رایگانسیده هاجر ضیاپور

نمی دید، گوشش آن قدر از حرف های مادر پر بود که هیچ صدایم را نمی شنید، شاید هم نمی

خواست که

بشنود.آماج التماس هایم دل خود بیچاره ام را خون کرده بود، اما دریغ از ذره

ای اثر در دل سنگ این مرد به نام

پدر!

اصال انگار مرا نمی دید و ضجه هایم را نمی شنید و ساز خودش را می

زد. به حکم مصلحتی که خودش و

خودشان دیده بودند برایم حکم بریدند. اما من این حکم را نمی خواستم، برایم حکم همان مرگ تدریجی ر ا

داشت.

میان قاب در با صدای خواب آلود حسینعلی میخ کوب شدم:

_ قبول باشه آقا جان.

صدای آرام و دردمند پدرم پشت بندش آمد:

_خِدا قَبول هَکِنِه وَچِه. پِسِر اَمروز تا اَمشو تِه حِواس جَم باوِه این ریکا اَتِه کار نَکِنِه اَمِه یَنِّه آبرو هِم بوره.

(

خدا قبول کنه بچه جان! پسرامروز تا امشب حواست جمع باشه این پسره(رحمت) یه کاری نکنه همین یه ذره

آبروی ما هم به فنا بره).

حسینعلی چون سربازی جان برکف سرفه ای کرد و با صدای دورگه ای گفت:

_ نگران نباش آقاجان حواسم هست. اون مال این حرفا نیست. اگه بخواد دست از پا خطا کن ه سنگین جواب

19

می گیره.

پدر در جواب او سری تکان داد. عرق سردی بر تیره

ی کمرم نشست. سرانگشتانم را یکه خورده روی لب هایم

گذاشتم و با چشم های از حدقه بیرون زده به نرده های چوبی ایوان چشم دوختم.

مادر نیز به آن ها ملحق شد و بعد از خوش و بش صبحگاهی چشمش به من اف

تاد:

_این

جِه چیکار کِنی تو؟

(این جا چیکار می کنی؟)

مبهوت پلک زدم و دنبال جوابی قانع کننده لب

هایم تکان خورد. آنقدر خرابکاری می کردم که جواب فی

البداهه ی دروغین کاری برایم نداشته باشد:

_خوابم نبرد اومدم اتاق رو تمیز کنم.

نگاهی به پشت سرم انداخت. اتاق

تمیز و مرتب بود.

دو دستش را به کمر زد و گفت:

_ ناخانِه این جِه شِه رَج و کِلِه، فقط سازِه خانِه، زودتِر تِموم هَکِن حمومِم وِنِه بوریم، نانِه هَمتی گَن بَکِنی کا.

(نمی خواد. این جا خودش مرتب هست. فقط جارو می خواد. زودتر تموم کن حمومم باید بریم، نمی شه ک ه تنت

بوی گند بده که)

نام گرمابه پتکی شد بر فرق سرم، اما آرامش ظاهری خود را حفظ کردم. هنوز امیدی بود؛ یعنی رحمت

وعده اش را داده بود، پس نباید کم می

آوردم. دست به زانوی دردناکم گرفتم و از جا بلند شدم. چون محکوم به

مرگی که زمان اعدامش نزدیک است ولی خود را ب ه آن راه زده و هنوز امید رهایی دارد، با وجود دانستن

ماجرای تلخی که در انتظارم بود جارو به دست مشغول تمیز کردن خانه شدم و همه جا را برای ورود

مهمان

های نخواستنی و منفور برق انداختم. جنگی بود که به راه افتاده و من سردار قلبی بودم که اگر کمی کوتاه

می آمدم شکس تش حتمی بود. جنگی نا برابر که، تنها یک حکم در آن اجرا می شد وآن شکست و مرگ من

بود!

****

داشتم برای دردی گریه می کردم که درمان نداشت. این شب روشنایی صبح را نمی دید.

مادر بقچه ی لباس ها را به دست من و صنم داد و بقیه را روی سرش گذاشت و به راه افتادیم.

