عیارسنج (نمونه رایگان)

داستان کوچه انار

اثر فاطمه اسفندیاری

•بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ•

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

قلم، این ابزار ساده و بی‌ادعا، در دستان یک نویسنده به عصای جادویی بدل می‌شود که می‌تواند زمان را متوقف کند.⌛

و اندیشه‌ها را در کالبد کلمات جاودانه سازد.

هر خط که بر کاغذ نقش می‌بندد، گویی تکه‌ای از روح نویسنده است که با جوهر احساس و عقل آمیخته شده.

نوشتن، گفت‌وگویی عمیق با خود و جهان است؛

جایی که قلم، زبان خاموش قلب می‌شود و داستان‌هایی می‌آفریند که نسل‌ها را در بر می‌گیرد و مرزهای زمان و مکان را درمی‌نوردد.🧡

با خودم نشسته ام

و داغ داغ

چای می نوشم

دهانی را که “دوستت دارم” گفت و نبوسیدی

فقط باید سوزاند...

ިިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست

‌‌ گوش کن ، نبض دلم زمزمه‌اش با تو یکیست...

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

گُذَرکُن‌ازهَرچه‌گُذَرکَردزِتو

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

خوشا صبرے کـہ پایانش تو باشے ....🤍

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

عاشِقِـ تُ بودَنـ تا اَبَد قَشَنگِـہ...:)

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

چِه کُنَم دَستِ خُودم نیست کِه یآدَت نَکُنَم

خواستی دل نَبَری تا بِه تُو عآدت نَکُنَم:🥹

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

.

—•

' ..!

..

شُــدي‌نقشِ‌اصلي‌توسِکانسِ‌زِندگیم

🫂

ިؤࡅ࡙ߊ‌ܨ ࡅ߭ࡅ࡙ܩܘ ܢܚ݅ܢ̣ـ🪩

قسمت اول

داستان کوچه انار

(عاشقانه های امیر وریحانه)

آن روز که ماجرا شروع شد، من اصلاً حواسم به آینده نبود.

یک دختر شانزده ساله مگر چقدر به آینده فکر می‌کند؟

صبح بود. از آن صبح‌های کشدار آخر تابستان که هوا هنوز گرم است اما بوی پاییز از لابه‌لای شاخه‌ها خودش را نشان می‌دهد.

مادر از حیاط صدایم زد.

ـ دختر... هنوز بیدار نشدی؟

چشم‌هایم را باز کردم و چند لحظه به سقف اتاق خیره ماندم.

گوشهٔ سقف، همان ترک باریکی که از زمستان سال قبل افتاده بود، هنوز همان‌جا بود.

نمی‌دانم چرا هر روز صبح اول از همه آن را نگاه می‌کردم.

شاید چون هیچ چیز در خانه ما عوض نمی‌شد.

همان فرش‌ها.

همان دیوارها.

همان پنجره ی رو به کوچه.

همان صدای جاروی مادر.

همان بوی نان تازه.

بلند شدم و روسریم را روی موهایم انداختم.

هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که صدای مردها از کوچه آمد.

صدای چند نفر بود که با هم حرف می‌زدند.

کنجکاو شدم.

به طرف پنجره رفتم.

پنجره را کمی باز کردم.

کوچه باریک بود و آفتاب تازه به نصف دیوارها رسیده بود.

ماشینی جلو خانهٔ خالی روبه‌رویی ایستاده بود.

همان خانه‌ای که سال‌ها کسی در آن زندگی نمی‌کرد.

دو مرد داشتند وسایل را پایین می‌آوردند.

ابروهایم در هم رفت.

چند لحظه نگاه کردم.

یعنی کسی قرار بود آنجا ساکن شود؟

عجیب بود.

خانه سال‌ها خالی مانده بود.

آن‌قدر خالی که حتی بچه‌های محل شب‌ها جرئت نمی‌کردند از کنارش رد شوند.

صدای مادر دوباره آمد:

ـ داری چیکار می‌کنی آنجا؟

از پنجره فاصله گرفتم.

ـ هیچی.

ـ بیا صبحانه

اما تا وقتی سر سفره نشستم، ذهنم پیش همان خانه مانده بود.

و چیزی که آن موقع نمی‌دانستم این بود که چند روز بعد، برای اولین بار صاحب جدید آن خانه را خواهم دید.

و سال‌ها بعد، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌فهمم زندگی من دقیقاً از همان صبح شروع شد.

نه از روزی که او را دیدم.

