به نام خالق عشق
نام رمان : پزشکِ عاشق
ژانر: عاشقانه، ماجراجویی، پزشکی
نویسنده : بهناز رضوانی
خلاصه رمان : هانا ، پزشکی که تصمیم میگیره در یک منطقه مرزنشین و صعب العبور مشغول کار بشه و در اونجا با چالش های زیادی رو به رو میشه و عشقی که بی صدا در قلب او جای میگیره💕
هانا خودش هم دقیق نمیدانست چرا تصمیم گرفت ، طرحش را در مناطق مرزی و دورافتاده شروع کند.
شاید به این دلیل که پدر مرحومش سالها در همان مناطق خدمت کرده و فرشته نجات مردم زحمتکش و مظلوم آنجا شده بود.هانا همیشه در ذهنش تصویری از محل کار پدر داشت، جایی که او جان بسیاری را نجات داده بود. حالا، او هم میخواست پا جای پای پدر بگذارد، چالش ها را بپذیرد و معنای واقعی خدمت را درک کند.
از فکر بیرون آمد، چمدانش را برداشت و شماره خواهرش را گرفت.
به محض شنیدن صدای هانیه، لبخندی روی لبش نشست:
_سلام عشق آبجی! خوبی؟ فندق خاله چطوره؟
هانیه، با لحنی آمیخته به نگرانی پاسخ داد:
_سلام عزیزم. من خوبم، بچه هم خوبه. تو چطوری؟ حرکت کردی؟
_نه، هنوز خونهام.
صدای اخم آلود هانیه در گوشش پیچید :
_من که حریف تو نشدم! آخه خواهر گلم، چرا با دستای خودت، خودتو میندازی تو هچل؟ اون منطقه هم دوره، هم ناامن. چرا با من و خودت این کارو میکنی؟
هانا آرام اما محکم پاسخ داد:
_عزیزم، دیشب کلی باهم حرف زدیم.
من میخوام محل کار بابا رو ببینم. میخوام جایی باشم که واقعاً به حضورم نیاز دارن. احساس میکنم اونجا میتونم مفید باشم اونجا آرامش میگیرم. تو نگران من نباش، به فکر سلامتی خودت و فندق باش.
هانیه با صدایی لرزان گفت:
_همین کارای تو بیشتر استرسم رو زیاد میکنه. از دیشب فشارم بالا رفته، به خدا دارم از نگرانی دق میکنم.
هانا دربرابر نگرانی های خواهرش با لحنی جدی اما مهربان جواب داد:
_ای بابا! تو رو خدا همین الان به وحید زنگ بزن، برو بیمارستان. فشار خون بالا تو بارداری خیلی خطرناکه، صد بار گفتم سهلانگاری نکن.
اینقدر هم نگران نباش، نمیرم که بمیرم! قول میدم زود به زود بیام تهران، هر روز هم تماس تصویری میگیرم. خوبه؟
هانیه آهی کشید. میدانست که هرچقدر هم اصرار کند، هانا از تصمیمش برنمیگردد. او لجبازتر از این حرفها بود.
اما نگرانی هانیه عمیقتر از آن چیزی بود که در کلماتش بگنجد. هانا تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود.
__تو تنها کَس منی هانا . اگه مامان و بابا بودن، فکر میکنی اجازه این کارو بهت میدادن؟
هانا آهی کشید. یاد پدر و مادرش، مثل همیشه، درد سنگینی در قلبش نشاند. اشک در چشمانش حلقه زد:
_دلم خیلی براشون تنگ شده، هانیه.
بغضی که در صدایش موج میزد، دل هانیه را به درد آورد.
هانا ادامه داد:
_اما بابا اگه مخالف کار کردن توی مناطق محروم بود، خودش ده سال اونجا نمیموند. من مطمئنم که از تصمیمم راضیه و مراقبمه.
هانیه که امیدی به تغییر نظر خواهرش نداشت، کوتاه آمد:
__باشه... ولی کی برمیگردی؟ حداقل بذار قبل از رفتنت ببینمت.
هانا، اما سعی داشت او را از آمدن منصرف کند:
_کجا بیای آخه؟ دیشب همو دیدیم.
