میـخکوب

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

میـخکوب

اثر مهدیه سجده

مهدیه سجده

ژانر: اجتماعی، معمایی، عاشقانه، جنایی

خلاصه: «تکرار مداوم دروغ، باعث فراموش کردن حقیقت شد. تکراری زجرآور که ریخته شدن خون را از یادش برد، آینه‌ای روبه‌روی نگاهش گذاشتند تا قسمت تاریک ذهنش را دیگر نبیند؛ اما دقیقاً داخل همان قسمت تاریکِ ذهن کودکانه‌اش، کسی داشت کم‌کم رشد می‌کرد. کسی که نقطه مقابل دروغ بود؛ کسی که می‌خواست با ریختن خون از آینه رد شود.»

شهداد پس از افشاگریِ بزرگی، از کار خبرنگاری به تعلیق درآمده و با حکم کبیر خان، دست از کارهای خطرناک کشید؛ اما گذشته‌ای که بچگی‌اش را بازیچه خودش کرد بود، سیاه‌تر از قبل بازگشت. زندگی چهاربچه که بیست سال پیش با یک تصمیم متلاشی شده بود، راه ارتباط میانشان شد. دو مرگ فراموش شده و دو شاهد که یکی از آن‌ها همه‌چیز را فراموش کرد و تنها خاطراتی میان کابوس‌هایش به جا ماند؛ اما دیگری تمام اتفاقات را مو به مو در ذهنش حک کرد.

درواقع، میخکوب حقیقتی سرکوب شده در ذهنی آشفته بود.

مقدمه:

همه‌چیز روزی تمام شد که خیال می‌کردم هیچ راه برگشتی برایم نمانده. روزی که تنها روبه‌روی بستنی‌فروشی ایستاده بودم و خیره به راه رفته ماندم؛ اما در حقیقت همه‌چیز از قبل‌تر از آن روز تمام شده بود.

از زمانی که مردی سعی کرد جانم را نجات دهد و مرد دیگری که تلاش می‌کرد من را با دستانش خفه کند؛ اما در میان آن خفگی و مرگ، تقلا کردنِ زیادی باعث شد همه‌چیز از ذهنم پاک شود...همین فراموشی من را به سمت زندگی جدید هول داد...ولی سایه‌ی مرگ هم پا پس می‌کشید؟

بند مشکی دوربین عکاسی را محکم‌تر بین انگشتان پهنش نگه داشت و موبایلش را داخل دست خیس از عرقش گرفت. خورشید اواسط مرداد داشت پوسته گردنش را از بیخ می‌سوزاند و عرق از لابه‌لای موهای سیاه رنگش روی پیشانی‌اش ریخت و تا ته‌ریش مرتبش راه باز کرد.

با صدایی از پشت سرش، گردن چرخاند و مردی هیکلی را دید که از ماشین مدل‌بالا پیاده شده و دنبالش دوید. کوچه خلوتی که به خاطر حفاظ، ماشین در آن تردد نمی‌کرد هم راه فرارش نشد و او هنوز راه‌حل بعدی‌اش را پیدا نکرده بود. به شماره روزبه نگاه کرد و تردید داشت از اینکه پای او را وسط بکشد و در آخر تماس را روی بوق سوم قطع کرد، نباید پای بهترین رفیقش را باز می‌کرد.

موبایل را داخل جیب شلوار لی راسته‌اش سر داد. مرد پشت سرش به نظر فقط برای مشت زدن خوب بود و به سختی می‌دوید و عربده می‌کشید. تهدید به مرگ کمترین چیزی بود که با شنیدنش از خطرِ کاری که شروع کرده بود، مطمئنش کرده بود. می‌دانست اگر دست مرد هیکلی پشت سرش به دوربین برسد در کنار تمام استخوان‌های بدنش خردش می‌کند و حقیقتاً خرد شدن دست و پایش درد کمتری داشت تا از دست دادن عکس‌هایی که به محض منتشر شدن در پیج اینستاگرام رسمی و تیتر روزنامه‌ی فردا، تمام تهران را به لرزه می‌انداخت.