࿐༅ شهرزاد قصه گو ༅࿐

قسمت دوم

داستان کوچه انار

(عاشقانه های امیر وریحانه)

من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها وقتی زندگی‌شان قرار است عوض شود، حتماً یک نشانه‌ای می‌بینند.

مثلاً آسمان رنگ دیگری می‌شود.

یا اتفاق عجیبی می‌افتد.

یا دلشان بی‌دلیل آشوب می‌شود.

اما حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، می‌دانم هیچ‌کدام این‌ها راست نیست.

بیشتر وقت‌ها زندگی درست وسط یک روز معمولی مسیرش را عوض می‌کند.

بی‌سروصدا.

آن روز هم همین‌طور بود.

ظهر بود.

گرما از روی دیوارهای کاهگلی بالا می‌رفت و کوچه تقریباً خالی بود.

من کنار پنجره نشسته بودم و جوراب می‌بافتم.

راستش را بخواهی از جوراب بافتن متنفر بودم.

اما مادربزرگ معتقد بود دختری که دستش به بافتن نرود، نصف عمرش را هدر داده.

برای همین هر وقت پیش او بودم، میل‌های بافتنی هم بودند.

صدای کلاغی از روی دیوار آمد.

سرم را بلند کردم.

همان کلاغ همیشگی بود.

چند روزی می‌شد پیدایش شده بود و انگار خانه ما را برای زندگی انتخاب کرده بود.

مادربزرگ می‌گفت:

«کلاغ هیچ‌وقت بی‌دلیل جایی نمی‌مونه.»

من هم هر بار می‌پرسیدم:

«پس دلیلش چیه؟»

و او هر بار جواب دیگری می‌داد.

آن روز گفت:

«شاید منتظر یه مسافره.»

خندیدم.

«کلاغ منتظر مسافر؟»

«از کجا معلوم؟»

همیشه همین‌طور بود.

هیچ‌وقت معلوم نبود کدام حرف‌هایش شوخی است و کدام جدی.

میل‌های بافتنی را کنار گذاشتم و رفتم توی حیاط.

درخت انجیر وسط حیاط هنوز سایه خوبی داشت.

زیر درخت نشستم.

صدای مادر از مطبخ می‌آمد.

صدای برخورد ظرف‌ها.

صدای جوشیدن چیزی روی اجاق.

صدای زندگی.

همان زندگی‌ای که آن روزها فکر می‌کردم تا آخر دنیا همین شکلی باقی می‌ماند.

آن‌طرف دیوار، از خانه همسایه صدای خنده زن‌ها می‌آمد.

کوچه آرام بود.

هوا آرام بود.

دنیا آرام بود.

آن‌قدر آرام که اگر کسی همان موقع می‌آمد و می‌گفت تا چند ماه دیگر هر روز صبح اولین فکری که موقع بیدار شدن به ذهن تو می‌رسد، اسم یک نفر است...

حتماً می‌خندیدم.

چون آن روزها هنوز هیچ اسمی در ذهن من نبود.

هیچ‌کس نبود.

دست‌کم من این‌طور فکر می‌کردم.

همان موقع صدای در خانه بلند شد.

مادر از مطبخ صدا زد:

«دختر، ببین کیه.»

بلند شدم.

از حیاط گذشتم.

به هشتی رسیدم.

دستم را روی در گذاشتم.

نمی‌دانم چرا.

اما قبل از باز کردنش چند ثانیه مکث کردم.

انگار صدای مادربزرگ در گوشم پیچید:

«کلاغ هیچ‌وقت بی‌دلیل جایی نمی‌مونه...»

بعد خندیدم.

و در را باز کردم.

࿐༅ شهرزاد قصه گو ༅࿐

قسمت سوم

داستان کوچه انار

(عاشقانه های امیر وریحانه)

وقتی آن روز در را باز کردم، پشت در زنی ایستاده بود که تا آن موقع ندیده بودمش.

چادر خاکستری رنگی روی سرش بود و دست دختر کوچکی را گرفته بود.

دخترک پشت او پنهان شده بود و فقط نیمی از صورتش پیدا بود.

زن لبخند زد.

ـ سلام دخترم،خوبی؟

ـ سلام.

ـ شما باید ریحانه خانم باشی؟

خنده ای نشست روی لب هایم

ـ بله

ـ مادرت خونه‌ست؟

سرم را تکان دادم.

ـ بله.

ـ بگو رباب اومده.

راه را برایشان باز کردم.

