نمایی از آینده
بعد مدتی بالاخره سکوت سنگین بینمون رو صدای گرفتهی پریماه شکست
-من دیگه نمیتونم آرتین.بذار برم.میخوام یه مدت تنها باشم.خیلی خستهام.داریم بهم ضربه میزنیم.تو دیگه منو باور نداری،به عنوان زنت قبول نداری به طلاقم که کلا فکر میکنی.میخوام یه مدت تنها باشم.اما بذار آراد روبا خودم ببرم.من بدون آراد نمیتونم.
چشمهام رو که تا حالا بسته بود باز کردم.بالاخره شد اون چیزی که قرار بود بشه.پریماه جدایی رو انتخاب کرد.چقدر سخت بود قبول کردن.ریسک بود اینکه به عشقش اعتماد کنم و مطمئن باشم بازم بر میگرده.من شجاعت از دست دادنش رو نداشتم.سخت بود قبولش.اشکم ریخت اما با هر بدبختی بود گفتم:بدون من میتونی اما بدون آراد نه!هر جور راحتی.هیچ اصراری برای اینجوری موندنت ندارم.اگر دوری وجدایی از من آروم و حتی خوبت میکنه قبول میکنم.برو بدون من بودنم امتحان کن هر کدوم به مذاقت خوش اومد همونو انتخاب کن.آرادم میتونی الان با خودت ببری.اما از الان هم میگم نگی نگفتی.اگر جدایی رو انتخاب کردی آراد رو هیچوقت بهت نمیدم.میتونه تا زمان قانونی باهات باشه.اگر جدا شدی همیشه می تونی بیای ببینیش اما حضانتش رو هیچوقت بهت نمیدم.نمیخوام درگیر بچهای بشی که از منه.خودم بزرگش میکنم.همیشه اما بابت اومدن این بچه ممنونتم.اینم یادت باشه تو چیزی رو داری از دست میدی که دوستش نداشتی اما من امشب چیزی رو رها میکنم که خیلی عاشقش بودم.این دو با هم خیلی فرق داره.
دیگه بی حرفی بلند شد و تا دم دمای صبح صدای چمدون بستنش برای خودش و آراد مییومد و من همچنان به ستون بی حال و بیجون تکیه داده بودم.دیگه ساعت حدودای هفت صبح بود که شنیدم پریماه درخواست ماشین کرد.دلم هری ریخت.باور از دست دادنش سخت بود.داشت واقعا میرفت و من داشتم پشیمون میشدم.آراد همچنان خواب بود و سرش رو شونههای نحیف پریماه.از جام بلند نشدم.دیدم که دستهی چمدون رو بالا داد و دنبال خودش کشید.مثل آراد شده بودم که دنبال من گریه میکرد.دوست داشتم بلند شم و دنبال پریماه گریه کنم تا نره.بگم غلط کردم من همینجوری هم قبولت دارم بمون.صدای باز شدن در که اومد از حالت تهوع چشمهام روبستم.لحظهی آخر صداش اومد که گفت:من رفتم.امیدوارم یه روزی بفهمی در مورد احساس من اشتباه کردی ومن چقدر دوست داشتم.هر وقت خواستی میتونی بیای آراد رو ببینی.خیلی مراقب خودت باش.خداحافظ
****
ﻣﯽ ﮔن ﺑﭼﮫ ﺳت ﮐﮫ ﮐﺎرھﺎی ﺳﺎده و ﮔﺎھﯽ اﺣﻣﻘﺎﻧﮫ ﻣﯽﮐﻧﮫ و ﺑﮫ ﻧظر ﻗﺷﻧﮓ ﻣﯽﯾﺎد اﻣﺎ ﮔﺎھﯽ آدم ﺑزرگھﺎم ﺣﻣﺎﻗت ﻣﯽﮐﻧن.اوﻧﺎ دﯾﮕﮫ ﻧﮫ ﺳﺎده ان و ﻧﮫ اﺣﻣق اﻣﺎ ﮔﺎھﯽ اﺣﻣﻘﺎﻧﮫ ﺗرﯾن ﮐﺎرھﺎ از آدم ﺑزرگھﺎ ﺳر ﻣﯽزﻧﮫ.ﻧﻣوﻧﮫی ﺑﺎرز اﯾن ﻣوﺿوع ﻣن ﺑودم.ﻣن ﮐﮫ در آﺳﺗﺎﻧﮫی ﺑﯾﺳت و ﻧﮫ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺛل ﯾﮫ ﭘﺳر ﺑﭼﮫی ھﺟده ﺳﺎﻟﮫ داﺷﺗم آﻣﺎده ﻣﯽﺷدم ﺑرم داﻧﺷﮕﺎه.