بالاخره به خیابان فرشته رسید و پاهایش دیگر بعد از نیم ساعت مداوم دویدن و راه عوض کردن ذوق ذوق می‌کرد. نفس‌نفس زد و کنار درخت حاشیه خیابان زانوهایش خالی کردند. دستش را بند تنه درخت کرد و نگاه تیره رنگش را به ورودی کوچه دوخت. نفس عمیقی کشید و جناقش تا انتهای ریه‌اش سوخت و همراه گلوی خشکش وحشتناک درد گرفت. با انگشت‌هایی که می‌لرزید، سریع هارد و رم دوربین عکاسی‌اش را درآورد و استرس تیغه کمرش را خشک کرد. رم را داخل محافظ و پاکت قرار داد و تو جیب شلوار راسته‌اش چپاند که چشم‌هایش از فاصله‌ی کمتری به مرد کت‌شلوار هیکلی رسید. لعنتی به مردک فرستاد و عرق سرد از بین موهای فرش روی پیشانی‌اش چکید. مرد هیکلی پا تند کرد و سمتش دوید که او به زحمت کمر صاف کرد و با حرصی که ناشی از خستگی زیادش بود، باز هم شرع به دویدن کرد. تمام تنش درد می‌کرد ولی نباید تلاشش از بین می‌رفت، عرق از بین موهای فرفری‌اش روی گردن و پیراهن سفیدش چکید.

از لابه‌لای ماشین‌هایی که در ترافیک صف کشیده بودند، سمت چهارراه دوید. نگاهش به طرف مقابل چهارراه و ماشین پرشیا مشکی و دو موتوری که به نظر منتظرش بودند، رسید و یکباره سر جایش ایستاد. هیچ راهی نمانده بود، از هر طرف فرار می‌کرد، گیر می‌افتاد.

دست آزادش را کلافه داخل موهای خیس از عرقش کشید. نگاه خون انداخته و خسته‌اش را به اطرافش دوخت و نبضش داخل شقیقه‌هایش محکم کوبید. باید خستگی الانش را تبدیل به خنده‌ی از ته دل فردا می‌رساند، باید امروز را به فردا وصل می‌کرد و متن تیتر اولین روزنامه را خودش از داخل چاپگر بیرون می‌کشید. «پشت پرده اختلاس میلیون دلاری و شرط‌بندی‌های مسابقات خارج از کشور، رئیس سابق فدراسیون ورزشی و دارنده شرکت و تعاونی تن ماهی، سالار راد قرار دارد» را با تیتر بزرگ تصور کرد؛ باید اعتبار سی ساله‌ی خان پدر که دود هوا شده بود را برمی‌گرداند.

به دو طرف خیابان نگاه کرد و فهمید اینجا همه‌چیز به پایان می‌رسد و خوب دستگیرش شد که آدم‌های راد قطعاً کوتاه بیا نبودند. کم مدارکی در دست نداشت برای بی‌آبرو کردن مردی که توپ هم دیگر تکانش نمی‌داد!

نگاه خون انداخته‌اش به پشت سرش و مردی رسید که از لابه‌لای ماشین‌های پشت چراغ‌قرمز، بالاخره داشت به او می‌رسید و فکر نصفه‌نیمه‌اش را عملی کرد. سمت پراید سیاهی که چند قدم با او فاصله داشت، دوید. موبایلش را درآورد و از پلاک عکس گرفت و با نفس‌نفس زدنی که گوش‌هایش را پر کرده بود، پاکت تاخورده را از جیبش بیرون کشید. به دختر جوان پشت رل که غرق موبایل بود نگاه کرد، عصبی ساق دستش را به پیشانی خیسش کشید و ابروهایش از استرس و عصبانیت درهم شد. می‌ترسید زحماتش دود هوا شود. می‌ترسید پاکت را قبل از بک‌آپ گرفتن گم کند و درد بدی داخل قفسه سینه‌اش پیچید. نگاه ترسیده‌اش را به اطرافش دوخت و نفس عمیقی کشید. جناقش مثل زغال آتش گرفته سوخت و تپش قلبش با دیدن مرد هیکلی که دنبالش می‌گشت، تند شد.

