به نام خدا
رمان: موج انجماد
نویسنده: بهاره غفرانی
صدای زنگ موبایل مهسا، بلند شده بود و نام میعاد روی صفحه، به او چشمش میزد. دو به شک بود که جواب پسرخالهاش را بدهد یا نه. دو به شک بود که ادامهی صحبت کردن و در دل گفتن با او درست است یا نه. همان دیروزش به او گفته بود که این کارها در فامیل خوب نیست و یک وقت حرفی پیش میآید. گفته بود که دیگر با او تماس نگیرد و اصلاً برود به جهنم. میترسید که یک وقت کار به جاهای باریک بکشد و این صحبت ها باعث شود قبح ماجرا از بین برود.
دلسا در پذیرایی، جلوی تلویزیون به خواب رفته بود و مهسا گوشیاش را برداشت و به اتاق خواب رفت تا جواب میعاد را بدهد. دکمهی سبز رنگ را فشار داد و موبایلش را دم گوشش گرفت:
-بله؟
سعی کرد تا حد امکان در کلام خود، قندیل یخ بریزد. میعاد، آب بینیاش را بالا کشید و با دست آزادش، اشک خود را پاک کرد.
-سلام مهسا.
-سلام. مگه نگفتم دیگه خوبیت نداره با هم حرف بزنیم؟ چرا زنگ زدی؟
میعاد نمیدانست چگونه هر دو موضوع را به مهسا بگوید. اما این را میدانست که مهسا، از طفره رفتن دیوانه میشود. بنابراین دلش را به دریا زد و اول آنچه که قلبش در گوشش فریاد میکشید را به زبان آورد.
-من از دیشب تا حالا خیلی فکر کردم مهسا. هرجور فکر کردم، دیدم نمیتونم بدون تو زندگی کنم.
مهسا سکوت کرد. هیچ وقت فکرش را نمیکرد که یک روز میعاد این حرف را به او بزند. میعاد و ابراز علاقه؟! محال بود. میعاد که سکوت مهسا را دید، صدایش زد:
-مهسا جان؟ هستی؟
مهسا کف دستش را روی گونهی داغ و سرخش گذاشت و به سختی، لبهای به هم چسبیدهاش را از هم باز کرد:
-هستم.
-من دوستت دارم مهسا.
مهسا دم گرفت و بازدم نداد. نمیتوانست دوستت دارمِ میعاد را هضم کند. آخر برای اولین بار بود که کسی به او ابراز علاقه میکرد. برای اولین بار بود که این جمله را میشنید. حسهای زیبا وقتی برای اولین بار شنیده میشوند، هیچ گاه از ذهن آدمی بیرون نمیرود.
میعاد خبر دلش را به گوش جان مهسا رسانده بود. به خودش گفت که حالا موقع آن است خبری که زهرمار است را به او بدهد. مغزش به او گفت که احمق، باید اول خبر بد را میدادی و بعد، خوب را. دلش جواب داد که زور من میچربد به تو.
-مهسا؟ میخوام راجع به مادرجون یه چیزیو بهت بگم. میشنوی صدامو؟
مهسا، قلبش میزد و ضربان نداشت. مادرجان چه ربطی به بحثشان داشت؟!
-میشنوم. چیشده؟
-مامانت امروز برده بود دکتر مادرجونو. دکتر گفته بود... گفته بود...
میعاد میدانست که نازگل، از حرف های آن روز دکتر، به دخترش مهسا حرفی نزده بود. اما فهمیدن ماجرا را حق مهسا میدانست. از علاقهی شدید مهسا به مادر بزرگشان خبر داشت و میخواست مهسا هم، چون او، از زمان باقی مانده بهره ببرد و از عطر وجود او استشمام کند.
مهسا نمیدانست دکتر چه حرفی زده بود. امیدوار بود که امیدوار بماند. امیدوار بود که دکتر خوش خبر باشد. میدانست که نمیشود. واقف بود که امکانش نیست. اما عشق همهی معادلات را برهم میزند.
-دکتر چی گفت؟ مادرجون قراره خوب بشه؟ آره میعاد؟
هق هق میعاد بلند شد و پاسخ داد:
-تا میتونی به چشمای آبیِ مهربونش نگاه کن. چون دکتر گفته تا سیزده به در بیشتر زنده نمیمونه.
دوباره به هق هق افتاد و مهسا هم! گوشی تلفن از دست عرق کردهی مهسا سُر خورد و به زمین افتاد. چشمانش سیاهی رفت و اتاق دور سرش پیچید و با دو زانو روی کف اتاق افتاد. قطرهی اشکش روی موبایلش ریخت و چشمان بارانیاش را به صفحهی روشن گوشیاش که صدای میعاد از پشتش میآمد، دوخت.
-مهسا؟ مهسا جان؟خوبی؟ مهسا؟
مهسا، از شدت گریه، نفس کشیدن را فراموش کرده بود. به خس خس افتاد و همان حین، گوشیاش را به سمت دیگر اتاق پرتاب کرد. جیغ زد و فراموش کرد که دلسا در خواب ناز است.
