①
عطر پرتقال
نویسنده:ملیحه بخشی(یاس)
②
#مقدمه
میدانی جان دل تا وقتی روبروی چشم هستی هیچ چیزت به چشم
نمیآید، عادی میشوی!
اما امان از روزی که از جلوی چشم دور شوی! یا به ناگاه چشم
باز کنی و ببینی که نیست!
هر چیزی که به تو ربط داشته باشد، میشود خاطره و قصد جانم
را میکند
همه چیز مقابل چشمانم برای انتقام قد علم میکند.
از عطر و بوها که نگویم یکدفعه عطر پرتقال وسط روزهای مهر
و آبان خاطرهای ترش و شیرین از تو را روبروی چشمانم جان
میدهد و من جان میدهم برای یکبار دیگر استشمام عطرت...
زیبای معصوم، گفته بودم جانم به حضورت وصل شده بود یا
نه؟...
"سه سال پیش"
توی جلسه ی دوم خواستگاریی نشسته بودم که نه من راضی بودم
ونه آن دختری که از او خواستگاری می شد...
③
این را از لباس های تیره ای که به تن داشت وچشم های قرمز و
ورم کرده ورنگ سفید صورتش به خوبی می شد فهمید...
تنها وجه مشترکی که با دخترهایی که داخل مجلس خواستگار
نشستهاند داشت، چادر سفید حریری بود که به سر داشت که آن
هم احتمالا به اجبار خانوادهاش بود!
ولی باید اعتراف کنم در عین سادگی، شیک لباس پوشیده بود...
من و او محکوم جبر خانواده های بند زده مان بودیم....
بابای منفعت جو و خوش گذران من و ناپدری خلاف کار مائده کنار
هم، روی مبل سه نفره آبی و کهنهای نشسته بودند و تو گوش هم
حرف می زدند و میخندیدند و هر از گاهی حرف هم را تایید
میکردند. مادر مائده و نامادری جوان من هم که تنها چهار سال از
من بزرگتر بود کنارهم نشسته بودند وحرفهایی که شوهرهایشان
می گفتند را با خنده تایید می کردند.
و من با اینکه مخالف این ازدواج بودم ولی چون این ازدواج راهی
بود که به ارث مادرم برسم، بی خیال پا روی پا انداخته بودم.
انگشتانم را بین دانههای طلایی وشیرین انگور میبردم. یکی یکی
از خوشه میچیدم وتوی دهان میگذاشتم. طعم واقعا دلچسبش
لذت می بردم.
گاهی هم نگاهم به مائدهی در خود فرو رفته می افتاد که بی قرار
به جان دستمال کاغذی داخل دستش افتاده بود ودستمال بیچاره رو
④
ریز ریز می کرد. پیشدستی چینی روی پایش پر شده بود از
تکههای دستمال کاغذی!
با صدای بلند بابا از مائده نگاه میگیرم
-خب حالا که همه چی جوره، پس عروس خانم پاشو شیرینی
پخش کن
مائده سر بلند میکند وبا ناراحتی به بابا چشم میدوزد. سرفهی
مصلحتی میکنم و پیش دستیام را روی میز میگذارم.
نگاه همه حتی مائده سمت من کشیده میشود
-بابا !اجازه هست منم حرفی بزنم
بابا که از نگاه چند لحظه پیش مائده خوشش نیامده، با تمام
هیکلش به طرف من برمیگردد
-جانم بابا بگو!
راست مینشینم وبا نیم نگاهی طرف دخترِ دلخور مجلس می گویم
-می شه من چند دقیقه با مائده خانم تنها صحبت کنم
بابا که قبل از مراسم بالاخره تایید من را برای این ازدواج گرفته
بود واز طرف من مطمئن است به طرف ناپدری مائده برمیگردد
-اگه شما مشکلی ندارید اینا با هم یه گپی بزنن
فریبرز ناپدری مائده بینی اش را بالا میکشد
⑤
-نه چه مشکلی
و رو به مائده ادامه میدهد
-مائده، آقاهادی رو به اتاقت راهنمایی کن....
