عیارسنج (نمونه رایگان)

بهانه های بی بها

اثر ليلا غلطانی

عرض سلام و ادب خدمت شما دوست عزیزم

ممنونم بابت همراهی و حمایت شما

این فایل مخصوص شما و نزد شما امانت است. لطفا به هیچ کسی ندهید... از نظر شرعی و قانونی درست نیست

ممنون که امانتداری می کنید.

با احترام: لیلا غلطانی

(فصل اول)

سه ماه تعطیلی به سرعت برق و باد گذشته و مهر شروع شده بود دوباره فصل خوش پاییز بود و کلاس های شیفت بعدازظهر مدرسه ی راهنمایی منطقه ی متوسط و شاید فقیرنشین حومهی تهران.

اولین روز مهر شور و شوق خاصی در مدرسه حاکم بود بچه ها بعد از تقریبا سه ماه تعطیلی باز همدیگر را دیده بودند، امتحانات ثلث سوم تقریبا تا نیمه‌ی تیر کشیده شده بود و تعطیلات تابستانی بچه ها را کمتر کرده بود روزهای خوش تعطیل تقریبا دو ماه و نیم شده بود و با سرعت پیش رفته به اخر رسیده بود.

بیشتر بچه های مدرسه همان دوستان سال قبل و کلاس اول راهنمایی مان بودند. عده ای خوشحال و بعضی ها بی حوصله بودند.

حرف های زیادی برایهم داشتند و بالطبع ساکت کردنشان سخت بود، مبصر کلاسهنوز انتخاب نشده بود برای همین کلاس کاملا شلوغ بود و از هر طرف کلاس صداها بلند بود، زمزمه، پچ پچ، تعریف خاطرات ...

خانم شمشیری ناظم مان با خط کش چوبی قطوری در دست وارد کلاس شد. زن سختگیری بود و بچهها از او حساب می بردند همه از ترس ساکت شدند و کلاس در سکوتی محض فرو رفت. با اخم همیشگی اش چشم گرداند و به من که بخاطر هیکل درشتم مجبور شده بودم آخر کلاس و پشت سر بقیهی بچهها بنشینم، رسید:

- بیا اینجا ببینم.

بلند شدم:

- من ساکت بودم خانم.

خط کش را به پشت سرش برد:

- اسمت چیه؟

لب برچیدم:

- رویا عظیمی.

خط کش را بالا گرفت:

-عظیمی مبصرتونه به حرفش گوش می کنین.

رو به من کرد:

- ساکتشون کن نذار یه ذره صدا به سالن بره.

با شادی جواب دادم:

- چشم.

قبل از بستن در اضافه کرد:

- هر کی شلوغ کرد و به حرفت گوش نداد یا صداش بلند بود اسمشو بنویس بیار بده به من تا پرونده شو بدم زیر بغلش بفرستمش خونه پیش پدر مادرش.

سرم بالا و پایین شد:

- چشم خانم.

در که بسته شد دوباره همهمه شروع شد.

با اخم دستم را روی میز کوبیدم:

- ساکت! نشنیدین خانم شمشیری چی گفت؟

صدای بلندم کار ساز شد و البته بیشتر از آن گچ در دستم چون اسامی کسانی که با کوچکترین صدا اسمشان را روی تخته و جلوی کلمه ی بدها می نوشتم.

کلاس تقریبا ساکت شد، هر از گاهی صدای پچ پچ آرام و نامفهومی به گوش می رسید.

تقه ای به در خورد و باز شد.دختری تقریبادو سه سال بزرگتر از من وارد کلاس شد که قطعا نمی توانست معلم جدید باشد.

با اعتماد بنفس کامل اول به من وبعد نگاه گذرایی به بچه ها انداخته به آخر کلاس رفت و کنار فهیمه نشست.

به محض اینکه جاگیر شدانگار قبلا با هم آشنایی داشتندشروع به صحبت کرده صدایشان در کلاس پیچید.

