رایگانسیده هاجر ضیاپور

در رختخوابش دراز کشید.

وقتی صورتم را شستم و به اتاق برگشتم، متوجه شدم که به پهلو شده و پشت به من خوابیده است. "به درک!"

پتوی کنار لیلی را کنار دادم و آرام درونش خزیدم تا بخوابم، ولی تا خود صبح چشم روی هم نگذاشتم و هق

زدم.

پوست کلفتی نمونه ی بارزِ منِ بود که هر بار سر این قضیه خونین و مالین، چون مبارزی شکست

خورده از

نبردگاه برمی گشتم، اما همین که زخم هایم کمی التیام می ی

افتند، دوباره تالش بی

ثمرم را برای پیروزی و به

کرسی نشاندن حرفم از سر می گرفتم.

* * *

عصبی بود... ناآرام بود... کالفه بود... اما نگران؟ نه!

ذره ای دلشوره و نگرانی نداشت. خیالش جمع بود. حتی یک درصد هم گمانش نمی

رفت که ایران به حرفش

گوش ندهد؛ نه که نخواهد

، نه! جراتش را نداشت. خودش بهتر از هر کسی می

دانست که زن بیچاره مثل سگ

از او می ترسد. کالفه دستی به صورتش کشید و با چشم حیاط خانه ی دایی

اش را از نظر گذراند، همه در تکاپو

بودند و بوی اسفند در فضا پیچیده بود، حتی عطر شربت زعفران هم.

نیم چرخی زد و از در خان

ه بیرون رفت. به سمت خانه ی همسایه ی روبه رویی که آشپز آن

جا در حال پختن

غذای عروسی بود و ایران هم زیر دستش پادویی می کرد، رفت.

ایران سرش شلوغ بود، شاید هم خودش سر خودش را گرم کرده بود، اما در عین حال لبخند هم از گوشه

ی

لبش کنار نمی رفت. همزمان با دیدن لبخ

ند زیبای ایران که چهره اش را ملیح تر کرده بود، لبخندی آرامش

بخش

مهمان لب هایش شد. به خودش اعتراف کرد که آرامش ایران آرامش می

کند و از سرکشی و طغیان او آشفته

می شود، دیوانه می شود اصال!˝

نفهمید چقدر خیره به ایران در فکر فرو رفته بود که داماد وارد خیاط خانه

ی پدری شد. صدای ساز و دهل بلند

شد و همه مشغول پایکوبی شدند. دوباره به سمت حیاط خانهی دایی حرکت کرد. به آن

جا که رسید، جمعیت

را که از نظر گذراند، پوف کالفه ای کشید.

همه چیز خوب تر پیش می رفت اگر آن مردک بی خود و توله هایش امروز نمی آمدند یا اصال˝ وجود ندا

شتند.

چه می شد اگر قمه ای، چاقویی، تیزی ای می گرفت و دخل آن مردک را می آورد و خودش و خیال آشفته

اش را

238

راحت می کرد؟!

از افکار مالیخولیایی خودش خنده اش گرفت. دستش را دور لبش کشید تا لبخند بی موقع

اش نمود نداشته باشد

و از نظر دیگران دیوانه تصور نشود.

سر که

به اطراف چرخاند نگاهش به در ورودی افتاد که خسرو پسر بزرگ حسینعلی به اتفاق قاسمعلی از دو

طرف دست ایران را گرفته اند و او را کشان کشان به سمت حلقه ی رقص می آورند، دامن شلیته

ای هم در دست

گوهر بود که به زور تن ایران کرد و باهم در میان زنان و مردان فامیل شروع به هنرنمایی کردند. نمی

خواست و

نمی توانست وجود و حضور موسی و بچه هایش را بپذیرد. عالقه ی ایران به بچه هایش را که هرگز! هیچ

جوره

در کتش نمی رفت.

پشت دستش نوازش وار روی صورتم کشیده شد:

_ جاش بود این عروسی رو عزا می کردم. خودم نمی رفتم و قلم پای تو رو هم می شکستم و نمی

ذاشتم بری، اما

بزرگی می کنم و می ذارم این قائله ختم به خیر بشه، ولی...

مکث معناداری کرد و ادامه داد:

_

ولی مثل عقاب باال سرتم ایران! کج رفتن که هیچ، نگاهت هم نباید کج بشه و برگرده اون سمتی که اون تخم

سگا هستن، خرف هم شدی؟!

مادر بودم و در ای

ن لحظه دل زبان نفهمم تهدید و ترس نمی فهمید:

_ چرا؟ می شه بگی واسه چی این همه...

_چون من می گم.

سرم به تنم زیادی کرده بود:

_

مگه قراره هرچی تو بگی، بشه؟

دستش را پس کشید. از فرق سر تا روی پیشانی اش کشید. مستاصل بود. کالفه اش کرده بودم.

_ ببین. منو سگ نک

ن! منو دیوونم نکن! وقتی می گم نباید دنبال هیچ اثری از اون گذشته

ی کوفتیت باشی، بگو

چشم.

_ همین گذشته ی کوفتی ای که می گی سه تا بچه من توشونه.

_ بچه های تو...

239

با شستش به اتاق اشاره کرد:

_ اون چهارتا پدرسوخته

ای هستن که االن دراز به دراز عین جنازه گرفتن خوابیدن، منو خل نکن، بزار آروم

بمونم.

روترش کردم. چقدر نترس وجسور شده بودم:

_ ولم کن تورو خدا! تو خل خدایی هستی، مگه از اول نمی دونستی من بچه دارم؟ مگه ادعا نمی

کردی که

برات مهم نیست؟ مگه اون همه وعده ندادی می

زاری ببینمشون؟

با پشت دست محکم بر لب و بینی

ام کوبید و موهایم را در مشتش گرفت. صدایش ولی برخالف حرکاتش

هنوز آرام بود:

_ می کشمت ایران، خودت می دونی که ازم برمی آد، هیچ کسم نیست که خون خواهت بشه.

بیچاره! تو هنوز نفهمیدی که من از سرت زیادی ام؟ نفهمیدی که بلبل زبونی می کنی؟ تو می دونی که می

تونم

زب ونت رو از حلقومت بکشم بیرون. بکشم؟

خونی که از بینی به سمت لبم راه گرفته بود، اینبار با کج شدن سرم به سمت گونه

ام راه کج کرد. متوجه نگاهش

شدم که مسیر خون را دنبال کرد. به ضرب سرم را به عقب هل داد، سکندری خوردم و یک قدم به عقب پرت

شدم. سر که بلند کردم با نف

رت نگاهش کردم.

او ولی در کمال آرامش منِ لرزان را همان جا پشت سرش جا گذاشت و بی

تفاوت به اتاق رفت و کنار شیرزاد

در رختخوابش دراز کشید.

وقتی صورتم را شستم و به اتاق برگشتم، متوجه شدم که به پهلو شده و پشت به من خوابیده است. "به درک!"

پتوی کنار لیلی را کنار دادم و آرام درونش خزیدم تا بخوابم، ولی تا خود صبح چشم روی هم نگذاشتم و هق

زدم.

پوست کلفتی نمونه ی بارزِ منِ بود که هر بار سر این قضیه خونین و مالین، چون مبارزی شکست

خورده از

نبردگاه برمی گشتم، اما همین که زخم هایم کمی التیام می یافتند، دوباره تالش بی ثمرم

را برای پیروزی و به

کرسی نشاندن حرفم از سر می گرفتم.