این بار به نگاه مائده نمیرسم تا عکس العملش را ببینم.
از جا بلند میشود و پشت به من به طرف سالن طولانی خانه شان
حرکت میکند. من هم برمیخیزم و دنبال دختر چادرحریرپوش به
راه میافتم.
به در اتاق که میرسد در را باز میکند و کنار دیوار میایستد وبا
صدایی که تحلیل رفته بفرما میزند.
من هم بدون تعارف اضافی وارد اتاق میشوم، اتاقش بوی پرتقال
و پاییز میدهد.
عمیق بو میکشم و به اتاقش زل میزنم
اتاقش تخت ندارد و روی میز تحریرش پر از کتاب است. یک کمد
قهوه ای کنار دیوار قد علم کرده و فرشی زمینه لاکی بی مدعا
زمین را تزیین کرده است.
چند قدم جلو میروم و روی زمین مینشینم وپشتم را به پشتی
گلدار میدهم.
⑥
با چشم دورتا دور اتاق رو رصد میکنم که دفتری قطور کنار پشتی
توجهم را جلب میکند. از ظواهر و آن خودکار بین دفتر اینطور به
نظر میرسد که دفتر خاطراتش باشد.
مائده هم نزدیک میشود تا او هم روبرویم بنشیند اما حس
کنجکاوی خواندن دفترش وجودم را قلقلک میدهد. متاسفانه
خصلتی بود که از بچکی بد جور رفیق ناباب من شده بود
توی یک فکر آنی میگویم
-ببخشید قبل از اینکه بشینید می شه یک چای بیارید...
ابروهای مائده از تعجب بالا میپرد وزیر لب چیزی میگوید که
احساس میکنم فحشی نثارم کرده است. چادرش که تاب میخورد
دوباره بوی پرتقال درون اتاق پخش میشود و او شاکی از در اتاق
خارج میشود.
خنده تا پشت لبم میآید، باید یک روز بپرسم این عطرش که بوی
پرتقال میدهد اسمش چیست. با خارج شدن مائده بلافاصله به
طرف دفترش برمیگردم. خودکار طلاییای بین صفحات دفتر نشانه
گذاشته شده است.
از همان جای نشانه گذاشته شده دفتر را دستپاچه باز میکنم
باید فکری به حال خصلتهای بدم بکنم!
روی دفتر با خط قشنگی نوشته است
⑦
"روزهایم بد می گذشت ولی فکر نمیکردم از این بدتر هم بشود،
ازدواج اجباری کجای طالع سیاهم نوشته شده بود؟
همیشه فکر می کردم آدم با عشق ازدواج میکند و آدم مقابلت باید
یک چیز خاصی داشته باشد که عاشقش بشوی ولی حالا مجبورم
زن کسی بشوم که هیچ علاقه ای نسبت به او ندارم...
یک آدم خیلی معمولی، مردی با چشمهای قهوه ای، موهای
مشکی کمی حالت دار که همیشه برق میزند و قدی که نه بلند
است و نه کوتاه، هم قد فریبرز!
ته ریشی که مرتب و خط گرفته است و پیشانی بلند وابروهای
پیوست، ولباس هایی که در عین گرانقیمت بودن ولی برای یک
مهمانی ساده خوب بود نه مجلس خواستگاری! انگار قرارداد
بسته که هیچ جلوه ی خاصی نداشته باشد، نه چشمهای کشیده و
مشکی ونگاه نافذ، نه قد بلند توی چشم، نه عطر خاصی که عقل
از سرت ببرد، نه سینه ی ستبر مردانه ونه هیچ خصیصهی
شاخصی که آدم را محو خودش کند، فقط یک آدم معمولی....
تنها و فقط زنگ صدایش چیزی دارد که یک گوشه ی مغزم، یک
طعم شیرینِ محو را بازسازی می کند، یک خاطرهی گنگ!
