رایگانسیده هاجر ضیاپور

_ خ

ب! تموم شد، پوشیدم دیگه. حاال پاشو برو بیرون حوصله ندارم. یهو دیدی یه چی بهت می

گم ناراحت

می شی یا یه جیغ می زنم که همسایه ها همه بریزن این جا، هم آبروتون می

ره، هم منو از دست شماها نجات

می دن.

چنگی به موهای بیرون مانده از روسری ام زدم و با صدای خفه ای از البه

الی سروصدا و خنده های بیرون

نالیدم:

_ولم کنین، چرا نمی فهمین حال منو؟ من نمی

خوام با این پسره ازدواج کنم مگه زوره؟

دستش را روی سرم کشید و یکی یکی انگشت هایم را از الی موهایم بیرون آورد. با مهربانی گفت:

_ د آخه اگه رحمت به این همه اصرار می ارزید دلم نمی

سوخت. خواهر من، نکن این جوری با خودت. ببین

تو این طوری داری براش جز می زنی اونم همین قدر می

خوادت؟

_ می خواد! به خدا می خواد. می

خواد که ده بار اومده جلو ولی کسی روی خوش بهش نشون نداده. اونم به

خاطر یه سفارش الکی. صراحی اصال من بد، رحمت بد، خونوا

ده عمه هم بد، ولی تو وجدانت قبول می

کنه

مادرمون به خاطر شاد کردن روح خواهر مرحومش بره دخترش و پیشکش کنه؟ صراحی می

فهمی مادرمون

خودش رفته از پدر موسی خواسته بیان برا خواستگاری؟ آخه مگه من ترشیده بودم؟ یعنی سفارش خواهرش از

25

منی که بچه شم مهم

تره صراحی؟

صراحی تمام مدت با سر پایین افتاده و چشم بر زمین دوخته به حرف هایم گوش داد، بعد گفت:

_می ارزه ایران! زندگی با موسی به این خفت می ارزه. می

ارزه مادرت بره خونه پسره خواستگاری. به خدا

می ارزه، تازه من فکر می کنم موسی هم دوستت داره.

_ هه! داشته باشه، من که ندارم.

دستم لند آستینش شد؛

_ خواهر! من از بچگی هرشب به هوای زن رحمت شدن می خوابیدم و صبحا پا می شدم حاال چه

جوری برم

با...

منزجر ادامه دادم:

_ اصال چندشم می شه در موردش فکر کنم چه برسه به این که بخوام باهاش زندگی کنم.

تیر آخر را زد:

__ در هر صورت دیگه برای هر ح

رف و فکری دیر شده ایران. ازین

جا به بعد پا پس بکشی آقاجان رو مرده

فرض کن. دیگه آبرویی براش نمی

مونه که بخواد سرش و بلند کنه تو محل و فامیل. بخوای نخوای باید پیش

بری. دلتو یک دله کن. مجبوری! بعدشم مطمئن باش خطبه عقدتون و که بخونن کم کم مهرش به دلت میفته.

ل

ب هایم از بغض لرزید:

_رحمت چب؟ صراحی من با گوشای خودم شنیدم که حسینعلی به آقاجان گفت یه بالیی سر رحمت میاره.

پراستهزا پرسید:

_چی می گی تو؟ مغزت عیب کرده انگار. جای دیگه نزنی این حرفو. کسی بشنوه فکر می

کنه خدای نکرده

دیوونه میوونه ای چیزی هستی.آدم کشه مگ

ه؟ اونی که داری در موردش حرف می

!زنی برادرته، نه شعبون بی مخ

از سر لج و عصبانیت زیاد یه چیزی گفته. در ضمن رحمت هرچی هم مورد تایید خونواده نباشه، باالخره

.خواهرزاده آقاجان که هست. آقاجان هم هیچ وقت اجازه نمی ده روی این دوتا بیشتر ازین تو روی هم وا شه

امشب ک

ه همه چی تموم شه اونا هم ساکت می شن، رحمت هم می ره دنبال سرنوشت خودش.