بدون توجه به من که گاهی برای ساکت کردنشان خط کش را روی میز معلم می کوبیدم حرف می زدند:

- ساکت باشین لطفا هر کی حرف بزنه اسمشو تو گروه بدها می نویسم ها.

عین خیالش نبود گویا نمی شنید.

بلندتر گفتم:

- خانمای لژنشین بنویسم اسمتونو؟

تازه وارد نگاهم کرد:

- با منی!

اخم کردم:

- یه ساعته می گم ساکت وگرنه اسمتو می نویسم.

شانه بالا انداخت:

- تو بنویس منم حرفمو می زنم.

ابروهایم همزمان بالا پرید:

- اسمتون؟

بیخیال جواب داد:

- مرضیه غلامی.

لحظاتی دستم روی تخته بی حرکت ماند فکر کردم التماس می کند اسمش را ننویسم ولی پرروتر از این حرف ها بود.

رفتارش عجیب و در عین حال بنظرم تحسین برانگیزآمد. این حد اقتدار قابل تقدیر بود.

اسمش را نوشتم و او همچنان بی توجه به من در حال تعریف کردن خاطراتش بود.

وقتی معلم آمد و کلاس رسما شروع شد بالاخره کمی ساکت شد.

بایک صندلی فاصله از مرضیه سر جای خودم نشستم. تمام روز زیر چشمی در نظر گرفتمش دختر راحتی بنظر می رسید که از کسی نمی ترسید و خودمختار بود.

این اولین برخورد ما بود

روزها می گذشت و من هر روز بیش از پیش تحت تاثیر رفتارش قرار می گرفتم. اغلب گوشم به حرف هایی که با دوستانش می‌زد بود و بعلت نزدیکی صندلیهایمان، ناخواسته بیشترصحبت هایشان را می شنیدم. اطلاعات عمومی خیلی بالایی داشت و در هر موردی بحث کرده خودی نشان می داد، اخلاق خاصی داشت و توانسته بود در این مدت کم، عدهی زیادی از دخترهای کلاس را به سمت خود جلب کند. کم کم طرفدارش شده و ناخودآگاه به سمتش کشیده می‌شدم.

حرف هایی که راجع به خودش و خانواده‌اش می‌زد برایم گیرا بود وتازگی داست. مدام آزادی او را با خودم و محدودیت بسیار زیادیکه مواجه بودم مقایسه می کردم.شاید تفاوت دو زندگیچون دو قطب غیر همنام آهنربا باعث کشش شدید و ناخودآگاه منبه سمت مرضیه شد.

محیطی که من بزرگ شده و قد می‌کشیدم کاملا بسته و پسر سالاری بود همیشه در جمع خودمانی خانه حتی وقتی مهمان هم نداشتیم روسری سرم بود و شب ها می توانستم از سرم بردارم کافی بود روسری ام کمی عقب برود تا داد برادرها دربیاید که چرا موهایت بیرون است. حق پوشیدن لباس آستین کوتاه نداشتم مگر برادرها و پدر خانه نباشند.

وجود مستاجر در طبقه ی پایین خانه هم قوز بالا قوز شده بود تنها زمانی که هیچ مردی خانه نبود می توانستم با خیال راحت هر چه خواستم بپوشم و حیاط را بشورم و اینتفریح بزرگی برایم بود که با خوشحالی انجام می‌دادم. وقتی مرضیه می گفت پیش پدر و خواهر زاده هایش روسریسر نمی‌کند و اکثرا بلوز آستینکوتاه می پوشد یا با آن ها بحث و تبادل نظر می کند. وقتی حرف از خانواده‌ای می زد که همه با هم راحت بودند و هر کاری می توانستند بکنند و فرقی بین دختر و پسر نبود در ذهنم زندگی های رویایی شکل می گرفت و حریص تر می شدم تا بیشتر با او و زندگی‌اش آشنا شوم.

