نفسی گرفت و کف دستش را سر کاسه ی زانویش کشید:
_ مخلص کالم این که؛ بوردِمِه ثبت، همه کارا رِه هَکِردِمِه، فقط بَمونِسِه انگشت مهر و امضاء.
)
مخلص کلوم اینکه کارهای ثبت رو انجام دادم بابا، فقط مونده
مهر و انگشت من و امضای تو! (
_چی بگم؟ چشم آقاجان، شما بزرگ مایی، هرچی شما بگی!
فصل یازدهمزَ مه، تو همه صاحاب اختیار بونّی، اونموقع کی بِتونّه تو و تِه زن و وَچِه رِه بیاحترامی هَدِه؟ دیگه
همهی اختیار تِه دَس دَرِه، ته مار و خاخِرِم اَ نه گبرِم نینه.
)ن ،ه بابا جان، چه بیاحترامیای؟ به حرف من اعتماد نداری؟ دارم میگم بیاین برگردین و نور چشممون باشین
خودتم میدونی که از برادرات دل خوشی ندارم، هرچی دارم و ندارم رو میزنم به اسمت، تو میشی صاحب
اختیار همه چی. وقتی مالک و صاحب اختیار همه چی باشی، کی میتونه به خودت
و اهل و عیالت بیاحترامی
کنه؟ دیگه اختیار همه چیز و همه کس دست توعه، مادر و خواهرات هم اون گبری که فکر میکنی، نیستن(.
_من همچین حرفی نزدم.
_ دو مه اِتّی ناتّی، احترامِ دارنی؛ همینتا وِسِه گِمِه ته رو حساب دیگِر کِ مه...
)
میدونم نزدی، میدونم حرمت نگه
میداری؛ واسه همینم میگم رو تو حساب دیگهای میکنم(
نفسی گرفت و کف دستش را سر زانویش کشید.
_ مخلص کالم اینکه؛ بوردِمِه ثبت، همه کارا رِه هَکِردِمِه، فقط بَمونِسِه انگشت مهر و امضاء.
)
مخلص کلوم اینکه کارهای ثبت رو انجام دادم بابا، فقط مونده مهر و انگشت من
و امضای تو! (
198
_چی بگم؟ چشم آقاجان، شما بزرگ مایی، هرچی شما بگی.
***
فصل یازدهم
گرما نفسم را بند آورده بود. کالفه در رخت خوابم غلت زدم و به بهانه ی خوردن آب اتاق را روی پنجه
ی پا و
بدون کوچک ترین صدایی ترک کردم. کاش بد خواب نشود!
از تنگ آبی که کنار
سماور بود، لیوان را دو مرتبه لبریز کردم و سر کشیدم.
در حالی که قطرات آب چکیده روی چانه ام را با آستین لباسم می گرفتم روی پله
ی ایوان نشستم و نفسم را با
عطش بیرون دادم بلکه کمی هوای آزاد حالم را خوش کند. تابستان امسال چقدر گرم بود!
با افتادن سایه ی بلند رح
مت پشت سرم بی
توجه چشم به آسمان باالی سرم دوختم. انگار او هم بعد از شنیدن
حرف های عمو بی خواب شده بود.
کنارم نشست و با صاف کردن گلویش سعی کرد حواسم را به خودش معطوف کند.
اهمیتی ندادم. یک حواسم پی لیلی بود که داخل اتاق تنها بود، چند حواس دیگرم هم پی سه د
ردانه
ای که در
خانه ی موسی به حال خود رهایشان کرده بودم.
_به چی فکر می
کنی؟
جرات نکردم اسم بچه ها را بیاورم؛ چون شک نداشتم پشتبندش، پشت دستش دهانم را پرخون می کند.
به دروغی پوشالی بسنده کردم.
_هیچی!
_به نظرت باید چیکار کنم؟
هه! جواب پدرش را همان بعداز
ظهر داده بود. حاال از من نظر می خواست!
_مگه نظر منممهمه؟!
کالفه شد:
199
_اذیت نکن. یه سوال ساده پرسیدم.