ولی هرچی فکر می کنم یادم نمیآید این خاطره حاصل چه اتفاقی
توی گذشته ی دورم بوده ..."
⑧
صدای تیک در که میآید بلافاصله دفتر رو روی هم میگذارم و
صاف مینشینم.
نفسم تندتر از حد معمولی میزند و عصبانی هستم.
از اینکه اینطور در موردم فکر می کند عصبانی شدهام. با اینکه
وابستگی به او ندارم ولی نمیدانم چرا ناراحتم.
چطور اینقدر معمولی مرا میبیند.
اما بیشتر که فکر میکنم به خاطر اینکه اینقدر ریز بین بود و
خوب ظاهر مرا دیده بود، حتی دقیق تر از خودم نسبت به خودم
لذت بردم. در باز میشود و مائده با سینی چای وارد اتاق میشود.
سینی کوچک و دایره شکلی را روبرویم روی زمین میگذارد.
دو فنجان دور طلایی با قندانی از سر خودش وسط سینی خودنمایی
میکند. وگلهای رز شکلاتی قرمز بین قندها، به قندان جلوهی
خاصی داده است.
خودش هم کمی دورتر روی دوزانو روبرویم مینشیند.
گوشه ی چادرش را دور انگشتش میپیچد و وا میکند
-راستش...
نگاهش از دست و چادرش به صورت من کشیده میشود. ادامه
میدهم
⑨
-راستش، می خواستم در مورد این خواستگاری باهاتون صحبت
کنم
آهی میکشد و میگوید
-مگه جای صحبتی هم داره؟
لب به دندان میگیرم
-بهتون حق میدم، ما ناخواسته توی سرنوشتی به هم گره خوردیم
که هیچ رغبتی برای ادامه دادنش نداریم، اما من یه پیشنهاد دارم
که شاید راحت تر بتونیم این اجبار رو تحمل کنیم
- من اجبار دارم برای قبول این ازدواج شما چرا تن به این ازدواج
دادین؟
نگاهم را به بخار چای میدهم
- هر کسی برای کارهاش یک دلیلی داره...حالا پیشنهادم رو بگم؟
منتظر ومردد میپرسد
-چه پیشنهادی؟!
باانگشت اشاره وشصتم دسته ی فنجون رو میگیرم وبا دست
دیگرم بدنهی گرمش را لمس میکنم، چشم از بخار چایی میگیرم
-شما هم مثل من نه علاقه ای به این ازدواج دارید ونه علاقه ای
به خود من، درسته؟
⑩
مردد از جواب دادن لب میزند
-خب...
وسط حرفش میپرم
-خجالت نکش! این واقعیت زندگی ماست...
چشم به یکی از گلهای سرخ بین قندها میدوزم و ادامه میدهم
-پیشنهادم اینه که می تونیم عقد کنیم وسر خونه زندگیمون بریم
ولی فقط کنار هم زندگی کنیم وهیچ رابطه ی دیگه ای با هم نداشته
باشیم
سینی را کمی به طرف من هل میدهد وکنجکاو میپرسد
-ببخشید می شه دقیق تر بگین منظورتون چیه؟
یک شکلات برمیدارم
-یعنی به ظاهر با هم ازدواج می کنیم ولی در اصل فقط هم خونهی
هم میشیم
خنده ی کجی که از تمسخر حکایت دارد روی لبهایش راه میگیرد
-بعداً بابای شما وفریبرز هم که ساده، بی برو برگرد باور می
کنن...خیلی خوش خیالید آقا...
شکلات گل رز را داخل دهانم میگذارم. طعم گلاب دارد. چای را هم
یک جرعه سر میکشم و بعد ادامه میدهم
⑪
-می دونم اون دوتابه این سادگی باور نمی کنن، ولی ما هم بهانه
دستشون نمیدیم، قشنگ مثل همه ی زن وشوهرا عقد می کنیم و
عروسی می گیریم و زیر یک سقف زندگی می کنیم ولی چون به
هم علاقه نداریم فقط فیلم بازی میکنیم تا دو سال بگذره بعدش هر
کسی میره پی زندگی خودش...