ﺟﻠوی آﯾﻧﮫ اﯾﺳﺗﺎدم.ﺧﯾﻠﯽ ﺟدی و ﺑﺎ دﻗت درﺳت ﻣﺛل اوﻟﯾن ﺑﺎری ﮐﮫ رﻓﺗم داﻧﺷﮕﺎه داﺷﺗم ﺧودم رو وراﻧداز ﻣﯽﮐردم ﮐﮫ ﺧدای ﻧﮑرده ﭼﯾزی ﻧﺎﻗص و ﺑد ﻧﺑﺎﺷﮫ.ﺧب ﻣﺳﻠﻣﮫ ﮐﮫ ﻧﯾﺳت اﻣﺎ از اوﻧﺟﺎ ﮐﮫ ﻣن واﻗﻌﺎ ﺑﺎ اﺣﻣﻘﺎﻧﮫ ﺗرﯾن ﻓﮑر ﻣﻣﮑن دارمﻣﯽرم داﻧﺷﮕﺎه ﺑﺎﯾد از ﺗرم اوﻟﯽ ھﺎ ﺳرﺗر ﺑﺎﺷم و اﯾن واﻗﻌﯾﺗﯾﮫ ﮐﮫ ﻋوض ﻧﻣﯽﺷﮫ. ﺑرای ﻟﺣظﮫای اﻣﺎ دودل و ﻣردد ﺗو آﯾﻧﮫ ﺑﺎ ﺧودم ﺣرف زدم:« آرﺗﯾن از ﺗو ﺧل ﺗر ﭘﯾدا ﻧﻣﯽ ﺷﮫ ﮐﮫ ﭼﯽ ﻣﺛﻼ .دوﺑﺎره ﻣﯽ ﺧوای ﺑری داﻧﺷﮕﺎه اوﻧم ﭼﯽ
زﺑﺎن؟!.ﺗو ﮐﮫ ﻣﺛل ﺑﻠﺑل ﺣرف ﻣﯽ زﻧﯽ آﺧﮫ.ﻧﻣﯽ ﮔن ﺗو دﻧدوﻧﭘزﺷﮑﯽ ﺧوﻧدی اﯾﻧﺟﺎ ﭼﮫ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻧﯽ اوﻧم ﺑﺎ اﯾن ﺳن و ﺳﺎل؟.»ﺧﯾﻠﯽ ﺟدی دوﺑﺎره ﺧودم ﺟواب ﺧودﻣو دادم:«ﺑﮫ ﺗو ﭼﮫ.دﻟم ﻣﯽ ﺧواد ﻓﺿوﻟو ﺑردن ﺟﮭﻧم.ﻣﮕﮫ ۲۸ﺳﺎل زﯾﺎده واﺳﮫ داﻧﺷﮕﺎه رﻓﺗن.ز ﮔﮭوآره ﺗﺎ ﮔور داﻧش ﺑﺟوی»ﺑﺎ ﺟواب ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻧﻧده ای ﮐﮫ ﺑﮫ ﺧودم دادم ﺑﺎﻻﺧره از آﯾﻧﮫ دﺳت ﮐﺷﯾدم .ﮔوﺷﯾم رو ﺑرداﺷﺗم و ﺷﻣﺂره ﮔرﻓﺗم.ﺑﺎز رﻓت رو ﭘﯾﻐﺎمﮔﯾر.اﯾنﺑﺎر ﭘﯾﻐﺎم ﮔذاﺷﺗم:ﺑﺑﯾن ﮐﯾوان ﺧﺎن ﻗول و ﻗرار ﻣون ﯾﺎدم ھﺳت .ﻗرار ﺑود داﻧﺷﮕﺎه ﻗﺑول ﺷﯾم.ﻣن ﺷرطو ﺑردم ﺑﺎز دﺑﮫ ﮐردی ﮔﻔﺗﯽ ﺑﺎﯾد ﻧﻣره ھﺎﺗم ﺧوب ﺑﺷﮫ.اوﮐﯽ .اﻣروز دارم ﻣﯽرم داﻧﺷﮕﺎه .اﯾﻧﺑﺎر زﯾر ﺷرطو ﺷروط ﺑزﻧﯽ ھر ﭼﯽ دﯾدی از ﭼﺷم ﺧودت دﯾدی .ﺷب ﮐﮫ ﻣﯽﯾﺎم ﺧوﻧﮫ ﺑﺎﯾد ﺳوﯾﯾﭻ ﻣﺎﺷﯾﻧت ﺗو اﺗﺎق ﻣن ﺑﺎﺷﮫ وﮔرﻧﮫ ﺧودم ﻣﯾﺎم دم ﺧوﻧﺗون .
ﻗطﻊ ﮐردم.ﮐﯾﻔم رو ﺑرداﺷﺗم و از اﺗﺎق زدم ﺑﯾرون.ﺣﺎﻻ ھﻣﯾن اﻣروز ھﻣﮫ ﺑﺎﯾد ﺳﺣر ﺧﯾز ﺑﺎﺷن.اوﻟﯾن ﻧﻔر ﻋﻠﯽ ﺑود ﮐﮫ ﺑﺎ دﯾدﻧم ﺑﮫ ﺣﺎﻟت ﻣﺳﺧره ﺧﻧدﯾد.
