سونای

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

سونای

اثر ليلا غلطانی

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

شروع رمان #سونای

سلام عزیزانم

خیلی خوش اومدین

رمان قرارداد چاپ داره و به محض اتمام می‌ره برای چاپ

از نظر شرعی و قانونی

کپی و انتشار رمان تحت هیچ شرایطی مجاز نیست

ممنون که رعایت می‌کنید

#غلطانی

سونای عزیزم

دور نیست روزی که تو را در کنار خودم داشته باشم.

گفته‌ای من و تو چون ماه و خورشیدیم که در یک زمان و در کنار هم جایی نداریم

اما به رحمت خدا امیدوارم.

خدا را چه دیدی، شاید روزی خورشید و ماه همزمان در آسمان بودند و ما در کنار هم.

و آن روز، حسرت نداشتنت به پایان می‌رسد

چون سونای عشق!

بهار سال هزار و سیصد و نود

بسم‌الله الرحمن الرحیم

شروع رمان

#سونای

نوشته‌ی #لیلاغلطانی

1400/8/22

#سونای

#پارت_1

#لیلاغلطانی

صدای بوق ماشین‌هایی که پشت سرمان در حرکت بودند خیابان را پر کرده بود.

لب گزیدم:

- خیلی شلوغ نکردیم؟

فرشید دستش را روی بوق گذاشت:

- یه شب که هزار شب نمی‌شه.

دست چپش را برای ناصر که از کنارمان رد شد، تکان داد:

- همه‌ی شهر باید خبردار بشن سونای من عروس شده.

خندیدم:

- بچه‌بازی درنیار فرشید، مگه مامان نگفت یه امشب رو مثل بچه‌ی آدم رفتار کنیم؟

قهقهه زد:

- بچگی که بد نیس سونا خانم.

دستش را از فرمان جدا کرد:

- برعکس تو که امروز بزرگ شدی و سنگین رنگین نشستی، من دلم می‌خواد بچگی کنم، خوشحال باشم، حرفیه؟

قبل از این که جوابی دهم، دوباره دستش را روی بوق گذاشته، فشار داد:

- عروسی شاهانه ... ایشالا مبارکمون باد ...جشن بزرگانه ... ایشالا مبارکمون باد!

خندیدم:

- لوس!

هر دو دستش را بالای سرش برد:

- خدایا شکرت که جواهری مثل سونا رو‌ گذاشتی رو شونه‌ام، رو سرم ...

دست چپش را روی چشمش گذاشت:

- رو چشام ...

لب‌هایم به خنده باز شد:

- این همه هیجان زشت نیس؟ یه کم خودتو کنترل کن عشقم.

شانه‌هایش را همراه موزیکی که پخش می‌شد، تکان داد:

- چرا؟ ناسلامتی عروسیمه ها! اونم چه عروسی! سونا خانوم دردونه‌ی حاج اسد!

صدای پخش ماشین را بلندتر کرد:

- باید حسابی بترکونیم، جشنمون نباید بی سر و صدا باشه.

از این همه هیجانش، من هم به وجد آمدم:

- دیگه همه‌ی مردم شهر فهمیدن من عروس شدم امروز.

#سونای

#پارت_2

#لیلاغلطانی

سرش را بالاتر برد:

- خب بدونن، چه بهتر.

دستم را روی دستش گذاشتم:

- فرشید!

کلاه شنلم را عقب کشید:

- بمیرم واسه این فرشید گفتنت، یا هنوز زوده؟

خندیدم:

- دور از جونت!

نفس گرمش لاله‌ی گوشم را نوازش کرد:

- آقا، اصلا می‌خوام اونایی که نمی‌دونن این دختر زن منه ...

بلندتر فریاد کشبد:

- بدانند این زن، زنِ منه.

لب گزیدم:

- وای خدا، دیگه بهتره بریم خونه.

نگاه خمارش را به چشم‌هایم دوخت:

- بمیرم واسه این چشم‌ها یا هنوز زوده؟

از ته دل خندیدم:

- دیوونه، چه بانمک شدی امروز!

با ریتم بوق زد:

- مبارک، مبارک، عروسیمون مبارک!

