زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بیعنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گوئی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهٔ برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یکساعتم بگنجان در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیشست در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدّعی رعایت
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
فصل اول
مازندران- روستای پایین احمدکلا 1343
شقیقه هایم از شدت اضطراب نبض می زد. با چهرهای جمع شده با سر دو انگشت سبابه کمی فشار دادم که با رد شدن سایهی بلندی از مقابل درب مطبخ سریع عقب کشیدم و از شدت ترس پلک بر هم نهادم. دست هایم را پشت سر به دیوار کاهگِلی مطبخ کشیدم. قبلم مانند گنجشک افتاده در قفس محکم می زد.
صدای مادر تمام حیاط را پر کرد و رضاعلی را از جلوی مطبخ دور نمود. سایهی رضاعلی به شکل مضحکی کش آمد و دور شد و تنها غبارش در آفتاب سایه انداخته و روی پله های ورودی مطبخ باقی ماند.
_رضا علی بِرو حسینعلی تَن هَدِه اینتا دونِه کیسه رِه بَوِرین پِشت اِمّار.
(رضا علی بیا به حسینعلی کمک کن این گونی برنج رو ببرین بزارین انبار پشتی).
صدای چشم بلند رضاعلی آمد و پشت بندش حسینعلی غرید:
_بجنب بچه ظهر شد کار دارم.
صدای لخ لخ دمپایی های رضاعلی دورتر و دورتر شد. مثل همیشه چنان خسته و سنگین راه می رفت که انگار کوه کنده. با احتیاط سرکی به حیاط کشیدم. آفتاب بساطش را طوری پهن کرده بود که گویا حالا حالاها خیال رفتن ندارد. انگار نشسته بود تا همه کس و همه چیز را بسوزاند!
این بار از صدای نفس نفس زدن های گوهر نفس راحتی کشیدم. وارد مطبخ که شد به سرفه افتاد:
_همه رفتن آبجی.
چشم هایم از حدقه بیرون زد:
_یعنی چی رفتن؟ می مردی زودتر بیای بگی چی شد!
سرفه اش خیال بند آمدن نداشت؛ لیوان آبی دستش دادم. یک نفس سر کشید. حالش که بهتر شد گفت:
_نمی دونم. ولی انگار اتفاق بدی افتاده یا حرفشون شده، چون آقا جان خیلی عصبانی بود!
تا خواستم لب باز کنم و سوال دیگری بپرسم صدای عربده ی آقا جان کل خانه را پر کرد:
_ایرااان!
از صدای فریادش شانه هایم پرید. گوهر هم از ترس به سکسکه افتاد و پشت سرم پناه گرفت. چنگی به دامنم زد و گفت:
_آبجی آقاجان زد تو گوش رحمت!
تا لخواهم به خود بیایم و جمله ای که از دهانش در آمده را هضم کنم، دوباره صدای آقاجان بلند شد. آن چنان بلند نامم را بر زبان راند که از ترس رعشه بر اندامم افتاد. انگشتهای یخ زدهام را به گوشه ی دامنم بند کرده و هول دور خودم چرخیدم. دنیا دور سرم میچرخید و کش میآمد. آقاجانم به رحمت سیلی زده بود؟ این حجم از عصبانیت به خاطر چه؟ صدای دویدن آمد. تا به خود بیایم و سایهی افتاده بر ورودی مطبخ را تشخیص دهم، قاسمعلی وحشت زده وارد شد و هنهن کنان گفت:
_آبجی!
نگاه گیج و ترسیدهام را از آتش هیزم و دیگ در حال جوش گرفتم و به قاسمعلی دادم. صداها آن قدر درهم ادغام شده و ایجاد همهمه کرده بود که سرگیجهام شدت گرفته بود.
سرانگشتانم را روی معده ام فشار دادم. هی میجوشید و من اسید معده ام را در حلقم احساس می کردم. این بار چندم بود که پاهایم می لرزید و دلم دستم را برای رفتن به مسلخ می کشید، نمی دانستم. با حالی خراب و قلبی که داشت از سینه ام بیرون می زد و من ضربانش را در دهانم احساس می کردم و رنگ و رویی که به حتم پریده بود، پاهای نیمه جانم را وادار کردم تا حرکت کنند، تا بروم ببینم با من چه کار دارند. البته دور از حدس نبود. این راه را بارها رفته بودم، اما هربار فرجامی نداشت. پوچ بود و در نهایت حسرتی که بغض می شد و با امیدی واهی به سینه ام چنگ می زد که باز هم باید صبوری کنم، ولی تا کی؟!
هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم، قاسمعلی ملتمسانه گفت:
_آبجی در رو، آقاجان خیلی عصبانیه.