کمی مکث کرد و با چندش ادامه داد:

_خدایی به چیه رحمت دلت

و خوش کردی من موندم. به اخالق خوشش؟ یا به مادر و خواهر مهربونش؟ من

26

که می گم باید خدا رو شکر کنی که بینتون چیزی نشده، واال! کی می

خواد با این قوم زندگی کنه و کنار بیاد خدا

می دونه.

پوزخندی زدم و با حرص لب زدم:

_خواهرزاده ننه که نیست. اونو حسینعلی نشستن زیر پای آقاجان و رحمت و از چشمش انداختن.

چشم گرد کرد:

_نه انگار راستی راستی زده به سرت. ننه مگه هند جگر خواره؟ سزاواره بعد این هم ه زحمتی که برات کشیده

در موردش این جوری حرف بزنی؟

رو برگرداندم:

_

چند بار گفتم ، بازم می گم؛ ننه می خواد من زن موسی بشم که روح خواهر مرحومش شاد شه. خودش

گفت خواهرش دم مرگ سفارش کرده یکی از دختراش و بده به موسی تا ازشون دور نشه. زیر پر و بال

.خودشون باشه

این وسط هیچ کس به فکر من نیست. من دارم ازاین می سوزم.

صراحی دوباره چشم گرد کرد:

_ ایرااان؟ واقعا تازه دارم به حرف حسینعلی ایمان می

آرم که می گه عشق رحمت مغزت و مختل کرده. آخه

اگه سید موسی آدم بدی بود مادر پیش قدم می

.شد؟ حتی اگه وصیت خواهرش در میون باشه تازشم، مادر ما

رفته پیشنهاد داده؟ درست، ولی پیش خودت فکر نکردی اگه موسی بی میل بود هیچ وقت قبول نمی

کرد؟ خب

اون دوستت داره که االن تو اون اتاق نشسته و منتظر توئه.

جلوی پایش زانو زدم و نالیدم:

_ نمی خوام منتظر من باشه. صراحی تو رو خدا یه کاری بکن. من دلم ن می خواد باهاش ازدواج کنم. تورو

!خدا تو

،خواهرمی

،بزرگتری حرفت خریدار داره .این لطف و در حقم بکن.

نگاهش رنگ غم گرفت اما تا لب باز کرد حرفی بزند دو لنگه

ی در باز شد و مادر با صورتی بشاش و نگاهی

براق وارد شد:

_

ایییی وَچِه جان تو بِیَمی شِه خاخِر بیاری

شِه بَمونِسی وِنِه پَلی؟ زودباش دِتِر اینتا چادِر سَر بِل همه تِه مَطِّلِنِه.

(

ای وای بچه جان تو اومدی خواهرت رو بیاری اون وقت خودتم موندی پیشش؟زود باش دختر این چادر و

سرت کن این همه آدم معطل تواَن)

27

نگاهم سمت چادر سفید با بوته های صورتی خوش رنگ روی صندوقچ ه چرخید. چادر برای چه؟مگر

می

خواستند عقدم کنند؟ مگر قرار نبود امشب حرف های آخرشان را بزنند؟ مات و مبهوت پلک زدم. مادر

کالفه از مکث طوالنی ام جلو آمد و چنگ به بازویم انداخت. برخالف فشار دست های چروکیده

اش بر روی

بازویم، لحنش مهربان بود .شاید مراعات حضور مهم

ان ها را می کرد:

- تِه فِدا باوِم چِه مات بوردی؟ پِرِس دِتِر، پِرِس تِه دور بَگِردِم.

( فدات شم چرا ماتت برده؟ پاشو دخترم، پاشو دورت بگردم).

چادر جا ماند! مادر آن قدر هول بود که آرزویش را بی

خیال شد! چادر عقد خودش که سر عقد صراحی هم

سرش انداخته بود و قص د داشت سر بقیه دخترانش هم بیندازد همان گوشه تا شده و دست نخورده باقی ماند و

مرا بدون چادر محبوبش کشان کشان تا اتاقی که چند تن از خانم ها نشسته بودند برد. احساس می کردم با هر

قدم که با او برمی داشتم به داالن مرگ نزدیک تر می شوم.