پاکت را از شیشه نیمه پایین داخل سر داد که جیغ خفیف دخترک تا انتهای گوش‌هایش رفت و خیره به نگاه سبز رنگ او تند لب زد:

- بهم زنگ بزن...حتماً بهم زنگ بزن. شمارم تو پاکته منتظرتم دختر خوب! همه‌ی زندگی من تو پاکته پس حتماً بهم زنگ بزن وگرنه خودم میام سراغت.

نگاه دخترک خیره به قیافه رنگ‌پریده او دوخته شد و تا خواست واکنشی نشان دهد، او سمت عقب چرخید و مقابل نگاه بهت‌زده دخترک دوید. وقتش تمام شده بود. موتورسوار و پرشیا سیاه با سبز شدن چراغ، با سرعت از جهت مخالف سمتش آمدند و همه‌چیز ته ذهنش رنگ باخت. گاهی نقشه‌هایش برای عملی کردن زیادی ریسک داشتند و او هم دیوانه‌ی ریسک‌های خطرناک بود.

سمت مردی که چند متر با او فاصله داشت و پرشیایی که کنار خیابان پارک کرده و منتظر گرفتنش بودند، لبخندی زد و در یک حرکت سمت موتورسواری که داشت با سرعت چهارراه را رد می‌کرد، پرید. گاهی هم ریسک کردنش او را تا پای مرگ می‌برد؛ اما باز هم ارزشش را داشت. ضربه محکم دسته‌ی موتور به پهلویش، او را با شدت به سمت عقب پرت کرد و تمام تنش پر از درد منقبض شد. آسمانی که آبی بودنش برای او زیادی توی ذوق می‌زد، تیره و تاریک به رنگ سیاه شد. با پشت محکم زمین خورد و صدای شکستن لنز دوربین در سرش منعکس شد. با دستی که به خون کشیده شده بود، بند دوربین را محکم گرفت و بغل گرفت و نگاه تارش به مرد هیکلی کت و شلواری که حالا بالا سرش ایستاده بود، رسید. لبخند زد و دندان‌هایش که رد خون داشتند به نمایش گذاشت.

- خان پدر یه...ایولا بهم...بدهکاری...

سنگینی پلک‌هایش همه‌جا را برایش سیاه کرد و انگشتانش هنوز حریصانه دور بند دوربین گره خورده بود. مثل همان شب فراموش شده‌ای که حریص بود برای نگه داشتن دست خونی کسی که نفس‌نفس زدنش داشت جان او را می‌گرفت!

به شروع زندگی‌اش فکر کرد. به پسربچه‌ای که در ده سالگی متولد شده بود. صدای لطیفی که دیگر دقیق تارهایش را یادش نبود در گوشش زنگ زدند و ضربانش را تند کردند، او از این صدا و لبخندی که هنوز هم رنگ سرخ رژش را یادش مانده، متنفر بود. خوب یادش ماند که به لب‌های سرخ مقابلش خیره بود و «شهداد جان همین‌جا منتظر باش تا برم و برات بستنی زعفرونی بگیرم» تا انتهای ذهنش رفت. تمام آن ظهر مرداد ماه چشمانش خشک شد به دیدن بستنی زعفرانی و ریشه‌ی جانش کم‌کم آب شد و خشکید.

حالا بازهم اواسط مرداد ماه بود و خون از کنار سرش راه گرفته و خیره به آفتاب وسط آسمان بود. لبخند به زحمت روی لب‌هایش نشست. سر و صدای زیاد گوش‌هایش را پر کرد و بیشتر از اینکه درد را حس کند، ترس دیدن نگاه کبیر خان داشت ضربانش را تند می‌کرد و تنش کرخت‌تر شد. کبیر خان هیچ‌وقت به او اجازه نداد در کارهایش دخالت کند؛ اما شهداد هم به او کشیده بود و زیر بار حرف زور نمی‌رفت. برای همین هم به کف آسفالت خیابان فرشته چسبیده بود و سرش از درد داشت عربده می‌کشید.