لبخند تلخی بر لب هایم نشست؛ تلخ و مشمئز کننده. تا کی رفتن و نرسیدن؟ حتی قاسمعلی ده ساله هم فهمیده بود کسی که این گونه فریاد میکشد بسیار خطرناک است و باید از او ترسید.
همین که از کنارش رد شدم تا از مطبخ بیرون بروم چنگ به آستینم زد. گوهر هم به گریه افتاده بود.
دست قاسمعلی را از لباسم جدا کردم و با اشاره به گوهر گفتم:
_ مواظبش باش، بچه ترسیده. حواست به اجاقم باشه زود برمیگردم.
گوهر گریه کنان دنبالم دوید و من مابین التماسهای قاسمعلی مبنی بر فرار یا پنهان شدنم تک پلهی کوچک مطبخ را طی کردم و وارد حیاط اصلی خانه شدم؛ همان جا که قرار بود محشر کبرایی برایم فراهم کنند.
آقاجان با صورتی گر گرفته از عصبانیت همین که نگاه طوفانیاش به من افتاد، دسته چوب گردویی که به دیوار ایوان تکیه داده بود را برداشت و به سمتم خیز گرفت.
امامعلی و رضاعلی جلوتر از آقاجان به سمتم دویدند و سپرم شدند.
هردو دست هایشان را بالا بردند تا مانع اصابت چوب دستی به سر و بدنم شوند. اما باز هم چوب دستی از روی شانهشان با ضربهای نه چندان محکم به گوشهی پیشانیام برخورد کرد.
مادر مثلاً با التماس داشت آقاجان را کنار می کشید و همزمان می نالید:
_اَنِه گَتی مَردی چو رِه زَنی وِنِه سَرِّه؟ خانی کیجا رِه بَکوشی؟
(مرد گنده چوب دستی رو می زنی تو سرش؟ می خوای دختره رو بکشی؟)
آقاجان با ضرب دستش را کشید و ساعدش را از میان دستهای او درآورد و فریاد زد:
_سَگ بَمِردِه*! اینتا کیجا مِسِه آبرو حیثیِت سَر نِشتِه.
(بمیره،انگار میکنم که سگم مرده! این دختر آبرو برای من باقی نزاشته).
حسینعلی مداخله کرد:
_ آقا جان یواش تر، سکته میکنی خدای نکرده.
نگاه خشک شده و مغمومم را به او دادم و با لب های بههم فشرده از حرص در دل نالیدم: "تو خودت آتیش بیار این معرکه ای، حالا مثلا دلسوزی می کنی؟"
غرولند آقاجان دوباره نگاهم را به سمت او برگرداند:
_ دَرِکه! بِل سَکتِه هَکِنِم شایِد این کیجایِ کارکارایِ دَس راحات باوِم.
(به درک! بزار سکته کنم شاید از دست کارای این دختر راحت بشم).
مادر گوهر را در آغوش گرفت و دوباره زار زد:
_خا تو باو چی بَیِه؟ اِتی چِه کِنی؟
(خب تو بگو چی شده؟ چرا همچین می کنی؟)
این بار آقاجان نفس نفس زنان چوب دستی را کناری پرت کرد و گفت:
_شِه خِشِ وِسِه پیغوم هَدِه فِردا شو بِیِن اینجِه قالِ بَکِنیم.
(به شوهرخواهرت پیغام بده بگو فردا شب بیان این جا برای حرفای آخر قال قضیه کنده بشه.)
و من برق شادیای که در چشمان مادر درخشید را دیدم.
دیدم و سوختم، دیدم و در دل مویه کردم...
مادر باید هم خوشحال باشد، بالاخره به مراد دلش رسیده و قرار بود پسرِ خواهرِ مرحومش دامادش شود.
این میان نمیدانم تکلیف این دل واماندهام چه میشد؟
زبانم به حکم و تبعیت از دلم لب به اعتراض گشود:
_ولی...
هنوز حرف از دهانم در نیامده حسینعلی با پشت دست خفه ام کرد.
نه تکان خوردم، نه سر برگرداندم و نه خون راه گرفته از گوشه ی لبم را پاک کردم. فقط با نفرت به مادر و حسینعلی نگاه کردم. هر چه بود از گور همین دو نفر بلند میشد.
آقاجان خسته از این کشمکش راهی ایوان و بعد اتاق شد، در همان حال به حسینعلی گفت:
_ وِرِه بَوِر دِم هَدِه پِشتِ اِمّار دِلِه تا آدِم باوِه.
( اینو ببر بنداز تو انبار پشتی تا آدم شه).
یکه خورده سربلند کردم. انگار تازه از شوک درآمده و حرف آقاجان را هضم کردم، وحشت زده از پشت رضاعلی که مغموم سر در گریبان فرو برده بود بیرون آمدم و ناله کنان به دنبال آقاجان دویدم.