وقتی از کنارم رد شد، بوی گلاب به مشامم خورد.

از آن بوهایی که آدم نمی‌فهمد از لباس می‌آید یا از خودِ آدم.

مادر از مطبخ بیرون آمد.

همین که زن را دید، لبخند روی صورتش نشست.

ـ وای... رباب جان.

همدیگر را در آغوش گرفتند.

فهمیدم همدیگر را می‌شناسند.

توی بازار همدیگر را دیده بودند.

من کنار در ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم.

مادر گفت:

ـ ریحانه، چرا خشکت زده؟ برو دو تا استکان چایی بیار.

رفتم طرف مطبخ.

اما صدایشان تا آنجا هم می‌رسید.

رباب خانم می‌گفت:

ـ خونه رو بالاخره مرتب کردیم.

ـ خدا رو شکر.

ـ هنوز خیلی کار داره.

ـ خب تازه رسیدین.

همان لحظه دستم روی سینی مکث کرد.

خونه؟

یعنی...

خانه روبه‌رویی؟

همان خانه‌ای که چند روز پیش ماشین جلویش ایستاده بود؟

سینی را برداشتم و برگشتم.

رباب خانم روی تخت چوبی زیر درخت انجیر نشسته بود.

دختر کوچکش هم کنارش.

مادر رو به من گفت:

ـ این دخترش فاطمه‌ست.

دخترک خجالتی نگاهم کرد.

لبخند زدم.

او هم خیلی آرام لبخند زد.

آن روز تا ساعت ها رباب خانم خانه ما ماند.

بیشتر حرف‌هایش با مادر بود.

از اسباب‌کشی.

از گرد و خاک خانه.

از شکستن یکی از وسیله ها در راه.

از سختی سفر.

من هم میان حرف‌هایشان می‌چرخیدم؛ چای می‌آوردم، ظرف جمع می‌کردم، به حرف‌هایشان گوش می‌دادم.

و کم‌کم فهمیدم خانواده‌ای که به خانه روبه‌رویی آمده‌اند، سال‌ها در شهر دیگری زندگی می‌کرده‌اند و حالا به هر دلیلی برگشته‌اند.

اما آن روز اسم همه اعضای خانواده را نشنیدم.

فقط چند اسم میان حرف‌ها رد و بدل شد.

فاطمه.

رباب.

حاج محمود.

و یک اسم دیگر.

اسمی که آن موقع هیچ توجهی به آن نکردم.

اسم پسری که ظاهراً پسر بزرگ خانواده بود.

اما همان لحظه مادر چیزی از من خواست و دنباله حرف را نشنیدم.

اسم در هوا ماند و گذشت.

مثل خیلی چیزهای دیگری که آن روزها از کنارشان بی‌تفاوت رد می‌شدم.

عصر که رباب خانم رفت، هوا کمی خنک‌تر شده بود.

من طبق عادت هر روزه رفتم روی پشت‌بام تا چند تکه لباس خشک‌شده را جمع کنم.

آفتاب داشت آرام‌آرام پشت خانه‌ها پایین می‌رفت.

همان‌طور که لباس‌ها را از روی بند برمی‌داشتم، بی‌اختیار نگاهم به خانه روبه‌رویی افتاد.

در حیاطشان باز بود.

چند کارتون هنوز گوشه حیاط دیده می‌شد.

فاطمه داشت دور حوض می‌دوید.

و مردی میانسال، که احتمالاً حاج محمود بود، روی ایوان نشسته بود.

اما چیز دیگری توجهم را جلب کرد.

در انتهای حیاط، کنار یکی از کارتون ها، جوانی ایستاده بود.

پشتش به من بود.

آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود و مشغول جابه‌جا کردن چیزی بود.

فاصله زیاد بود.

صورتش پیدا نبود.

فقط چند لحظه دیدمش.

بعد وارد اتاق شد و از نظرم ناپدید شد.

من هم آخرین لباس را از روی بند برداشتم.

و از پله‌ها پایین آمدم.

آن شب، مثل همه شب‌های دیگر، سفره شام پهن شد.

مادربزرگ طبق معمول از درد زانویش غر زد.

ومادر به او گفت کمتر از پله‌ها بالا و پایین برود.

و من به حرف‌هایشان گوش می دادم.

پدر مشغول رادیو گوش دادن بود.

وبرادرم علی هم داخل حیاط خانه دوچرخه اش را تعمیر می کرد.

یک شب کاملاً معمولی.

