عیارسنج (نمونه رایگان)

وقتی پاییزم بهار شد

اثر ملیحه بخشی

1

[Type here]

به نام خدای شاپرکها

وقتــی بهــارم پاییــز شد

ملیحه بخشی

با مشت ولگد به جون زنگ ودر خونه افتاده بودم ، همیشه اینجوری بودم شادی و انرژی

زیادی ذخیره داشتم که پشت یک در بسته ، همراه با عجلهی نهفتهام آزاد میشد ، یا شاید

منفجر میشد ....

یکدفعه یادم اومد امروز کلید برداشتم ، سریع درکیفم را باز و دستم را تا تهش فرو بردم

واز لابه لای حجم زیاد و به هم ریختهی وسایل داخل کیفم بالاخره کلیدم را کشف کردم و

بیرونش کشیدم .

در را که باز کردم در خانه را محکم به هم کوبیدم و ریز خندیدم ، میدونستم الان صدای

اعتراض یک نفر بلند میشود .

کتونی هام را روی هواپرتاب کردم و در کمال تعجب دیدم که معترضی به کارهایم پیدا نشد

پس بلندو سر خوش داد زدم

_مامان.... مامان.... مامان....

وتوی خانه مثل ارواح سرگردان راه افتادم و اسم مامان رو مانند اُپرا خواندم که ناگهان

نازنین با موهای برق گرفته اش و چهرهای که از عصبانیت سرخ شده بود از در اتاقش

بیرون آمد ، دست به کمر زده بود

_آخه تو چته ؟ چرا خودت رو به یک دکتر اعصاب و روان نشون نمیدی ؟

او حرص میخورد و من لبخند ژکوندی گوشهی لبم سنجاق کرده بودم

- در رو که شکستی بس نبود حالا چرا اینقدر داد می زنی؟ سر جالیزی یا سر آوردی ؟ دی

اکسید کربن ! نفس مصنوعی ! دم وبازدم! ....

با همون لبخند حرص در آور گفتم

_نفس هستم نفس! اسم منو یاد بگیر ! برای آیندهات خوبه ...

2

[Type here]

و در جواب نگاه طلبکارش که با اخم همراه بود، گردن کج کردم

- خب خسته ام ،گشنه ام ، اصلا تعطیلم...

کمی آرام شده بود

- تعطیل رو که میدونم تعطیلی! ولی بازم هر چی هستی دلیل نمی شه صدا بندازی تو گلوت

و دور اتاق بگردی!

با ناز وکرشمه گفتم :

_خوچکلم اینا رو ولش کن ، مامانم کجاست؟

کمی پشت چشم نازک کرد

_اونجایی که تو دوست داری ، رفته خونه عمه اسما !

لب و لوچهام آویزان شد

_اوه عمه اسما ! چه خبره هفت روزه هفته مامان خونهی خواهر شوهرشه !.....حالا من

چکار کنم ، گشنمه؟

سری به تاسف برایم تکان داد

-دست وروت رو بشوربیا من رو بخور ! همچین می گه گشنمه انگار مامان رو می خواسته

بخوره ....

چشم هایم را ریز کردم و گفتم :

_نازی چرا اینقدرتلخ شدی امروز!

دستی بین موهای فر و بهم ریختهاش کشید وکلافه گفت:

_تمام دیشب رو درس می خوندم تازه خوابم برده بود که تو شروع کردی به کشتی گرفتن

با در و با اون صدای زیبات برام آواز شغال سردادی...

اخم مصنوعی در هم کشیدم

_خجالت بکش کوچولو ، یکم به خواهر بزرگترت احترام بزار!

ناز منگولای من !

نازی اخمهایش را تا جایی که میتوانست در هم کرد که مخاطب قرارش دادم

3

[Type here]

_نازی تو کیفم یه چیزی برای تو گرفتم برو بردار

بیمعطلی چشمهایش جستجو گر شد

-کو ؟....کیفت کجاست؟

بیقید شانه بالا انداختم

_اوم....فکر کنم دم در انداختم!

