رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ بیا بخور. سیر می شدی تعجب می کردم.

لقمه ی دوم را هم با ولع گاز زد و با دهانی پر پرسید:

_

شام چی داریم مامانی؟

_

چی دوست داری برات درست کنم؟

چشم هایش برقی زد و بدون فکر کردن گفت:

_ هرچی باشه! فقط زیادِ زیاد باشه.

صدای جیغ بلند یکی از بچه

ها بند دلم را پاره کرد. دست از هم زدن محتویات

قابلمه

ی روی آتش کشیدم و

هول از مطبخ بیرون زدم:

_

احترام چی شده؟ کجایی؟

صدای گریه ی ناشی از دردش دلم را ریش کرد:

_ مامانی!

پچ پچ بلند زهرا که سعی داشت آرامش کند تا گریه نکند را دنبال کردم. در اتاق پشتی کنار چهار پایه بلند

چوبیِ واژگون شده روی زمین نشست ه بود، در حالی که پای راستش را با دست داشته و صورتش از درد جمع

98

شده بود و مثل ابر بهار گریه می کرد.

_ هیس! چقد لوسی تو، داد نزن، االن خاله می شنوه دعوامون می کنه ها.

_ احترام! رفتی رو چهارپایه؟ مگه نگفتم بهش دست نزن خطرناکه؟ با نیم وجب قد چه کارا که نمی نی ک!

_ آیییی! مامانی درد می کنه.

موسی حیران بین قاب در ایستاد:

_ چی شده ایران؟ صدای چی بود؟ احترام، چرا گریه می

کنی بابا جان؟

زهرا ترسیده از خراب کاری به بار آمده گفت:

_ من دیگه می رم خونمون خاله، خدافظ!

فهمیدم همه زیر سر این وروجک بوده که می خواهد از مهکله بگریزد. تند سمتش چرخیدم و داد زدم :

_ نخیر. بشین سر جات ببینم . تک و تنها بری که چی؟ خطرناکه بشین خودم می برمت.

کنج اتاق کز کرد. موسی احترام گریان را در آغوش گرفت.

_ خیلی درد می کنه بابایی، پام شکسته!

_ گریه نکن، نشکسته، شیطونی می کنی همین می شه

دیگه، مگه مامانی نگفت دست به چهارپایه نزنی؟

_گفت!

_

پس چرا دست زدی؟

_خواستیم بازی کنیم.

پشت سرشان زهرای موش شده را دنبال خودم کشیدم و از اتاق خارج شدم.

تا ازغیبتم استفاده نکند و گند بزرگ تری به بار نیاورد.

_ از بس لی لی به الالش گذاشتی و نازش و کشید

ی شده این. االن گریه می

کنه فردا باز همین بساطه، انگار نه

انگار!

_ آخه عزیز من بچه س، بچه هم که بدون شیطنت نمی شه، تو خودت تو بچگی شیطنت نمی

کردی؟

اعظم که احتماال از حیاط به واسطه

ی خبر کردن موسی به داخل آمده بود نگران و ترسیده به خواهرش نگاه

می کرد.

_

شکسته؟

99

_ دخترم پاتو تکون بده.

گریه و زاری را از سر گرفت:

_ نمی تونم، خیلی درد می کنه.

_ موسی با توام، می

گم شکسته؟

نگاه دقیق تری به پایش انداخت و گفت :

_ نه نشکسته خداروشکر!

_ خب خدارو شکر! این قدر گریه نکن االن می رم سبوس گرم می کنم با زرد چوبه و ز رده تخم مرغ ضماد

درست می کنم، می بندمش زودی خوب می شه.

زهرا را کنارم نشاندم و ظرف توتی که از درخت پشت خانه چیده بودم را جلویش گذاشتم:

_ بیا بخور بغ نکن آتیش پاره!

با دیدن ظرف توت نیشش تا بنا گوش باز شد و مشتش را پر از توت کرد. دوستش داشتم با تمام شیطنت

هایش. برایم فرقی با دختران خودم نداشت.

اعظم مشت کوچک و تپلش را پر از توت

های سرخ و صورتی کرد و به سمت احترام که در آغوش موسی

هنوز هق هق می کرد گرفت و گفت:

_ آجی بیا اوت بخول!

هنوز در تلفظ بعضی از کلمات لنگ می زد. در انتهای جمله اش زبانش را دور لب

هایش کشید تا خوشمزگی

توت ها را اثبات کند.

احترام سرش را به سینه ی موسی چسباند و نق زد:

_ بابا می بینی؟ توتا رو گرفته تو دستش همه رو کثیف کرده االن می خواد بده من !

اعظم هنوز دستش را رو به او نگه داشته و منتظر بود تا خواهرش توت بردارد.

موسی دستش را کشید و او را روی پای دیگرش نشاند و با برداشتن یکی از توت

های سرخ کف دستش به

تقلید از خودش گفت:

_

اوت دوست داری بابایی؟

اعظم تند و تند سرش را در تایید سوال پدر تکان داد. موسی ازین حالتش ذوق مرگ شد و چند بار پر صدا

100

لپش را بوسید.

گاهی از این همه مهربانی و زاللی قلب این مرد در عجب می ماندم. او حتی با من هم زمانی که عصبی می

شدم

مثل یک کودک لج باز رفتار می کرد تا آرام شوم، ولی دلگرم نمی شدم!

احترام هنوز از درد می نالید و زهرا با ظرف توت سرگرم بود و اعظم هم با لپ

هایی پر از توت در حالی که

راهی برای ورود هوا به ریه

هایش

باقی نگذاشته بود مدام به احترام اخمو و عنق توت تعارف می

کرد و تاکید

می کرد خوشمزه اند.

با صدای کوبیده شدن در حیاط دست به زانو گرفتم و برخاستم:

_ زهرا جان پاشو خاله، مامانت اومده دنبالت.

موسی به پایم برخاست و دخترها را روی زمین نشاند.

_ تو بشین من باز می کنم درو. بیا زهرا خانم گل بریم پیش مامانت.

زهرا دست موسی را گرفت و در حالی که لی لی کنان از خانه بیرون می زد خطاب به احترام گفت:

_ احترام امشب که بخوابی خوب خوب می شی. من فردا میام که باز با هم بازی کنیم.

در حالی که از گوشه ی چشم حواسم به نگاه خصمانه ی ا

حترام بود که حرکت دست

های اعظم را میان ظرف

توت دنبال می کرد، گوش

،هایم را به حیاط دادم تا ببینم شخص پشت در کیست. دردلم یک آن آشوبی به پا شد

اما نمی توانستم آنها را رها کنم تا احترام از حواس پرتی

.ام سو استفاده کند و آسیبی به اعظم برساند

حسادت های کودکانه ا

ش گاهی چنان اوج می گرفت که ساعت ها گریه ی اعظم زیبایم را در پی داشت.

_ مامان!

صدای جیغ احترام شانه هایم را پراند.

_ زهرمار! زهله م ترکید. چته داد می

زنی؟ مار نیشت زده مگه؟

با پای سالمش به اعظم زد و جیغ کشان گفت:

_ بگو بره اون ور، بدم می آد جلوم نشسته.