عیارسنج (نمونه رایگان)

نیمه‌ی روشن باغ

اثر Mahfa

به نام خالق مهر

خلاصه:

وارث خاندان شمس، تاجر معروف ایرانی، بعد از سال ها برمی‌گرده ایران و با اومدنش…

مقدمه:

گاهی ارزو می‌کردم با خود که کاش تو نمی‌امدی…

کاش به ایران برنمی‌گشتی…

به این خاک قریب …

و کاش مرا در خاکم غریب نمی‌کردی!

کاش نمی‌امدی و مرا در خانه‌ام بی‌وطن نمیساختی!

کاش تو کمی به من رحم داشتی…

به قلبم…

قلبم…

بیچاره قلبم که تو ان را ربودی!

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ 🪾

قلم مشترک : مهفا

#کپی_ممنوع

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت1

فصل اول

همه چیز از ان‌ روز کذایی شروع شد، آن روزی که مرضیه امد و گفت: مشتلق بدهید که عزیزدردانه‌ی این عمارت برگشته… همه چیز از ان روز شروع شد…!

او امد و تمام دنیای مرا بهم زد…

************

مرضیه دوان دوان خود را به من رساند و در حالی نفسش از شدت دویدن بالا نمی‌امد با اشاره به عمارت اشاره کرد و گفت:

-پ…پری…جان… برو که خانم… داره س… دور از جون… سکته می‌کنه؟

نگران نگاهش کردم. دستی به گونه های سرخش کشید و با صدای لرزانی گفت:

-تهران… تهرانو زدن!

چشمانم گرد شد! کاغذ و قلم از دستم سر خورد و نمی‌دانم چطور لبه های دامنم را جمع کردم و به طرف عمارت دویدم.

در چوبی حیاط را هل دادم و بی‌بی را روی ایوان در حالی که موبایل به دست و مضطرب بود دیدم. مثل همیشه مرضیه زیادی شلوغش کرده بود. بی‌بی جانم صلابت همیشگی‌اش را حتی در این حالی که نگرانی از سر و رویش می‌ریخت داشت.

-بی‌بی‌جان؟

موبایل را بی‌حواس از صورتش فاصله داد و نگاهم کرد و تنها لب زد:

-جواب نمیدن! هیچکدومشون!

دمی گرفتم. در دلم رخت میشستند.

-نگران نباش بی‌بی‌، انتن رفته، چیزیشون نشده به امید خدا!

-امیدوارم…

و دلم بیشتر به شور افتاد. شماره ی پری‌رخ را گرفتم. یک بوق، دوتا، سه تا….

جواب نداد. دوباره گرفتمش. باز هم جواب نداد. سه باره…

جانم داشت به لرز می‌نشست. نا امید نشدم و باز هم تماس گرفتم.

نمی‌دانم چند بوق خورد، درست لحظه‌ای که داشتم ناامید میشدم از جواب دادنش، تماس وصل شد و تمام جانم ارام گرفت.

صدایش انگار از میان معرکه می‌امد!

با نگرانی صدایش زدم:

-پری‌رخ خوبی؟

بی‌بی هول پرسید:

-پری رخ جواب داده؟

تند تند گفت:

-پری… پری… خوبم به مامان بابا بگو… خوبیم هممون…

بی‌بی دست روی زانو گذاشت و از جا بلند شد و به طرفم امد.

صدایش قطع و وصل میشد.

-صدات خوب نمیاد عزیزم.

-خ…و..بیم… انتن نیست… زنگ میزنم…

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت2

نفسم را از ته دل بیرون دادم.

-خوبه بی‌بی‌. خوبه، نگران نباش.

پیرزن دو دستش را رو به اسمان گرفت:

-خدایا خودت بچه هامو حفظ کن! مادر گلرخم بگیر ببینم جواب میده؟

قبل از اینکه شماره‌ی گل‌رخ خانم را بگیرم، در حیاط در دم باز شد و حشمت خان با صورتی سرخ شده پا درون حیاط گذاشت. بی‌بی به طرفش رفت:

-چیه حشمت‌خان؟ چرا سرخی فشارت باز رفته بالا؟ نگران پری‌رخ نباش، جوابمونو داده، سالمه.

پیرمرد سری تکان داد و به چهره‌ی زیبا زنش نگاه دوخت:

-نقل پری نیست بی‌بی‌نساخانم…

کمی این پا و ان پا کرد و با نفسی عمیق و کلافه لب گشود:

-منوچهر و لعیا با پرواز دیشب رسیدن تهران…!