به جای این کار، تو برو بیمارستان، فشار خونتو کنترل کن. یه نوار قلب هم از بچه بگیر. این یه ماه آخر رو تحمل کن، قول میدم قبل از زایمانت تهران باشم.
هانیه، با بیمیلی، "باشه"ای گفت و خداحافظی کرد.
هانا بهخوبی میدانست که چرا خواهرش اینقدر نگران است.
بعد از فوت پدر و مادرشان، هانیه تمام تلاشش را کرده بود تا جای خالی آنها را برایش پر کند.
اما مگر کسی میتوانست جای پدر و مادر را بگیرد؟ هیچ چیز نمیتوانست جای خالی آغوش گرم آنها را پر کند.
لعنت به تصادف...
لعنت به سرنوشتی که آنها را اینقدر زود از هم جدا کرده بود.
با دلی پر از اندوه، در خانه را قفل کرد. ابتدا به بهشت زهرا رفت، کنار مزار پدر و مادرش نشست و از دلتنگی هایش برایشان گفت.
پس از کلی درد و دل با آنها خداحافظی کرد و با چشمانی خیس اما دلی محکم، به سمت سرنوشت جدیدش قدم برداشت...
⭐⭐⭐⭐
نگاهی به ساعت ماشین انداخت.
شب را نشان میداد. خسته و گرسنه بود اما دخترک خوب میدانست آنجا اصلا جای مناسبی برای توقف نیست. به اطرافش نگاهی انداخت،
سیاهی مطلق ...
بدون حتی یک تیر چراغ برق ...
یا حتی یک وسیله نقلیه دیگر به جز او ...
ترسیده بود، نکند راه را اشتباه آمده ؟ قطعا همینطور بود وگرنه این مسیر ناهموار و جنگلی نمیتوانست اورا به مقصد برساند.
ناگهان با تکان بدی از فکر بیرون آمد. پایش را روی گاز فشرد اما ماشین حرکت نمیکرد.
پیاده شد و به لاستیک ها نگاهی انداخت هووووف همین را کم داشت لاستیک جلو در چاله ای نسبتاً عمیق افتاده بود.
نمیدانست آن وقت شب در آن جاده ناآشنا چگونه باید ماشین را از گودال کوفتی بیرون بیاورد.
از سرما دستان ظریفش بی حس شده بود به داخل ماشین برگشت تلفن را برداشت که به امداد خودرو زنگ بزند اما آنتن نمیداد.
بدتر از این نمیشد حالا باید چه غلطی میکرد؟
توقع نداشت روز اول طرحش وقتی هنوز حتی به مقصدش نرسیده به غلط کردن بیوفتد.
ترس بدی به جانش افتاده بود سرما هم هرلحظه بیشتر میشد و نوید یک برف حسابی را میداد اما هانا برای اولین بار اصلا از بارش برف خوشحال نبود . عجب بدشانسی ...
نمیدانست چقدر گذشته حالش هر لحظه بدتر میشد، به نظرش هنوز خیلی زود بود برای مُردن.
ناگهان ضربه ای به شیشه ماشین خورد، هانا نگاهی به بیرون انداخت .
حجمی سیاهپوش ، کنار ماشین ایستاده بود . از ترس جیغ بلندی کشید.
هزاران ایده و فکر وحشتناک به ذهنش رسید . نکند او یک روح سرگردان بود؟ یا یک خوناشام ؟ یا یک خلافکار ؟ یا یک قاتل؟ نکند یک جِن بود؟
لعنت به همه فیلم های ترسناکی که دیده بود.
از ترس دست روی چشم هایش گذاشته بود و جیغ میکشید.
ناگهان آن روح سرگردان یا خون آشام یا ... بهتر است بگوید آن غریبه با صدایی بلند و محکم گفت:
_ای بابا ...چند دقیقه نفس بگیر ، چی شده خانوم؟؟؟؟؟
هانا ناخودآگاه سکوت کرد و به آن غریبه سیاهپوش خیره شد.