زیر لب غرید

-من هلاک اون نظمتم !

_خواهش مندیم

نازنین زیر لب غر می زد که ادبیات روهم به گند کشیدم

هنوز چند قدم از هم دور نشده بودیم که صدای جیغ نازی سر جایم میخکوبم کرد

_نفس!

ترسیدم

_وای نازی چی شد چرا داد می زنی!

-نفس بیا اینجا زود باش !

ترسیده تمام رخ به طرفش برگشتم

_چیه ملخ دیدی؟

وسریع به سمتش قدم تند کردم

به جالباسی اشاره کرد

_اون چیه روجالباسی؟

به جالباسی نگاهی کردم ودر عین ناباوری دیدم لنگ کفشم روی جالباسی جا خوش کرده

با افتخار گفتم

_خب کتونی منه!

نازی با حرص و صدای تیزی گفت :

4

[Type here]

_نفس! ....کفشت رو جالباسی چه کار می کنه؟

دست به کمر شدم

_نازی بهم افتخار نمیکنی همچین نشونه گیری دارم والا خیلی ها آرزو دارن همچین

خواهر دلاوری داشته باشن ...

وباریتم خوندم

-دلاوران نام آوران به نام یز.....

که نازی وسط ترانه سرایی من پرید وداد کشید

-افتخار تو سرم بخوره دی اکسید کربن! از کارای تو دق نکنم خودش یه معجزه است...

دست دور شانهاش انداختم

_وای عزیزم چقدر سخت می گیری ...

کفشم رواز روی جالباسی برداشتم

_بیا اینم چیزی بود خودت رو ناراحت کردی! خواهر من جوش می زنی پوستت خراب می

شه ها !

وسمت کیفم رفتم واز درونش جعبه ای رو درآوردم وبه طرفش گرفتم

_اینم برای خواهر گلم

به ثانیه ای اخمش تبدیل به لبخند شیرینی شد

جعبه رو گرفت ودر آن را با هیجان باز کرد وعروسک کوچکی که درونش بود رو درآورد

و خیرهاش شد ، چشمهاش برق شادی گرفت ، با صدای پر از ریتم شادی لب زد

_نفس!... تو معرکه ای بالاخره آخرین عروسک مجموعه ام رو پیدا کردی ، وای من

عاشقتم....

و در ثانیه خودش را در آغوشم انداخت و با هیجان بوسم کرد دستش را با مشقت از دور

گردنم واکردم

_اَه ولم کن خیسم کردی با اون ماچ ها و ملچ و ملوچش....

او را در حال برانداز کردن عروسکش رها کردم و به طرف آشپزخانه قدم برداشتم که نازی

از همانجا که محو عروسک شده بود صدا بلند کرد

5

[Type here]

_نفس یک تخم مرغ برا خودت بشکن ، نهارقورمه سبزی داریم ...

نیشم تا بنا گوشم کشیده شد

_اوخ جون قورمه سبزی ! خوش خبر باشی.....

نازی شکمویی گفت و به اتاقش پناه برد

هرچه من پرسر و صدا بودم او آرام و کم هیجان بود...

همین طور که ماهی تابه را روی گاز می گذاشتم وروغن را درونش میریختم ، تخم مرغی

درونش شکستم و زیر لب با خودم زمزمه کردم

_مامانم کجایی ؟ دقیقا کجایی ؟ کجایی تو بی من ؟ تو بی من کجایی؟

وداد کشیدم

_نازنین !