نگاه ناباورم بین زن و مرد چرخ خورد. سکته‌ای که مرضیه گفته بود را قطعا بی‌بی می‌زد، اصلا بی‌بی که خوب بود، منی که برایم پای هیچ نسبت خونی‌ای در میان نبود تا مرز سکته رفتم چه برسد به این پیرمرد و پیرزن!

فقط با عجله به طرف اشپزخانه پا تند کردم. دو لیوان اب قند درست کردم و با هول به طرف زن و مردی که نگران تر از هر وقتی روی ایوان نشسته بودند رفتم.

حشمت‌خان را تا به این سن، به حال و درماندگی ندیده بودم!

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت3

لیوان‌های آب‌قند را گذاشتم جلوی‌شان. دست‌های بی‌بی می‌لرزید. حشمت‌خان لیوان را گرفت، اما نخورد. فقط به زمین خیره مانده بود.

ناگهان بی‌بی‌نسا سر بلند کرد. آن صلابت همیشگی‌اش برگشته بود، اما این‌بار با خشم آمیخته شده بود. رو کرد به شوهرش:

-حشمت‌خان… 

صداش آروم بود، اما هر کلمه‌اش مثل تیغ می‌برید. 

-اینهمه ساله که این بچه‌ها نیومدن ایران. نه منوچهر، نه لعیا. هیچ‌کدوم. 

چشم‌هاش تنگ شد: 

-این نونی بود که تو گذاشتی تو دامن این بچه‌ها!

حالا که تهران رو زدن، اگه یه چیزی بشه بلایی بیاد به سرشون، ما باید چی‌کار کنیم؟ بگو ببینم حشمت‌خان… چه گلی به سرمون بگیریم؟

حشمت‌خان سرش را بلند کرد. صورتش از قبل هم سرخ‌تر شده بود. دهانش نیمه‌باز ماند، اما حرفی نزد. فقط نفس عمیقی کشید و نگاهش را به ایوان انداخت، انگار دنبال جوابی می‌گشت که وجود نداشت.

من لبخند تلخی زدم و نرم گفتم: 

-بی‌بی‌… الان وقت این حرفا نیست. اول باید خبر درست ازشون بگیریم.

اما بی‌بی انگار مرا نشنید. همچنان به حشمت‌خان خیره مانده بود و زیر لب، با صدایی که فقط خودمان می‌شنیدیم، تکرار کرد:

-منوچهر… لعیا… خدایا خودت حفظ‌شون کن…

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵 

#پارت4

هنوز صدای بی‌بی‌نسا توی گوشم بود که صدای پاهایی که انگار با عجله قدم برمیداشت هم به گوشم رسید. در با شتاب باز شد و مرضیه نفس‌نفس‌زنان خود را به ایوان رساند. رنگ‌ورویش پریده بود.

-پری‌جان… بی‌بی‌جان… 

نفسش بند آمده بود. دستش را گذاشت روی سینه و با صدایی لرزان گفت: 

-فرودگاهو میگن زدن!

یک لحظه همه‌چیز ایستاد. 

حشمت‌خان که تا آن لحظه سرش پایین بود، ناگهان سر بلند کرد. بی‌بی‌نسا دستش را محکم به دسته‌ی صندلی چسباند. من خودم احساس کردم زمین زیر پایم سست شده.

-چی میگی مرضیه؟ 

صدایم درست درنمی‌آمد.

مرضیه با چشم‌های گرد و وحشت‌زده تکرار کرد: 

-خبر رسیده که… به خدا راست میگم فرودگاهم زدن چند نفر شهید شدن…

حشمت‌خان یک‌باره از جا بلند شد. صورتش از سرخی به سفیدی گرایید. لب‌هایش تکان خورد، اما هیچ صدایی از گلویش درنیامد. دستش را به دیوار ایوان تکیه داد و همان‌جا بدنش شل شد. 

-حشمت‌خان! 

بی‌بی‌نسا فریاد زد و خودش را به طرفش کشاند، اما دیر شده بود. پیرمرد مثل درخت قطع‌شده روی زمین افتاد. 

