عیارسنج (نمونه رایگان)

مجنون ماه🐟🌒

اثر دریا ارشدی‌نیا

"مجنون ماه"

13/04/04

این قصّه را ماهی روایت می‌کند. اگر ماه را گم کردی به این قصه برگرد...

1ـ "ماهی‌های بی‌سرنوشت!"

از همان زمان‌های دور که پنهانی از چشم همه پاورچین‌پاورچین به پاسیوی اتاقک روی بام می‌رفتم و یواشکی پاهایم را به آکواریوم مخفی شیرین‌‌جان فرو می‌بردم، آرزو داشتم تبدیل به ماهی شوم. بعد از اینکه فهمیدم پا گذاشتن روی ماهی‌ها و وول خوردنشان روی پوستم چه‌قدر کیف دارد و قلقلکی عجیب را از کف پا به کل بدنم منتقل می‌کند، هرروز مخفیانه در آکواریوم می‌ایستادم. ماهی کوچکی را با وسواس انتخاب می‌کردم. به‌سختی زیر پایم گیرش می‌انداختم. و درست در واپسین لحظات که او اسیر ناامیدی مطلق می‌شد و دست از دل‌دل زدن می‌کشید تا کجکی روی آب معلق شود؛ رهایش می‌کردم و از اینکه می‌توانستم برای سرنوشتش تصمیم بگیرم حس قدرت در رگ‌وپی‌ام می‌‌چرخید. بعد اینکه آمار مرگ‌ومیر ماهی‌ها به‌طرز مشکوکی بالا رفت و دستم رو شد، کتکی مفصل از شیرین‌جان خوردم و دیگر حتی از نزدیک آکواریومش هم رد نشدم. اما انگاری مرغ آمین یکی از آن روزهایی که خالصانه صورت به‌سوی آسمان برده و از خدا خواسته بودم یکی از همین ماهی‌های خوش آب‌ورنگ شوم، همزمان با زمزمه‌ آمینی از روی سرم پر زده بود. چون از آن پس، جای من با آن ماهی نحیفی که زیر پا فشارش می‌دادم عوض شد. روزگار هرروز و هرروز به‌جای پایش، کفشش را رویم فشرد تا نشانم دهد که آرزوی تبدیل شدن به ماهی، آرزوی باطلی بوده و هیچ خیری تویش وجود نداشته است. تا نشانم دهد که می‌توانم همزمان هم آدم باشم و هم ماهی لرزان و ترسیده‌ای که زیر پای کودکی نادان گیر می‌افتد و تا دم مرگ می‌رود. چادررنگی روی شانه‌ام افتاده بود و دمپایی‌هایم را بر موزاییک‌های کدر سُر می‌دادم. دریایی شور پیوسته در دلم خروش می‌کرد. آوای محو اذان ظهر احساساتم را رقیق‌ کرده بود و بی‌اختیار هق‌ می‌زدم. یعنی آن ماهی‌هایی که زیر پا زندانی‌شان می‌کردم، از کدام روزنه نور را می‌دیدند که تا لحظه‌ی آخر دوام می‌آوردند؟ کاش همان زمان می‌شد این را از آنها پرسید و حبابهای بیرون‌آمده از تنفسشان را توی دست گرفت و خواند. کاش می‌دانستم چه در دلشان می‌گذرد که این‌قدر برای زندگی تقلا می‌کنند و دست از دل‌دل زدن برنمی‌دارند. چشم گرداندم تا پس از مدتها روزنه‌ی نوری بیابم. خودم را به آن وصل کنم و باز عاشق زندگی شوم. اما همه‌جا تاریک بود، تاریک تاریک تاریک! راهروی منتهی به در چوبی و زهواردررفته‌ی اتاق دادرسی در سیاهی فرو رفته و دیوارهایش غبارگرفته بودند. دندان‌هایم بهم تقه ‌زد. چادرم را توی مشت سردم می‌فشردم. مچ‌هایم از فشار دستبندی که آن‌ها را بهم وصل کرده بود، تیر می‌کشید. حین گذر از راهرو، پنجره‌ای را دیدم که مهرومومش کرده بودند تا اسیر ظلمت شود. اما از سوراخ روی گوشه‌ی راستش، جریان خطی نور مثل نخی باریک وارد راهرو ‌شده و پس از شکستن تاریکی، به شکل دایره‌ی کوچکی روی دیوار جاخوش کرده بود. بی‌اختیار خود را عقب کشیدم تا آن نوری که دنبالش بودم روی صورتم بیفتد و به جان خسته‌ و دردناکم توان ادامه دادن را تزریق کند. اما مامور زنی که کنارم بود جدی بازویم را فشرد: «درست راه برو!»