کمی فکر میکند وبا افسوس میگوید
-ولی صفحه ی شناسنامه مون که سیاه می شه...برای من که یک
دخترم خیلی فرق نداره!
خودکاری از توی جیبم در میآورم
-یه ورق به من میدین؟
همان دفتر خاطراتش را جلو میکشد. آب دهانم را قورت میدهم.
صفحه ی آخرش را برام باز میکند.
شماره و اسمم را روی دفترش مینوسم ودر حالی که خودکار را
توی جیبم میگذارم، میگویم
-این شمارهی منه، به هر حال که ما باید با هم ازدواج کنیم ولی
خوشحال میشم به پیشنهادم فکر کنید، شاید اینجوری راحت تر
تحمل کنیم وضربه ی کمتری بخوریم!
مائده چشمش به خط من وصل است که من از جا بلند میشوم. به
خودش میآید و او هم میایستد.
⑫
خداحافظی گفته و از اتاق بیرون میآیم.
به محض خروجم از اتاقش همه میایستند و با دیدن من مراسم
خداحافظی را انجام میدهند.
فریبرز با صدای بلند که مائده هم بشنود، میگوید
-پس هفته ی دیگه قرار عقدشونه دیگه؟
بابا هم او را در بغل میگیرد
-آزمایش خون که دادن، می ریم برای عقد!
چشم به در اتاقش میدوزم. انگار حرفهایم به فکر وادارش کرده
که از اتاق خارج نمیشود.
-آرزو گوش کن ...
صدای جیغش گوشم را به درد میآورد و گوشی را کمی از گوشم
دور میکنم
-تو منو دوست نداری وگرنه این شرط رو قبول نمی کردی، همش
بهم دروغ گفتی که عاشقمی!
وصدای گریه اش توی گوشی میپیچد. نفسم را بیرون میدهم و
دلجویانه صدایش میکنم
-آرزو....آرزوی من....باشه اگه تو می گی از خیر ارثیهی مادرم
می گذرم....
⑬
هر دونفرمان سکوت میکنیم وبعد از کمی صبر ادامه میدهم
-چی شد آرزو هر چی تو بگی از خیر پول و ارث مامان
بگذرم؟!....می دونی که شرط مامان برای گرفتن این ارثیه ازدواج
با کسی بوده که بابا انتخاب کرده....
میشنوم که بینیش را بالا میکشد وبا غصه میگوید
-چرا بابات منو انتخاب نکرد؟
نفسم را فوت میکنم
-نمی دونم؟ نمیدونم...تو که خودت شاهد بودی چقدر تو مهمونی
ها آوردمش و تو رو نشونش دادم ، از بحث ودعواهام هم که با
بابام خبر داری!
دستی بین موهایم میکشم
-نمی دونم چرا این دختره رو انتخاب کرده، هرچی هست اون
دختره هم راضی به این ازدواج نیست، سرشب که اونجا بودیم
چشماش کاسه ی خون بود از بس گریه کرده بود....
حس حسادتش بر انگیخته میشود و با حرص میگوید
-خیلی هم دلش بخواد، همچین شاخ شمشادی اومده
خواستگاریش...لیاقت نداره که دختره لوس!
⑭
از شاخ شمشاد گفتن آرزو و آن چیزی که مائده از من داخل
دفترش نوشته بود خنده ام میگیرد
-حالا تو از کجا فهمیدی لوسه، تو که ندیدیش....
معترض صدا بلند میکند
-آراد!...از حالا داری ازش دفاع میکنی؟
نچ کلافهای میگویم
-کی ازش دفاع کردم آرزو؟.. باز زدی تو فاز توهم....جواب منو
بده از خیر ارثیه و این ازدواج بگذرم یا نه؟!
سکوتش حجم گوشی را پر میکند.
می دانم هر چه قدر مرا دوست دارد همانقدر عاشق پول وثروت
است وحاضر نیست به هیچ قیمتی این پول