به نام خالق بهترین هااا
اویی که حواسش به همه هست !
«بعضی خاطرات را نمیشود در هیچ دفتری نوشت...»
یکتا وحدت، دختری که در تاریکی ماند و اجازه نداد کسی زخمهایش را ببیند، بعد از سالها سکوت، حالا در آستانهی یک تحول بزرگ قرار گرفته است. اما سرنوشت بازی دیگری دارد. یک تماس، یک مهمانی و ماجراهایی که ... همه چیز را به هم میریزد.
این رمان روایتی است از دردهایی که در سکوت فریاد میزنند و رازهایی که در عمارت قدیمی پنهان شدند و...
---
جایی که رویاها به تصویر میآیند و کلمات جان میگیرند.
با ما همراه باشید
در رمان پشت پرده های راز
تا ببینیم سرگذشت یکتا به کجا میرسهه
یکتاا
دختری که باید دنیای خودش رو خودش رقم بزنه !
بعد از سال ها تلاش الان داره به جاهای خوب میرسه اما یک تماس...
یک مهمونی 🥂
آغاز اتفاقاتی عجیب ....
یعنی چه اتفاقی برای یکتا میافته !؟.؟
پشت پرده های راز
#پارت_۱
(سال ۱۴۰۲مهر ماه ساعت ۷:۳۰ صبح )
قدمهایم را به سوی در حیاط برداشتم. وارد حیاط مدرسه شدم؛ عدهی زیادی آنجا جمع بودند. صدای صحبت و خندهی بچهها نشانهی شادی زیادشان بود. انگار مدتها بود همدیگر را ندیده بودند. دلم برای مستانه و آسیه تنگ شده بود، اما حیف که دیگر نمیتوانستم آنها را ببینم. دلم میخواست با هم باشیم، بگوییم و بخندیم، سر به سر هم بگذاریم و گردشهای یواشکی برویم.
با شنیدن صدای زنگ، سرعت قدمهایم را بیشتر کردم و به سمت جایگاه صفها رفتم. معاون مدرسه و ناظم، مثل همهی سالها، روی سکوی ایستاده بودند و از قوانین و نظم مورد نیاز میگفتند. با کمی دقت به خانم ناظم نگاه کردم؛ زنی قد متوسط، کمی توپر، با عینک، مانتوی بلند و مقنعهی سبز. او نزدیک به گوش خانم ستودهای بود که برعکس ایشان، قد بلند و لاغر اندامی داشت. خانم ناظم پس از اشارهای به صفها کنار رفت و خانم معاون شروع به صحبت کرد. او پس از تشکر و خوشآمدگویی، گفت که حالا وقت آن است به کلاسها بروند.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
@parde_hay_khial
پشت پرده های راز
#پارت_۲
وارد سالن مدرسه شدیم. سالنی بزرگ که دو طبقه داشت. طبقهی پایین مجزا بود و شامل کتابخانه، نمازخانه، کانون پرورشی، دفتر معاونین، اتاق مدیر، مشاوره و بهداری میشد. طبقهی بالا هم محل کلاسها بود. ما خودمان را به کلاس رساندیم. اکثر کسانی که همدیگر را میشناختند، کنار هم نشسته بودند. تنها من بودم که روی صندلی تنها و باقیماندهی انتهای کلاس نشستم. تنها کسی بودم که از بقیه جدا افتاده بودم.
معلم وارد کلاس شد. معلمی به غایت زیبا، خوشرو و مهربان. او دبیر فارسی بود.
تمام دانشآموزان را نگاه کرد و گفت:
– خوش آمد میگم به همهی شما که وارد این مدرسه شدید. امیدوارم با میل و علاقهی خودتون وارد شده باشید.
دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعت مچیاش انداخت:
– خب بچهها، تا زنگ ۳۵ دقیقه وقت هست. من لیست کلاسی رو مرتب میکنم تا زنگ بخوره، شما هم با هم بیشتر آشنا بشید.
بعد از چشمکی که به جمع زد، روی صندلی نشست و مشغول کار شد
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۳
اول از همه خودش را معرفی کرد:
– سلام بچهها.
همه یک صدا سلام دادند. دوباره سخنانش را از سر گرفت:
– من مهدوی هستم، دبیر فارسی. قراره یک سال در کنار هم این درس رو یاد بگیریم. از شما میخوام کمک کنید تا کلاسی آروم و مرتب داشته باشیم. خب، قبل از هر چیزی با هم آشنا بشیم. از میز اول بلند شوید و خودتون رو معرفی کنید.
همه به ترتیب خودشان را معرفی کردند تا نوبت به بغلدستی من رسید. بلند شد و گفت:
– سلام. سپیده مختاری هستم.
و نشست. نگاه جستجوگر معلم به من رسید:
– شما عزیزم.
بلند شدم و گفتم:
– سلام. یکتا وحدت هستم.
