متوجه لحن نرمش شدم:
_ خیلی خب! حاال برو تا بعد!
_ باشه! پس کارت تموم شد صدام کن ببرمش سرجاش، خودت سر خود بلند
ش نکنی.
و با چشم به شکم برجسته ام اشاره کرد:
_با این وضعت!
چشم غره.ای بابت بی پروایی اش نزد عمه مهمانش کردم.
_چشم! حاال تشرفت و ببر، می خوام لباس درآرم، پیرزن یخ کرد.
سر که برگرداندم لبخند مهربان و نگاه رضایتمند عمه را متوجه خودمان دیدم. متقابال با لبخند لیف را صابون
زدم و شروع به سابیدن شانه های نحیف و افتاده اش کردم.
کاش می
توانستم با سابیدن جانم را هم جال دهم. سرتاسر وجودم دمل چرکین بود که درمان نداشت! لمسش که
می کردم واگیرش به جای جای تنم نفوذ می کرد. دست هایم... پاها...
اعضای داخلی ام که از شدت اعصا
ب تحریک پذیرم دم به دقیقه همه چیز را پس می
زد. نسبت به خودم تهوع
داشتم. انتخابهایم ... رویاهای متالشی شده ام.
دنبال مقصر که می گشتم کسی را جز خودم نمی دیدم.
چیزی که باورش برایم سخت بود این بود که چه شد که با دست خودم، گورم را کندم؟
با شانه ی چوبی موهای ک
م پشت و حنا بسته ی عمه را شانه زدم. پیری روی شانه هایش هم مانند دست
هایش
لکه های قهوه
.ای نقش زده بود گوشت تنش ریخته و پوست گردنش چروک خورده بود .لکه هارا آرام لمس
کردم .دیگر از آن همه ابهت پوست و استخوانی مانده بود .سنگینی شکمم به زمین می کشاندم.
روزگاری صورت دخترم را سوزانده بودم. شاید پوست ظریفش چروک برداشته بود. شاید هم مثل لکه
های
قهوه ای حاصل ترکه خوردن های من، جایش مانده بود. در ان حمام بخار گرفته اشک
از چشمانم سرازیر شد و
219
طفلم خودش را به در و دیوار شکمم کوبید...
***
فصل دوازدهم
کنج پله ی ایوان کز کرده بود.
اگر کوچک ترین تکانی می خورد پرت میشد از پله ها... می افتاد...
زخمی می شد... شاید هم سرش می شکست و خونریزی میکرد، اما نمی مرد!
پدر به دادش می
رسید، خواهر و برادرش... و شاید هم زنی که پدرش برگزیده بود تا جای مادرش باشد، برای
رفوی آن زخ
م ها به دادش می رسید.
دروغ چرا؛ خودش هم خوب می
دانست اگر پرت شود نه اشکی برای گریه کردن دارد و نه صدایی برای کمک
گرفتن. تمام وجودش پر بود از دلتنگی برای کسی که نبود. کسی که بدون نگاه به پشت سرش شب هنگام آن
ها
را در غربتی ترسناک رها کرده بود و با پای خودش
ترکشان کرده بود.
از ورای این ترک شدگی سالها بدون مادر بزرگ شده بود. زیر دست کسی که برگزیده ی پدر بود.
مادر نبود، ولی با تمام کاستی ها باز هم محبتی هرچند کمرنگ در رفتارش دیده می
.شد. حواسش به آنها بود
ولی او مادر نبود. ایران نبود! با حس حضور کسی ترسیده از جا پرید.
پدر با مهر دست روی شانه
،اش گذاشت و سرش را بوسید. به احترام قامتی که برای بوسیدنش خم شده بود
دست دور کمر پدر حلقه کرد و صورت به شکمش چسباند.
_عمر بابا چرا ناراحته؟
بی پرده پوشی حرف دلش را زد:
_ عمر بابا دلتنگه!
مرد آهی کشید. هر قدر هم او پدر
خوبی باشد. طوبی هم در مواقع کیف کوکی اش با آن ها خوب تا می
کرد. این
بچه ها مادرشان را می خواستند. ایران بی وفا و بی عاطفه را!
_ بابا واسه دل تنگ دخترش چی کار کنه خوبه؟ هوم؟
220
دخترک جوابی نداد. جوابی نداشت که بدهد.
_ فردا بعدازظهر می برمتون خونه ی ماجان!
با ز هم از دخترک صدایی در نیامد. کمی کنارش نشست و در سکوت نوازشش کرد. وقتی به قصد کار از خانه
بیرون زد صدای فریاد نگاه دخترک تازه به بلوغ رسیده آنقدر توان داشت که از در ورودی خانه عبور کند و
گوش هایش را پر کند.
بعد از رفتن پدر دو طرف بافت عنابی
اش را به هم نزدیک کرد و با کج کردن گردنش گوشهایش را پوشاند و
پلک بست.
_احترام!
با شتاب از جا پرید. طوبی بین طاق در ایستاده بود و نگاهش می کرد.
_
بله؟
_بیا تو، هوا سرده. یه ساعته دنبالت می گردم.
"باشه"ی ضعیفی از بین لب هایش بیرون آمد که شک داشت به قوت صدای نامادری
اش باشد و به گوش کسی
برسد.
با سنگر تن فربه ی طوبی پا به خانه گذاشت.
درحالی که برادر کوچک
شان را بغل کرده بود مثل سربازی که سر شیفت کالفه شده باشد، خانه را با گره کوری
میان ابروانش گز می کرد.
طوبی تنگ دل مادرش نشست و با نزدیک کردن سینی میوه گفت:
_خوش اوم
دی ننه.
پرتقالی گلچین کرد و حین شرحه شرحه کردنش گفت:
_وَچون شِه ننجان سِرِه نَشینِه؟(بچه ها خونه بی بی شون نرفتن؟)
_ نه چطور؟
می
خواست جای طوبی خودش جوابش را بدهد و بگوید مگر جای تو را تنگ کرده ایم. ولی زبان به دهان
گرفت. فقط گره اخم هایش را کور تر کرد.
_ هیچی! همین جوری! شِه ما ره نَدینِه؟ (مادرشون رو ندیدن اونجا؟)
221
_ نه ننه! انگار شوهرش نمی زاره.
_ نِماز خونِ دِل به نِمازکَری با وه هر وَر رو هَکِنِه قبله.( اونی که نیتش نماز خوندن باشه و واقعا˝ بخواد نماز
،بخونه رو به هر طرف بایسته قبله حساب میشه.)
پره
پرتقال را جوید:
_ شِه ناخانِه البد! (حتمی خودش نمی خواد)
طوبی شانه
باال داد. دخترک ولی کلمات پلید بیرون آمده از دهانش را کنار هم گذاشت و وحشتش دوچندان
شد. مادر آن ها را فراموش کرده بود؟!
طوبی گویا دل رحم تر از مادرش بود. چهره ی در هم و رنگ ارغوانی و لب ها
ی ورچیده و چشم های وق زده
ی
دختر را که دید لب گزید و مغموم گفت:
_ای وای خدا مرگم بده! چی می گی مادر من؟!
و با چشم به او اشاره کرد.
دخترک یقین داشت من بعد حالش از هرچه پرتقال بود به هم می خورد. رد نارنجی راه گرفته از کناره
ی دهان
پیرزن حراف را که روی چارق
دش چکه می کرد، با غیض دنبال کرد سپس چشم گرفت. پیرزن با آن
،ها بد نبود
ولی حس خوبی هم نسبت به هم نداشتند. با این حال مراعات همدیگر را می کردند.