چه بد که نمی‌توانستم یکی از آن کف‌گرگی‌ها که بارها از پدرام خورده بودم، به صورت گوشتی این زن بکوبم تا عمداً بازویم را فشار ندهد. خط نور را با حسرت پشت سرم جا گذاشتم و صدای تلنگرگونه‌‌ی کرامتی، وکیل سالمندم که آشنایی دوری با داریوش‌بابا داشت، برای صدمین بار در گوشم تکرار شد و شجاعتم را به یغما برد: «نمی‌خوام بترسونمت ولی یکی‌شون بدجور آتیشش تنده و هیچ‌جوره کوتاه بیا نیست! پاشو کرده توی یک کفش که فقط اشّد مجازات ولاغیر! انگار قبلا وکیل بوده اما به دلایل نامعلوم دیگه کار نکرده!»

نمی‌دانستم آن دیو هفت‌سری که آقای کرامتی چند بار همین‌طور با احتیاط درموردش حرف زده بود را امروز می‌بینم یا نه، اما به هیچ عنوان آمادگی روبه‌رو شدن با او را نداشتم. دهانم از تهوع پر آب شد و انگار که قرار باشد به زودی عزراییل را ملاقات کنم، تنم از رعب به لرز افتاد. به یک قدمی اتاق دادرسی که رسیدم باز صدای کرامتی از وسط مغزم درآمد و ته دلم را خالی کرد: «به هیچ‌وجه نمی‌شه باهاش سرشاخ شد، اگه دم به تله‌اش بدی از همین حالا بازنده‌ای!»

با چشم غرق آب سر گرداندم. به بارقه‌ی نورِ روی دیوار نگریستم. رقص غبار‌ در نگاهم نشست. با فشار دست مامور همراهم وارد اتاق شدم و به‌محض دیدن فرنوش، داریوش‌بابا و دایی خسرو، انگار که زیر بوران، چتری از غیب روی سرم ظاهر شده باشد، میان اشکها لبخندی بی‌قرار زدم. داریوش‌بابا به‌سویم آمد اما سربازی جلویش را گرفت. فرنوش می‌گریست. دایی‌ خسرو دست او را گرفته بود و متاثر چشم به من داشت. آن بارقه‌ی نور روی دیوار که حالا حضور خانواده‌ام بود و می‌رفت که تا ته جانم رسوخ کند، با سنگینی تاریک نگاهی خاموش شد. بی‌اختیار به جایگاه شاکیان نگریستم و دلم فرو ریخت. چند مرد پوشیده در دشداشه‌ی عربی مشکی، سبیل‌به‌سبیل نشسته بودند و نگاهِ تیز و بُرنده‌شان به من بود. رگ‌هایم از خون خالی شد و باز کرامتی در سرم حرف زد: «به پست بد آدمایی خوردی، اینا عربن! از اون عربای کینه‌شتری که بخشش تو قاموسشون نمی‌گنجه و رگشونو با انتقام بافتن! تو با یک یا چند نفر طرف نیستی، با یک طائفه طرفی! یک طائفه‌ی معروف عربی که درافتادن باهاشون خودکشی محسوب می‌شه! می‌فهمی؟»