-ﺳﻼم داداش ﮔﻠم.ﻣﺎﺷﺎﻟﻠہ ﻣﺎﺷﺎﻟﻠہ ﭼﮫ ﻗﺷﻧﮕم ﺣﺎﺿر ﺷده.ﮐﺟﺎ ﺑﮫ ﺳﻼﻣﺗﯽ اول ﺻﺑﺢ؟ -ﻋﻠﯽ !ﺿد ﺣﺎل ﻧزن دﯾﮕﮫ ﺻﺑﺣﯽ.ﺑرو ﭘﯽ ﮐﺎرت .
-اوه ﺣﺎﻻ ﭼرا ﭘﺎﭼﮫ ﻣﯽﮔﯾری!ﻣﮕﮫ ﭼﯽ ﮔﻔﺗم؟ ﺑرای ﺗو و ذوق ﺑﭼﮫﮔﺎﻧﮫت ﺧوﺷﺣﺎﻟم ھﻣﯾن .
ﻣﺣﻠش ﻧدادم و رﻓﺗم ﭘﺎﯾﯾن اﻣﺎ ﻏول ﻣرﺣﻠﮫی ﺑﻌد ظﺎھر ﺷد؛ آﺗوﺳﺎ.اﯾﻧو دﯾﮕﮫ ﻧﻣﯽﺷد ﮐﺎرﯾش ﮐرد ﺗﺎ ﻣﻧو دﯾد ﺧﻧدﯾد و
راھﺷو ﮐﺞ ﮐرد .از ﺻد ﺗﺎﻓﺣش ﺑدﺗر ﺑود ﺣرﺻم در اوﻣد -ھرھر ﺧﻧده داره ﺑﯽ ﻧﻣﮏ .
ﯾﮭو ﺟﺑﮭﮫ ﮔرﻓت و ﮔﻔت:ﻣﺎﻣﺎن ﺑﯾﺎ اﯾن ﺳوﮔﻠﯽ ﺑﯽ ادﺑﺗو ﺑﺑﯾن ھر ﭼﯽ از دھﻧش در ﻣﯽ ﯾﺎد ﻣﯽﮔﮫ ﺑﯽ ﺗرﺑﯾت .
ﻣﺎﻣﺎن اوﻣد ﺑﯾرون از آﺷﭘزﺧوﻧﮫ و ﺑﺎ اﺧم ﮔﻔت:ﺑﺳﮫ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ھر ﭼﯽ ﻣزه ﭘروﻧﯽ ﮐردﯾن ﭼﮫ ﮐﺎرش دارﯾن.زﻧدﮔﯽ ﺧودﺷو ﺣﺎﻻ از دﻧدوﻧﭘزﺷﮑﯽ ﺧوﺷش ﻧﯾوﻣده ﻣﯽﺧواد ﯾﮫ رﺷﺗﮫ دﯾﮕﮫ ﺑﺧوﻧﮫ.
ﺑﺎ ﺗﯾﮑﮫی ﺳﻧﮕﯾن ﻣﺎﻣﺎن اﯾنﺑﺎر واﻗﻌﺎ ﭘﻧﭼر ﺷدم.ﺷﺎﮐﯽ ﮔﻔﺗم:ﻣﺎﻣﺎن .
ﺑﺎ ﻟﺑﺧﻧد ﻣﮭرﺑوﻧﯽ اوﻣد ﺟﻠو.ﮔوﻧﻣو ﺑوﺳﯾد و ﮔﻔت:ﺑرو ﻣﺎﻣﺎﻧم ﺑﮫ ﺳﻼﻣت.ﻣﯽ ﻓﮭﻣم ﺧﺳﺗﮫ ﺷدی از ﺑس دﺳﺗت ﺗو دھن ﻣردم ﺑوده انﺷﺎﻟﻠہ ھر ﭼﯽ ﺧﯾره .
ھﯾﭻ ﺟواﺑﯽ ﻧداﺷﺗم ﮐﮫ ﺑدم.داﺷﺗم ﻣﯽرﻓﺗم ﮐﮫ دوﺑﺎره ﻣﺎﻣﺎن ﺻدام ﮐرد و ﮔﻔت:ﮐﺟﺎ آرﺗﯾن واﯾﺳﺎ ﻣﺎﻣﺎن واﺳت اﺳﻔﻧد دود ﮐﻧم.
ﺑﺎ اﻋﺗراض ﮔﻔﺗم: ﻣﺎﻣﺎن ﻧﻣﯽﺧواد.اﻧﻘدرم ﺑﮫ ﻣن ﻣﺗﻠﮏ ﻧﻧدازﯾن. اﻣﺎ ﮐو ﮔوش ﺷﻧوا.ﻧﺎﭼﺎر ﻣﻧﺗظر ﻣﺎﻣﺎن واﯾﺳﺗﺎدم ﺗﺎ ﺑﺎ اﺳﻔﻧدش ﺑﯾﺎد .