دو خواهربزرگترش ازدواج کرده و مرضیه ته تغاری خانواده با پدر و مادرش زندگی می کرد. از کارها و شیطنت هایی که در خانه می‌کرد سخن می گفت و من با کارهای خودم مقایسه اش می کردم که حتی اجازه ی دیدن شبکه های تلویزیونی را نداشتم. جسارت و جنم بیش از اندازه‌اش من بی دست و پا و آرام و سربزیر را به سمت خود جذب می‌کرد.

چهار سال از من بزرگ تر بود ولی اینکه چطور توانسته با اینتفاوت سنی از همکلاسی‌ها به مدرسه ی روزانه بیاید و با ما در کلاس دوم راهنمایی باشد برایم مشخص نبود.( بنا به شرایط آموزش و پرورش دانش آموزانی که سنشان بالاتر از بقیهی دخترهای کلاس بود باید در کلاس های شبانه ثبت نام کرده و ادامه ی تحصیل می دادند).

با اخلاق و رفتار خاص خودش در مدت زمان کمی دوستان زیادی دست و پا کرده بود. خیلی دلم می خواستدر جمع دوستانهشان باشم اما نمی‌دانستم از کجا و چطور باید ابراز دوستی کنم. شاگرد زرنگ مدرسه و کلاسمان بودم و بیشتر بچه ها برای رفع اشکال و یا سوالات درسی پیش من آمده و این آغاز دوستی در حد همکلاسی بودنمان شده بود دوست صمیمی‌ای خارج از کلاس نداشتم و سابقه ی چندانی هم در مورد پیدا کردن دوست نداشتم.

خوشبختانه بازی‌های مقدماتی جام جهانی فوتبال شروع شده بود و شور و شوق بچه ها وقت و بی وقت سر کلاس و زنگ تفریح وکری خواندن برای تیم های مورد علاقه شان بازار گرمی داشت که همین کرکری ها باعث دوستی من و مرضیه شد

آن روز وسط حیاط در جمعشان صحبت از ورزش، جام جهانی، فوتبال و تیم مورد علاقه بود. کنارشان ایستادم اول بی‌خیال من به صحبت هایشان ادامه دادند.

بعد از چند دقیقه مرضیه به سمتم برگشت:

- کاری داری؟

سرم را بالا بردم:

- نه!

دوباره بی‌خیال به بحثشان ادامه دادند. لابلای صحبت هایشدر دفاع از تیم مورد علاقه اش پرسپولیس مدام از پسری به اسم محمد نام می‌برد و از او نقلقول میکرد:

- محمدمونم همین نظرو داره ... محمد میگه فلان بازیکن بهترینه ... محمد میگه تا این بازیکن رو داریم تو جام جهانی فلانیم و ... اینطور که از حرف هایش مشخص بود و سنگ این خواهرزاده‌اش را به سینه می‌کوبید صمیمیت زیادی با هم داشتند.

از اطلاعات دقیق و جامع مرضیه راجع به فوتبالیست ها، هنرپیشه ها، نویسندگان، شاعران ... شاخ درآورده بودم راجع به همهچیز و همهکس اطلاعات دقیق داشت کافی بود اسمی از کسییاچیزی به میان آید تمام جزئیات ریز و درشت شخصی ترین مسائل آن فرد را رویدایره بریزد.

کم کم دوستی مان عمیق تر شد فهمیدمبرخلاف ظاهرش که سخت نشان میداد بسیار احساساتی است، دستی در داستاننویسی و شعر داشت، حتی شعرهایش در مجلهای چاپ شده بود و همین ها جایگاهش را در نظرم بسیار بالا برده از بقیهی دخترها متفاوت کرد.