به فاصله‌ی چند متر، دختری که پشت فرمان بود با دیدن جمعیتی که دور همان مردم دیوانه را گرفته بودن، با حرص شیشه ماشین را بالا داد:

- مردک دیوونه! حتماً بهت زنگ می‌زنم روانی.

استارت زد و خیابان فرشته را سمت پایین راند. دیرش شده بود. کلاس تا ده دقیقه دیگر شروع می‌شد. قفل فرمان را که زد، باز گوشه نگاهش به پاکت رسید و نگاه مردی که هم ترسیده و هم مصمم بود، برایش رنگ گرفت. پاکت بی‌نام را برداشت و برای باز کردنش تردید کرد. شاید برایش دردسر می‌شد. کلافه پوفی کشید و پاکت را داخل کیف سیاه بزرگش انداخت.

همان لحظه دویست و شش ملودی کنار جدول توقف کرد. آینه سقفی را پایین داد و به خودش نگاه کرد. «ملودی من می‌خوام برای یکبارم که شده برای دل خودم تصمیم بگیرم.» با صدای مهتاب پشت ذهنش زمزمه شد. او همان موقع که نخواست حرف او را بشنود برای دلش تصمیم گرفته بود؛ اما باز هم به خودش حق نمی‌داد جلوی ازدواج مادرش را بگیرد. مهتاب هم حق داشت خوشبخت زندگی کند. بی‌اختیار به خودش داخل آینه پوزخند تلخی زد و فر کوتاه مویش را پشت گوشش فرستاد. حق خودش پس چی بود؟! بیست سال زندگی کردن با رازی که کابوسش شده بود؟!

به چشم‌های خودش داخل آینه سقفی ماشین نگاه کرد و کلاه نقاب‌دار سبز پاستیلی رنگش را روی موهای فرفری‌اش گذاشت و زیر پلکش که رنگ سیاه مداد چشمش پس داده بود دست کشید. کلاسور بزرگش همراه چند بوم نقاشی با سایزهای مختلف را از صندلی عقب برداشت و از ماشین پیاده شد.

پله‌های آتلیه هنری را تا طبقه دوم بالا آمد که موبایلش ویبره رفت و با دیدن اسم گلاره لبخند کنج لبش نشست. موبایل را با شانه‌اش به گوشش چسباند و تقه‌ای به در زد.

- به‌به گلاره خانم. بالاخره یه زنگ به من زدی.

صدای گلاره که پر بغض به گوشش رسید، نگاهش رنگ باخت. در به رویش باز شد و او همان‌طور که به گریه و هق‌هق گلاره گوش می‌داد برای ترمه پلکی زد و با لبخند از کنارش رد شد.

- گلاره جانم من که با گریه‌هات هیچی متوجه نمیشم یه نفس عمیق بکش عزیزدلم...

و حرفش تمام نشد که صدای بازدمی در گوشش پیچید و بعد با زمزمه‌ی «ملودی» دوباره گریه‌اش در اسپیکر گوشی پخش شد. داخل اتاق انتهای سالن رفت و بوم‌ها را کنار دیوار گذاشت، روی صندلی نشست و گفت:

- بگو چی شده تا منم متوجه بشم چرا عروس خانممون انقدر گریه می‌کنه...اگر لازمه بگو برم گوش یاشار خان رو بکشم.

- بیچاره یاشار، مظلوم یاشار چه گناهی کرده آخه!

لبخندی روی صورت ملودی نشست و لپش چال شد:

- امان از دل عاشقت خانم خانما...پس بازم مخالفت خانوادت؟

با «اهوم» ضعیف دوست صمیمی‌اش فهمید، مخالفت خانواده و به خصوص پدر گلاره برای ازدواج همچنان تا زمان عقد محضری ادامه خواهد داشت. دلش به حال دوستش می‌سوخت که توانایی مخالفت با خانواده‌اش را نداشت و هر بار که ضعف‌های مردی که دوستش داشت را به رویش می‌آوردند دست و دلش برای این وصلت می‌لرزید.

پنجره‌ی چوبی رنگی را باز کرد

بازگشت به صفحه رمان