آﺗوﺳﺎ ﺑﺎ ﻟﺣن ﺑﺎ ﻣزه ای ﮔﻔت:ﻣﺎﻣﺎن اﺳﻔﻧد ﭼﯽ آﺧﮫ.ﻣن ﻣﯽدوﻧم اﯾن ﻓﻘط ﻣﯽ ﺧواد ﺑره ﺣﺎل دﺧﺗرای اوﻧﺟﺎرو
ﺑد ﮐﻧﮫ ﺑﯾﺎد. آﺧﮫ ﮐرﺟﯾﺎ ﻧﻣﯾدوﻧن ﯾﮫ ھﻣﭼﯾن ﮔل ﭘﺳری ﺗو ﺑﺎﻻ ﺷﮭر ﺗﮭران زﻧدﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻧﮫ ﺑده ﺧب واﺳﮫ داداﺷم.اﺻﻼ اﻓت داره .
ﺑﺎ دھن ﮐﺟﯽ ﮔﻔﺗم:ﺧﯾﺎر ﺷور !!ﺣرف ﻧزﻧﯽ ﻧﻣﯾﮕن ﺧدای ﻧﮑرده ﻻل ﺗﺷرﯾف دارﯾن .
ﻣﺎﻣﺎن دﯾﮕﮫ ﻋﺻﺑﺎﻧﯽ ﺷد و در ﺣﺎﻟﯾﮑﮫ اﺳﻔﻧد دوﻧش رو ﺑﮫ ﻣن ﻧزدﯾﮏ ﻣﯽﮐرد ﮔﻔت:ﺑﺳﮫ دﯾﮕﮫ ﺑﯽ ادﺑﯽ ﺣق ﻧدارﯾن ﺑﮫ ھم ﺗوھﯾن ﮐﻧﯾن ﺗو ھم ﺑرو دﯾﮕﮫ واﯾﺳﺎدی اﯾﻧﺟﺎ ﮐل ﮐل ﻣﯾﮑﻧﯽ.
ﻣﯾون ﺧﻧدهھﺎی ﻣﺳﺧرهی آﺗوﺳﺎ و ﻋﻠﯽ ﯾﮫ ﺧداﺣﺎﻓظ ﮔﻔﺗم و راه اﻓﺗﺎدم .ﺧوب رﺳﯾدم! ﺑد ﻧﺑود ﻣﺣﯾطش اﻣﺎ ﻣﻌذب ﺑودم.از ھﻣﮫی اون ﺑﭼﮫ ھﺎ ﺑزرﮔﺗر ﺑودم و ﺗﺎزه ﯾﮫ ﺣس ﭘﺷﯾﻣوﻧﯽ ﯾﻘﮫﻣو ﮔرﻓت ﮐﮫ واﻗﻌﺎ ﻣن اﯾﻧﺟﺎ ﭼﮫ ﻏﻠطﯽ ﻣﯽﮐﻧم.اﻻن ﺑﺎﯾد ﺳر ﮐﺎر ﺧودم ﺑﺎﺷم.ﻣرﯾﺿﺎﻣوﮐﻧﺳل ﮐردم و اوﻣدم اوﻟﯾن روز داﻧﺷﮕﺎه.ﺑﮫ ﺧودم اﯾﻧﺑﺎر ﻓﺣش دادم.ﺧﺎک ﺗو ﺳرت آرﺗﯾن.از ﺑس اﺣﻣﻘﯽ.ﺧوﺑﮫ ﺧدا رو ﺷﮑر ھﻧوز ﻣدﺗﯽ ھم ﻧﮕذﺷﺗﮫ آﻣﺎر دادن اﯾن دﺧﺗرھﺎی ﮐوﭼوﻟو ھم ﺷروع ﺷده.ﯾﮫ زﻣﺎﻧﯽ ﺷﺎﯾد ﺑرای ﺧودم ﺟﺎذﺑﮫ داﺷت اﯾﻧﮑﺎرھﺎ اﻣﺎ واﻗﻌﺎ اﻧﮕﺎر از ﻣن ﮔذﺷﺗﮫ ﺑود.ﺑﮫ ﻧظرم ﮐﺎرھﺎی دﺧﺗرھﺎ ﺧﯾﻠﯽ ﺟﻠف و ﺑﯽﻣزه و ﻣﺳﺧره ﻣﯽﯾوﻣد.دﺧﺗرای ﮐوﭼوﻟوی ﻧﺎزﻧﺎزی ھﺟده ﺳﺎﻟﮫ ﮐﮫ ﺑرای ﭘﯾدا ﮐردن دوﺳت ذوق زده ان واﻗﻌﺎ اﻋﺻﺎب ﺧوردﮐﻧن .
ﺳﻌﯽ ﮐردم زﯾﺎد ھم ﺗو ﻧﺦ ﮐﺎرھﺎی اﯾن ﺟووﻧﺎ ﻧﺑﺎﺷم.ﺑﭼﮫان دﯾﮕﮫ .ﻋﯾب ﻧداره.ﺑزرگ ﻣﯽﺷن.ﮔﺎھﯽ ﺑﺎﯾد ﺑزرگ ﺗرھﺎ ﭼﺷم ﭘوﺷﯽ ﮐﻧن.ﺑﮫ ھر زﺣﻣﺗﯽ ﺑود ﺳﺎﻋت اول ﺗﻣوم ﺷدو ﯾﮫ دوﺳﺗم ﺑﮫ اﺳم ﻣﺣﻣد ﭘﯾدا ﮐردم. ﺧﯾﻠﯽ ﺑﺎ ﺣﺎل و ﺷوخ ﺑود . از وﻗﺗﯽ ﻓﮭﻣﯾد دﻧدوﻧﭘزﺷﮑﯽ ﺧوﻧدم و در واﻗﻊ ﻣطﺑم دارم ھﻣش ﺳر ﺑﮫ ﺳر ﻣن ﻣﯽذاﺷت :ﺧب دﮐﺗر ﺧداﯾﯽ ﻧﮕﻔﺗﯽ ﺗو اﯾن ﺧراب ﺷده ﭼﯽ ﮐﺎر داری ﭼﺷم ﻗﺷﻧﮓ .
ﺑﺎ ﺧﻧده ﺟواب دادم .
-ﮔﯾرﺳﮫ ﭘﯾﭻ دادﯾﺎ.ﯾﮫ ﺑﺎر ﮐﮫ ﮔﻔﺗم .ﯾﮫ ﮐل ﮐل ﺑود اول و ﺑﻌد رﺳﯾد ﺑﮫ ﺷرط ﺑﻧدی.ﺣﺎﻻم اﯾﻧﺟﺎم.
اﻣﺎ ول ﮐن ﻧﺑود و ﻣﯽﮔﻔت اﻻن دﻗﯾﻘﺎ ﺑﯾن ﻣﺎ ﭼﯽ ﮐﺎر داری؟.ﺗو اﻻن ﺣﮑم ﺑﺎﺑﺎ داری ﺑرای ﻣﺎ اﯾﻧﺟﺎ ﭼﮫ ﻏﻠطﯽ ﻣﯽﮐﻧﯽ ﮐﮫ ﻣﺎ ھم ﻧﺗوﻧﯾم ﻋرض اﻧدام ﮐﻧﯾم .
ﻣﯽ دوﻧﺳﺗم ﻣزه رﯾﺧﺗنھﺎش ﯾﮫ ﺟور ﺗﻌرﯾف از ﻣﻧﮫ .
ﺧودﺷم ﺑﭼﮫ ﺧوش ﭼﮭره ای ﺑود وﻟﯽ ﺑﮭم ﻣﯾﮕﻔت ﺑﺎﺑﺎ ﺗو اوﻣدی ﮐﺎﺳﮫ ﮐوزه ﻣﺎرو رﯾﺧﺗﯽ ﺑﮭﻣﺎ ﭼﯽ ﮐﺎر داری اﯾﻧﺟﺎ ﭘﺎﺷو ﺑرو ﻣطﺑت.ﺑﺎ ﭼرت و ﭘرﺗﺎش ﺣﺎﻟﻣو ﺟﺎ ﻣﯽ آورد.ﺑﭼﮫی ﺑﺎﺣﺎﻟﯽ ﺑود و ﺑﺎ اﯾﻧﮑﮫ از ﻣن ﮐوﭼﯾﮏ ﺗر ﺑود وﻟﯽ ﺧﯾﻠﯽ زود ﺑﺎھﺎش ﻋﯾﺎق ﺷدم.ﯾﮫ ﺳﮫ ھﻔﺗﮫ ای ﮔذﺷت از داﻧﺷﮕﺎھم.ھم ﻣطب ﻣﯽ رﻓﺗم و ھم داﻧﺷﮕﺎه.در واﻗﻊ ھﯾﭻ اﺟﺑﺎری دﯾﮕﮫ ﺑرای داﻧﺷﮕﺎه رﻓﺗن ﻧداﺷﺗم اﻣﺎ ﯾﮫ ﺟورھﺎﯾﯽ اﯾنﺑﺎر ﺗﻣﺎﯾل ﺧودم ﺑود ﺑﮫ رﻓﺗن.ﯾﮫ ﺳرﮔرﻣﯽ ﺷده ﺑود ﺑرام ﮐﮫ ﮐم ﮐم ازش ﺧوﺷم اوﻣده ﺑود.ﯾﮫ روز ﻣوﻗﻊ ﺑرﮔﺷﺗن ﺗوی ﺣﯾﺎط داﻧﺷﮕﺎه دﯾدم ﯾﮫ ﮔوﻟﮫ آدم ﺟﻣﻊ ﺷدن ﯾﮫ ﺟﺎ .ﮐﻧﺟﮑﺎو ﺷدم رﻓﺗم ﺟﻠو ﯾﮫ دﺧﺗر ﻧﺷﺳﺗﮫ ﺑود ﻟب ﺟدول و دﻣﺎﻏش ﺧون ﻣﯽ ﯾوﻣد ﭘرﺳﯾدم ﭼﯽ ﺷده ﯾﮑﯽ از دﺧﺗرا در ﺣﺎل ﺧوردن ﻣن ﮔﻔت: ﯾﮫ ﭘﺳره ﻣزاﺣﻣش ﺷد اﯾﻧم ﺟواﺑﺷو داد ﭘﺳره ھم ھوﻟش داد ﺧورد زﻣﯾن.
