آن سوی طبیعت

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

آن سوی طبیعت

اثر فاطمه ایزدی

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_1

صدای جیغ های پشت سر همش سیاوش را با هول سمت اتاق او کشاند

به سرعت دسته در را کشید و خودش را که داخل اتاق پرت کرد آیلار را دید که روی تخت نشسته بود و بی وقفه جیغ میزد اما چشمانش بسته بود

به سمتش دوید

_آیلار؟خوبی عزیزم؟چشماتو باز کن

جیغ هایش تمامی نداشتند که به اجبار دستش را بالا برد و در صورتش کوبید

آیلار گویی که در لحظه خفه شدن از آب رهایی یافته باشد نفس کشید و چشمانش باز شد

سمت راست صورتش سرخ شده بود و سیاوش پشیمان چشم بست

آیلار اما سوختگی صورتش را نمی فهمید

درگیر صدای مردی بود که با بی رحمی دستور اعدامش را داد

هنوز در سرش زنگ میزد!

نگاهش دور تا دور چرخید و روی موجودی که روی تخت نشسته بود ثابت ماند

قلبش به آنی ریخت و سپس تند تر به قفسش کوبید!

خودش را جمع کرد تا از شلاق های درنده پوست و گوشتش جلوگیری کند‌.

مرد سمتش خم شد که جیغ زد و پشت سر هم تکرار کرد نیا نیا نیا....

صورت او را نمیدید اما میدانست خود اوست

حالا کابوس هایش در اتاقش هم بودند!

صدایش آمد

_منم آیلار،سیاوشم نترس!

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_۲

آیلار مردد بیشتر در خودش جمع شد

احساس میکرد الان است که خون از معده اش بیرون بپاشد

سیاوش چراغ را روشن کرد و آیلار انگار که راه نفسش را باز کرده باشند بازدمش را آسوده بیرون فرستاد.

سیاوش بود....

_چی شده آیلار؟ چی دیدی؟

-هیچی.... خوبم....

اما این شروع ماجرا بود

آیلار فقط خواب نمی‌دید.

چیزی که در آن کابوس دیده بود، آن‌قدر واقعی بود که هنوز تمام بدنش می‌لرزید.

و سیاوش نمی‌دانست...

کسی که آیلار از او وحشت داشت، قرار نبود فقط در خواب‌هایش بماند....

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_3

++

با گیجی بیدار شد و روی تخت نشست که با دیدن سیاوش پشت میز مطالعه چشم هایش گرد شد

کل دیشب اینجا مانده بود؟

سرش روی میز بود و لپ تاپ جلویش باز!

از روی تخت بلند شد و آرام تکانش داد

_سیاوش

مگه نباید میرفتی سرکار

پاشو

کمی آب از لیوانِ روی میز داخل دستش ریخت و حالت آب پاش به نیم رخ معلوم سیاوش پاشید

سیاوش اخمی کرد و چشم هایش جمع شد اما باز هم خواب بود

تند تر تکانش داد و پشت هم صدایش زد که صدای عصبی سیاوش بلند شد

_ولم کن تا صبح بیدار بودم

از لحن پر غیظش خندید

_نمیری سرکار؟

_نه خبرت بیاد

بیشتر خنده اش گرفت

_باشه،حداقل برو تو تخت من بخواب

از او کمی فاصله گرفت که دید از روی صندلی بلند شد و با همان چشم های بسته دنبال او گشت

_دستتو بده برسونم ب تختت

چشمامو باز کنم خوابم میپره

دستش را سمت او گرفت و بلند خندید

پسر خوب خاله لیلا را به کجا رسانده بود که داشت کار را میپیچاند!

