← اغماء

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

اغماء

اثر فریده صباغی

#پارت۱🦋

سرآغاز

قله، جایی بود که همیشه در کنج ذهنش در آرزوی فتح آن بود.

نه قله‌ی اورست یا همین دماوند خودمان! بلکه قله‌ای که خودش برای خودش ساخته بود. کوهی از بایدها و نبایدها. صخره هایی با موانع سخت و طاقت‌فرسا.

وقتی تصمیم گرفت خودش را ثابت کند، این کوه عظیم در مقابلش قد علم کرد و از هر مانعی استفاده کرد تا او را از رسیدن به نوک قله باز دارد اما او سرسخت تر از این حرف ها بود. عزمش جزم و اراده‌اش قوی و محکم بود. آنقدر که بالاخره به چیزی که می‌خواست رسید؛ تقریبا!

فقط چند قدم با نوک قله فاصله داشت‌ و یا شاید هم... چند قدم با سقوط!

-به چی فکر می‌کنی؟

به اینکه چطور کارش به اینجا رسیده بود؟ از نوک قله‌ای که در حال فتحش بود، چطور سر از این برج در آورده بود؟ چقدر تا سقوط فاصله داشت؟ اصلا ارتفاعش تا زمین چقدر بود؟ ۱۰۰ متر؟ کمی بیشتر؟

-این برگه ها رو امضا کن تا کارمون باهم تموم بشه و ولتون کنیم.

تازه به یاد آورد تنها نیست. نگاهش سمت پسربچه‌ی ترسیده برگشت. با دهانی چسب زده و چشمانی اشکی، بغل مردِ نقاب زده تقلا می‌کرد.

لب زد:

-چیزی نیست... آروم باش.

پسر دست از تقلا برداشت. کلماتِ کوتاه او مثل معجزه عمل می‌کرد. اصلا پسرک هرچه او می‌گفت، بدون چون و چرا انجام می‌داد‌. مرد کمی گره دستانش را شل کرد اما پسربچه را رها نکرد.

چشمانش را از آن ها گرفت و به مردی که در نزدیکی‌اش، آن هم بر فراز برج صد طبقه ایستاده بود، دوخت. به حالت چهره‌اش که پشت نقابِ سیاه پنهان شده بود.

-چرا باید امضا کنم؟

مرد پوزخندصداداری زد و با دستانش موقعیتشان را نشان داد:

-خب معلومه، تا جون خودت و اون بچه رو نجات بدی!

باد میان موهای برهنه‌اش پیچید و به او یادآوری کرد که هوا چقدر سرد است اما ترس، گیجی و آدرنالینی که در خونش پمپاژ می‌شد، سرما را از یادش برده بود.

دستانش را به دور تنش پیچید. آن بالا سردتر بود و بوی مرگ می‌داد. باید از ترس جیغ و داد می‌کرد. باید به رباینده‌اش التماس می‌کرد و هرچه او می‌گفت را انجام می‌داد اما... در کمال تعجب آرام بود و ترسی که درون قلبش خانه کرده بود را بروز نمی‌داد. و این ربطی به سال ها آموزش و کنترل احساساتش نداشت. چیزی باعث می‌شد آرام باشد‌. شاید گیجی و عدم درک آنچه در شرف وقوع بود و شاید... وحشت از سرنوشتی که در تعقیب او بود.

🦋🦋

#پارت۲

-و اگه امضا نکنم؟

مرد بدون ترس از ارتفاع، یک قدم به او نزدیک شد. فاصله‌ی کمی با نرده های محافظ داشت. وقتی شال را از روی چشمانش باز کردند، همانجایی ایستاده بود که حالا ایستاده است. باید می‌ترسید و از ترس قالب تهی می‌کرد اما... حتی در آن لحظه هم آرام بود.

مرد مقابل او ایستاد و با همان پوزخند زشتش گفت:

-اونوقت می‌میری. هم تو و هم...

