رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ مامااان!

دوباره نفس می داد. سرش را رو ب

ه آسمان می کرد و بلندتر صدا می زد:

_خداااا!

کوشش تیم امداد هم هیچ کدام به ثمر ننشست. ایران همان لحظه که روی فرش افتاد رفته بود!

***

بی رمق زانو های تا خورده اش را بیشتر جمع کرد و با بغل زدن سیاهی پارچه چادرش که در باد می رقصید

282

ماتم زده به سیاهی سنگ پیش

رویش زل زد.

به تصویر زنی چروک خورده که فرصت نکرده بود لحظه به لحظه ی پیر شدنش را کنارش باشد.

نه که نخواهد، مادرش خودش نخواسته بود. خام کمی وعده وعید، همه چیز را زیر پا گذاشته بود.

بیچاره پدرش! یاد پدر آهی شد که جگرش را به آتش کشید. بیچاره پدرش که تا پای مرگ نگران آن

ها بود و

خجول از این

که مبادا کم گذاشته باشد چشم انتظار و نگران مثل همیشه، او هم رفت و تنهایشان گذاشت. هنوز

یادش بود که وقتی همسایه دست روی چشم هایش می کشید پلک هایش بسته نمی

شد! پیرمرد با تکیه به

خرافات مابین گریه هایش می گفت پدرتان هنوز چشم انتظار است!

و آن سه فرزند مانده در تنگ

نای تنهایی که خوب می فهمیدند این چشم انتظاری به سان همان خوشبختی بود

که دلش می خواست داشته باشند و هرچه تالش کردند نشد که نشد.

خم شد وکف دستش را روی سنگ کشید. چیزی به پنجاه سالگی اش نمانده بود. خودش هم چروک خورده

ب

ود. ولی عمق چروک دست و صورتش به اندازه ی دلش نبود. لب های خشکش را جنباند:

_هیچی اندازه نبودنت ویرونمون نکرد مامان. احترام کینه کرده بود ولی من همه

ش منتظر بودم بیای. دست بابا

موسی واسه صورت سوخته ی من شفا بود. ولی من همیشه چشمم به در بود تا تو بیای. نیومد .ی که نیومدی

همه گفتن شوهرت نذاشته بیای. ازش می ترسیدی . بعد عمری

ام که اومدی، دیدیمت، دزدکی اومدی. مگه

نگفتی بازم هم و می

بینیم؟ پس چرا رفتی؟

خطوط کشیده ی نامش و شمع کنج سنگ مزارش داغ روی داغ دلش می گذاشت.

_ می گن اون نذاشت واسه مون مادری کنی. می گن رف

تی دنبال دلت که خوشبخت بشی.می

گن هیچ وقت بابامو

نخواستی. آره مامان؟

سر انگشتانش را روی لبخند ملیح و محجوب مادر کشید. چقدر زیبا می خندید:

_ تو که نبودی منو احترام زیر سایه ی این و اون خانمی کردن و یاد گرفتیم.

لب به دندان گزید:

_

امروز احترام دم در آرامگاه هر چی از دهنش در اومد بار شوهرت کرد. هرچی رو دلمون سنگینی می کرد و

یک جا بهش گفت. حسرت یه عمر بی مادریمون رو تو سرش هوار زد.

دایی امامعلی هر کاری کرد نتونست

283

جلوش

و بگیره. عمرمون رفت مامان، ولی هنوز با همه ی وجودمون چشم به راهتیم. باور ندارم که ولمون

.کردی

هیچ وقت نداشتم. هنوزم فکر می کنم دروغ می

گن که با پای خودت رفتی و تنهامون گذاشتی، ولی

جواد نتونست ببخشدت مامان. من و احترام ولی کینه ای ازت به دل نداریم. راحت بخواب مامان... !

باید نوشت پایان!