ﯾﻌﻧﯽ زدش؟؛.ﻣﺗﻌﺣب ﻧﮕﺎه ﺟﻣﻊ ﮐردم ﮐﮫ ھﻣﮫ واﯾﺳﺎده ﺑودن ﻧﮕﺎه ﻣﯾﮑردن و ھﯾﭻ واﮐﻧﺷﯽ ﻧﺷون ﻧﻣﯽدادن. دﺧﺗره ﺧواﺳت ﭘﺎﺷﮫ ﮐﮫ ﺳرش ﮔﯾﺞ رﻓت ودوﺑﺎره ﺑﯽﺣﺎل روی زﻣﯾن ﻧﺷﺳت .
درﯾﻎ از ﯾﮫ ﮐﻣﮏ .ﺣرﺻم ﮔرﻓت .ﭼﻧد ﻧﻔری رو زدم ﮐﻧﺎر و ﺑﮭش ﻧزدﯾﮏ ﺷدم. رو ﺑﮫ ھﻣﮫ ﮔﻔﺗم :ﻣرﺳﯽ از ﻧوﻋدوﺳﺗﯽ و ﮐﻣﮑﺗون ﻓﯾﻠم ﺗﻣوم ﺷد ﺑﻔرﻣﺎﯾﯾد .
ﺧم ﺷدم و ﺑﮫ دﺧﺗره ﮔﻔﺗم اﮔﮫ اﺟﺎزه ﺑدﯾن ﻣن ﮐﻣﮑﺗون ﮐﻧم .
ﺑﯾﭼﺂره ﻧﺎی ﻣﺧﺎﻟﻔت ﻧداﺷت از ﺑﺎزوش ﺑﺎ اﺣﺗﯾﺎط ﮔرﻓﺗم و ﺳﻠوﻧﮫ ﺳﻠوﻧﮫ رﻓﺗﯾم ﺗﺎ ﻣﺎﺷﯾﻧو ﺑﻌدم درﻣﺎﻧﮕﺎه. اوﻧﺟﺎ ھم ﺧودش ﺑﮫ ﺧﺎﻧوادش زﻧﮓ زد ﺗﺎ ﺑﯾﺎن و ﻣن ھم رﻓﺗم ﺧوﻧﮫ.ﭘس ﻓرداش ﺑﺎزم ﯾﮫ ﮐﻼس داﺷﺗم. روی ﻧﯾﻣﮑت ﻧﺷﺳﺗﮫ ﺑودم ﻣﻧﺗظر ﻣﺣﻣد ﮐﮫ ﯾﮑﯽ ﺟﻠوم واﯾﺳﺎد
-آﻗﺎی ﻣﻌﺗﻣد؟
ﺳر ﺑﺎﻻ ﮐردم.ﺑﺎ دﯾدن ﯾﮫ دﺧﺗر ﻻﻏراﻧدام ﮐﮫ ﺗﺎ ﺑﻧﺎﮔوﺷش ﺳرخ ﺷده ﺑود، اﺧﻣﺎم ﺗو ھم رﻓت .
-اﻣرﺗون؟
ﺑﺎ ﺧﺟﺎﻟت ﮔﻔت:ﺑﺑﺧﺷﯾد ﻣﯽﺷﮫ ازﺗون ﺧواھش ﮐﻧم ﯾﮫ ﺳﺎﻋﺗﯽ وﻗﺗﺗوﻧو ﺑﯾرون داﻧﺷﮕﺎه ﺑﮕﯾرم؟
ﯾﮫ اﻣر ﺧﯾﻠﯽ ﺿروری ﺑﺎھﺎﺗون داﺷﺗم.اﻟﺑﺗﮫ ....
ﻧذاﺷﺗم ﺣرﻓش ﺗﻣوم ﺷﮫ.ھﻣﯾﻧم ﻣوﻧده ﺑود ﺑﺎ ﺑﭼﮫ ﻣﭼﮫ ھﺎی اﯾﻧﺟﺎ دوﺳت ﺑﺷم. ﺑﺎ ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﯽ ﮔﻔﺗم:ﭼﯽ ﺣﺎﻻ ﺑﺎﻋث ﺷده ﻓﮑر ﮐﻧﯽ ﺑﺎ ﮐﻠﮫ ﻣﯽ ﯾﺎم ﺑﭼﮫ ﺟون؟
-راﺳﺗش ﺑﺎﺑت ﮐﻣﮑﯽ ﮐﮫ ﺑﮭم ﮐردﯾن ...وای ﺣﺎﻻ ﺑﯾﺎﯾن ﯾﮫ ﻣطﻠب ﻣﮭﻣﯾﮫ ﻣﺛل ﻣﺛﻼ ﻣرگ و زﻧدﮔﯽ. ﺑﺎﯾد ﺑﮭﺗون ﺑﮕم. رﺳﺗوران ﺧﯾﺎﺑون ﺳﯾزدھم ﻟطﻔﺎ ده دﻗﯾﻘﮫ دﯾﮕﮫ ﺑﺎ ﺗﺷﮑر .
