رایگانسیده هاجر ضیاپور

موسی زیر لب یا علی گفت و به سمت چاه حیاط رفت تا آبی به دست وصورتش بزند.

مادر زیر لب ذکری خواند و کنارم نشست:

_ ِحکماً وِنِه وَچِه حال نِدار بِیِه، م ه نظِر وَچِه زردی دارنِه، وِنِه رنگ و رو خِدِه زردیجِه. اَمِه وَچون رِه هم زردیِ

زو دِوا مِوا دامی خار بینِه، منتِها این وَچِه زردی بیشتِرِه اِتی اِسبِه بَیِّه، شیرِم نَخِرنِه رَد هَکِنه، تو وِنِه رفِقی وِر ه باو

وَچِه رِه بَوِرِه شهر بهداری.

( حکماً بچه ش حال ندار بوده، به نظرم زردی داره، رنگ و روش عینهو زردچوبه س. بچه

های ما هم زردی

می گرفتن ولی دوا درمون خونگی می کردیم زود خوب می

شدن، ولی این بچه زردیش بیشتره انگار، آخه رنگش

به سفیدی می زنه، درست و حسابی شیر هم نمی خوره که رد کنه، تو دوستشی باهاش حرف بز ن که بچه رو

ببرن شهر)

نفسی تازه کرد و ادامه داد:

_کیجا وَچِه مار هم دَنِیِه وِرِه شیر هَدِه وَچِه خار باوِه.

70

( کسی هم نیست که دختر زاییده باشه بیاد بهش شیر بده بچه خوب شه)

من و موسی هاج و واج به دهانش نگاه کردیم . گیجی ما را که دید نچی کرد:

_ِاِتی چِه م رِه اِشِنِنی؟ زائو که کیجا بَکِردِه وِنِه شیر سَرده، خِنِکه، وَچِه بَخِرِه وِنِه زردی کم بونِه، زردی گرمی جا

اِنِه، کوکبِ شیر شِه گرمه، وَچِه رِه بدتِر کِنِّه.

( چرا این طوری نگام می کنین؟ می

گن زنی که دختر زاییده شیرش سرد و خنکه، بچه بخوره زردیش کم

می ش

ه، زردی از گرما می آد، شیر کوکب خودش گرمه بدتر می کنه بچه رو.)

زیر لب آهانی گفته و با خنده جوابش را دادم:

_کوکب این جا کسی رو نداره جز خاله ش که اونم پیره و از زاییدنش گذشته. بچه

هاش هر کدوم خودشون

جدا خونه زندگی دارن، یکیش همین رجب که شده شوهر کوکب.

دس

تی به روسری اش کشید و رو به موسی گفت:

_

خِزرا االن که بِیَمی مِه خیال راحِته. اِتی باتی مِه دل این کیجا وِسِه شور دَکِتِه، دِواش مِن بورِم اَتا سَر وِرِه بَزِنِم

طفل خِدا تینارِه.

(خاله حاال که اومدی خیالم راحته، این طور که تو گفتی دلم واسه این دختره کوک ب شور افتاد، بمون تا من برم

یه سری بهش بزنم طفلکی تنهاست).

موسی چشمی گفت و سالم برسانی زمزمه کرد

. مادر آن قدر افکارش درگیر بود که جوابش را نداد واز خانه

خارج شد.

از غفلت موسی استفاده کرده و به مطبخ رفتم. دلم حسابی ضعف می رفت و بزاق دهانم مدام ترشح می دش.

هن هن کنان دبه ی آب غوره تازه را بلند کردم و کمی درون پیاله ریختم و یک جا همه را سر کشیدم. معده

ام

یوخت ولی چون آبی که بر روی آتش بریزند، جگرم خنک شد و آرام گرفت. با لذت باقیمانده ی آب

غوره را

که به لب هایم آغشته شده بود با زبان لیس زدم. نمی دانم این چ

ه ولعی بود که نسبت به ترشیجات داشتم.

با کشیدن آستین لباس بر روی لبم در جواب موسی که صدایم می

زد بله ی بلندی گفتم و برعکس آمدنم آرام

از مطبخ بیرون زدم. دلم برای راه رفتن عادی تنگ شده بود. ده قدم که بر می داشتم خیس عرق می شدم.

نفس زنان به او نزدیک شدم و در جوابش که تکیه داده به متکا های کناره اتاق خیره ام بود با بدخلقی گفتم:

71

_ ها؟ چیه هی این اسم وامونده منو صدا می

زنی؟

خسته خنده ای کرد و با انگشت اشاره و شستش چشمانش را مالید.

نمی دانم شانه هایش لرزید یا من این طورحس کردم.

با کف دست دیگرش به کنارش زد:

_ به جای دزدکی ترشی و آب غوره خوردن، بیا یه دقه پیشم بشین، ببینمت خستگیم در بره.

_

فهمیدی؟

این بار چشمانش نیز خندیدند:

_خیلی ضایع جیم شدی.

چشم غره ای رفتم:

_ مسخره!

با بند کردن دستم به دیوار آرام کنارش نشستم:

_

االن من بشینم کنارت چه حسنی واست داره؟

زل زده به صورتم زمزمه کرد:

_چه حسنی ازین باالتر که حتی نگاه کردن بهت هم آرومم می

کنه؟

لب های متورمم را کج و معوج کردم:

_

آره خیلی؛ نه که خیلی خوشگل شدم. شدم قد خرس، لباس اندازه تنم نیست، دستا و پاهام ورم کرده، موهام

وزوزی شده، کجای این ریخت و قیافه آرا

مش دهنده

س؟ دستم انداختی موسی؟

صامت و با حفظ لبخندش نگاهم کرد. مردمک هایش بین چشم

هایم در گردش بود. از خیرگی نگاهش خجالت

زده شدم.

_دوروز پیش تو حموم اون قدر خجالت کشیدم، وقتی مجبور شدم واسه شستن تنم از ننه کمک بگیرم.

از جای برخاست و شانه ی چوبی را از کنا

ر آینه کوچکی که روی طاقچه

ی اتاق بود برداشت و در حالی که

دوباره نزد من می آمد گفت:

_ چرا همه چی رو به خودت سخت می گیری؟ زیادی ورم کردی، با تموم شدن این دوران اینم می

گذره می

ره، نگران نباش.

72

تمام افکارم به هم ریخت و دلم صدایش درآمد. با چشمانی لبالب از اشک نالیدم:

_ من خیلی می ترسم موسی. اگه بچه

ی ما هم مثل بچه کوکب اینا بشه چیکار کنیم؟

پشت سرم نشست و با آرامش روسری

ام را برداشت. یک سرش روی پاهای خودش و طرف دیگر را پشت

گردن من پهن کرد تا تارهای ریخته شده روی زمین نریزد، بعد با دسته کردن موهای فرِ و وز شده

ام که به

لطف بارداری

ریزش شدیدی گرفته بود، شانه را بینشان کشید و در همان حالت سعی کرد تا آرامم کند:

_ هیش! این حرفا چیه می زنی؟ بد به دلت راه نده، ایشاهلل بچه مون صحیح و سالم به دنیا می آد.

_نمی دونم چرا خوف برم داشته، همش می ترسم و تو هول و والم مبادا بالیی سرش بیاد.

ترس ناشی از کلماتم باعث شد ناخودآگاه دست

هایم را دور شکمم چون حصاری بپیچم و در همان حال به باد

صراحی بیفتم.

_ بی

خود نگرانی عزیز من. من دلم روشنه که سالمه. به جای این حرفا بگو ببینم اسمی هم مد نظرت هست یا

نه؟

ترس هایم کنار رفتند! همان ط

ور که حرکت آرام شانه الی موهایم باعث سنگین شدن پلک

هایم شده بود، آرام

پلک هایم را روی هم گذاشتم:

_ احترام.