نیم ساعتی شد که با سپیده آشنا شدم. او از خودش تعریف کرد و گفت فرزند سوم خانواده است و سه فرزند دیگر هم بجز او هست: سمیه، علی، فرزاد. الان به زور برای این رشته آمده و خانوادهاش مخالف بودهاند. پدرش سالها پیش آن راه را ول کرده و رفته است. مادرش خیاط ماهری است که این سالها با هنر خود، بچهها را بزرگ کرده...
به خودم آمدم که دیدیم زنگ خورده و بچهها برای زنگ تفریح رفتهاند. لبخندی زدم و گفتم:
– بریم زنگ تفریح. الان دوباره زنگ میخوره ها!
چشم از کلاس خالی و ساکت گرفتم و نگاهم به من دوخته شد. همانطور که اشکهایش را پاک میکرد، بلند شد. همزمان با صدای قیژ صندلی، بلند شدیم و به بیرون رفتیم.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۴
ظهر شده بود و من منتظر اتوبوس بودم. با صدای بوق چشم از جاده میگیرم و به «مامان فرانک» خیره میشوم که با لبخند نگاهم میکند. بعد از مکث کوتاهی، به سمت در ماشین میروم، در را باز میکنم و مینشینم. بعد از سلام کوتاهیاش، میگویم:
– مامان، مگه نگفتم با اتوبوس میام؟ چرا خودتو تو دردسر میندازی؟ اصلاً حواست به خودت هست؟ داروهات رو میخوری؟
بعد از پایان حرفم، به او نگاه میکنم تا عکسالعملش را ببینم، اما اثری از لبخند چند دقیقهی پیش او نبود. ناراحت و غمگین سعی در رانندگی داشت.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۵
دستم را روی دستش که روی فرمان بود گذاشتم و تکرار میکنم:
– مامان فرانک...
باز هم چیزی نگفت و با بغضی که دیگر در گلویم چنبره زده بود، به خیابان نگاه میکرد. دیگر چیزی نگفتم. انگار آتشی مرا سوزاند و در قلبم سرب داغ ریخته بودند. حتی از فکر نبودنش هم نفسم بند میآمد.
سکوت بین ما سنگینتر از همیشه بود. کلمات گم شده بودند، میان هزاران حرف ناگفتهای که هرگز به زبان نیاوردیم.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۶
انقدر در افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدیم. مامان پیاده شد، در را بست و وارد خانه شد.
صدای بسته شدن در، مثل تیری بود که به هدف نشست. همانجا روی صندلی ماشین ماندم و به دستهای خالیام خیره شدم. کاش میتوانستم برگردم و آن چند کلمه را پس بگیرم. کاش میتوانستم به جای نگرانی، فقط بگویم «دوستت دارم مامان»...
اما دیر شده بود. مثل همیشه.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۷
غمگین از فرار کردن و طفره رفتنش از واقعیت، از ماشین پیاده شدم و داخل خانه رفتم. مثل همیشه داشت فرش میبافت. پشتش به من بود و دستهایش با سرعت روی دار قالی حرکت میکردند. انگار میخواست با این کار، خودش را از همهی فکرها و نگرانیها دور کند. جلو رفتم، دستم را دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم. بوی عطر همیشگیاش که با بافت قالی عجین شده بود، تمام وجودم را پر کرد. با صدایی که سعی میکردم لرزش نداشته باشد، گفتم:
– مامان، میدونم برای من زحمت میکشی، اما تو رو خدا حواست به خودت باشه. به خودم... من قبل از هر چی به تو احتیاج دارم.
کلماتم را که شنید، لحظهای دست از کار کشید. شانههایش کمی شل شد، انگار که بار سنگینی از دوشش برداشته باشم. لبخندی که تا الان نبود، آرام آرام خودش را روی لبهایش نشان داد. همان لبخندی که سالها بود فقط برای من میگذاشت. مامان برگشت و به من نگاه کرد؛ چشمانش هنوز کمی خیس بود، اما نگاهش پر از مهر همیشگی بود. دستی به موهایم کشید و گفت:
– خیلی خوب. بیا، برو یه فکری برای ناهار بکن. الان ساعت ۳ میشه.
صدایش هنوز گرفته بود، اما تلاش میکرد خودش را نبازد. میدانستم که حرفهای من به دلش نشسته، حتی اگر هیچوقت نشان ندهد. با دل سنگین اما کمی آرامتر، بلند شدم و وارد آشپزخانه شدم. نگاهی به کابینت و یخچال انداختم. بعد مقداری گوجه و تخممرغ برداشتم. آنها را خرد کردم و با کمی روغن در تابه سرخ کردم. صدای هیسهیس تابه، تنها چیزی بود که سکوت آشپزخانه را میشکست. وقتی پختند، سیر رندهشده و تخممرغها را اضافه کردم و همراه با ادویه پختم. بوی غذا که پیچید، دلم برای روزهای قدیم تنگ شد؛ روزهایی که بابا مهدی کنارمان بود و با هم غذا میخوردیم، بدون این همه سکوت و فاصله. بعد از مدتی، همه چیز پخته شد و ناهار آماده بود.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۸
به سمت کابینت رفتم و دو بشقاب، دو لیوان، بسته نان و پارچ آب را روی میز گذاشتم. چیدمان سادهای بود، اما سعی کردم مرتب باشد تا مامان لبخند بزند. بعد به سراغ مامان رفتم تا صداش کنم. فاصلهی بین آشپزخانه تا اتاق را از طریق هال طی کردم. هر قدمی که برمیداشتم، دلواپسی بیشتری در وجودم حس میکردم. هنوز نگران حرفهایی بودم که سر ماشین زده بودم. وارد اتاق شدم و با گرمترین صدایی که داشتم، گفتم:
– مامان جونم، بیا، ناهار آمادهی هاست!