کل تنش میلرزید . از ترس .... از سرما....
مرد غریبه که سکوت او را دید ، ادامه داد :
_ماشین توی گودال گیر کرده باید یدک بشه اینطوری بیرون نمیاد ، هرچی گاز بدی بیشتر فرو میره.
اینجا چیکارمیکنی؟پلاکت برای اینورا نیست، کی هستی؟؟؟
هانا کمی جرآت پیدا کرد و از ماشین پیاده شد. درحالی که به لاستیک و آن گودال بی ریخت نگاه میکرد جواب داد :
_دکترم... میرم روستا
غریبه نگاهی بهش انداخت :
_برف هرلحظه داره شدیدتر میشه نمیشه پیاده رفت روستا
هانا ترسان پرسید:
_پس باید چیکار کنیم؟؟؟
مرد غریبه اشاره ای به اسبش کرد و گفت:
_این اسب تحمل وزن دو نفرو نداره تا روستا مسیر زیادی مونده ، هوا هم برفیه...
ته دل هانا بیشتر خالی شد ، لرزان نالید:
_همین الانشم دارم یخ میزنم پس باید چکار کنم؟؟؟
_توی ماشینت بمون من میرم روستا کمک بیارم.
و به سمت اسبش رفت ....
هانا ترسیده به طرفش دوید :
_نه تورو خدا ، نمیخوام اینجا تنها بمونم . منم با خودت ببر
مرد غریبه او را نگریست و گفت:
_نمیشه باید صبر کنی تا برم کمک بیارم
هانا پرخاش کرد :
_میگم میترسم نمیتونم اینجا بمونم .
حالیت نیست؟ اصلا از کجا معلوم برگردی؟
مرد غریبه کلافه دستی به صورتش کشید ، عجب دختر زبان درازی به پُستش خورده بود.
برف هم داشت هرلحظه شدیدتر میشد.
لعنتی فرستاد و رو به هانا گفت :
_بیا بریم
هانا بدو دنبالش راه افتاد نمیدانست با چه جرعتی به او اعتماد کرده ، اما آن مرد در این شرایط تنها امید نجاتش بود.
مرد سوار اسب شد سپس دستش را به سمت او دراز کرد هانا اما تا حالا سوار اسب نشده بود ناچاراً دست اورا گرفت ؛
مرد با یک حرکت اورا بالا کشید و به پشت سرش هدایت کرد.
هانا معذب ،سعی کرد کمی با فاصله بنشیند اما با حرکت ناگهانی اسب ، از روی ترس محکم پیراهن مرد را گرفت.
انقدر محکم پیراهن بنده خدا را در مُشتش فشرده بود که حسابی چروک شده و نیاز به یک اتوکشی اساسی داشت خخخ
اسب در تاریکی حرکت میکرد ؛ هانا حتی نمیدانست که کجا میروند.
حالا کمی به خودش آمده بود.
نکند اورا به ناکجاآباد ببرد؟
نکند به او تجاوز کند؟
نکند اورا بُکُشد و در این جنگل مخوف رها کند؟ هانیه “خواهرش” بدون او دق میکرد.
ترسیده سوال کرد:
_داریم کجا میریم؟
_وقتی رسیدیم میفهمی
هانا جا خورد :
_یعنی چی؟ مگه نگفتی این اسب نمیتونه وزن دونفرو تحمل کنه تا روستا؟ پس الان کجا میریم؟
شکم مرد تکانی خورد مشخص بود که داره میخنده!!
هانا با حرص سوال کرد:
_چرا میخندی؟ کجای حرفم خنده دار بود؟؟
مرد جوابش را نداد.
هانا هراسان و عصبی داد زد:
_اصلا همینجا پیاده میشم!
مرد پوزخند زد:
_خب تو اگه انقدر شجاع بودی که میذاشتی من برم دِه و کمک بیارم نه اینکه سیریش بشی و منو توی این برف معطل خودت کنی !!! ، حالام جای وِراجی پیاده شو رسیدیم.
