رایگانسیده هاجر ضیاپور

91

چشم هایم از حدقه بیرون زد.

دخترک شیطان به سبزی هایی که روی پارچه پهن کرده بودم تا خشک شوند شبیخون زده بود.

به نعناهای خشک شده چنگ زد که صدای شکستن استخوان هایشان در آمد! از صدای خش خشش به وجد

آمد و با ذوق جیغ کشید. پاهای بی جانم را روی زمین کشیدم و جلو رفتم.

کوکب هشدار داد:

_ ببین؛ خیلی آروم برو جلو، تند بری می ترسه جری تر می شه، همه رو نابود می کنه.

روی زانو نشستم و دست هایم را برایش باز کردم:

_ احترام جان، خوشگلم، بیا بغل مامان .

دست ها

یش را باال تر برد که دستبند آبی که برای چشم زخم دور مچش بسته بودم تکان خورد. مردمک

های

سیاهش از شیطنت برق می زد.

انگشت هایم را در همان حالت تکان دادم:

_ بیا بغلم بهت جی جی بدم، اونا رو بریز پایین، دست نزن دستات کثیف می شه.

نگاهی به محتویات کف دستش انداخ

ت و به سمتم گرفت.

کوکب از خنده ریسه رفت:

_ وای خدا، نگاش کن، داره تعارف هم می زنه بهت!

عصبی دندان روی هم ساییدم:

_ ببین تازه داشت واسه شیر خوردن منو از سر سفره بلند می کردا، االن اصال تحویل نمی

،گیره. بیا بغلم ببینم

اعصاب منو خرد نکن، پیرم کردی تو یه د

ونه بچه.

دو دستش باال برد و تمام محتویاتش را به هوا پرتاب کرد. گرد سبزی

های خشک شده روی سر و صورتش

ریخت و عطر نعنا فضا را پر کرد. همزمان شلیک خنده

ی کوکب اورا جسورتر کرد تا دوباره به کارش ادامه

دهد. همین که خواست دوباره به سبزی ها چنگ بزند بغلش کردم. جیغی

کشید که گوشم کر شد. از روی دست

هایم خم شد و تالش کرد تا دوباره سراغ کارش برود.

_ ایران تو رو خدا کاریش نداشته باش.

92

خون خونم را می خورد. سبزی های چسبیده کف دستش را تکاندم و تای پارچه را مرتب کردم.

_

دخترم، آخه یه لحظه ازت غافل شدم، چطور این همه خرابی به بار آوردی؟

کوکب کنار سفره نشست و لقمه ای گرفت:

_ برو خداروشکر کن سراغ سفره نیومده، وگرنه اگه این چربی ها رو می

مالید به دورو برش که دیگه بدبخت

بودی.

سر باال دادم:

_ نه، سراغ اون نمی آد؛ چون همیشه سر سفره با منو باباش می شینه دیگه عادت کرده. واسه این که

چند روزه

اینا این جا بودن و من نذاشتم بره سمتشون، االن از فرصت استفاده کرده رفته سروقتشون ببینه چه خبره. این

طوری تالفی کرده.

زیر نگاه خریدارانه ی کوکب کنار سفره نشستم و احترام را هم کنارم نشاندم.

تکه نانی دستش دادم تا سر گرم

شود.

_ می گم ایران حامله نی ستی؟

لقمه ای که برای خوردن آماده کرده بودم همان جلوی لب های نیمه بازم میان دست خشک شده ام ماند.

تیز نگاهش کردم:

_ زبونتو آل بزنه کوکب! نه، حامله چیه؟ صبح تا غروب کار می کنم، بچه هم شیر می

،دم، غذا خوردنم زیاد شده

واسه همین یه کم چاق نشون می دم، همین!

زی

ر چشمی نگاهم کرد:

_ من که می گم دوباره حامله ای. سری قبل هم خودت نمی

دونستی راه به راهم ترشی می خوردی، آخرش که

غش کردی قابله فهمید.

دستی روی سر احترام کشید و با حسرت ادامه داد:

_چرا زبونمو آل بزنه؟ ماشاهلل بچه هات هم سالمن، هم خوشگل، چرا ناشکری می

کنی؟

داغ طفل از دست رفته اش تا همیشه برایش تازه بود.

_

کوکب بزار عرق زایمان قبلی خشک بشه بعد برام خواب تازه ببین! به خدا من تو همین یه دونه موندم، از

صبح دنبالشم تا غروب.

93

پشت چشمی برایم نازک کرد:

_ خوبه حاال توام! چقدر نازک نارنجی ای! حاال خوبه آقا موسی این همه کمک حالته و این همه می

نالی. واال

من که ندیدم مرد این همه همراه باشه!

لقمه ی دست نخورده را وسط سفره پارچه

ای انداختم. زنک اشتهایم را کور کرده بود. دیگر میلی به خوردن

نداشتم. از طرفی حرف هایش ذهنم را مشغول کرده بود.

***

مازندران-بابلسر-

بهنمیر134۸

_ ایران، ایران جان، کجایی بیا اینا همو تیکه پاره کردن!

شانه هایم از صدای بلند موسی پرید و سوزنی که نخ کرده بودم در انگشت اشاره

ام فرو رفت. از سوزشش دود

از سرم بلند شد. با صورتی درهم از درد سالنه سالنه درحالی که شستم را بند انگشت اشاره

ام کرده بودم تا

خون راه یافته از آن روی فرش یا لباسم نریزد و نجسشان نکند به دنبال صدای داد و بیداد موسی که بی وقفه

صدایم می زد از خانه بیرون زدم و از در پشتی به سمت باغچه ی پشت خانه رفتم:

_ چیه؟ چته صداتو انداختی پس سرت عربده می زنی؟ نمی تونی دوتا بچه رو دوساعت نگه داری؟

با دست به بچه ها اشاره کرد:

_ اینا بچه ن به نظرت؟ اعجوبه ن! حلقم پاره شد بس داد زدم. واال من نمی

دونم به کی کشیده این دختر، من که

پسر بودم با چوب بازی نمی کردم که اینا دارن باهاش شمشیر بازی می

،کنن! کار دنیا برعکس شده به خدا

دختربچه رو چه به این جور بازی

ا آخه!

نگاهم که به سمت بچه ها چرخید احترام ترسیده تکه چوب را کمی دورتر از خودش روی زمین انداخت و

دست

هایش را پشت کمرش در هم قفل کرد. نیاز نبود حرفی بزنم، فقط همان حالت نگاهم برای ساکت کردن

بی حرکت ماندنش کافی بود.

_ این کارا چیه می کنی احترام؟ مگه تو پسر

ی که شمشیر بازی می

کنی؟

94

دختر کوکب که کم از احترام نداشت و شرارت از چشم هایش می بارید به دفاع از دوستش لب باز کرد:

_ خاله این بازی خیلی کیف می ده.

_

این کارا رو از کجا یاد گرفتین؟

_ اون دفعه تو حیاط مسجد دیدیم که آقاهه همین جوری شمشیر بازی می کرد.

از ب

لبل زبانی اش خنده ام گرفت. دخترک چیزی از کوکب کم نداشت.

_ اون تعذیه

س دختر خوب. خوب نیست شماها تو خونه تکرار کنین، خطرناکه، ممکنه بخوره به چشمتون یا

جای دیگه تون. حاالم بسه هر چی بازی کردین. بیاین مثل دوتا دختر خوب برین دست و روتون

و لب حوض

بشورین که می خ

وام بهتون عصرونه بدم.

با دور شدن دخترها رو به موسی که دوباره مشغول بیل زدن شده بود گفتم: