تب دیدار

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

تب دیدار

اثر فاطمه احمدی

تمام من تویی

به قلم فاطمه احمدی

فصل اول

تو آمدی و بی آن‌که بدانی

خدا با تو برای من

یک بغل شعر نگفته فرستاد

حالا بنشین و تماشا کن

چگونه آیه آیه کتاب رسالت تو را خواهم سرود

پیامبر از همه جا بی خبر من

"افشین یداللهی"

* * *

سر خیابان ایستاده بود و مضطرب این پا و آن پا می‌کرد و هنوز هم دو دل بود و با خودش کنار نیامده بود.

نگاهی به ساعت روی مچش انداخت و نگاهی هم به در گالری. طبق برنامه باید تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌رسید و او از استرس قلبش تندتند می‌کوبید.

کلاسورش را در دستش جا به جا کرد و راهش را سمت گالری برداشت. قدم هایش آرام بود و مردد اما راهی بود که شروعش کرده و باید تا تهش می‌رفت.

جلوی در که رسید، در برایش باز شد. نفسی گرفت تا کمی آرام بگیرد و وارد شد.

همان طور که حدسش را زده و در این چند روز اینجا را پاییده بود، فضای گالری شیک بود و با دکوراسیون مدرن. از در و دیوار و میز و صندلی و همه چیز شیک و چشم نواز بود.

چند زن و مرد جوان هم مشغول انجام کارهایشان بودند و چند اتاق هم به چشمش خورد که همگی شیشه‌ای و لوکس بودند.

فضای داخل خنک و مطبوع بود اما او عرق کرده بود.

- بفرمایید خانوم؟

سرش را برگرداند. زن جوان خوش پوشی بود که منتظر نگاهش می‌کرد تا کارش را بگوید. صدایش را با تک سرفه‌ای باز کرد.

- سلام. من می‌خواستم آقای شکوهی رو ببینم.

- امرتون؟

کلاسور را در دستش جابجا کرد، نگاهی هم از در شیشه‌ای به بیرون انداخت. هنوز خبری از او نبود.

- با خودشون کار دارم. یه سری طرح دارم که می‌خواستم نشونشون بدم.

- عزیزم ما طراح نیاز نداریم. آقای شکوهی هم نیومدند هنوز.

مصرانه گفت: پس من منتظرشون می‌مونم که بیان.

و همان لحظه از گوشه‌ی چشم دید که در باز شد و مرد جوان داخل آمد. خودش بود.

زن کلافه از بحث با او گفت: من که عرض کردم، تو گالری طراح داریم و نیازی به طراح جدید نداریم. خود آقای شکوهی هم بیان... عه اومدند.

با دیدن او، از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت: سلام آقای شکوهی.

نگاه دختر چرخید سمت مرد. او که حرف های آخر زن را شنیده بود پرسید: مشکلی پیش اومده خانوم ناصری؟

ناصری، نگاهی به دختر انداخت و گفت: نه چیزی نیست. فقط این خانوم میگن که یه سری طرح دارن و اصرار دارند که شما ببینید.

سرش را برگرداند و نگاهی به دختر انداخت. تیپ و قیافه ی ساده‌اش برعکس مشتری ها و کارکنان گالری‌اش بود و مصمم ایستاده. نگاه او را که روی خودش دید گفت: سلام. من طراحم و در حوزه‌ی کاری شما فعالیت می‌کنم. یه سری اتود زدم که می‌خواستم ببینیدش.

لحظه‌ای مکث کرد. دیدن چندتا طرح وقت زیادی از او نمی‌گرفت. فعلا هم کار مهمی نداشت پس می‌توانست به حرف های او گوش بدهد و کارهایش را ببیند.

سری تکان داد و رو به دختر گفت: خیلی خب، همراه من بیاین.