هانا به دوروبرش نگاه کرد به جز یک کلبه کوچک در وسط جنگل چیزی دیده نمیشد:
_اینجا کجاست؟
_کلبه منه
هانا با تعجب سوال کرد:
_چرا اومدیم اینجا؟؟
مرد بدون آنکه نگاهش کند ، جواب داد:
_چون توی این هوا نمیشه رفت روستا. باید اینجا پناه بگیریم، تا برف قطع بشه.
هانا بی طاقت شد:
_کِی برف قطع میشه؟؟
_احتمالا فردا
هانا باز پرسید:
_تو از کجا میدونی؟
_من شرایط جوَی اینجارو از هواشناسی هم بهتر میدونم.
حالا هم جای این سوال جواب کردنا بیا بریم داخل کلبه تا یخ نزدیم دکتررر .
اصلا حوصله آدم های حرّاف را نداشت ، حالا این دخترک پرحرف حسابی گرفتارش کرده بود.
باهم داخل کلبه شدند. هانا به اطراف نگاه کرد. کلبه قدیمی بود و زِوار در رفته ....
یک شومینه دود زده ....
یک پنجره چوبی نیمه شکسته ....
یک تخت کهنه با ملافه کثیف ...
اصلا جای مناسبی برای گذراندن یک شب برفی نبود ، اما خب چاره ای هم جز این نبود.
لباسهایش گِلی و خیس بودند. کفش های زیبا و مورد علاقه اش هم که ... حیف ...
مرد به سمت شومینه رفت مقداری چوب درآن انداخت و روشنش کرد.
فانوسی که گوشه کلبه به خاک نشسته بود را برداشت و روشن نمود.
هانا ب واسطه همان نور اندک به مرد نگاهی انداخت ؛
جوانی قد بلند با قیافه ای کاملا مردانه ،
ته ریش و خط اخم روی پیشانی، چهره اش را جدی و اخمو کرده بود .
مرد غریبه به سمتش آمد ،هانا ناخودآگاه ب عقب قدم برداشت .
مرد دستش را دراز کرد و گفت :
_نترس بیا این لباسو بپوش.
نگاه هانا بین چشم های قهوه ای مرد و دستهایش در گردش بود .
لحن تمسخرآمیز مرد بلند شد :
_نکنه از سرما مغزت قفل شده ؟ دِ بگیر این لامصبو دستم خشک شد.!!!
هانا به خود آمد و لباس را از دستش گرفت. یک هودی و اسلش سیاه رنگ بودند.
_اینارو از کجا آوردی؟
_خوش شانس بودی توی کلبه پیداشون کردم. احتمالا آخرین باری که اینجا بودم ،جاشون گذاشتم .
ناخودآگاه پرسید:
_پس خودت چی؟
مرد نگاهش کرد :
_تو کاریت نباشه!!!
هانا با خودش فکر کرد عجب آدم عجیبی است
آداب معاشرت هم که بلد نیست مردک بی ادب !
گیر افتادن در یک مکان نامعلوم ...
آن هم با یک مرد مجهولِ بی نزاکت ...
واقعا ته بدبختی بود !!! هووووف
حالا لباسش را چطور عوض کند؟!!
نگاهش به مرد افتاد که داشت پیراهنش را از تنش بیرون می آورد .
ترسیده و معترض پرسید:
_چرا لباستو درمیاری؟؟
مرد بدون آنکه برگردد پاسخ داد:
_چون لباسم دست جنابعالیه . اصلا دوست ندارم بخاطر آدم دردسرسازی مثل تو سرما بخورم !!
هانا سکوت کرد ، سرمای عجیبی در تنش رسوخ کرده بود.
ناچاراً رو به مرد غریبه کرد و گفت :
_میشه چند دقیقه بری بیرون؟؟ میخوام لباسمو عوض کنم.
_نه نمیشه ، برف شدیدتر شده !
هانا نالان شد:
_پس من چیکار کنم؟
مرد شانه بالا انداخت و بیخیال گفت:
_عوض کن منکه روم اینوریه!!!
کلافه هووفی کشید و با خودش لب زد :
_مردک زبان نفهم ...