1
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گوئی ولی شناسان رفتند از این والیت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی
بیجرم و بی جنایت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ٔ برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یکساعت
م بگنجان در سایه ٔ عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیشست در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدّعی رعایت
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
فصل اول
2
مازندران-
روستای پایین احمدکال1343
شقیقه هایم از شدت اضطراب نبض می زد. با چهره
ای جمع شده با سر دو انگشت سبابه کمی فشار دادم که با
رد شدن سایه
ی بلندی از مقابل درب مطبخ سریع عقب کشیدم و از شدت ترس پلک بر هم نهادم. دست هایم
را پشت سر به دیوار کاه گِلی مطبخ کشیدم. قبلم مانند گن
جشک افتاده در قفس محکم می زد.
صدای مادر تمام حیاط را پر کرد و رضاعلی را از جلوی مطبخ دور نمود. سایه
ی رضاعلی به شکل مضحکی
کش آمد و دور شد و تنها غبارش در آفتاب سایه انداخته و روی پله های ورودی مطبخ باقی ماند.
_رضا علی بِرو حسینعلی تَن هَدِه اینتا دونِه کی
سه رِه بَوِرین پِشت اِمّار.
(رضا علی بیا به حسینعلی کمک کن این گونی برنج رو ببرین بزارین انبار پشتی).
صدای چشم بلند رضاعلی آمد و پشت بندش حسینعلی غرید:
_بجنب بچه ظهر شد کار دارم.
صدای لخ لخ دمپایی های رضاعلی دورتر و دورتر شد. مثل همیشه چنان خسته و سنگین راه می رفت که انگار
کوه کنده. با احتیاط سرکی به حیاط کشیدم. آفتاب بساطش را طوری پهن کرده بود که گویا حاال حاالها خیال
رفتن ندارد. انگار نشسته بود تا همه کس و همه چیز را بسوزاند!
این بار از صدای نفس نفس زدن های گوهر نفس راحتی کشیدم. وارد مطبخ که شد ب
ه سرفه افتاد:
_همه رفتن آبجی.
چشم هایم از حدقه بیرون زد:
_یعنی چی رفتن؟ می مردی زودتر بیای بگی چی شد!
سرفه اش خیال بند آمدن نداشت؛ لیوان آبی دستش دادم. یک نفس سر کشید. حالش که بهتر شد گفت:
_نمی دونم. ولی انگار اتفاق بدی افتاده یا حرفشون شده، چون آقا ج
ان خیلی عصبانی بود!
تا خواستم لب باز کنم و سوال دیگری بپرسم صدای عربده ی آقا جان کل خانه را پر کرد:
_ایرااان!
از صدای فریادش شانه هایم پرید. گوهر هم از ترس به سکسکه افتاد و پشت سرم پناه گرفت. چنگی به دامنم
3
زد و گفت:
_آبجی آقاجان زد تو گوش رحمت!
تا لخو اهم به خود بیایم و جمله ای که از دهانش در آمده را هضم کنم، دوباره صدای آقاجان بلند شد. آن چنان
بلند نامم را بر زبان راند که از ترس رعشه بر اندامم افتاد. انگشت های یخ زده
ام را به گوشه ی دامنم بند کرده و
هول دور خودم چرخیدم. دنیا دور سرم می چرخید و کش می آم د. آقاجانم به رحمت سیلی زده بود؟ این حجم
از عصبانیت به خاطر چه؟ صدای دویدن آمد. تا به خود بیایم و سایه
،ی افتاده بر ورودی مطبخ را تشخیص دهم
قاسمعلی وحشت زده وارد شد و هن هن کنان گفت:
_آبجی!
نگاه گیج و ترسیده ام را از آتش هیزم و دیگ در حال جوش گرفتم و به ق اسمعلی دادم. صداها آن قدر درهم
ادغام شده و ایجاد همهمه کرده بود که سرگیجه ام شدت گرفته بود.
سرانگشتانم را روی معده ام فشار دادم. هی می
جوشید و من اسید معده ام را در حلقم احساس می کردم. این
بار چندم بود که پاهایم می لرزید و دلم دستم را برای رفتن به مسلخ می
کشید، نمی دانستم. با حالی خراب و
قلبی که داشت از سینه ام بیرون می زد و من ضربانش را در دهانم احساس می کردم و رنگ و رویی که به حتم
پریده بود، پاهای نیمه جانم را وادار کردم تا حرکت کنند، تا بروم ببینم با من چه کار دارند. البته دور از حدس
نبود. این راه را با رها رفته بودم، اما هربار فرجامی نداشت. پوچ بود و در نهایت حسرتی که بغض می شد و با
امیدی واهی به سینه ام چنگ می زد که باز هم باید صبوری کنم، ولی تا کی؟!
هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم، قاسمعلی ملتمسانه گفت:
_
آبجی در رو، آقاجان خیلی عصبانیه.
لبخند تلخی ب ر لب هایم نشست؛ تلخ و مشمئز کننده. تا کی رفتن و نرسیدن؟ حتی قاسمعلی ده ساله هم فهمیده
بود کسی که این گونه فریاد می کشد بسیار خطرناک است و باید از او ترسید.
همین که از کنارش رد شدم تا از مطبخ بیرون بروم چنگ به آستینم زد. گوهر هم به گریه افتاده بود.
دست قا
سمعلی را از لباسم جدا کردم و با اشاره به گوهر گفتم:
_ مواظبش باش، بچه ترسیده. حواست به اجاقم باشه زود برمی گردم.
4
گوهر گریه کنان دنبالم دوید و من ما بین التماس های قاسمعلی مبنی بر فرار یا پنهان شدنم تک پله
ی کوچک
مطبخ را طی کردم و وارد حیاط اصلی خانه شدم؛
همان جا که قرار بود محشر کبرایی برایم فراهم کنند.
آقاجان با صورتی گر گرفته از عصبانیت همین که نگاه طوفانی
اش به من افتاد، دسته چوب گردویی که به دیوار
ایوان تکیه داده بود را برداشت و به سمتم خیز گرفت.
امامعلی و رضاعلی جلوتر از آقاجان به سمتم دویدند و سپرم شدند.
هردو دست هایشان را باال بردند تا مانع اصابت چوب دستی به سر و بدنم شوند. اما باز هم چوب دستی از
روی شانه شان با ضربه ای نه چندان محکم به گوشه ی پیشانی ام برخورد کرد.