برگشت و با چاقویی که نمی‌دانست کی آن را از جیبش در آورده بود، به پسر بچه اشاره کرد و ادامه داد:

-هم اون جوجه‌ی ترسیده. نگاش کن! بیچاره خودشو خیس کرده.

نگاهش به چشمان خجل پسرک دوخته شد‌. خیلی جوان بود برای مردن. او هم!

-نگفتی.

مرد به سمتش برگشت. اخمی کرد و گفت:

-چی رو؟

-کی تو رو فرستاده؟

-چه فرقی داره؟ این برگه های کوفتی رو امضا کن تا کارمون باهم تموم بشه.

سپس سرش را تکان داد و مردی دیگر به پسربچه نزدیک شد و چاقویی زیر گلویش گذاشت. پسرک از ترس لرزید و چشمان ملتمسش را به او دوخت.

باید نجاتش می‌داد اما... ارزشش را داشت؟ ارزش داشت از همه چیز دست بکشد و با دستان خودش قله‌ای که درحال فتح آن بود را به یک تازه از راه رسیده بسپارد؟

اشک پسر دوباره سرازیر شد و تیزی چاقو، گردنش را خط انداخت. خیلی جوان بود برای مردن.

-امضا می‌کنم اما اول بچه رو بفرست بره.

-امضا کن، بعدش بچه آزاد میشه.

بچه آزاد خواهد شد نه او!

سال ها تجربه، او را روی کلمات حساس کرده بود. آن ها از اول هم قصدی برای رها کردنش نداشتند.

-بچه از اینجا میره، بعدش امضا می‌کنم.

چه شد که به اینجا رسید؟ موقعیتی که با چنگ و دندان آن را به دست آورده بود... چطور می‌توانست به راحتی رهایش کند؟

این چیزی بود که دیگران درمورد او تصور می‌کردند. اما برعکس تصور اشتباه آن ها، با اینکه برای بالا کشیدن خودش سختی های زیادی را تحمل کرده و با افراد زیادی جنگیده بود اما حاضر بود به خاطر یک بچه، از همه چیز دست بکشد و این همان چیزی بود که او را برای رقبایش عجیب و غیرقابل پیش‌بینی می‌کرد.

-اگه بچه رو بفرستم از کجا معلوم برگه ها رو امضا بکنی؟

-قولم قوله، امضا می‌کنم اما اول بچه باید از اینجا بره.

🦋🦋

#پارت۳

سپس نگاهش را به پسر بچه‌ی گریان دوخت.

-وقتی رسیدی پایین برو تو فروشگاه بزرگی که روبه‌روی ساختمونه، از اونجا بهم زنگ بزن تا مطمئن بشم حالت خوبه.

دوباره نگاهش را به مرد دوخت. مثل یک رئیس که دستور می‌داد و جایگاه هر شخص را مشخص می‌کرد.

-کسی نباید همراهش بره، هیچ‌کدوم از افرادت نباید نزدیکش باشن.

مرد چانه‌اش را خاراند و گفت:

-از کجا معلوم که دروغ نمیگی؟ ممکنه پسره رو فرستاده باشی برات مامور بیاره؟

سرش را کج کرد و لبخند معنا داری زد.

-با فکری که تو سرته، فکر می‌کنی مامور میتونه سروقت نجاتم بده؟

ابروهای مرد درهم رفت. چطور دستش را خوانده بود؟ سپس بدون اینکه نگاه از او بگیرد، به مردی که بچه را گرفته بود گفت:

-ولش کن، کسی دنبالش نمیره.

بچه روی زمین رها شد و نگاه ترسیده و گریانش را به او دوخت.

-آبجی!

نگاهش نکرد، فقط لب زد:

-برو، کاری که گفتم رو انجام بده.

پسر بچه لحظه‌ای تعلل کرد اما نگاه خواهرش به سمت او برنگشت. با آن سن کمش می‌دانست این چه معنایی دارد. حرفش را تکرار نمی‌کرد یا حتی کمک نمی‌خواست، فقط می‌خواست از امنیت او مطمئن شود.

وقتی بالاخره پسرک به پاهایش حرکت داد و به سمت پلکان دوید، نگاهش به سمت او برگشت و برای آخرین بار تماشایش کرد.