من و مرضیه همزمان به سمتش رفتیم. بی‌بی‌نسا زانو زد کنار شوهرش و با دست‌های لرزان صورتش را نوازش کرد: 

-حشمت… حشمت‌جان… چشماتو باز کن… 

اما چشم‌های حشمت‌خان بسته بود و رنگ از رخسارش پریده بود.

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت5

مرضیه با هول گفت:

-خاک تو سرم، اگه اقا چیزیش بشه چه خاکی به سرمون بریزیم؟

بی‌بی کلافه گفت:

-زبونتو گاز بگیر، برو غلامرضا رو صدا کن بیاد اقا رو ببریم دکتر.

مرضیه لب برچید و به کندی به طرف در گام گرفت، انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش با انچنان سرعتی امد تمام لایه لایه‌ چربی های تنش تکان تکان می‌خورد، تا او خبر بدش را بدهد.

کفری نگاهش کردم، انگار مسئول هول و ولا انداختن به جان تک تک ادم های خانه بود! زبان به دهان گرفتم تا نتوپم که اگر اینچنین نمیگفتی که جنوب را هم زده‌اند، الان اقا غش نکرده بود که بخواهیم به فکر این باشیم که چه خاکی بر سر کنیم؟

نفسم را بیرون دادم و تند کاسه‌ی مسی کنار حوض، را گرفتم و از توی حوض درون حیاط پر از ابش کردم و به دست بی‌بی دادم.

بی‌بی اب را ارام ارام روی صورت حشمت خان ریخت، اما بی‌فایده بود!

مضطرب و اسیمه‌سر به بی‌بی نگاه دوختم و به سختی چشمانم را تا صورت حشمت خان امتداد دادم.

بنده‌ی خدا رنگ به رخ نداشت.

در حالی که هیچ اطمینانی به حرفی که می‌زدم نداشتم، لب گشودم:

-بی‌بی‌جان نگران نباش، خوب میشن.

بی‌بی سری تکان داد و زیرلب پناه بر خدایی گفت.

چندی نگذشت که مرضیه به همراه مش حیدر پا درون حیاط گذاشتند.

بی‌بی عصبی گفت:

-مرضیه غلامرضا کجاست؟

مش حیدر سینه ستبر کرد.

-خانم جان من هستم، بفرمایید؟

کاسه‌ی صبر بی‌بی دیگر پر شده بود.

-مش حیدر، الان باید اقا رو کول کنیم ببریم درمونگاه شما می‌تونی اخه؟

و از تصور مش حیدر که با یک باد احتمال سه متر جا به جایی داشت، که حشمت خان سنگین وزن را روی دوش گذاشته، لحظه‌ای خنده‌ام گرفت که با ورود غلامرضا افکارم در دم پر کشیدند و دوباره به هول افتادم.

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵 

#پارت6

غلامرضا با قدم‌های محکم از در حیاط وارد شد. پیراهن ساده‌ای به تن داشت، و این ساده بودن لباسش هیچگونه نمی‌توانست ورزیدگی‌ جوان را پنهان کند. شانه‌های پهن و دست‌های قوی‌اش، درست همان چیزی بود که در آن لحظه لازم داشتیم.

بی‌بی‌نسا نفس راحتی کشید و با عجله گفت: 

-غلامرضا، عجله کن، زود باش. آقا رو باید ببریم درمونگاه.

غلامرضا سری تکان داد و با گفتن چشم، در چشم برهم زدنی خم شد و حشمت‌خان را با یک حرکت محکم از روی زمین بلند کرد. انگار وزن بالای پیرمرد فشاری به تنش وارد نمی‌کرد. من که کنار ایستاده بودم، لحظه‌ای نگاهش به صورتم افتاد. نگاهی کوتاه و آرام. چیزی درون نگاهش بود که مدت‌ها بود متوجهش شده بودم، اما هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود و من هم دوست نداشتم چیزی به روی خود بیاورم.

مش‌حیدر که تا آن لحظه فقط تماشا می‌کرد، ناگهان با صدای بلند داد زد: 

-آ ماشالله غلامرضا! ماشالله به این بر و بازو!

غلامرضا در حالی که حشمت‌خان را محکم بغل کرده بود و به سمت در حیاط می‌رفت، بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با صدای گرفته‌ای گفت: 

-مش‌حیدر، برو اون‌ور. انقدر تو دست و پا نباش.

جالب بود که مش حیدر که کل پتانسیل و توان بدنی‌اش در حد یک ماشاالله گفتن بود، چنان اعتماد بنفسی داشت که حتی انتظار نداشت غلامرضا به او بگوید از جلوی راهش کنار رود.