خیلی وقت بود که من هم خیلی ساده به لطف اعصابی که کنترلی رویش نداشت تن و بدنم می
لرزید و کتک
می خوردم. خیلی ساده گند زده بودم به خودم!
_
چی بگم! من یه چیز
می گم، پس فردا خالفش میشه، میای یقه ی منو می گیری.
دستش را آرام روی شانه ام سُر داد و تنم را به خود نزدیک تر کرد. شانه ام را به سینه
اش فشردم. این مرد تا ابد
.برای من تازگی داشت_حاال تو بگو شاید یه چیز خوبی شد اینبار!
_چی بگم مثال˝؟ اصال˝ تو خودت داری به چی فکر می کنی؟
_ آقام اون همه پیغوم فرستاده برگردیم احمدکالء، زیر بار نرفتم، خودت که دیدی. نرفتم، چون نمی
خواستم به
تو و لیلی بی احترامی بشه، به دردسرش نمی ارزید بعد اون همه مشقت دوباره برگردیم سر خونه
ی اول، اما
خب! پیشنهادش وسوسه م کرد.
رد پنجه
های
بی حرکتش را زیرچشمی روی شانه ام دنبال کردم. ترس اینکه هر آن از کوره در برود باعث می
شد
هر جمله ای که می خواهم به زبان بیاورم را ده بار مرور کنم:
_برگشتن به احمدکالء یعنی دوباره باز شدن دهن مردم، ولی به قول تو خب! تا ابد که نمی
تونیم خودمون رو
از همه قایم
کنیم.
پنجه هایش فشار آرامی به سرشانه ام داد که ترس را در رگه
،ایم همراه خون پمپاژ کرد. حرف بدی که نزده بودم
زده بودم؟
سرش را روی سرم گذاشت و با شوقی شگرف زمزمه کرد:
_نشنیدی آقام گفته هرچی داره به نامم می زنه به شرط این
که برگردم و با اونا زندگی کنم؟
_تص
ادفی که کردی و اون شایعه ی مرگت حسابی چشمشون رو ترسونده.
دم عمیقی گرفت:
_ این پیشنهاد آقاجان به نفعمونه.
_ حاال می
خوای چیکار کنی؟
بازدمش را باصدا بیرون داد.
_نمیدونم!
200
_ شکت برای چیه؟ نگو ته دلت راضی نیستی! فکر می کنم راضی ای، ولی دلت قرص نیست. می تر سی صدای
بقیه دربیاد؟
کف دستش را بند کاسه ی زانوی جمع شده اش کرد:
_کسی حق حرف زدن نداره. پدرم خودش هنوز زنده و سالمه.
می دانستم بعد اجرای این شرط، خواه ناخواه کینه در دل خواهر و برادرانش ریشه می زند و آماج طعنه
هایشان
نصیب مان می شود، اما من هم راضی به ای ن تغییر بودم. پوسیده بودم از تنهایی و به دوش کشیدن بار خلقیات
ضد و نقیض او، حداقل برگشت به احمدکالء امیدی برای شروع و ترمیم رابطه مان با خانواده ها بود!
_من تو مسائل خانوادگی شما دخالت نکنم بهتره. نمی خوام بعداق دودش بره تو چشمم.
ابروهایش را با تلخی گره
زد:
_توام عضو همین خانواده ای.
سرم را به دو طرف تکان دادم:
_ تو اون خونواده ای که می گی، هیچ کس دل خوشی ازم نداره. منو درگیر نکنی بهتره. هرچند...
پنجه هایش فشاری به شانه ام آوردند؛
_هرچند که حس می کنم تو تصمیم خودتو گرفتی...
دست روی دستش گذاشتم. با نوازش رگ
های برجسته پشت دستش، سعی کردم آهسته و با سیاست حرفم را
کامل کنم:
_حاال چرا داری از من می پرسی رو نمی دونم. ولی... ولی می
دونی که هر تصمیمی بگیری، عاقبتش خوب باشه
یا بد، من باز کنار توام و این راه واسه م عوض نمی شه.