هر دو در آسمان‌ها پرواز می کردیم، فکر کردم فرشید بیشتر از من خوشحال است، هر چند حرف‌هایش عادی به نظر می‌رسید، ولی خوشی بیش از حد امروزش کمی غیرمعمول بود.

نگاهش کردم:

- تو امروز یه جوری نشدی!؟

لب‌هایش را بیرون داد:

- اتفاقاً میزونِ میزونم! یعنی تو عمرم این همه حالم خوب نبوده که حالا و در کنار تو عروس خوشگلم هستم.

لبخندی به صورتش پاشیدم:

- پس بهتره بریم خونه، همه منتظرمونن.

چشم بست:

- دیگه بمیرم هم غمی نیس؛ چون آرزویی ندارم.

#سونای

#پارت_3

#لیلاغلطانی

دستم را روی دستش گذاشتم:

- دور از جونت دیوونه، این حرفا چیه شب عروسی!

با همان چشم‌های خمار نگاهم کرد:

- کنار تو به تموم آرزوهام رسیدم دیگه ...

دستش را که زیر دستم بود، نیشگون ریزی گرفتم:

- با زنده‌ات بیشتر حال می کنیم آقا فرشید.

قهقهه ی بلندی زد:

- ای جونم که!

صورتش را کاملا به سمتم برگرداند:

- سونا!

جواب دادم:

- جون دلم!

متفکر پرسید:

- این سعید امروز چش بود؟

بی‌خیال جواب دادم:

- چطور؟

پوزخندی گوشه‌ی لبش جا خوش کرد:

- چپ می‌رفت، راست می‌رفت به من تیکه می‌نداخت.

ابرویم بالا پرید:

- چی می‌گفت مگه؟

صدای ضبط را کم کرد:

- ندیدی! ابروش کلا بالا بود، همش هم با عموت در مورد من پچ‌پچ می‌کردن.

حرفش را بریدم:

- سعید به کنار، عمو حمیدم اصلا یه همچین آدمی نیس! در ثانی اون طفلیا که خیلی دور از ما نشسته بودن، با اون فاصله چجوری فهمیدی در مورد تو حرف می‌زدن.

حق به جانب ادامه داد:

- دیشب هم که تو‌ جمع، با تمسخر گفت، میوه‌ی رسیده‌ی باغ نصیب ...

این بحث ها خوشایندم نبود، می‌دانستم فرشید زیاد محبوب فامیل و مخصوصا خانواده‌ی عمو حمید نیست ولی همیشه برعکسش را به فرشید نشان می‌دادم:

- خودت که می‌دونی عمو چقدر دوستمون داره و ...

نگذاشت ادامه بدهم:

- دوستمون داره نه، تو رو دوست داره.

#سونای

#پارت_4

#لیلاغلطانی

پوزخندی گوشه‌ی لبش نشست:

- سیندرلای سیاح‌ها هستی دیگه. همشون دوستت دارن.

همه را با تاکید بیان کرد تا بفهماند منظورش تنها عمو حمید نیست:

- همشون!

خندید:

- شایدم هر کی برا خودش خیالایی داشت که من برنامه‌شونو ریختم بهم.

با اخم نگاهش کردم:

- الان چه وقت این حرفاس فرشید، شب عروسی تو ماشین عروس راجع به بقیه چرا داریم صحبت می‌کنیم.

لب گزیدم:

- اگه منظورت سعیده که بارها گفتم بین من و سعید هیچ احساسی نبوده و نیس، چه قبل تو چه الان.

آنچه گفته بودم، حقیقت محض بود، من و سعید مثل دو دوست خیلی صمیمی بودیم، این که پدر اصلا ازدواج فامیلی را صلاح نمی‌دانست و بارها در همه جا اعلام می‌کرد یک طرف قضیه بود و قسمت مهم‌ترش این بود که سعید همیشه حامی‌ و پشتم بود و طرف من، حس دیگری نسبت به او نداشتم جز برادر بزرگتر. شاید هم بودنِ مجید هیچ‌وقت اجازه نداد سعید در چشمم پررنگ و طور دیگری دیده شود. از همان بچگی هر جا سعید حضور داشت، مجید هم بود، عین دو برادر خونی. تنها جایی که کنار هم نبودند همین مراسم عقد من بود.