آن لحظه نه غرور برایم معنا داشت و نه از کتک های دردناکش واهمه داشتم. داشتند حکم مرگ مرا صادر می کردند، پس باید کاری می کردم.
به ایوان که رسیدم روی زانوانم سقوط کردم. چهار دست و پا خود را به سمت اتاقی که پدر رفته بود کشاندم:
_نکن آقاجان، این کارو با من نکن. تورو خدا! تورو روح پدرو مادرت آقاجان. نکن بامن این جوری.
دو لتهی در مقابل صورتم بسته شد. نا امید و رنجور کف دستم را روی آن گذاشتم. به جان کندن خودم را نگه داشتم که دیگر گریه نکنم و زار نزنم. نه برای اتفاقات افتاده که برای دلم که مثل ماهی به خشکی افتاده برای زنده ماندن دست و پا می زد.
مادر سعی میکرد من فرو ریخته را بلند کند:
_بی حیّا. اَتا کَمِه شَرم نِدارنی؟ خجالِت نَکِشِنی پِر و بِرارون پَلی اِتی حرف زَنّی؟ تو کِنِه پِ بوردی؟
(بی حیا،یه ذره شرم نداری؟ خجالت نمی کشی جلوی پدرو برادرات اینطور حرف می زنی؟ تو به کی رفتی آخه!)
با پارچهی آستین اشکهایم را پاک کردم و برخاستم. بدون ذرهای رخوت و عجز با نگاهی سراسر نفرت به تک تکشان فریاد زدم:
_حیا چی هست اصلا؟ به چه کارم می آد وقتی داره گند می خوره به زندگی و آیندهی من، اونی که دارید مثل گوشت قربونی بذل و بخشش میکنید منم!
کف دستم را به سینهام کوبیدم و ادامه دادم:
_من! نمیتونید خودتون سرخود برام تصمیم بگیرین و منو مثل یه گوسفند بفروشین.
حسینعلی طاقت از کف داد. به سمتم خیز گرفت و با غضب بازویم را چنگ زد.
زور من در برابر پنجه های مردانه و قدرتمند او هیچ بود. مثل خودم، نظر و علایقم!
کشان کشان تا انبار پشتی خانه بردم، اما من لحظه ای ساکت نشدم. خیرهسرانه جیغ می زدم و گریه می کردم، فریاد می زدم:
_من مثل صُراحی نیستم که شماها برام تصمیم بگیرین. من از این پسره شیر برنج بدم می آد.
من می خوام برم دنبال دلم، می خوام با اونی که عاشقشم ازدواج... و نطقم برای بار دوم و این نوبه با ضرب دست برادر بزرگتر کور شد. با هر دو دستش مرا نگه داشته بود. درب انبار را با لگد باز کرد و طوری پرتم کرد و هولم داد که با ضرب به دیوار خوردم. دلم از درد ضعف رفت و فریادی بلندتر کشیدم.
مادر تمام مدت در سکوت کامل بدون آنکه تلاشی برای نجاتم بکند، قدم به قدم همراهمان میآمد. فقط نظاره گر تقلاهایم بود.
دستم را ستون تنم کردم و نیم خیز شدم. درد در کمرم مثل صاعقه پیچید و زبانم را لال کرد. لب گزیدم و با چشمانی لبالب از اشک ناشی از درد وغم و با نفسهایی که به هم وصله پینهشان میکردم به سمت درب چوبی دو لنگهی انبار دویدم. لحظه آخر دامن شلیته سبز رنگ مادر را دیدم و بعد حسینعلی را که درب به رویم بسته شد و من اسیر تاریکی وهم آور انبار و بوی نامطبوع نم و رطوبت آن شدم.
نا امید از قفلی که حسینعلی میان غرغرهای مادر به در انبار میزد عقب عقب رفتم تا دوباره به دیوار خوردم. آرام آرام سر خورده و دلگیر به آن تکیه داده، نشستم. نفس هایم از شدت ترس منقطع شده و به سکسکه افتاده بودم. هراس از تنهایی دلم، دلی که سال ها بود برای یک نفر میتپید.
این افسار کشیدن ها فایده ای نداشت. نهال کوچک دلم اکنون سرو بلند قامتی بود که تک تک شاخ و برگش به نام رحمت بود.
پاهایم را جمع کرده و گوشهی انباری تاریک چمباتمه زدم. به خود دلداری می دادم که همین طور نخواهد ماند و رحمت حتما راه چاره ای پیدا میکند. به طور حتم دوباره بحث خواستگاری را پیش کشیده که پدر به او سیلی زده. هر بار که رسما جلو آمدند آقاجانم با تحریک مادر مهربانم موافقت نکرده بود، حتی روی خوش هم به آنها نشان نداد؛