سیاوش در همان حالت خواب آلود از خنده او اخمی کرد و گفت:زهرمار آیلار

سعی کرد خنده اش که میرفت شدت بگیرد را آرام کند

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_4

او که خوابید وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن به دانشگاه شد

دانشجوی رادیولوژی اصفهان بود و خلاف میل خانواده اش دوست داشت دانشگاه شهری دیگر باشد

خانواده او و سیاوش شیرازی بودند و سیاوش رفیقش از بچگی بود و پدر مادر ها باهم دوستان قدیمی بودند

پدر مادرش انقدر به سیاوش اعتماد داشتند که پیشنهاد سیاوش را برای به خانه او آمدن قبول کردند و حالا او چند سالی بود که مهمان خانه او بود

وارد پارکینگ که شد تلفنش زنگ خورد

با توجه به دیر کردنش احتمالا کسی که پشت خط بود ترانه بود

صدای گوشی را بدون نگاه به صفحه قطع کرد و به سرعت سمت ماشین سیاوش رفت

امروز که سیاوش سرکار نمیرفت...

چه بهتر!

به کلاس که رسید ترانه را دید که داشت با معصومه صحبت میکرد

نگاهش که به او افتاد چیزی به معصومه گفت و سمت او اومد

_به به سلام

خانم ببعی

احوال شریف؟

لبخند حرص دراری زد

میدانست ترانه چقدر موهای او را دوست دارد:

گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف چقد بو میده

و بعد بدون اینکه گوش بدهد چه جواب میدهد سمت صندلی خالی کنار ترانه حرکت کرد

او که نشست ترانه هم کنارش جای گرفت

_راستی چیکار داشتی زنگ زدی؟استاد که هنوز نیمده

ترانه همانطور که داشت موهایش را داخل آینه جیبی اش مرتب میکرد

جواب داد:من؟

کی زنگ زدم؟

آیلار با تعجب دست برد تلفنش را در بیاورد که استاد داخل شد

پوفی کشید و زیر لبی جواب داد:گوشیم زنگ خورد فکر کردم تویی جواب ندادم

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_5

کلاس که تمام شد احساس کرد الان است که از گرسنگی پس بیفتد

وارد محوطه که شدند ترانه ماشین سیاوش را از دور دید

سوتی زد و خندید

_میبینم که بالاخره ماشین آقای دکتر زیر پاته

مخشو زدی بالاخره؟

چپ چپ به ترانه نگاه کرد و همانطور که سعی داشت تلفنش را از جیب پالتویش بیرون بکشد پاسخ داد

_بعد دو سال نفهمیدی هیچکدوم قصد نداریم مخ همو بزنیم؟

امروز نمیخواست بره سر کار منم گفتم چه بهتر ماشینشو برداشتم

ترانه چشم غره ای به او رفت

_خاک برسر بی بخارت کنن

چی میخوای دیگه تو؟

مخشو بزن بره بابا

آیلار همانطور که داشت به صفحه خالی تماس های از دست رفته امروز نگاه میکرد پاسخ داد

_اگه انقدر چشمتو گرفته خودت برو تو کارش خب

ترانه با ذوق دست به هم کوبید

_دوست دختر نداره خدایی؟

آیلار گوشی را در جیبش انداخت

هیچکس با او تماس نگرفته بود!

_نه نداره

ترانه مشکوک نگاهش کرد

_چرا؟نکنه...

آیلار حرصی نشگونی از بازوی او گرفت

هرچند با آن پالتوی کلفتی که او در تن داشت بعید میدانست چیزی حس کرده باشد

_نه نه نه،اگه انقد که ذهنت خوب منفی کار میکنه سر درس خوب کار میکرد الان وضعت بهتر بودا

ترانه چشم غره ای رفت و بی توجه به تیکه او دوباره شروع به صحبت کرد

از رو نمیرفت!

_خب اگه اون نیست پس دردش چیه؟

عاشق کسیه؟

آیلار حواس پرت جواب داد

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_6

_نه مشکلش این نیست،خوشش نمیاد وارد روابط بی سر و ته شه

چمیدونم،یه جورایی انگار اعتقاد داره قلب و جسمش ارزشش بالاتر از با هزار نفر تجربه داشتنه.