20

روست ای ما حمام نداشت. بنابراین دو کیلومتر راه را پیاده همراه مادر و دو خواهرم صنم و گوهر به روستای

بابلپشت طی کردیم تا به گرمابه برسیم.

از شانس خوب من آن روز چندین نفر از اهالی روستا در حمام بودند! انگار همه هم زمان به فکر استحمام

افتاده بودند!

جلوی پای مادر

نشسته بودم و او تاس به تاس روی سرم آب می

ریخت. او مشغول شستن موهای سرم بود و

من در حالی که ساکت و آرام به مقابلم خیره مانده بودم ذهنم را مجبور می کردم تا به شب و مهمانی

ای قرار بود

برگزار شود فکر نکنم. می

ترسیدم مَثَل" از هرچه بترسی سرت می آید" برایم جامع ه عمل بپوشد و چون

هیوالیی مخوف قاتل آرزوهایم شود. آرزوهای کال و نرسیده که به قمر ننشسته آفت به جانشان افتاده بود.

اختر خانم کیسه به دست سمت مادر آمد و بعد از خوش و بش گفت:

_

مَحرِم خاتون خَبِر مَبِره؟

(محرم خاتون خبریه؟)

دست مادر که داشت صابون را به مو

هایم می

مالید روی سرم یک لحظه متوقف شد اما در جواب اختر خانم

گفت:

_خِدا بِخاسِه مِه خِشِشون اَمشو دراِنِنِه ایران وِسِه.

( اگه خدا بخواد شوهرخواهرم اینا امشب میان برا خواستگاری از ایران).

لرز بدی بر تنم نشست. با این حرف مادر نگاه بقیه هم رویم سنگین شد.

پچ پچ ها باال گرفت. اختر خانم پرسید:

_

کِمینتا ریکا؟ موسی وِسِه؟

(کدوم پسرش؟ برا موسی؟)

_اَرِه. مِه خاخِر خِدابیامِرزی همین اَتّا وَچِه داشتِه.

(آره. خواهرم خدابیامرز همین یه دونه بچه رو داشت.)

_

ایشاهلل مِوارِکا،تندِرِسی دلخِشی،خوشبختی. تِه خِرزا

هَم هَسِه اِشناسِنی. خار آدِمِنِه سید خداشون.

(

ایشاهلل مبارکا باشه، به سالمتی و دل خوش، خوشبخت بشن. خواهرزادته می شناسی شون. آدمای خوبین سید

اوالد پیغمبرن)

21

با شنیدن این همه تعریف و تمجید وحشتم دو چندان شد. چرا همه این ازدواج را میمون می دانستند، اما برای

من نحس می نمود؟ چرا دلم هیچ رقمه رضا نمی

شد؟

رقیه خانم که ته محل ما خانه داشت با حالتی متعجب رو به مادر پرسید:

_

ِمَحرِم خانِم مِن بِشتوس بیمِه تِه شی خاخِر بِزِّکِ ریکا رحمِت تِه کیجا رِه خَلِه خانِه کا، گِنا دارنِنِه محرِم وِشون

دِلِ نِشکِن.

( محرم خ

انم من شنیده بودم پسر خواهر شوهرت ؛رحمت؛ خاطردخترتو می

خواد. گناه دارن محرم دلشون

نشکون)

نفسم بند رفت. همین مانده بود که مادر از زبان هم محلی ها ماجرای این عشق آتشین را بشنود.

مادر عصبانی شد و خطاب به او گفت:

_ ِغلِط بَکِردِه. نا مِن نا وِنِه پِر نا وِن ه بِرارون هی تّا راضی نیمی. مِن شِه وَچِه وِرِه دامِه؟ مِه خاخِر مِرِه سِفارِش

بَکِردِه.

(غلط کرده. نه من، نه پدرش، نه برادراش،هیچ کدوم راضی نیستیم. من بچه مو به اون می

دادم آخه؟ خواهرم

سفارش کرده بهم.)

رقیه خانم پوزخندی زد و ساکت شد.

بعد پایان کارمان ز

ودتر از مادر و خواهرها لباس پوشیدم و فین فین کنان منتظر آماده شدن آن ها شدم.