نگاهی به من کرد، همان نگاه همیشگی که در اعماقش عشق بیچون و چرای مادری موج میزد. بعد از لبخندی، بلند شد و با هم به آشپزخانه رفتیم. پشت میز نشستیم، روبروی هم. در سکوتی مرگبار ناهار خود را خوردیم. فقط صدای قاشق و چنگال و گاهی جرعهای آب، فضای آشپزخانه را پر میکرد. نگاهم را از بشقاب برنمیداشتم، چون میترسیدم اگر به مامان نگاه کنم، بغضهایم ترکیده و ناهار را خراب کنم. مامان هم چیزی نمیگفت، اما میدانستم که دلش پر از حرفهای نگفته است. در همین سکوت سنگین بود که ناگهان صدای زنگ تلفن، دیوار سکوت را شکست. هر دو با تعجب به سمت تلفن نگاه کردیم. چه کسی در این ساعت تماس میگرفت؟ بلند شدم و خودم را به میز تلفن رساندم. دستم میلرزید وقتی گوشی را برداشتم و آرام گفتم: «الو؟»
آقاجون پشت خط بود. صدای خشک و سردش، مثل همیشه، بدون هیچ گرمی، در گوشم پیچید. سابقه نداشت که به ما زنگ بزند و این برای من تعجبآور بود. او ما را دور انداخته بود و از آن سالی که آن بلا را به سرمان آورد، دور شده بود. با زبان بیزبانی گفته بود که چنین عروس و پسری ندارد. سالها بود که خبری حتی از تنها فرزند پسرش نگرفته بود. حتی اگر پدرم هم ما را ول کرده و رفته باشد، او هم ما را ول کرده بود. حالا چرا زنگ زده بود؟ چه میخواست؟ با اینکه دوست نداشتم به صحبتهای این پدر بزرگ گوش دهم، اما برخلاف میلم گفتم:
– سلام.
آقاجون که انتظار این برخورد را نداشت، بیمقدمه، خشک و سرد و بدون اینکه اجازهی حرف زدن به من بدهد، گفت:
– فردا با مادرت بیاید عمارت. چیزی هست که باید بگم. هم تو باید باشی هم مادرت. همه هستن. پس بیاید. ساعت ۷ اونجا باشید. دیر نکنید!
و با صدای بوق ممتد و اشغال، تو گوشم پیچید. نه سلامی، نه خداحافظی، نه هیچ کلمهی گرمی. فقط یک دستور خشک و سرد که از ته گلویش بیرون آمده بود.
کپی ممنوع
🦋نویسنده ؟#مرو
پشت پرده های راز
#پارت_۹
من که انتظار این تماس کیش و ماتکننده را نداشتم، روی صندلی کنار میز فرود آمدم. گوشی هنوز در دستم بود و صدای بوق ممتد، مثل طنابی دور گردنم میپیچید. دستم را روی دهنم گذاشتم و صدای هقهق در گلویم خفه شد. انگار نمیتوانستم نفس بکشم. تمام خاطرات تلخ آن سالها، مثل فیلمی سیاهوسفید، از جلوی چشمانم رژه رفتند. روزی که پدر رفت، روزی که آقاجون پشتش را به ما کرد، روزهایی که مامان فرانک تنها با دستهای خالیاش، ما را از دل تاریکی بیرون کشید. و حالا، بعد از همهی این سالها، این تماس سرد و بیمقدمه، همهی زخمهای کهنه را دوباره سر باز کرد.
خودم را به اتاق رساندم و در را از داخل قفل کردم. بیوقفه به سوی پنجره رفتم. با چشمهایی که تار بود و جایی را نمیدید، سعی در باز کردن پنجره داشتم. انگشتانم میلرزیدند و قفل پنجره، مثل تمام قفلهای زندگیام، باز نمیشد. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با قفل، بالأخره پنجره باز شد و هوای مطبوع بهاری و نسیم ملایم و بوی باران در اتاق پیچید. اما هیچ چیز نمیتوانست آتش درونم را خاموش کند. نفسم بالا نمیآمد و تقلا میکردم. دستم را روی دهنم فشار دادم تا هقهقم درون گلو خفه شود. خاطرات این چند سال مثل زنجیر دور گلویم را گرفته بود. مانند کسی که در باتلاق قرار داشت، سعی میکرد از غرق شدن بین گذشته، آینده و حال گیر افتاده و دست و