اغلب در مورد محمد (خواهرزادهاش) حرف می‌زد و نظراتش را در مورد فوتبال و تیم های موردنظر به بچه ها می رساند با قدرت از پرسپولیس دفاع می کرد و طرفدار دو آتشه اش بود در مقابل من اصلا علاقه ای به فوتبال نداشتم و شاید فقط در این حد برایم مهم بود ایرانبه بازی های جام جهانی صعود کرده است که به لطف مرضیه رفته رفته قاطی بحث هایشان شده و در کنار بقیهی مزایای دوستی با او به فوتبال هم علاقمند شدم.

کم کم بخود آمده دیدم جزو اکیپ آن ها و قاطی شان شده ام.

برایما و مخصوصا منی که محدودیت های زیادی داشتم و در خانواده ای مذهبی و سخت افراطی و مردسالار بزرگ شده بودم شنیدن تعریف های هر روز مرضیه از خانه و خانواده اش و اینکه با خواهرزاده اش اینقدر راحت بود که از بیشتر مسائل شخصی هم خبر داشتند تعجب آور و بسیار دلنشین بود. ساعت ها او حرف می‌زد و من و دوستان مات حرف هایش می‌شدیم ...

آنقدر بین صحبت‌هایش به این خواهرزاده ی مجهول اشاره کرده و از جانبش نقل قول کرده بود ناخواسته مشتاق دیدار این پسر که در حال گذراندن خدمت سربازی بود شدم تا روزی که برای همراهی مرضیه به مدرسه آمده بود او را دیدم.

آن روز بعد از تعطیلی در آن ازدحام و شلوغی جلوی مدرسه پسر جوانی حدود بیست و چند ساله با لباس سربازی و قد بلند که پوست سفید و چشم های آبی روشنش به چشم می زد به تیر برق تکیه داده و نگاهش را طوری بین دخترها می گرداند که انگار دنبال شخص خاصی می گردد.

با دیدن ما لبخندی روی لبش آمد تکیه اش را از تیر برق برداشت و جلوتر آمد:

- مرضیه!

مرضیه از ما جدا شد و به سمت پسر جوان پرواز کرد:

- محمد!

پس خواهرزاده اش بود آقا محمد مرموز!

جلوی چشم همه سفت همدیگر را در آغوش گرفتند و از شوق اشک می‌ریختند. برای منی که حتیبا برادرانم نمی توانستم راحت صحبت کنم این صحنه ی دلچسب شبیه خواب و خیال بود چقدر این زندگی و اینگونه ابراز محبت دلنشین و دوست داشتنی بود ...

به خودم که آمدم با دهان باز مبهوت تماشای آن دو بودم.

نزدیک تر آمده سلام کرد.

مرضیه با فخر گفت خواهرزاده‌ام به مرخصی آمده.

من و دخترها چند قدم جلوتر از آن ها به راه افتادیم و او و خواهرزاده اش پشت سر ما حرکت کردند.

محلهی ما جمعیت زیادی داشت که بیشتر افراد همدیگر را می شناختند تقریبا همه ی چهارصد نفر بچه های مدرسه همان بچه محل خودمان بودند که وقتی مدرسه تعطیل می شد تقریبا نصفشان از یک سمت و نصف دیگرشان از طرف دیگر به طرف خانه هایشان سرازیر می شدند.

اکیپ پنج نفره‌ی مرضیه، من، سکینه، فهیمه و زینب که تقریبا صمیمی شده بودیم هر روز با هم از یک مسیر به خانه می رفتیم و محل زندگیمان نزدیک هم بود با کمی فاصله به ترتیب اول من از بچه ها جدا می شدم که خانه مان به مدرسه نزدیکتر بود بعد سکینه زینب، فهیمه به ترتیب جدا می شدند تا آخرین نفر که مرضیه بود و خانه شان دورتر از بقیه و در محله ی بالاتر بود کمی از مسیر را تنهایی می رفت.

(فصل دوم )

مهتاب داخل اتاق

شروع مطالعه رمان