دستی به سرش کشید که نگاه براق پسرک به سمت او برگشت:
_ می
گم دیگه اعتبارم پیشت خط افتاده، نه؟
پسرک در حالی
که دستش در دهانش بود خندید و آب دهانش از روی انگشتانش جاری شد و از پشت دستش
راه گرفت و به مچش رسید.
دستمال تمیزی از جیبش درآورد و با حوصله و مهربانی دست پسرک را از دهانش بیرون آورد و تمیزش کرد و
بعد دور لبش را که از بزاق دهانش خیس بود خشک کرد. تمام مدت پسرک به صورتش می
نگریست و
می خندید.
_ پدرسوخته به من می خندی؟
لبخند پسرک فراخ
تر شد. با خود فکر کرد این نگاه براق و لبخند مظلوم و شیرین را به هیچ بهایی نخواهد
فروخت. همزمان فکرش رفت سمت ایران که چطور چندین سال دوری فرزندانش را تاب آورده. حاال که
خودش را جای او می گذاشت به او حق می داد. بابت تمام تندی ها و سرکشی هایش، بابت تمام بی ق راریها و
التماس هایش در مقابل ظلمی که در حقش روا داشته بود، ولی...! نه...!
اخمی کرد که شیرزاد آن را به خود گرفت و سرش را سمت شیشه ی ماشین برگرداند.
****
سال13۶4
سینی چای را جلوش می گذارم:
_ چایی!
امروز زیاد در خود فرو می رفت. تکیه داده به پشتی یک پایش
را داخل شکم جمع کرده
بود و مچ دست راستش را روی آن گذاشته بود. سرش پایین بود و به نقشهای قالی نگاه میکرد. با شنیدن
255
صدایم سرش را باال نیاورد، در عوض آن نگاه ترسناک و خون
آلودش را به سمتم روانه کرد. باز چه مرگش
شده بود! باز چه کار کرده بودم! از ترس روسری ام را جلو کشیدم و لبخند نیم
بندی تحویلش دادم. برخاستم و
به سراغ کار خود رفتم تا جلوی چشمانش نباشم و بهانه ای دستش ندهم که دوباره بزند و کبودم کند. تجربه
ی
این چند سال نشان داده بود در چنین مواقعی باید از او دور می
شدم، همیشه با زبان نرم و سری رو به پایین با
او حرف می زدم تا کمتر عصبانی اش کنم و کمتر مورد صدمه ضرباتش قرار بگیرم.
متفکر از حال رحمت لباس را درون تشت پر از کف ریختم و چنگ زدم. همزمان با دستانم، بدنم هم تکان
می خورد. دوبار که پارچه را روی هم سابیدم، بین دو کتفم آتش گرفت.
یکه خورده جیغی از ترس و درد کشیدم و دست راستم که تا نزدیک آرنج در کف فرو رفته بود را از روی شانه
به پشتم رساندم تا آن قسمت سوخته برسانم. تا آمدم درد اول را هضم کنم و دلیلش را بدانم و ببینم چه بوده
که این طور سنگین و محکم به پشتم برخورد کرده، ضربه ای دیگر به انگشتم که در همان نقطه
بود، خورد. اینبار
صدای جیغم بلندتر شد.
ترسیده سرم را برگرداندم و رحمت را ترکه به دست باالی سرم دیدم؛ چون اعدامی
،ای که جالدش را
محتضری که عزرائیلش را!
تمام صورت و گوش ها و گردنش سرخ بود.
_
چیه؟ باز چه مرگته افتادی به جونم، شفت سگ!؟
و دوباره ترکه را با
ال برد و اینبار چون صورتم رو به او چرخانده بودم درست به گونه
.ی چپم اصابت کرد
دوباره جیغی از درد کشیدم و دستم را از روی شانه گرفتم و روی صورتم گذاشتم:
_ چه مرگته می گم!
نفس نفس می زد؛
_ توعه عوضی... توعه آشغال... دلت هنوز با اون مرتیکه س.
در میان آن همه د
رد و بهت و وحشت، چشمانم گرد شدند. کدام مرد؟ شکاک شده بود؟
_ چی می
گی؟ دلم با کیه؟
همان دستی که بند ترکه بود را بند مچم کرد و به زور و کشان کشان سمت باغ برد. بچه
ها از صدای جیغم به
،حیاط آمده بودند. گمان کردم شاید گلی در گلخانه پژمرده شده، خاکی جایی ریخته
شاخه
ای شکسته و یا
256
چیزی شده که مرا می برد تا نشانم دهد.
به درخت انجیر که رسیدیم توقف کرد. مات و مبهوت به درخت و او نگاه می
کردم و متوجه نبودم که با طناب
می خواهد چه کند.
تا از شوک در بیایم و بخواهم تن لرزانم را با جیغ و سر و صدا و تقال آزاد کنم، بین درخت
.و طناب اسیر شدم
هم دستانم را با طناب بسته بود، هم دور کمرم پیچیده بودش.
_ چیکار می
کنی؟ باز چی شده؟ چته؟ باز کی پرت کرده؟
پوزخند زد:
_ هه! کی پرم کرده؟ واسه اون مردک پدرسوخته سیاه سرت کردی؟
چشمانم دیگر جایی برای بازتر شدن نداشتند. در حالی که از جاری شد
ن اشک به همان نقطه
ی ترکه خورده
گونه ام، دلم آتش می گرفت، با ناله گفتم:
_سیاه چی آخه؟ من االن نزدیک یک ماهه که روسری تیره دارم. محرمه بی انصاف. نزن روانی!
_محرم شده سیاه می پوشی یا دلت هنوز اون جاست بعد این
که بهش نارو زدی و سه تا بچه رو ول کردی
اومدی پی
ش من دلت هوای شوهرت رو کرده که واسه
ش عزاگرفتی؟
با هر کلمه ای که از دهانش بیرون می زد ترکه را باال می برد و با قدرت و محکم
تر از قبل روی تنم فرود
می آورد. هر چه می گذشت نه ضربه های او کم شدند و نه جیغ های من.
همه ی جانم می
سوخت، قلبم بیشتر! انگار آب جوش
روی تنم می ریختند. از سوز حرفها و فحش
های رکیکی
که نثار من و موسای بیچاره می کرد از یک سو، دردی که در سینه ام می
پیچید از سویی دیگر به همراه سوزش
جای ترکه ها، چشم هایم تار شدند و پاهایم بی حس. و دیگر هیچ نه فهمیدم و نه شنیدم.
_ مامان... مامان... تو رو خدا بیدار شو.
_ ایران... ایران جان... بیدار شو خواهر.
صدای معصومه و لیلی را انگار میان جریان آب می شنیدم که تا این اندازه دور و نامفهوم به گوش می
.رسید
باحس خیسی صورتم بی رمق چشم هایم را باز کردم و با چند بار پلک زدن لیلی را دیدم که سر روی سینه
ای که
یکی در
میان می تپید، گذاشته بود و گریه می
کرد، مریم را که دست شیرزاد را نگه داشته بود و زار میزد و
شیروانی که نگاه غمزده اش مرا نشانه گرفته بود.