برق چشم های دختر را دید و زودتر از او راهِ پله هایی که به اتاقش منتهی می‌شد را در پیش گرفت و وارد شد. کت اسپورتش را آویزان کرد و پشت میزش نشست.

دختر هم پشت سرش وارد اتاق شد و خواست حرفی بزند که صدای گوشی شکوهی بلند شد. نگاهی به اسم مادرش انداخت و همان طور که انگشتش را روی آیکون سبز رنگ کشید، اشاره‌ای هم به دختر داد که بنشیند.

- سلام.

- سلام. کجایی رهام؟ رفتی گالری؟

- آره. چطور؟

صدای زن کمی حرص آمیز شد: مگه قرار نبود امروز باهم بریم خرید برای طناز؟ مهمونی امشب رو یادت رفت؟

دستی به پیشانی‌اش کشید. از بس که مادرش گفته بود که یادش نرفته بود و اصلا حوصله‌ی آن مهمانی را نداشت. حالا هم با حضور این دختر غریبه نمی‌توانست جروبحث کند.

دختر که متوجه شده بود جلوی او راحت نیست، سرش را پایین انداخت و خودش را با مرتب کردن کاغذهای دستش مشغول کرد که مثلا حواسش به مکالمه‌ی او نیست.

رهام در جواب مادرش، بخاطر حضور دختر صدایش را پایین آورد. گفت: من نمی‌رسم، یه سری سفارشات دستمه، خودت با کیمیا برو. ولی برای شب خودمو می‌رسونم.

مادرش نفس پر حرصی کشید و حق به جانب گفت:

- زحمت می کشی! خیلی خب. شب زود بیا حداقل.

باشه‌ای گفت و تماس را قطع کرد و رو به دختر گفت: خب؟

کلاسورش را روی میزش گذاشت و گفت: من به این کار علاقه دارم و یکی دو سالی هست که دارم طراحی می‌کنم. مجازی هم آموزش این کارو دیدم. راستش اولش برام جدی نبود که جایی نبردمش ولی به پیشنهاد پدرم، تصمیم گرفتم کارامو بیارم این‌جا.

رهام کلاسور را برداشت. کاغذها همه مرتب روی هم قرار گرفته بود و طرح ها هم تمیز بود و مشخص بود وقت و دقت زیادی روی آن گذاشته شده.

سکوت او را که دید، دست هایش را درهم قفل کرد و به او خیره شد.

خودش پیشنهاد داده بود این جا بیاید و کاری را شروع کند که تهش مشخص نبود فقط امیدوار بود که همه چیز خوب پیش برود.

رهام بدون این‌که سرش را بالا بگیرد و نگاه با دقتش همچنان به طرح های او بود پرسید: سابقه کاری دارید؟

- نه. گفتم که، از روی علاقه اومدم سراغ این کار. اولین بارم هست که جایی می‌برمشون.

رهام دست برد و روان نویسش را از روی میز برداشت. چشم های دختر به دست او بود. حس کرد علامتی کنار طرح هایش می‌زد.

- چرا این‌جا رو انتخاب کردی؟

نفس آرامی کشید تا بتواند به خودش مسلط شود. یک اشتباه او می‌توانست برنامه های چند ماهه‌شان را به هم بریزد.

توضیح داد:

- خب من تحقیق کرده بودم درباره گالری های طراحی طلا و جواهرات. راستش خودمم نمی‌دونم چرا، ولی اولین بار که اینجا رو دیدم و امروز که پا گذاشتم توش، حس کردم که می‌تونم این‌جا پیشرفت کنم و موفق بشم.

رهام دوباره کاغذ را ورق زد و نگاه مضطرب دختر لحظه‌ای از او جدا نمی‌شد. معلوم بود مرد جوان مقابلش حسابی دقیق است و ریزبین.

کلاسور را بست و روی میز گذاشت و بالاخره نگاهش را به او دوخت.

- تو تحقیقاتت حتما متوجه شدی که همه ی کارکنان اینجا با تجربه و حرفه‌ای هستند و همه‌شونم سابقه‌ی کار دارند.