مرد خنجرش را تکان داد و گفت:

-حالا امضا کن!

-وقتی باهام تماس گرفت امضا می‌کنم.

-به حرفم عمل کردم، هیچکس دنبال اون جوجه‌ی شاشو نمیره، حالا امضا کن.

ابروهایش از کلام زشت مرد نسبت به برادرش درهم رفت.

مرد که اخمش را چیز دیگری برداشت کرده بود و از طرفی زمانش رو به اتمام بود، گفت:

-هدف تویی نه اون بچه، منم برای چیزی که پول گرفتم کار می‌کنم، کاری به بچه‌ های زر زرو ندارم.. حالا امضا کن.

خودکار و یک مشت برگه داخل پرونده، جلوی پایش قرار داشت. نخوانده می‌دانست چیست.

صرف نظر کردن از مقامش و بخشیدن سهام و هرچیزی که به او قدرت و بال پرواز می‌داد. هرکسی که این مرد را استخدام کرده بود، می‌خواست همه چیزش را از او بگیرد.

🦋🦋

#پارت۴

نگاهش را بالا آورد و گفت:

-باشه امضا می‌کنم اما قبلش بذار چهرتو ببینم.

مرد دوباره پوزخند زد. نقاب سیاه تمام صورتش، به جز چشم ها و لب هایش را پوشانده بود.

هر سه مرد، تماما سیاه پوش بودند و به جز لب و چشم ها، هیچ عضوی از بدنشان دیده نمی‌شد‌.

-واسه تو چه توفیری داره؟

سرش را کج کرد و دوباره لبخند زد. از همان لبخندهایی که حرص همه را در می‌آورد.

-اگه توفیری نداره پس درش بیار.

مرد نفسش را سنگین بیرون داد و پس از کمی درنگ، نقاب را از روی صورتش برداشت.

با کنار رفتن نقاب، با دقت او را تماشا کرد؛ چشمانی درشت، ابروهایی پرپشت، دماغی شکسته، ته ریشی کوتاه و صورتی خط خطی پر از رد چاقو داشت. حدس می‌زد با یک خلافکارِ اجیر شده‌ی حبس کشیده‌ طرف باشد.

مرد اخم هایش را درهم کشید و غرید:

-چرا معطلی؟ امضا کن اون لامصبو.

نگاه از چهره‌ی کریه مرد گرفت و خم شد. پرونده و خودکار را برداشت و بدون خواندن محتوای آن، هرجایی که علامت خورده بود را امضا کرد و بعد پرونده را به سمت مرد انداخت.

-تموم شد؟

مرد پرونده را دو دستی چسبید و با دقت هر برگه را بررسی کرد. امضاها کامل بود، لبخند روی لبش کش آمد و گفت:

-اینجا خیلی بلنده، ترس باعث شد عقلتو از دست بدی و از همه چی دست بکشی، نه؟

نگاهش را از برج بلند صد طبقه به پایین پایش دوخت. از آن بالا آدم ها شبیه نقطه هایی سیاه و کوچک به اندازه‌ی مورچه بودند که این طرف و آن طرف می‌رفتند. ارتفاع خیلی زیاد بود. بلند و دلهره آور!

ترسیده بود، از وحشت رنگش پریده بود اما همچنان ظاهرش را حفظ کرده و آرام بود.

-اشتباه می‌کنی! فقط از چیزی دست کشیدم که حقم بود اما دلبستگی‌ای بهش نداشتم.

زمزمه‌اش آرام در بادی که میان موهایش می‌‌وزید، گم شد.

شالش روی زمین افتاده بود، همان شالی که چشمانش را با آن بسته بودند اما دستانش را نه.

مرد زمزمه‌اش را نشنید و از پشت به او نزدیک شد. آرام و بی‌سروصدا اما صدای نحسش برعکس او، واضح در گوش هایش نشست‌.

-کارمون اینجا تمومه، حالا آزادی!

