کار و زندگی‌شان نیافتند. کارخانجات هم باید به بیرون از شهر منتقل می‌شدند. یک یا چند شهرک صنعتی بزرگ لازم بود تا زمین‌هایشان در اختیار کارخانه‌دارها قرار بگیرد و فاقد منازل مسکونی و حضور مردم عادی باشد.

ذهن خلاقش همچنان در حال تولید ایده‌های تکراری بود که ناگهان اسم خودش را شنید و ایستاد.

برگشت. متعجب به دنبال صدا چرخشی در خیابان خلوت زد تا رسید به صاحب صدا.

زن جوان، درحالی‌که لبخندش از پشت شیشه‌های دودی ماشین به چشم می‌آمد، شیشه‌ی سمت او را پایین داد. سپس خم شد و با

شروع مطالعه رمان