ﺷﺎﺧﺎم در اوﻣد. ﺑﺑﺧﺷﯾد ﮔﻔت و رﻓت .ﭘﯾش ﺧودم ﮔﻔﺗم:« ﻣﻧم اﻻن ﻣﯽرم. ﺑﺎش ﺗﺎ اﻣوراﺗت ﺑﮕذره.ﺟوﺟﮫ ﮐوﭼوﻟو»ﺑﯽ ﺧﯾﺎل راه اﻓﺗﺎدم ﺳﻣت در ورودی ﺟﻠوی در دﯾدﻣش. ﺗﺎ دﯾد دارم ﻣﯽ ﯾﺎم راه اﻓﺗﺎد.ﻋﺟب ﮔﯾری ﺑود .دﯾده ﺑودم ﭘﺳرا ﻣﺛل ﺳﯾرﯾش دﻧﺑﺎل دﺧﺗرا ﻣﯽ اﻓﺗن اﻣﺎ دﯾﮕﮫ اﯾن در ﻣﻐزم ﻧﻣﯽ ﮔﻧﺟﯾد .اﻣﺎ ظﺎھرا ﻣن ﺧﯾﻠﯽ از اﯾن ﺟووﻧﺎ ﻋﻘب ﻣوﻧده ﺑودم.ﺳﺎﻋﺗم رو ﻧﮕﺎه ﮐردم ھﻧوز وﻗت داﺷﺗم ﺑرای ﻣطب رﻓﺗن.ﺑرای ھﻣﯾن دل رو زدم ﺑﮫ درﯾﺎ و دﻧﺑﺎل دﺧﺗر رﻓﺗم.ﺣﻣﺎﻗت ﺷﺎخ و دم ﻧداره وﻣن ھم ازش ﻣﺳﺗﺛﻧﯽ ﻧﯾﺳﺗم. وارد ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎپ ﻧﺳﺑﺗﺎ ﺷﯾﮑﯽ ﺷدم و روﺑروش
ﻧﺷﺳﺗم.ﺑﮫ ﻧظر دﺳﺗﭘﺎﭼﮫ ﻣﯽ ﯾوﻣد ﺗوی ﺻورﺗم ﻧﮕﺎه ﻧﻣﯾﮑرد.داﺋم دﺳت ﺑﮫ ﻣﻘﻧﻌﮫاش ﻣﯽﮐﺷﯾد.ﯾﮫ ﻣدت ﮔذﺷت ھﻣﯾﻧﺟوری ﮐﮫ دﯾﮕﮫ ﺣرﺻم در اوﻣد .
-ﺑﺎ ﺑﻧده ﮐﺎری داﺷﺗﯾد ؟ﯾﮑﯽ داﺷت ﻣﯽ ﻣرد ﮔوﯾﺎ !ﭼﯽ ﺷد ﭘس ﺑﻘﯾش؟ ﮔﻠوﯾﯽ ﺻﺎف ﮐرد و ﻧﻔس ﻣﺣﮑﻣﯽ ﺑﯾرون داد .
-اول ﺳﺎﻟم آﻗﺎی ﻣﻌﺗﻣد.دوم ﺑﺎﺑت ﻟطف اون روزﺗون ﻣﻣﻧون.
ﮐﻧﺟﮑﺎو ﭘرﺳﯾدم: ﺑﺑﺧﺷﯾد ﯾﮫ ﻟﺣظﮫ از ﭼﮫ ﻟطﻔﯽ ﺣرف ﻣﯾزﻧﯾد؟ﻣن ﻣﮕﮫ اﺻﻼ ﺷﻣﺎ رو ﻣﯽﺷﻧﺎﺳم؟
ﺑﺎ ﺗﻌﺟب ﻧﮕﺎم ﮐرد و ﮔﻔت :ﺑﺎﺑت ﻗﺿﯾﮫ درﻣﺎﻧﮕﺎھو اﯾﻧﺎ دﯾﮕﮫ .
-ھﺎ!اون دﺧﺗر ﺷﻣﺎﯾﯾد.ﺣﺎﻻ ﻣﺗوﺟﮫ ﺷدم. ﻣﮭم ﻧﯾﺳت وظﯾﻔﮫی اﻧﺳﺎﻧﯾﻣو اﻧﺟﺎم دادم.ﻧﯾﺎزی ﺑﮫ اﯾن ﻗرو اطوارا ﻧﺑود ھﻣون ﺗو داﻧﺷﮕﺎه ﻣﯽﮔﻔﺗﯾد دﯾﮕﮫ. ﺣﺎﻻم ﺑﺎ اﺟﺎزه.
ﻧﯾم ﺧﯾز ﺷدم ﺗﺎ ﺑﻠﻧد ﺷم ﮐﮫ اﯾﻧﺑﺎر ﻧﮕﺎھش را ﺑﺎﻻ آورد .