و او فکر کرد" هیچ رباینده‌ای چهره‌اش را به نمایش نمی‌گذارد مگر اینکه... "

-برگرد.

و او برگشت اما قبل از اینکه فرصتی برای عکس العمل داشته باشد، دست مرد روی شانه‌اش نشست و او را به عقب هول داد.

رها شد و در ناباوری و حیرت سقوط کرد. بدون اینکه فرصتی برای نجات خود یا فریاد کشیدن داشته باشد. از برج به پایین انداخته شد و درحالی که زمزمه‌ی های مرگ را کنار گوش هایش می‌شنید و چشمانش از شوک گشاد شده بود، سقوط کرد.

سقوطی کشنده و مرگبار!

🦋🦋

توجه: این داستان تخیلی یا فانتزی نیست.

فقط معماییه که باید بریم جلو تا حل بشه.

#پارت۵

همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.

عابران مشغول عبور بودند که صدایی توجه‌شان را به خود جلب کرد.

صدایی همراه با افتادن جسمی سنگین و شکستن شیشه و بلند شدن دزدگیر اتومبیل.

نگاه ها به آن سمت کشیده شد و خیلی زود تعجب جایش را به وحشت و نگرانی داد.

زنی با بدنی خونی و پاشیده، روی سقف اتومبیل سقوط کرده و خونش اتومبیل و زمین اطرافش را سرخ رنگ کرده بود.

جیغ و فریاد عابران همهمه را شکست و کسی با صدایی لرزان آمبولانس را خبر کرد‌. اما دیر شده بود. زن... مرده بود.

و یک ساعت بعد خبر مرگش، تمام شهر را پر کرد.

" خبر فوری؛

جانشین آینده‌ی هلدینگ حکیم، خودکشی کرد! "

فصل اول

همیشه به این فکر می‌کرد که اگر فرصتی دوباره داشت، آیا انتخاب دیگری انجام می‌داد؟

مرگ باعث شده بود دوباره به این سوال بیندیشد. آن هم درست در لحظه‌ای که بدنش درهم شکسته و له شده بود و چشمانش از حجم خون چیزی را نمی‌دید اما بوی مرگ همه جا را پر کرده و خیلی زود تمام او را در برگرفت و پس از آن... دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را بست و بدون‌ تقلا، تسلیم مرگ شد.

اما کمی بعد... احساس کرد در سیاهیِ بی‌کرانی ملعق است و بدنش به سمت نوری سپید و خیره کننده می‌رفت که ناگهان نیرویی عجیب و پرقدرت او را عقب کشید و با شتاب، به عقب پرتاب شد، از منبع نور فاصله گرفت و دوباره در تاریکی فرو رفت‌‌.

***

-مراقب باش!

با ترمز اتومبیل، سرش با صندلی جلو برخورد کرد و چرتش پاره شد.

-آخ.

چشمانش از درد بسته شد و همزمان سر دردناکش را مالید. صدایی از نزدیک گفت:

-حالت خوبه؟ این حواس پرت داشت به فنامون می‌داد.

غرغر یک مرد با صدایی آشنا در گوشش نشست‌.

-مگه تقصیر منه؟ خودش یه دفعه پرید وسط خیابون! تازه باید خداروشکر کنی دست فرمونم خوبه وگرنه واقعا به فنا می‌رفتیم!

-کمتر برای خودت نوشابه باز کن! تو حالت خوبه؟ چرا چشماتو بستی؟ آخ... حتما خواب بودی!

صدای آشنای مرد و زن باعث شد با مکث چشمانش را باز کند و دو جفت چشم را خیره‌ی خود ببیند.

دو جفت چشم با چهره‌ هایی آشنا که مدتی می‌شد از دیدنشان محروم شده بود.

-رها خوبی؟

🦋🦋

#پارت۶

زن با دقت و ابروهایی بالا پریده نگاهش می‌کرد، مرد هم از آینه به او خیره شده بود.

-ضربه‌اش سنگین بود؟ سر درد یا حالت تهوع داری؟

زن با غرغر گفت:

شروع مطالعه رمان