"طائفه"، "عرب"و "کینه" دست در دست هم، با هلهله دور سرم چرخیدند و تن سردم را میان نخلستانی سوخته و گرمازده رها کردند. طائفه؟ بارها این سوال را از هم‌بندی‌هایم پرسیده بودم. پرسیده بودم که حرف‌های کرامتی را باور نکنم. پرسیده بودم که آرام بگیرم: «دوره‌ی این چیزا خیلی وقته گذشته! محاله هنوز هم این‌طور اقوام وجود داشته باشن، نه؟!» و آنها مردد نگاهم کرده بودند و یکیشان گفته بود این‌ چیزها همیشه وجود دارد. نگاهم خشک شده بود روی آن مردها! ظاهر عجیبشان را در فیلم‌ها دیده بودم. فیلم‌های قدیمی و بدون انقضاء! سینه‌‌ها‌شان از زور دم گرفتن‌های تند و غضبناک، بالا و پایین می‌رفت. یکی‌شان بدون سبیل، با ریش بلند و ابرو‌های خشن، چیزی شبیه عمامه سر داشت. دیگری با آن نگاه سبز و ریزش، طوری نشسته بود که انگار می‌خواهد نیم‌خیز شود. گویی آمادگی این را داشت همین حالا سینه‌ام را با خنجر بشکافد و خونم را به کاسه بریزد و سر بکشد. یقین داشتم او همانی‌ست که کرامتی عرق‌کرده درموردش حرف ‌زد. صورت چرخاند. ماه‌گرفتگی کبود روی بناگوشش را که دیدم چشم دزدیدم و در همان ابتدای کار هرچیزی که برای دفاع از خودم آماده کرده بودم از چنته‌ام بیرون ریخت. دمی سکته‌زده‌ برآوردم. اگر او هم از سقف آویزانم نمی‌کرد، داوطلبانِ کسب این افتخار بی‌شمار بودند. چشم بستم. تلاش مداوم روزهای قبلم برای اینکه به خودم بقبولانم حرف‌های کرامتی از خیالاتش درآمده و از افسانه‌ها سخن گفته، بر باد رفت. این‌ها آن‌قدری تعصّبی بودند که حتی در جلسه‌ی رسمی دادگاه هم دشداشه‌ی عربی به تن داشتند پس بعید نبود متعلق به طائفه‌ی خاصی باشند. نگاهشان از انتقام دسته‌جمعی حرف می‌زد. از زخمی‌هایی که به یک خنجر وصل نبود و دردش از ده‌ها خنجر زاده می‌شد. یادم آمد دبیرستانی که بودم برای دینا یک خواستگار عرب پیدا شده بود که می‌گفت مال یکی از طوائف عربی‌ست. چشمان پر اشکم را دور اتاق چرخ دادم تا بتوانم بر دلشوره‌ی فراگیرم مسلط شوم. میزها، صندلی‌ها، آن چکش روی میز، منشی و مستشار دادگاه و حتی آن چراغ کم‌نور آویخته به سقف، همه‌شان در گوشم فریاد می‌زدند که این‌جا آخرش است. واقعی بود... اظهارات کرامتی واقعیت داشت و با اینکه هنوز مطمئن نبودم با چه طرفم اما صدایی ته دلم صحت حرف‌های او را تایید می‌کرد... اشکم را ستردم."قیژی"‍‌ای آمد و با عجله به پشت سرم نگریستم. کسی وارد نشد اما قبل از بسته شدن در، یاور و دینا را دیدم که با نگرانی به اتاق سرک ‌کشیدند و یک مامور با دستان نیمه باز جلویشان ایستاد. نگاهِ هراسانم را به داریوش‌بابا دادم. او با اطمینان برایم پلک زد. دلهره از نگاهش بیرون می‌زد ولی می‌خواست مرا آرام کند. مأمور همراهم جدی گفت: «برنگرد عقب!»