صدایش از هال آمد، انگار عروسکش را سرجایش منتقل کرده و برگشته بود

-بله

باید هیجانی که ذهنم را درگیر کرده بود با یکی درمیان میگذاشتم ، هرچند جوری که کسی

پی به راز دلم نبرد

_تو داداش مونا رو می شناسی؟

سر بلند کردم ، روبرویم ایستاده بود

-نه برای چی؟

توی صورتش نگاه گذرایی انداختم

- اوم....راستش امروز یه بچه ای رو از وسط خیابون نجات داد، همچین پرید وسط خیابون

واون رو از جلوی ماشینی که داشت بهش میزد کنار کشیدکه تمام کسایی که دیدنش براش

دست زدن و صلوات فرستادن

ابروهایش بالا پرید

-واقعا!...بارک الله چه شجاع!

و به طرف سماور رفت و چایی برای خودش ریخت

6

[Type here]

_آره واقعا خیلی شجاعت به خرج داد...

وته دلم برای مهران قنج رفت ، ذوق دیدن و رفتار مرد منشانهاش لبخند ریزی را کنج دلم

مهمان کرد...

چند سال پیش بود که توی خیابون دیدمش همان اول ،دلم را به یغما نبرد اما وقتی چندین

روز پشت سر هم توی محلهمان و راه رفت وآمدم می دیدمش ، انگار به دیدنش عادت

کردم و بعد به این اتفاقی دیدنش وابسته شدم والان بعد از چند مدت اگه نبینمش چشمانم

بیمحابا دنبالش می گردند...

اگه بیرون می روم ودر راه یا دانشگاه سر راهم سبز نشود حالم گرفته است ولی بدبختانه

با این که چند ساله دوستش دارم ولی نگاه او را ندارم ، شاید باورکردنی نباشد ولی از

اینکه به دوست داشتنش اعتراف کنم میترسم و فقط توی خلوتم با خدا ، از خدا میخواهم

که مهران رو نصیب من کند!

جز من وخدا هیچ کس نمیداند من ، عاشق دل خسته مهرانم، حتی خودش....

ماهی تابه رو روی میز گذاشتم ومشغول خوردن شدم که با صدای به هم خوردن در ،

فهمیدم مامان وارد خانه شده ، روبروی دیدم که ظاهر شد، داشت چادرش رو تا می کرد که

با لبخند و دهان نیمه پر گفتم :

_به به مامان خوچکله !خونه عمه خوش گذشت حتما رفته بودید امیر جونت رو ببینی!

مامان با اون لبخند قشنگش نگاهی به غذایی که میخوردم انداخت و سرتاپام رو از نظر

گذروند

_علیک سلام نفس گلم ....نمی دونم مشکل تو با این امیر طفل معصوم چیه؟

لقمهام را کامل قورت دادم

_اوه اوه اوه ! طفل معصوم ! من مشکلی ندارم والا اونه که به کارای من کار داره

...پسرهی لوس!

مامان انگار از ماجرا خبر داشت ، اخم ریزی بین ابروهای قیطانیش کشیدو طلبکارانه لب

زد

-بله خبر دار شدم از دانشگاه می خواسته بیاد خونه هر چی به شما تعارف زده سوار

ماشینش نشدی!

یک لقمهی چرب و بزرگ دیگر برای خودم درست کردم

7

[Type here]

_اوه ! یادم رفت بگم خبر کش هم به اخلاقیات آقا اضافه کنید...

مامان با ناامیدی نگاهش رو از صورتم کند

_از دست تو نفس!

وبعد با دلخوری گفت

_حا چه وقت غذا خوردن! واسه نهار قورمه سبزی گذاشتم خودت رو سیر نکنی!

با خنده گفتم :

_نه عزیزم سیر نمی شم من همیشه برای قورمه سبزیهای شما جا دارم

دوباره لبخند روی صورت زیباش نقش بست

-نوش جونت مادر...

چادر و لباسهای بیرونش را روی دستهی صندلی مرتب آویز کردو کنار من نشست ونگاه

مهربونش را توی صورتم چرخاند.