ترانه با کمی مکث جواب داد

_چه عقاید جالبی داره

فکر میکردم عاشق کسیه که تو به چشمش نمیای

آیلار به تیکه آخر کلامش خندید اما تا خواست جوایش را بدهد تلفنش زنگ خورد

گوشی را از جیبش در آورد و به صفحه گوشی نگاه کرد که در لحظه نفسش حبس شد

بیخود نبود حس بدی داشت

شماره صفر!

ذهنش پر کشید به ۱۳ سال پیش،زمانی که فقط ۷ سالش بود

پیش ناجی مرموز و ساکت آن روز هایش...

_کیه آیلی؟

با صدای ترانه به خودش آمد

به او گفته بود روزی با شماره ای غیرمنتظره تماس میگیرد

روزی که او بزرگ شده باشد!

بدون پاسخ دادن به ترانه دستش را روی علامت پاسخ زد

_سلام

منتظر صدای سرد و مرموز او بود

_سلام عزیزم

آب دهانش را قورت داد

_کاری داشتید؟

سارون خنده سردی کرد

_آره لیدی،میخوام ببینمت

یه کار مهم باهات دارم

آیلار دودل شد

حالا که عقلش میرسید میفهمید او هرگز یک مرد عادی نبوده

اما نمیتوانست آن چند ماهی که مراقبش بود را فراموش کند

نمک نشناس نبود!

با تردید و صدایی آرام پاسخ داد:

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_7

_کجا همو ببینیم؟

_بیا همونجایی که بهت گفتم

جنگل سرخ

بلدی که عزیزم؟

آیلار با ناخن هایش بازی کرد و به ترانه که مدام لب میزد کیه نگاه کرد.

_آره..بلدم

_خوبه،پس ساعت ۱۰ اونجا میبینمت

دیر نکن!

تماس که قطع شد انگار صدا خفه کن از گلوی ترانه برداشته شد که با شوق و ذوق به حرف آمد

_کی بود این؟

چه صدای جونی داره

آیلار سعی کرد بخندد

_مگه حرفاشو شنیدی؟

_نه ولی صداش میومد،حرفاشو متوجه نمیشدم

آیلار سر تکان داد

_یکی از آشناهای قدیمیمه

شیرازیه

گفت یه کاری باهام داره پشت تلفن نمیشه گفت

مکثی کرد و برای اینکه آتو دست ذهن او ندهد گفت:سن بالاس

آسمون ریسمون نباف

ترانه بادش خالی شد

_تو ام که همش یا با پیرپاتالایی یا رفیقات

آیلار راضی از اتمام بحث به طرف بوفه دانشگاه حرکت کرد

دروغ گفته بود

آن مرد اهل شیراز نبود

یک انسان عادی هم نبود

این یکی را شک نداشت!

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_8

به ساعت نگاه کرد

ساعت ۱ بود و تا ۵ کلاس داشت

گوشی را در جیبش هل داد و سعی کرد استرسش را مخفی کند

یک ساندویچ آماده خرید

گازی به ساندویچ زد که ترانه با بستنی ای در دست سمتش آمد

_چرا حس میکنم پکری آیلی؟خوبی؟

_آره چرا؟

ترانه درحالی که اولین گاز را به بستنی میزد پاسخ داد

_نمیدونم انگار زیاد از تماس این مرده خوشحال نشدی

خوشحال نشده بود

اصلا اما نمک نشناس نبود

مجبور بود برود حتی اگر دلش مدام شور میزد و از این مرد فراری بود

یک دیدار ساده‌ که چیزی از او کم نمیکرد

_چرا خوشحالم

یکم سرم درد میکنه فقط

ترانه بیخیال گازی دیگر به بستنی زد و گفت:قرص بخور که بدتر نشه

آیلار خوبمی زمزمه کرد

کم مانده بود برای درد نداشته قرص بالا بیاندازد

~

کلاس هایشان که تمام شد با ترانه خداحافظی کرد و سمت ماشین رفت

جالب بود که سیاوش اصلا پیگیر ماشینش نشده بود

احتمالا تا الان از خانه بیرون نزده بود که متوجه نبودش نشده بود

به خانه که رسید زنگ‌ در را فشرد

جوابی که نیامد پوفی کشید و دوباره زنگ را فشرد

مثلا توافق کرده بودند وقتی یکی در خانه است دیگری زنگ در را بزند و یکهو وارد نشوند!

