رایگانسیده هاجر ضیاپور

13

چند وقته با اصرارو تعریف و تمجیدهای پوشالی مادر شدت نفرتم بیشتر هم شده بود.

سعی کردم ذهنم را از اتفاقی که در حال رخ دادن بود خالی کنم، با نفس عمیقی به پهلو چرخیده و با تکیه به

همان دست آسیب دیده از جای برخاستم. درد ناشی از ضربات ترکه و لگدهای حسینعلی

داشت امانم را

می برید. همه جایم تیر می کشید. کف دستم را بر روی گونه های درد آلودم گذاشتم. جای سیلی اش می

.سوخت

نامرد خودش نمی دانست چه دست سنگینی دارد؟ جای جای بدنم را با ترکه و مشت و لگد نوازش می

،کرد

بعد نامش را خیرخواهی می گذاشت!

لحاف جمع شده را با زح مت بر روی صنم و گوهر از سرما گز کرده در گوشه رخت خواب کشیده و سالنه

سالنه از اتاق خارج شدم. لحظه ی آخر نگاهی به متکاهایی که جای خودم در رخت

خواب گذاشته بودم

انداختم. هنوز هوا تاریک بود و کمی مانده بود به وقت نماز و روشنی هوا، پس با خیالی آسوده از در پشتی

م

طبخ؛ همان مسیر همیشگی ام از خانه خارج شدم.

خانه

.ی ما دو در داشت مجاور هم، یکی شمالی و دیگری جنوبی که هرکدام به یک کوچه جدا گانه راه داشتند

من از در جنوبی که پشت ساختمان خانه

مان بود وارد کوچه شدم. همه غرق خواب بودند و تا به خودشان

بیایند باید برمی

،گشتم

پس در حالی که لبه

های چادر مادر که ازروی میخ گل دیوار مطبخ برداشته بودم را روی

صورتم می

کشیدم مابین گرگ و میش هوا به سمت همان کوچه پشتی قدم تند کردم. امروز یا باید نجات پیدا

می کردم یا می مردم!

قرار بر دیدار ما این بود که قبل از بیداری اهالی محل و سپیده د

م یکدیگر را ببینیم. ترسیده به خانه

ی اقدس

خانم که دقیقا سمت راستم بود نگاه کرده و تندتر راه افتادم. این زن چون جغد بود. خواب نداشت و بدش نمی

آمد سوژه ای برای حرف وغیبت جور کند. با توجه به درگیری و سر و صدای سر شب در خانه

ی ما نباید مرا

می دید؛ چون قطعا برا

یم گران تمام می شد.

از دور قامت کشیده و بلند رحمت نمایان شد. هیجان زده سرعتم را بیشتر کردم. به خدا اگر بال داشتم بدون

شک به سمتش پرواز می کردم.او هم با دیدنم به سرعت قدم

هایش افزود. به من که رسید پنجه در بازویم

انداخت و در خم کوچه کشاندم و پشت درخت بزرگ تو

ت پناه گرفتیم. با چشمان براق دوست داشتنی

اش

چون تشنه ای که به آب بنگرد مشتاقانه به سر تا پایم نگاه کرد:

_

فکر کردم نیای، خوبی؟

14

گردش مردمک

.هایم روی صورتش تند شد. زخم گوشه ی لبش دلم را ریش کرد و چهره ام درمانده شد

ابروهایش گره کوری خورد. گوشه چادر را رها

کرده وبا لب هایی لرزان سرانگشت

.هایم را به کنج لبش رساندم

همزمان دست او هم باال آمد و انگشت سبابه اش بر گوشه

ی پیشانی و گونه و لبم نشست ومن تازه معنای آن

اخم پیشانی اش را فهمیدم و آه از نهادم برآمد. به طور حتم شر دیگری به پا می شد! او آرام نمی نشست.

دوبار

ه حواسم رفت به زخم گوشه ی لبش:

_چی کارت کردن عمه قلی ؟!

لبخندش با آن اخم ها پارادوکس زیبایی ایجاد کرد:

_ چیزی نیست. خو بم. نگران نباش.

بغض کردم و لب پایینی ام را به دندان گرفته و زمزمه کردم:

_ تقصیر منه. به خاطر من این جوری شده!

اخمش غلیظ تر شد. با د

ست چادر کنار رفته سرم را جلوتر کشید و مرتب کرد. صدای نوازش

گرش با اخم

پیشانی اش نمی خواند:

_ فدای سرت!

امکان تلف کردن بیشتر وقت نبود. با چشمانی لبالب از اشک و صدایی خفه لب زدم:

_امشب قراره شوهرخاله م اینا بیان. آقاجانم اینا جهد کردن زودتر همه چی رو تموم

کنن. گره ابروانش محکم

تر شد. گفته بودم از اخمش می ترسم؟ آخر چگونه می شود یک نفر را بی

نهایت در حد مرگ دوست بداری و

هم زمان از او وحشت هم داشته باشی؟

انگار خیلی عصبانی شد؛ چون فریاد زد:

_

غلط کردن! مگه الکیه؟

ترسیده کف دستم را روی دهانش گذاشتم و سر از پن

اه تنه

ی تنومند درخت بیرون آوردم و نگاهی به اطراف و

پنجره ی خانه ها انداختم:

_ دیوونه شدی؟ چرا داد می زنی؟ می

خوای همه بفهمن من بیرونم؟ این بار خبر به اهل خونه برسه سالم از زیر

دستشون بیرون نمیام.

سفیدی چشمانش از شدت خشم به سرخی زد و مردمک هایش لرزید. انگار با هر گردش مردمک

هایش به

15

دنبال ردی از انتقام برای این همه نرسیدن بود. می

ترسیدم، چرا که رحمت وقتی خون جلوی چشمش را

می گرفت هیچ چیز جلو دارش نبود.

دستش روی مچم نشست و دست بی رمق و لرزانم را پایین

آورد و دوباره نگاهش بر آثار ضرب و جرحی که

حسینعلی بر سر و صورتم قفل شد. رنگ کبودی ها خود گواه همه چیز بود، حتی اگر تا ابد سکوت می کردم.

_

کی زدتت؟

االن این مهم بود؟ من مانده بودم با تاسیانی که به قصد پاره کردن جگرم جلو آمده بود و او از عامل زخم

های

صورت

م می

پرسید؟

پا بر زمین کوبیدم:

_االن این مهمه ؟ دارم می گم همه چی تموم شد، می گم می خوان منو بدن به موسی. می خوان از هم

دیگه

جدامون کنن، اون وقت تو دنبال اینی که ببینی کی دست رو من بلند کرده؟ بری بگی چی مثال؟ دعوا کنی؟ که

کار بدتر ازینی که هست بشه؟

مشتش را به تنه

ی درخت توت کوبید و کالفه و خشمگین چند بار دور خودش چرخید. پریشانی از سرو

رویش می بارید. شاید اوهم احساس خطر کرده بود.

با گریه صدایش زدم:

_

عمه قلی؟

به سمتم چرخید و در حالی که انگشتان کشیده اش میان خرمن موهایش چنگ شده بود دوباره زخم

های صورتم

را وارسی کرد. این بار بی قرارتر و فکری تر!

هق زدم و نالیدم:

_

من بدون تو چیکار کنم؟

کف دستش را از خط رویش موها تا چانه اش کشید و نفس زد: