رایگانسیده هاجر ضیاپور

پاهایم را جمع کرده و گوشه ی ان باری تاریک چمباتمه زدم. به خود دلداری می دادم که همین طور نخواهد ماند

و رحمت حتما راه چاره ای پیدا می

کند. به طور حتم دوباره بحث خواستگاری را پیش کشیده که پدر به او

سیلی زده. هر بار که رسما جلو آمدند آقاجانم با تحریک مادر مهربانم موافقت نکرده بود، حتی روی خوش هم

به آن ها نشان نداد؛ چون مادر مرا برای یادگار خواهرش در نظر گرفته بود!

سرم را روی زانوانم گذاشتم و بی رمق هم نوا با بغض بی صدایم چون قطره اشکی که در نهایت مابین تمام

دلهره هایم مثل پیچک سمی به دور قلبم می پیچید از روی تیغه ی بینی ام سقوط کردم و مابی ن خاک و نم انبار

مدفون شدم.

****

نمی دانم چند ساعت طول کشید چقدر در آن محیط نمور حبس ماندم. با صدای جیر جیر در انباری به خود

،آمدم. زمانی که حسینعلی مرا در این دخمه زندانی کرد هنوز نور از روزنه های درب به داخل انباری می تابید

ولی اکنون تاریکِ تاریک بود.

گیج و خواب آلود سرم را از روی زانوانم بلند کرده و گردن خشک شده ام را با دست مالیدم.

صدای لخ لخ دمپایی و نور بی جان فانوس کوچک در دست کسی که وارد شده بود چشمم را زد. طول کشید

تا آن سایه ی بلند را تشخیص دهم.

با شک صدا زدم:

_

صُراحی تویی؟

صدای پا نزدیک تر شد. درست حدس زده بودم. خودش بود. حتما صنم خبرش کرده بود. چراغ را به میخ گل

دیوار آویزان کرد و بعد هن هن کنان با آن شکم برآمده اش با احتیاط کنارم نشست.

با آهی کشیده و صدا دار که شبیه به افسوس پرتکرار بود زیر نور کم جان فانوس زخم سطحی گوشه لب

8

وخون خشکیده رو

یش و احتماال آن برآمدگی گوشه پیشانی ام را از نظر گذراند و گفت:

_

ننه یه چیزایی می گفت. باز چیکار کردی ورپریده؟

نیشخند زنان گفتم:

_

ننه جان چه چیزایی می گفت مثال؟ گفته به خاطر پسر خواهرش کتک خوردم امروز؟ گفته اصال هیچ کدوم

به حرفم گوش ندادن؟ گفته خودش هم ه یمه* تو این آتیشی می ریزه که قراره منو توش کباب کنن؟ چرا؟

چون به هوای دل اون گوساله، موسی و وصیت خواهر مرحومش می خواد منو تقدیم کنه، مثل گوشت قربونی

یا پیشکشی که میذارن تو سینی می گن بفرمایید قابلی نداره. که به قول خودش خدای نکرده فردای قیامت پیش

خواهرش شر

منده نباشه که یتیمش رو جواب کرده.

با پشت دست آرام بر بازویم زد و توپید:

_ اوال درست حرف بزن.

بی ادب، موسی هم سیده هم پسر خالته، دوما خاله همین یه دونه پسرو داشت که دم

مرگش از خواهرش خواست به خاطر تنها نبودن موسی اونو داماد خودش کنه و هواشو داشته باشه، سو ما ننه بد

توروکه نمی خواد. وقتی می بینی هم ننه هم حسینعلی این همه به این کار اصرار دارن، خب البد یه چیزی می

دونن که می گن. اونا بزرگترتن صالحت رو بهتر از خودت می دونن. من نمی

فهمم تو چرا بند کردی به

رحمت؟ آخه موسای مظلومِ سر به زیر کجا و اون کجا؟

چانه

ام

را روی دستی که بر روی زانوان تا شده ام بود گذاشتم. نمی

فهمید، همیشه همین بود. من دختر خطاکار

خانه بودم که به مراتب به بهانه های مختلف کتک می خورد و حاال جرمش سنگین تر هم شده بود انگار...

_ تو نمی فهمی من چی می گم.

خندید:

_ چرا؟ چون مثال با عشق ازدواج نک

ردم از عشق و عاشقی چیزی نمی

فهمم؟ درسته من به صالح دید آقاجان و

ننه با سید قاسم عروسی کردم، ولی باور کن عشق بعد از ازدواج خیلی شیرین ترو مستحکم

تره. به خصوص اگه

طرفت عاقل هم باشه. تو نباید فکر کنی من نمی فهممت. هم می دونم هم می

فهمم که دلت گیره؛ اما ایران جان

خواهر قشنگم، داری اشتباه می کنی. نمی گم رحمت آدم بدیه، نه! ولی آخه به درد تو نمی

خوره. اون اصال در

مقابل آقایی موسی هیچه.آخه چرا می

،خوای به هوای دلت پیش بری؟ ببین با این کارات از چشم آقاجان افتادی

پیرمرد کم مونده بود سکته کنه. به خدا ارزشش رو نداره. و قتی بری سر خونه و زندگیت هوای عشق و عاشقی

9

هم از سرت میفته، به خدا ما همه خوشبختیت رو می خوایم. می

دونی آقاجان از این که دست روت بلند کرده

داره دق می کنه؟ نکن، با ما و خودت این طوری نکن. اینا فقط عذابه که داری هم به خودت هم به ما می دی.

نمی

فهمید، یا شاید

هم خودش را به نفهمیدن می

زد. آخر برای من دلی مانده بود که به دیگری دهم؟ مگر

سینه ی من کاروانسرا بود یا عشقی که در تاروپودم ریشه زده به این راحتی کنار می

رفت؟ خواهرم دقیقا براساس

کدام منطق این طور نصیحتم می

کرد؟

صراحی به هوای نصیحت کردن ازطرف مادر آمده بود و گمان می کرد من نمی

دانم چه کسی اورا پر کرده و

سراغم فرستاده تا مثال با زبان چرب و نرمش قانعم کند دست از عشق کودکی

ام بکشم و موسی را به عنوان

شوهر بپذیرم. از تصور زندگی با موسی مو به تنم سیخ شد. همیشه او را این

طور در ذهنم نقش زده بودم که با

مظلوم نمایی

خودش را جلوی بقیه موجه وعاقل نشان می

دهد وحاال تمام نقش ونگار سیاه پا گرفته از موسای

همیشه آرام و سر به زیر بچگی هایم نقش هیوالیی عظیم الجثه را ایفا می کرد.

دست هایم را بغل زدم و روی از او برگرداندم:

_ پاشو برو به اونی که تو رو فرستاده بگو ایران اگه بمیر

ه هم تن به این خواری نمی ده.

_ولی...

میان حرفش پریدم:

_

پاشو برو صراحی. با این شکمت این جا نشین، نم داره، برای خودتو بچه خوب نیست. بعدا شوهرت و بقیه

از چشم من می بینن.

تا آمد لب به اعتراض باز کند فریاد زدم:

_ پاشو برودیگه، اَه!

حس کردم سایه ای در قاب

در نمایان شد. حسینعلی با نگاهی طوفانی و صدایی خفه جلو آمد:

_مثل این که تو آدم بشو نیستی نه؟. صداتو چرا باال می بری بی

آبرو؟

ساکت و بی حرکت نگاهش کردم. سایه اش را چون ملک الموتی می دیدم که برای گرفتن جانم آمده.