درست مثل صدها شب قبل از آن.

اما از فردای آن روز، کم‌کم آدم‌های خانه روبه‌رویی بیشتر وارد زندگی ما شدند.

࿐༅ شهرزاد قصه گو ༅࿐

قسمت چهارم

داستان کوچه انار

(عاشقانه های امیر وریحانه)

صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.

چند لحظه همان‌طور در رختخواب ماندم.

از حیاط صدای آب می‌آمد.

مادر زودتر از همیشه بیدار شده بود و داشت باغچه را آب می‌داد.

پتو را کنار زدم و نشستم.

پنجره نیمه‌باز بود.

نسیم خنکی وارد اتاق می‌شد و پرده سفید را آرام تکان می‌داد.

پاییز هنوز نرسیده بود، اما دیگر بوی تابستان نمی‌آمد.

آن روز قرار بود با مادر به بازار برویم.

چند چیز برای خانه لازم داشتیم و مادربزرگ هم سفارش کرده بود برایش نخ مخصوص جوراب‌بافی بخریم.

بعد از صبحانه، روسری‌ام را سر کردم و همراه مادر از خانه بیرون زدیم.

کوچه مثل همیشه آرام بود.

چند زن جلوی خانه‌ها مشغول پاک کردن سبزی بودند.

صدای خنده بچه‌ها از دور شنیده می‌شد.

وقتی از کنار خانه روبه‌رویی رد شدیم، در آن نیمه‌باز بود.

فاطمه جلو در نشسته بود.

عروسکش را بغل گرفته بود و با خودش حرف می‌زد.

تا ما را دید، بلند شد.

ـ سلام خاله.

مادر با مهربانی جوابش را داد.

بعد دستی روی سرش کشید.

ـ تنهایی؟

ـ مامان توی خونه‌ست.

مادر لبخندی زد و راه افتاد.

من هم چند قدم جلوتر رفتم.

اما قبل از اینکه از مقابل در رد شوم، صدایی از داخل حیاط بلند شد.

ـ فاطمه...

صدای مردانه‌ای بود.

آرام و معمولی.

نه بلند.

نه خشن.

فاطمه فوری برگشت.

ـ بله؟

ـ گفتم از پله‌ها نرو بالا.

زمین می‌خوری.

من ناخودآگاه سرم را چرخاندم.

جوانی که روز قبل از دور دیده بودم، نزدیک ایوان ایستاده بود.

این بار صورتش پیدا بود.

فقط چند ثانیه.

نه بیشتر.

پیراهن ساده‌ای به تن داشت و آفتاب اول صبح روی یک طرف صورتش افتاده بود.

چیزی در دستش بود؛ شاید کتاب، شاید دفتر.

دقیق یادم نیست.

چون درست همان لحظه متوجه نگاه من شد.

مثل دو آدم غریبه که ناخواسته چشمشان به هم می‌افتد.

من هم فوراً نگاهم را برگرداندم و قدم‌هایم را تندتر کردم.

مادر که کنارم راه می‌رفت، متوجه چیزی نشده بود.

تا سر کوچه رسیدیم، پرسید:

ـ حواست کجاست؟

ـ جایی نیست.

ـ سه بار صدات زدم.

خودم هم نفهمیده بودم.

خندیدم.

ـ نشنیدم.

بازار آن روز شلوغ‌تر از همیشه بود.

چند بار وسط خرید، زن‌هایی را دیدیم که مادر می‌شناخت و ناچار شدیم بایستیم و احوال‌پرسی کنیم.

من معمولاً از این بخش بازار رفتن خوشم نمی‌آمد.

زن‌ها دور هم جمع می‌شدند و گاهی نیم ساعت درباره آدم‌هایی حرف می‌زدند که من حتی نمی‌شناختمشان.

برای همین کمی دورتر ایستاده بودم و ویترین مغازه پارچه‌فروشی را نگاه می‌کردم.

در همان لحظه صدایی آشنا شنیدم.

ـ سلام ریحانه جان...

سرم را برگرداندم.

رباب خانم بود.

یک سبد حصیری در دست داشت.

مادر با خوشحالی به استقبالش رفت.

باز هم گفت‌وگوهای طولانی شروع شد.

من مؤدبانه سلام کردم.

رباب خانم لبخند زد.

ـ ریحانه جان، دیروز خیلی زحمت کشیدی.

ـ خواهش می‌کنم.

چند دقیقه بعد، مردی از میان جمعیت به

شروع مطالعه رمان