فرشید در مورد مجید کنجکاوی نمی‌کرد، در حدی فهمیده بود که خواستگارم بوده و ما موافقت نکرده ایم، هر چند مینا می‌گفت فرشید رگ غیرت ندارد که این مسائل برایش مهم نیست ولی من این آزادی را بیشتر دوست داشتم.

طی یک سالی که با هم آشنا شده بودیم کاری به هیچکس نداشت، فقط این اواخر چند باری حساسیت نشان داده بود، آن هم در مورد سعید!

لب‌هایش را کج کرد:

- دست خودم نیس، از شوخی هاش اصلا خوشم نمیاد.

بحث را عوض کردم:

- اولا تو که خودت شوخی و با همه شوخی می‌کنی، بعدشم سعید رو که می‌شناسی، عادتشه، مدام شوخی می‌کنه و مثال می‌زنه، می‌بینی که تو فامیل بهش می‌گن صندوقچه‌ی ضرب‌المثل!

سرش را به اطراف تکان داد:

- من فرق شوخی و تیکه پرونی رو خوب می‌فهمم سونا، بچه که نیستم.

#سونای

#پارت_5

#لیلاغلطان

مدام در حال تخریب شخصیتش پیش من بود.

- نمی‌خوام از چشمت بندازمش ها ولی اصلا آداب معاشرت سرش نمی‌شه.

سعی کردم ملایمت بیشتری داشته باشم:

- نه که خط قرمزم باشه ولی می‌دونی که دوست ندارم راجع به سعید این جوری حرف بزنی.

صدایش را ریز کرد:

- انگار هووی منه! یا جاشو تنگ کردم. مثلا چرا ناصر با این که کوچیکتره اخلاق و رفتارش همیشه با احترام هست ولی این پسرک دراز هیچی حالیش نیس.

درردل خندیدم، عین همین کلمه را سعید چند بار در مورد فرشید به کار برده بود؛ پسرک کوتوله!

لبخند تلخی زدم:

- خب ناصر نوجوونه و خجالتی ولی سعید جوونه و باهات احساس راحتی می‌کنه.

تا جوابی بدهد خودم ادامه دادم:

- معلومه برخوردشون یکی نیس عزیزدلم هر کدوم تو یه خونواده‌ ای بزرگ شدن، قطعا تربیتشون فرق داره، اخلاق و‌ رفتار دایی حبیب با عمو حمید کلی فرق داره خب بالطبع تربیت بچه‌هاشون هم متفاوته، عمو حمید خودمونی تره و دایی حبیب خویشتن دار، بچه‌هاشونم به خودشون رفتن.

گردنش را کج کرد:

- احترام تو و حاج اسد رو داشتم که چیزی بهش نگفتم وگرنه ...

بنظرم تیکه‌پرانی بقیه روی اخلاقش اثر. گذاشته بود که مثلا غیرت خرجم می‌کرد:

_ چه منتش هم سر من می‌ذاره، خوبه خودتون رفیقای جون جونی هستین.

اخم کرد:

- جون جونی کجا بود، یه دوستی ساده بود، قبل تو بعدش که تو اومدی دیگه ...

زیرچشمی نگاهم کرد:

- حالام نتونستم چیزی بگم بهش چون می‌دونم خیلی دوسش داری.

خندیدم:

- من همه‌ی پسرعموهامو‌دوس دارم ولی خب سعید حسابش جداست، عین یه داداش بزرگتره برام.

پوزخند زد:

- داداش!

#سونای

#پارت_6

#لیلاغلطانی

نمی دانم حسم غلط بود یا واقعا این اواخر نسبت به سعید حساس شده بود:

- آره، داداش نداشته‌ام!

سعید را هووی خود می‌دانست و فکر می‌کرد قصد داشته با من وارد رابطه شود در حالی که نمی‌دانست دلیل مخالفت سعید با این ازدواج، مجید بود.

سعیدی که همان اول به خودم گفت با این که فرشید دوستش است ولی لیاقت وصلت با خاندان سیاح را ندارد و من قول دادم طوری تغییرش دهم که گل سرسبد سیاح‌ها باشد.

در هر حال دوست نداشتم ادامه بدهیم:

- در هر حال من که همه رو ول کردم چسبیدم به تو و تموم وقتمو با تو می‌گذرونم، بقیه هم مدام ازم دلگیرن چون وقتی برام نمی‌مونه باهاشون باشم، حالا هم ول کن این حرفا رو، یکم تندتر برو بقیه پشت سرمونن، کسی نمیاد جلو بره. راه مردمو بستیم.