-ﻣن ﮐﮫ ھﻧوز ﺣرﻓﻣو ﻧزدم آﻗﺎ ﺑﯾزﺣﻣت ﺑﮭم ﻓرﺻت ﺑدﯾن ﺑﮕم.ﻣﮕﮫ دﻧﺑﺎﻟﺗون ﮐردن؟
ﺑﯽ ﺣوﺻﻠﮫ ﻧﺷﺳﺗم و ﮔﻔﺗم: ﮔوﺷم ﺑﺎ ﺷﻣﺎﺳت ﺧﺎﻧم....؟ ﺑﺎزم ﺑرای ھزارﻣﯾن ﺑﺎر دﺳت ﺑﮫ ﻣﻘﻧﻌﮫاش ﮐﺷﯾد . -ﺷﯾرازی ھﺳﺗم.
ﯾﮫ ﻧﻔس ﻋﻣﯾق ﮐﺷﯾد و اداﻣﮫ داد:ﺑﺑﯾﻧﯾن ﺑدون ھﯾﭻ ﻣﻘدﻣﮫ ﭼﯾﻧﯽ ﻣﯽرم ﺳر اﺻل ﻣطﻠب ﭼون وﻗت ﻧدارم دﯾرم ﻣﯽﺷﮫ. ﻣن ﯾﮫ ﺑرادر ﻣﺻﯾﺑت واﻗﻌﺎ ﺗﻌﺻﺑﯽ دارم ﺧب.ﺑﮕو ﺧب.
-ﺧب!
-اوﻧروز اوﻣد درﻣﺎﻧﮕﺎه دﻧﺑﺎﻟم ﺟرﯾﺎﻧو ﻓﮭﻣﯾد .ﺷﻣﺎرم ﮐﮫ دﯾد. ﺷﮑﺎک ﺑود ﺣﺎﻻ دﯾﮕﮫ آﻓت ﺟوﻧم ﺷده .ﻗﺷﻘرﻗﯽ ﺷد ﺧوﻧﻣون ﮐﮫ ﭼرا اون، ﯾﻌﻧﯽ ﺷﻣﺎ، آورده ﺗورو درﻣﺎﻧﮕﺎه.ﺗو اون ﺧراب ﺷده ﯾﮫ زن ﻧﺑود.ﯾﮫ ﮐﺗﮏ ﻣﻔﺻﻠم ﺧوردم ﮐﮫ ﺑﻣﺎﻧد وﻟﯽ ﺑرای اﯾﻧﮑﮫ ﺑﯾﺷﺗر ﮐﺗﮏ ﻧﺧورم از دھﻧم ﭘرﯾد ﮔﻔﺗم ﺷﻣﺎ از ﻣن ﺧواﺳﺗﮕﺎری ﮐردﯾد ﻧﯾﺗﺗوﻧم ﺟدﯾﮫ. ﺑﮫ ﺧدا ھﻣﯾﻧﺟوری از دھﻧم ﭘرﯾد وﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﮔﯾر داده ﻣﯽﮔﮫ ﺑﺎﯾد ﺛﺎﺑت ﮐﻧﮫ؛ ﺑﺎﯾد ﺑﯾﺎد ﺧواﺳﺗﮕﺎرﯾت .
ﺑﮫ اﯾﻧﺟﺎ ﮐﮫ رﺳﯾد ﭼﺷﻣﺎم ﮐﮫ اﻧدازه ﻧﻌﻠﺑﮑﯽ ﺷده ﺑود و ﺣس ﻣﯽﮐردم از ﮐﻠﮫام داره دود ﺑﻠﻧد ﻣﯽﺷﮫ.ﺧوﻧﻣم ﺑﮫ ﺟوش اوﻣد ﺑﺎ ﺻدای ﺗﻘرﯾﺑﺎ ﺑﻠﻧد ﮐﮫ اطراﻓﯾﺎن ﻣﯽﺷﻧﯾدن ﮔﻔﺗم: ﺷﻣﺎ ﺧﯾﻠﯽ ﺑﯾﺟﺎ ﮐردﯾن. ﺧﯾﻠﯽ ﻏﻠط ﮐردی اﯾن ﺣرﻓو زدی. ﻣﻧو ﺑﺎ ﺑﭼﮫ ﻣﭼﮫ ﭼﮫ ﮐﺎر؟ اﯾﻧم ﻣدل ﺟدﯾد ﮔﯾر دادﻧﮫ ﺧﺑر ﻧدارﯾم؟!ﺑﺎﯾد ﻣﯽذاﺷﺗم ھﻣوﻧﺟﺎ ﺑﻣوﻧﯽ و ھﻣﮫ ﻣﺛل ﺑزﻧﮕﺎت ﮐﻧن .ﺧوﺑﯽ ﻧﯾوﻣده ﺑﮫ ﻣردم ﺑﮫ ﺧدا .
ﻋﺻﺑﯽ ﻧﮕﺎھﯽ ﺑﮫ آدﻣﮭﺎی ﺗوی ﮐﺎﻓﮫ اﻧداﺧت . -ﯾواﺷﺗر آﻗﺎ ﭼﮫ ﺧﺑرﺗﮫ ھوار راه اﻧداﺧﺗﯽ؟