بی حوصله کلید را از کیفش در آورد و در را باز کرد

احتمالا حمام بود که در را باز نکرده بود

همانطور که کفش هایش را در جاکفشی دم راهرو میگذاشت به صدای شرشر آبی که از داخل می آمد گوش داد

صدا واضح تر از آنی بود که متعلق به حمام یا دستشویی باشد

با حرص در جا کفشی را بست و از راهروی خانه گذشت

_بیشعوری درو باز نمیکنی؟

سیاوش پشت به او رو به روی سینک ایستاده بود

آب باز بود و او دست هایش را روی گوشه های سینک می فشرد

#آن‌سوی‌طبیعت

#پارت_9

آیلار حرصی از بی پاسخی اش سمت یخچال راه افتاد

_ادا در نیار خدایی اصلا حال ندارم

درحالی که در یخچال را باز می کرد و نگاهش را در آن می چرخاند دوباره سکوت را شکست

_نمیترسی پول آبت زیاد شه آقای دکتر؟

واسه ترسوندن من راهای بهتری هستا

بطری آب را از یخچال بیرون کشید و درحالی که بازش میکرد به نیم رخ سیاوش نگاه کرد

با شیطنت در یخچال را بست و بطری را بالا رفت

میدانست روی این کار به شدت حساس است و محال است واکنش نشان ندهد

از گوشه چشم به سیاوش نگاه میکرد که با بی واکنشی او نسبت به کارش با تعجب بطری را پایین آورد و با مکث چند قدمی نزدیک تر رفت

_سیاوش؟

سالمی؟

با بی واکنشی او دست دراز کرد و شیر آب را بست

به دستان از فشار سفید شدهٔ او نگاه کرد و کمی نگران و با تردید دست روی دستش گذاشت که ناگهان سر سیاوش سمتش چرخید و گلوی آیلار را گرفت!!!

آیلار از شدت شوک و ترس هـــــه بلندی گفت و بطری از دستش افتاد و هزار تکه شد

دستانش را روی دست او که برگلویش بود گذاشت

زیادی داغ بود!

_چیکار میکنی وحشی؟

آخ!

دردی که سیاوش با فشار داشت به گلویش وارد میکرد یک طرف

دردی که از برخورد شیشه ها با پاهای برهنه اش ایجاد شده بود هم یک طرف!

نگاهش به چشمان عجیب سیاوش بود و تقلا میکرد دستان او را از گلویش جدا کند

سیاهی چشمانش بیش از حد به نظر می آمدند

_کاش وقتی فرصتشو داشتم میکشتمت تالیا

کاش فکر آرکون رو نمیکردم!

صدایش هم طبیعی نبود

با همان صدای خفه شده پچ زد:

_چی..چی میگی؟

با صدایش شدت حرارت دستان مرد و فشار بیشتر شد!

_حالم از صداتم بهم میخوره

گند زدی به همه چیز هرزه

فکر کردی با این کارت میبخشنت؟

احمق!

چشمانش که سیاهی رفت شنوایی اش هم کمتر شد و حس کرد کم کم پاهایش دارد از زمین فاصله میگیرد

با بی جانی دست و پا زد

واقعا داشت خفه میشد!

اصوات ناواضحی از مرد شنید و بعد کمی از فشار روی گلویش کاسته شد و توانست کمی نفس بکشد!

بازگشت به صفحه رمان