حس می‌کرد غیرمستقیم داشت جوابش می‌کرد ولی خودش را نباخت. با آرامش جواب داد: بله، صحبت شما کاملا درسته. منم قطعا در کنار شما و تیم شما می‌تونم حرفه‌ای بشم و در کارم پیشرفت کنم. به هر حال باید از یه جایی هم شروع کرد و من دلم می‌خواد از تجربیات شما و تیمتون استفاده کنم. تموم تلاشمو هم می‌کنم که از پذیرفتن من پشیمون نشید.

کی از پذیرفتنش حرف زده بود که این طور جوری با اعتمادبه نفس حرف می‌زد که انگار سال هاست اینجا کار می‌کند.

حس کرد کنار چشم رهام چین ریزی خورد. دختر روبه‌رویش مثل اینکه زیادی مصمم بود. لحنش از آن جدیت و نگاهش از آن موشکافی کمی خارج شد و دوستانه گفت:

- یه سری از کارات بد نیست و به عنوان کسی که هیچ تجربه و سابقه‌ای نداشته هم میشه گفت خوبه.

لبخندی که روی لبش نشست، با "اما" گفتن جدی او، خیلی زود پاک شد.

- اما من کار معمولی و خوب نمی‌خوام، یه چیز خاص و عالی می‌خوام.

گیج شده بود از توضیحاتش. این یعنی قبولش کرده بود یا نه؟ سکوت کرد تا خودش توضیح دهد‌.

- کنار چندتا از طرح هات علامت زدم که جای کار داره برای عالی شدن.

دوباره سکوت کرد. کلافه از این‌که نمی‌دانست بالاخره راضی بوده یا نه، مردد پرسید: خب این یعنی...

میان حرفش آمد: نه، این به معنی این‌که می‌تونی مشغول به کار بشی نیست.

انگار خوشش می آمد با کلمات بازی کند که حرفش را رک و راست نمی‌زد.

بی طاقت گفت: پس...

دوباره میان حرفش آمد: ببین خانوم...

اسمش را هم فراموش کرده بود بپرسد و دختر حتی خودش را معرفی نکرده بود و انتظار هم داشت خیلی زود قبولش کند.

سریع گفت: بهاروند، آتیه بهاروند.

سری تکان داد: خانوم بهاروند، من همین جوری نمی‌تونم شما رو قبول کنم اینجا. یه شرط دارم که باید انجام بشه در غیر این صورت متاسفانه نمی‌تونم با شما همکاری کنم.

آتیه کنجکاو پرسید: چه شرطی؟

- یه سفارش داریم مربوط به یکی از مشتری های قدیمی و خیلی سختگیرمونه، خیلیم حساسه و کلی هم عیب و ایراد می‌گیره. چیزایی که برای طراحی مدنظرش بوده رو به ما گفته و ما باید اونو براش انجام بدیم. به خانوم ناصری میگم چیزایی که لازمه رو بهت بده، تا شنبه اول وقت، فرصت داری که بیاریش و اون موقع یه تصمیمی می‌گیریم. یه کار عالی و خاص می‌خوایم. پس خوب تلاشتو بکن و از خلاقیتت استفاده کن.

این که یک فرصت عالی می‌شد برایش. اما درمورد زمانش...

پرسید: همین شنبه منظورتونه؟! آخه امروز چهارشنبه‌ست. زمانش خیلی کمه.

در باز شد و نگاه هر دویشان به سمت در کشیده شد. مرد جوان با دیدن آتیه رو به رهام گفت: اگه مهمون داری مزاحم نشم.

- بیا تو.

و رو به آتیه جواب داد: بله همین شنبه. همین قدرم زمان دارید. اگه هم نمی‌تونید که کسی مجبورتون نکرده. می‌تونید انجام ندید.