مش‌حیدر کمی جا خورد و عقب کشید. مرضیه هم که پشت سر برادرش می‌دوید، هیجانی گفت: 

-زود باشین، ماشین آماده‌ست.

غلامرضا حشمت‌خان را با احتیاط داخل ماشین گذاشت. بی‌بی‌نسا سریع کنار شوهرش نشست و من در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم. باغ را به مرضیه و مش حیدر سپردیم و راه افتادیم. در ماشین که بسته شد، فقط صدای نفس‌های تند و صلوات فرستادن بی‌بی می‌آمد و جو سنگینی برقرار بود که هیچ‌کس جرات بهم زدن آن را نداشت.

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت7

********

اوضاع امروز تا فردا داشت بدتر هم میشد.

هیچدام از فرزندان بی‌بی و حشمت خان جواب نمی‌دادند، نه پری‌رخ و ماهرخ خانم و نه منوچهرخان و زن و بچه‌اش!

پریچهرخانم فقط در دسترس بود که انهم به واسطه‌ی در کرمان بودنش بود و از دیروز غروب که حشمت خان را از بیمارستان اورده بودیم، امده بود خانه باغ و من مثل تمام وقت هایی که او می‌امد رسما عزا گرفته بودم! البته اینبار کمتر، چون حالا مرضیه در اماج نکته‌بینی ها و دقت بالایش قرار گرفته بود! مطمئنا اگر پریچهرخانم چند روزی اینجا می‌ماند مرضیه چند کیلو از دست می‌داد و مش‌حیدر هم محو میشد، چون پیرمرد ذاتا چهارپره استخوان بود و چیزی برای از دست دادن نداشت!

روی ایوان نشسته بودم و به خواسته‌ی بیبی نگاهی به گل هایش می‌انداختم و مرتبشان می‌کردم که مرضیه امد.

و با حالت امدنش اه از نهادم بلند شد!

با دیدنش انگار ازرائیلم را می‌دیدم.

-پری…جان…. میگن اصفهونم… اصفهونم زدن!

اصفهان را هم زده بودند! بی‌بی‌ دیگر کم مانده بود سکته کند!

اما اوضاع می‌توانست از چیزی که بود چند مرتبه بدتر هم شد وقتی که فشار حشمت خان دوباره بالا رفت و‌کارش به بیمارستان کشید!

و بخش مفتضحانه‌اش هم انجایی بود که پریچهرخانم نگذاشت بی‌بی بیاید و خودش به جای بی‌بی امد. مطمئن بودم به جای دوساعت، حداقل چهارساعت معطل هستیم.

-اقا غلامرضا، یکم تندتر برید، کمربندتونم ببندید!

-بله خانم.

بیچاره غلامرضا. در دم کمربندش را بست و تا خود بیمارستان دم نزد.

-عزیزم شما هر روز فشار پدرو میگیرید درسته؟

خب داشت بخش مربوط به من هم شروع میشد ظاهرا!

#نیمه‌ی‌روشن‌باغ🪾🩵

#پارت8

پریچهرخانم هنوز منتظر جوابم بود. نگاهم را از بیرون برداشتم و آروم گفتم:

-بله خانم. هر روز فشارشون رو چک می‌کردم. همیشه هم تو محدوده‌ی نرمال و بی‌خطر بود. به جز این یکی‌دو روز اخیر… به‌خاطر خبرهای ضدونقیض و نگرانی‌ای که برای بچه‌ها داشتن، کمی بالا رفته بود.

سرش را تکان داد، اما انگار هنوز قانع نشده بود. همان لحظه فهمیدم پیش‌بینی‌ام درست از آب درآمده. از وقتی پا درون بیمارستان گذاشتیم پافشاری و سؤال‌های پیاپی پریچهرخانم، باعث شد کاری که فقط دو ساعت زمان لازم داشت چهار ساعتی، طول بکشد. چون برای ترخیص حشمت‌خان، بیش از رضایت دکتر، رضایت او لازم بود.

سرمی که به حشمت‌خان وصل کرده بودند با سرعت معقولی درحال تزریق شدن به رگ‌های پیرمرد بود، پریچهرخانم که خیالش تا حدودی از بابت صحت و سلامت پدرش آسوده شده بود

شروع مطالعه رمان