با دست به تخم مرغهای توی ماهیتابه اشاره کردم

_بفرما یه لقمه بزن

_نوش جونت مادر

چشمکی به قیافهی مشکوکش زدم

_جون من مامان کج بشین وراست بگو ، همه با خواهر شوهراشون کارد و پنیرن بعدا شما

چرا با عمه که دعوا نداری هیچ طرفدار پسر یکی یک دونهاش هم هستی ؟

ابرو گره داد

-آی آی آی شر نشو دختر! رابطه من وعمه ات رو نمیتونی خراب کنی ،امیر علی هم تو

دست وپای خودم بزرگ شده مثل پسر خودم دوستش دارم

لقمهی آخر را توی دهانم به زور جا دادم و در حالی که به سختی درون دهانم دورش

میدادم با صدایی که به سختی فهمیده میشد چه میگویم ، طعنه زدم

_مامان گلم شما که پسر نداری؟

مامان هم نه آورد ونه گذاشت و جرق جوابم گفت

8

[Type here]

-خب داماد هم مثل پسر آدم میمونه

لقمه داشت توی راه گلویم گیر میکرد که خودم رو به اون راه زدم

_وای مبارکه ! نازی رو می خواین بدین به امیر ....

که نازی ازتوی اتاقش داد زد

_خودت رو به اون راه نزن نفس ، امیرعلی عاشق تویه !نمی خواد به ریش من ببندیش....

مامان عصبانی گفت

- چیمیگین شما دوتا خیلی هم از خداتون باشه پسر به این همهچیز تمومی شما رو بخواد

....به هم پاسش میدن ...

و نگاهش را با ناراحتی از چشمانم گرفت ، ماهی تابه رو از روی میز برداشتم و تو سینگ

پرت کردم که صدای بدی ایجاد کرد و جای اینکه جواب مامان را بدهم ، جواب نازی را دادم

_جواب حرفت نباشه غلط کرده پسره یکی یدونه لوس....

وکسی از دل بیچاره من خبر نداشت که جای دیگه ای لرزیده واین حرفهایم فقط راهیاست

تا آنها را منحرف کنم ، و حرفهایشان چون تیری قلبم رو نشانه میرفت

مامان با تعجب نگاهم کرد

_تو یه چیزیت می شه نفس ! امیر علی تنها چیزی که نداره لوسی یه ! عیب بالا پسر به

این خوبی نذار! گفتم که بچه ام همه چی تمومه ....

به مامان نگاهی کردم

_شما درست می گین....

و انگشت اشاره روی قلبم فشردم و ادامه دادم

-ولی من هیچ علاقه ای به شازده شما ندارم.... الان هم خسته ام ولم کنید

وراه افتادم به طرف اتاقم وتوی ذهنم به امیر فکر کردم واقعا همه چی تمام بود، از ظاهرش

گرفته تا اخلاق و رفتارش .... ولی برا دل اسیر من تنها یک سد بود که من به خواست دلم ،

مهرانم نرسم.

و همین موضوع باعث میشد که هرچه بیشتر از این پسر دوری کنم...

چند روزی از آن ماجرا گذشت وکسی دیگر در رابطه با موضوع امیر با من صحبت نکرد.

9

[Type here]

من هم سرگرم درس ودانشگاهم بودم من وامیر هم دانشگاهی بودیم اما هرجا میدیدمش

قبل از اینکه او من رو ببیند از یک راه دیگر می رفتم که با هم روبرو نشویم و البته استثنا

هم داشت و آن مواقعی بود که داشت با مهران صحبت میکرد ،

متاسفانه مهران وامیر با هم دوستی چندین و چند سالهداشتن ومن به ظاهر و خیلی غیر

قابل باور میرفتم که حال امیر را بپرسم ولی واقعیت این بود که آنجا حضور پیدا میکردم

که کمی عطر حضور مهران و تن صدایش را به ضربان بینوای قلبم هدیه کنم ...

رشتهی تحصیلیام به انواع خاکها ارتباط داشت و برای پروژه ام

شروع مطالعه رمان