قاضی آمد. جلسه شروع شد. سرگیجه داشتم. باز به شاکیان نگریستم. به آن مرد سبزچشم نگاه کردم و قبل اینکه کاملا یقین پیدا کنم که او همان عزراییل موردنظر است، در اتاق دادرسی باز شد و صدای قدم برداشتن کوبنده‌ و مطمئنی در اتاق به پژواکی بلند نشست و گوشم را پر کرد. انگار یکی رژه‌ی نظامی می‌رفت. تا سر چرخاندم، یکه خوردم و رویم رنگ باخت. مردی بلندبالا و ورزیده، پوشیده در کت‌شلواری مشکی که انگار همین حالا از اتوشویی درآمده بود، با ریشی پرپشت اما مرتب به‌سوی جایگاه شاکیان می‌آمد. طوری راست ایستاده و سرش را بالا گرفته بود که انگار وسط پادگان نظامی است. قبل از نشستن، دقیق و هوشیار چشم چرخاند به اطرافش. نگاه جدی‌اش که تیز در پی شکار متّهم می‌گشت؛ به نگاهِ پر آب منِ بی‌نوا چفت شد. در لحظه صورتش گداخت. خونِ جوشانی که در رگ‌های برجسته‌ی شقیقه‌اش راه می‌رفت، به چشمانِ سردش خشمی داغ نشاند. چشمانی سیاه‌تر از زغال، پیوسته به ابروانی کشیده‌تر از شمشیر. اخمی غلیظ، ترسناک و رعب‌آور به پیشانی آورد و صدای نفس کشیدن تندش به گوشم رسید. بدون اینکه چشمِ درنده‌اش را از چشمم بگیرد، لب یقه‌اش را با حرکتی محکم بالا کشید و صاف کرد. عصاقورت‌داده روی صندلی نشست. رگه‌های سرخ سفیدی چشمش زهره‌ام را برد و بادبادکِ کم‌باد دلم جانش در رفت. نگاه لرزانم را از او گرفتم. مثل کسانی که مخدر کشیده‌اند، تصویر قاضی در چشمم چرخید و صدایش در گوشم محو شد. نگاهِ آتش‌زده‌ی آن مرد به من بود. بی‌آنکه نگاهش کنم این را می‌فهمیدم. نکند اویی که کرامتی می‌گفت، این یکی‌‌ست؟ آخر به او بیشتر می‌آمد که وکیل بوده باشد. دلم می‌خواست از ته دل ناله‌ای پرسوز سر دهم اما انگار خدا دست بر گوش‌هایش گذاشته بود که صدایِ این بنده‌ی همیشه بیچاره‌اش را نشنود. مثل مادری که از دست بدبیاری‌ فرزندش عاصی می‌شود. صدای هق‌هق آرام فرنوش می‌آمد. هر سلول تنم یک اتاق تاریک بود و رعب و ناامیدی با فراغ بال در این اتاق‌ها جولان می‌دادند. داشتم تحلیل می‌رفتم. همان‌طور که در اوهام بودم به جایگاه متهم بردندم اما هیچ کلامی برای دفاع از خودم بر زبانم نمی‌آمد. چشم به او دادم. سیخ زل زده بود به من. با همان چشمانِ بازجو. انگار او قاضی بود. می‌خواست حکمم را بدهد. من یکه میانِ میدان بین مجریانِ قانونِ سرد و بی‌انعطافِ مملکتم چه می‌کردم؟ قانونی که مردان آن را نوشته بودند و ذره‌ای به زنان رحم نمی‌کرد. در دوباره صدا داد و کرامتی پرونده به بغل، زود وارد شد و به‌خاطر تأخیرش عذر خواست. با دیدنش چشمانم پر شد. انگار او همان طنابی بود که می‌توانست از ته چاه درم

آورد، تنها دست‌آویزم! اگر او نبود؛ که می‌خواست از دست این مردان خونین چشم نجاتم دهد؟ که می‌توانست کمند دار را از قاضی جدیدم که میل به اجرای عدالت در چشمان خون‌خواهش شعله می‌کشید؛ بگیرد و مجابش کند که از من بگذرد؟ صدای خشک قاضی که از بالای عینک نگاهم می‌کرد آمد: «تکرار می‌کنم. ماهنوش سزاوار! شما متهم به انجام خطای مصوب هستید. آیا می‌دونید خطای مصوب چه معنایی داره؟!»

مثل مرده‌ای رو به احتضار لرزیدم و به نشانه‌ی منفی سر تکاندم. قاضی به حرف آمد: «خطای مصوب یعنی میزان خطایی که قانون اون رو پذیرفته و براش مجازاتِ سختی وجود نداره! حالا پیش از شروع می‌پرسم آیا اتهام خود را قبول دارید؟»

عرقی سرد بر گونه‌‌هایم نشست و سستی به زانوانم آمد. دهان خشکم را گشودم: «م...من، من...

من آدم نکُشتـ...!»

هنوز کلام از دهانم درنیامده بود که فریاد رعدآسایی دیوارها را لرزاند و رنگ پنجره‌های دوده گرفته پرید: «چرا حرف مفت می‌زنی؟ پس کی اون زن بیچاره رو هُل داد ته جهنم؟!»

مطمئن بودم که اگر با او تنها بمانم، کاری دستم می‌دهد. قاضی با نگاهی به من که طفیلی‌وار خودم را جمع کرده بودم، پرونده‌ را بست: «نظم دادگاه رو رعایت کنید آقای ابوشرهام، شما که باید با قوانین آشنا باشید!»

با تنی تهی، به او که ایستاده بود و می‌خواست همین حالا نسخه‌ام را بپیچد نگریستم. تهاجمی دست در هوا تکاند: «قانون، قانون! کدوم قانون آقای قاضی؟ خطای مصوب؟! عدالت شما می‌گه مرگ یه زن بی‌گناه اسمش خطای مصوبه؟»

ـ لابد از نظر شما عدالت اینه که...

انگشتش را بالا آورد: «عدالت اشّد مجازاته! یه بچه

شروع مطالعه رمان