کمی دست و پایش را جمع کرد. جدی شده و اخم کرده بود. دیگر حرفی نمانده بود که کلاسورش را از روی میز برداشت و از جا بلند شد.

- ممنونم، با اجازه.

رهام جوابش را داد و نگاهش تا موقع بیرون رفتن و بسته شدن در به او بود.

- کی بود دختره؟

شانه‌ای بالا انداخت: چه می‌دونم. میگه می‌خواد اینجا استخدام شه به عنوان طراح.

جلو آمد و روی یکی از مبل ها نشست.

- جدی؟ این‌که بد نیست. پس چرا زدی تو پَرش؟ این‌جوری که تو حرف زدی باهاش بعید می‌دونم این طرفا پیداش بشه.

- کاراش بد نبود و به نظر می‌اومد استعدادشم داره و می‌تونه پيشرفت کنه ولی من که همین جوری نمی‌تونم قبولش کنم. کار خانوم سمیعی رو دادم دستش ببینم چیکار می‌کنه. از همین اولشم می‌خوام بفهمه که من با هیچ کی اینجا شوخی ندارم، از اولش باید روال کار دستش بیاد.

پایش را روی پای دیگر انداخت.

- بی خیال رهام. هنوز که هیچی نشده گیر دادی بهش. سفارش کی هم دادی دستش، خانوم سمیعی عمرا بدون ایراد گرفتن همین جوری کار یه تازه کارو قبول کنه.

بی خیال شانه‌ای بالا انداخت.

- ولش کن حالا. تو چرا اینجایی؟ پدر گرامی احضارت نکرده؟

خندید: نه ولی معلومه تو بد جوش آوردیا از اینکه خانوادگی دست به دست هم دادیم طناز رو قالب کنیم بهت.

چپ چپی نگاهش کرد: منو خواهرت چیمون به هم می‌خوره که این‌قدر همه گیر دادین به من؟

- اینو قبول دارم واقعا. بابای من و مامان تو ول کن نیستن.

نفس کلافه‌ای کشید و از پشت میزش بلند شد. سمت پنجره قدم برداشت و پرده را کنار زد. نگاهش به دختری که چند لحظه قبل، پیشش بود افتاد که داشت به آن سمت خیابان می‌رفت.

از اعتماد به نفس و جسارتش در حرف زدن خوشش آمده بود. با اراده و مصمم بود. مسلط حرف می‌زد و برق چشمانش از شوق و علاقه‌اش به این کار می‌گفت.

از تاکسی پیاده شد و سمت رستوران یا بهتر بود بگوید تهیه غذا، راه افتاد.

وارد شد آشپزخانه که شد، موجی از گرما و بوی غذاهای مختلف به صورتش خورد. با انرژی و بلند گفت: سلام به همگی، خسته نباشید.

همگی با دیدنش لبخندی زدند و جوابش را دادند.

کلاسور و کوله‌اش را روی یکی از میزها انداخت. سمت یکی از خانم ها که از همه سنش بیشتر بود و خاله زری صدایش می‌کردند رفت که داشت سیب زمینی سرخ می‌کرد. از هر چه می‌توانست بگذرد، از سیب زمینی سرخ شده نمی‌توانست.

دست پیش برد و چندتا از سیب زمینی های خلال شده را برداشت که خاله زری با مهربانی گفت: نوش جونت دخترم.

صدای مادرش از پشت سرش آمد.

- تو باز نیومده رفتی به سیب‌زمینی‌ها ناخونک زدی؟ بیا این‌ور، دستاتم که نشستی.

مادرش حساس بود و در کار به همه چیز ایراد می‌گرفت.

- بیکار نشین. بیا یه کمکی کن.

در جواب مادرش گفت: چی کار کنم؟

آشپزی‌اش آن قدرها تعریفی نداشت که با خیال راحت مسئولیت غذاها را به او بسپارد بنابراین

شروع مطالعه رمان