برگشت به جلد شادش:

- چشم الان یه کاری می‌کنم کارستون.

تعجب کردم:

- چیکار می‌خوای بکنی فرشید!

پایش را روی گاز گذاشت :

- کاری که تو ازم خواستی، خیابونو خلوت می‌کنم ماشینا راحت‌تر رفت و اومد داشته باشن.

از آینه نگاهم را به نازیلا دوختم که دستش را از پنجره‌ی ماشین بیرون آورده بود:

- صبر کن فرشید، بذار ببینم نازی چی می‌گه!

نازی بهترین دوستم و رازدارم بود که از دوران راهنمایی همیشه با هم و در کنار هم بودیم و این دوستی تا حالا ادامه داشت. تنها کسی بود با این که اصلا در بحر ازدواج و زندگی مشترک نبود ولی ازدواج من را قبول داشت و طرفدار فرشید بود.

فرشید به جای این که سرعت ماشین را کم کند، بیشتر گاز داد:

- چی می‌خواد بگه، ولش کن بعدا می‌گه.

باد شنل را از سرم انداخت:

- آرومتر فرشید، چه خبرته.

خندید:

- خودت گفتی تندتر برم.

به سمتم برگشت:

- نگفتی؟

#سونای

#پارت_7

#لیلاغلطانی

سرعت ماشین خیلی بالا بود می ترسیدم تصادف کنیم:

- نه اینجوری دیوونه!

شنل را روی سرم کشیدم:

- سرعتتو کم کن، نازی داره چراغ می‌ده، حتما کار مهمی داره.

کمی سرعت ماشین را کم کرد ولی به محض این که ماشین نازی کنارمان رسید، دوباره گاز داد و ماشین با سرعت از جا کنده شد.

تقریبا به جلو پرت شدم:

- چیکار می‌کنی دیوونه؟

قهقهه زد:

- سفت بشین، لیز نخوری ماهی کوچولو!

همه را جا گذاشت:

- به گرد ماشینمون هم نمی‌رسن.

شیشه را کاملا پایین دادم و سرم را با خنده بیرون بردم:

- دیوونه بازی!

خندید:

- چه کنیم دیگه.

لب‌هایش را کج کرد:

- به ما دو تا شر و شور میاد که آروم باشیم؟ سکته می‌کنیم این جوری که ...

یاد حرف مامان که دم در محضر گفته بود، افتادم:

- سونا سعی کنین یه امشب رو مثل بچه‌ی آدم رفتار کنین، آبرو و حرمت پدرتو حفظ کن، خیر سرتون عروس دومادین، تو چشم مردم هستین.

خندیدم:

- واقعا هم.

دستم را به دامن پفی لباس عروسم گرفتم:

- بخدا دارم این تو خفه می‌شم، دلم لباس‌های خودمو می‌خواد.

در تمام مراسم هایی که تا حالا بوده، کت و شلوار و یا نهایت پیراهن و شلوار پوشیده بودم، خیلی کم پیش می‌آمد دامن تنم کرده باشم و حالا داخل این لباس عروس پرنسسی معذب بودم.

لب‌هایش کش آمد:

- عاشق این ادا اطوارتم دیگه! فک کن الان دو تا دوماد نشسته بودیم تو این ماشین.

هر دو خندیدیم.

با هیجان پرسید:

- گم شیم؟

#سونای

#پارت_8

#لیلاغلطانی

متعجب پرسیدم:

- چی؟!

قهقهه زد:

- گمشون کنیم...

چشمکی زد:

- یعنی اونا ما رو گم کنن.

ذوق زده شدم:

- مامان ...

چشمکی زد:

- حاج خانم با من!

فکر بدی به نظر نمی‌رسید:

- نمی‌دونم دیگه.

سرعت ماشین را کم کرد:

- یه دوری می‌زنیم سریع برمی‌گردیم.

نگاهش کردم:

- یعنی بگیم برن خونه، خودمون دور بزنیم؟

با هیجان چشم بست:

- این که دیگه نهایت آرزومه.

سرش

شروع مطالعه رمان