_ مگه ندیدی زندایی مریم چی می
گفت؟
_ چرا! شنیدم، ولی هرچی هم شوهرش بد باشه، یه نگاه دزدکی که می تونست سمت
مون بندازه که الاقل مام
فکر کنیم اونم برامون دلتنگه.
_ زندایی مریم میگفت هر چهار تا خواهرشوهرش تو عروسی هستن، فام
یل شوهرش خواهرزاده
های آقاجان
می شن، همه اینجان، اگه یکی از اونا ببینه و بره به شوهرش بگه، اون مامان رو از سقف آویزون می کنه.
منجزجر جواب داد:
_ دیگه بدتر. مامانی که واسه همچین آدمی مارو ول کرد و از ترس اون نمی تونه حتی یه نیم نگاه، دارم می
گم
243
یه نیم نگاه اعظم، نه سر زدن، حتی یه نیم نگاه هم نمی تونه سمت جگرگوشه
هاش بندازه، مامانی که واسه
همچین آدمی بابای مظلوم ما رو پس زد، من همچین مامانی رو"نمی خوام."
و وقتی که داشت"نمی خوام" را غلیظ و پرحرص بیان می
کرد، صدایش از بغض دورگه شده بود، ولی قبل از
آنکه چشما
ن او هم مانند چشمان خواهرش بارانی شود، نگاه گرفت و به سمتی دیگر داد.
***
به لباس درون تشت چنگ می زنم و در دل برای روزگار از دست رفته و عمر سوخته حسرت می
خورم، برای
روزهایی که می توانستم برای فرزندانم مادری کنم و نکردم، برای اینکه جگرگوشه هایم را در دامادی
برادرم
دیدم، ولی ترس از جان، ترس از کتک های حتمی باعث شد نتوانم قدمی پیش بروم و رفع دلتنگی کنم.
در همان چند ساعت چند بار دلم به سمت
شان پرواز کرد و پاهایم مرا به عقب کشاندند، چند بار در ذهن هر
سه را در آغوش گرفتم و چالندم و رفع دلتنگی کردم، اما جرئت مبدل
.کردن این رویا به واقعیت را نداشتم
دستم از حرکت ایستاد و به یاد حرف گوهر افتادم:
_ می گما ایران، پسرخاله بچه
ها رو آورد رسوند دم در، یه پاکت هم هدیه گذاشت، از ننه و آقاجان عذرخواهی
کرد و رفت. گفت جایی دعوت داره، ولی من فکر کنم خودش نخواسته که تو مراسم با
شه.
لباس را باال آوردم و چالندم. کفش را گرفتم و داخل تشت دیگر انداختم و سراغ لباس بعدی رفتم.
_ اون قدر مرد بوده. اونقدر غرور داشته که می دونسته وقتی شما هم هستین اون نباشه بهتره.
صدای گوهر مدام در سرم پژواک می شد.کالفه لباس را داخل تشت انداختم که کف لباس
.به صورتم پاشید. نفس پری کشیدم. مگر من برای این مرد غروری هم گذاشته بودم؟ نابودش کرده بودم
خودش روز آخر به من گفت همه چیز را از قبل فهمیده بوده، همه را می
دیده، ولی به خاطر آبرویش دم
نمی زده و حاال من داشتم تقاص خرد کردن غرور او را پس می دادم.
با صدای ر
حمت سرم را روی شانه کج کردم و به شیرزاد که آویزان پای پدرش شده بود، نگاه کردم.
_چی می
گی پدرسوخته؟ کجا ببرمت؟
شیرزاد آبنبات چوبی ای که در دست داشت را باال آورد:
_َاَاَاَاَا.
_چیکار کنم؟
244
پسرک آب نبات را تا جلوی دهانش باال برد:
_َاَاَاَاَا.
_
بخورم؟
از
این که باالخره موفق شد منظورش را به پدرش برساند خندید:
_َاَاَاَاَا.
_ پدر سوخته! اول برو مامان لباس تنت کنه، بعد.
شیرزاد اخم کرد:
_َاَاَاَاَا.
رحمت با دست راست دستش را گرفت و دست چپش را پشتش گذاشت و با نگاهی برزخی سمت من آمد.:
_ معلومه تو طول روز چه غلط
ی می کنی؟ عرضه ی جمع و جور کردن بچه
ها رو نداری. این بچه همین.جور
لخت و عور داره می گرده. حواست نیست دوتا دختر بچه تو خونه هستن چشم و گوششون وا می
شه؟ تازه
همین جوری هم بیرون می ره.
_ من چی کار کنم؟ لباس به تن نمی گیره. بچه عقلش که نمی رسه.
_
تو هم عقلت
نمی رسه؟ توهم بچه ای؟ تو هم ناقص العقلی؟ دارم می
،گم دو تا دختر عذب تو خونه هستن
نزار بی لباس بمونه و بگروه...
بعد به آرامی او را به سمت من هول داد:
_ بگیرش، من برم خونه صغری.
_ اونجا چه خبره؟
شانه باال داد:
_ نمی دونم. انگار باز دعواشون شده، ایرج زده د
ست و پاش و شکسته.
شیرزاد آبنبات دستش را به سمت دهانم آورد و با اصوات نامفهومی خواست تا دهانم را باز کنم. با جان و دل
قبول کردم که گل از گلش شکفت.
_
مگه ایرج پیش صغری هم میاد؟
_ نمی دونم.
245
_خواهرت یه کم زبونش
و کوتاه کنه همه چی حل می.شه، اونقدر به کاراش ادامه داد که ایرج ذله شد رفت یه
زنه دیگه گرفت. صغری رو دیگه می خواد چیکار؟ طالق بگیرن، راهشون از هم جدا بشه بهتره.
_ اینم نمی دونم! فکر کنم این دفعه همین طور بشه. باید برم اساسی با هر دوتاشون حرف بزنم.
اولین بار نبود که صغری با شوهرش دعوا داشت. کال˝ دختر
های عمه زبان تند و تیزی داشتند و کم با
شوهرانشان کتک کاری نداشتند .چند باری در کودکی دیده بودم زینب به قهر با دست و پایی شکسته به خانه ی
عمه می آ
مد و عمو موسی او را به خانه راه نداد
و او را از همان راه، دوباره راهی خانه ی شوهرش کرد، مهتاب هم تا چند سال پیش همین
طور بود، کار او هم
عاقبت به طالق انجامید. صغری آنقدر زبان تند و سرخی داشت که روزی را بدون دعوا سپری نمی
کردند. اوایل
خیلی سر و دست شکسته به خانه ما می آمد، ولی کم کم ایرج خسته
شد و زنی دیگری گرفت تا به قول
خودش آرامش داشته باشد. دیگر از صغری بریده بود، صغری عقب ننشست و باز هم در آن زندگی ماند تا
فرزندانش را بزرگ کند، ولی جلوی زبانش را هم نتوانست بگیرد و این بار باز هم دعوا به پا شده بود.
باالخره حرف من شد و با پادرمیانی رحمت ه ،م دردی دوا نشد و ایرج با رضایت کامل صغری را طالق داد
یک پسرش را از او گرفت و در کنار خود نگه داشت تا بزرگش کند و صغری به همراه دو پسر دیگر؛ مهران و
حسین، به خانه ی پدری برگشت.
رحمت قطعه ای زمین در اختیارش گذاشت و کمک کرد تا خانه
ای بنا کند و در آن مستقر شود و با کار کردن
اموراتش را بگذراند.