-نه خدا... نه. اینکارو با ما نکن. ما از بین میریم. خدایا برای یه بارم که شده معجزه کن واسم. تو رو به خودت قسمت میدم... خدا.
***
مادرش هر ساله، این جشن را به پا میکرد و او هر بار، زیباتر از سال قبل، در مولودی عید غدیر، که در خانهشان برگزار میشد، حضور مییافت. لباس قرمز براقی که مادرش رقیه خانم برای صدیقه دوخته بود، او را دو-سه سال بزرگتر از سنش نشان میداد. همین امر باعث شد نگاه اکثر خانمهای مجلس، سمت او باشد و همه با دیدهی تحسین به او بنگرند. طوری که حتی، کبری خانم که هر کسی مورد پسندش واقع نمیشد، زمزمه کرد:
-فتبارک الله احسن الخالقین.
درب خانهی رقیه خانم، کوبیده شد. معصومه که تازه به شش سالگی رسیده بود، به سمت درِ حیاط رفت و آن را گشود. برادر دومش که در تهران به معلمی مشغول بود را پشت در دید. با همان زبان شیرین بچگیاش، گفت:
-سلام آقا داداش.
افلاطون، نگاهی گذرا به خواهر کوچکش انداخت و سرش را تکان داد:
-سلام. برو به آنا بگو از تهران مهمون اومده واسش.
دل کوچک معصومه، از بی مهری برادرش شکست. عضلات پردهی دهانش منقبض شد و به سمت مطبخ دوید و دامن مادرش را کشید.
-آنا جان، آنا جان؟
رقیه، قوری را از روی سماور برداشت و سمت دختر کوچکش چرخید:
-چی شده معصوم؟ مگه نمیبینی چقدر مهمون دارم؟
معصومه، سرش را به زیر انداخت و گفت:
-ببخشید آنا جان. اما آقا داداش اومده. گفتش بهتون بگم از تهران مهمون اومده واسهتون.
رقیه با شنیدن صحبتهای معصومه، با دستپاچگی قوری را روی سماور گذاشت و از مطبخ بیرون رفت. خانواده افلاطون، به همراه زن همسایهشان را در حیاط دید. سمتشان رفت و سلام داد:
-سلام. خوش اومدین... بفرمایید داخل.
لطیفه، همسر افلاطون جلو رفت و با آنا احوال پرسی کرد و بعد گفت:
-آنا جان! خانم اشرف هستن ایشون... همسایه مون. میشناسینشون که؟
رقیه، لبخندی زد و گفت:
-البته جانم. خوشاومدن. بفرمایید.
اشرف الملوک، خنده بر لب آورد و سمت رقیه رفت. یکدیگر را دربرگرفتند و سلام و احوال پرسی کردند. رقیه، نوه هایش را بوسید و همهی آنها را به داخل خانه هدایت کرد. همان حین از لطیفه پرسید:
-افلاطون کجاست؟
-دمِ در آنا جان. منتظر شماست.
رقیه، به جلوی درب حیاط رفت و پسرش را پشت آن دید. افلاطون جلو آمد و عطر مادرش را بویید. مادرشان خاص بود... بوی سیگار میداد. از او جدا شد و به یکدیگر سلام دادند.
-آنا جان. واست مهمون آوردم. اومدن اردبیل، گفتم یه شب اینجا بمونن. مردا هم شب بعد از مراسم میان.
در مهمانی غوغایی به پا بود. صدیقه، موهای پرپشت و چین دار و بلند طلایی رنگش را یک طرف شانهاش ریخت و استکانهای کمر باریک چای و نعلبکی ها را در سینی مسی گذاشت و به پذیرایی رفت. به مهمانهای تازه وارد چای تعارف کرد و نوبت به لطیفه و اشرف الملوک رسید. اشرف، محو زیبایی بی بدیل صدیقه شد و چشم به او دوخت. صدیقه لبخند زیبایی به لطیفه زد:
-خوش اومدی زن داداش.
لطیفه چای را برداشت و جواب صدیقه را داد. نوبت به اشرف رسید. صدیقه، خم شد و به اشرف الملوک که به پشتی لاکی رنگ، تکیه داده بود، چای تعارف کرد.
-بفرمایید حاج خانوم.
اشرف، نعلبکی و استکانی برداشت و گفت:
-آی دستت طلا دختر خوشگل.
صدیقهی خجالتی، گونههای برجستهاش گل انداخت و بدون اینکه، مستقیم به چشمان اشرف نگاه کند، گفت:
-نوش جونتون.
صدیقه بعد از تمام شدن چای، به سمت هم سالانش رفت و دور هم نشستند. کبری که کنار اشرف نشسته بود، نگاهی به صدیقه انداخت و گفت:
-این دختر باید عروس من بشه. والله که هیچ دختری به خوشگلی صدیقه تو کل ایران پیدا نمیشه.
اشرف نیز دلش میخواست صدیقه عروسش شود. کریم، پسر اشرف، جوانی خوش پوش و با کلاس بود و اشرف هیچ کس را لایق او نمیدید؛ به جز صدیقه.
-دختر خوشگل باید شوهرشم خوشگل و خوش لباس باشه. این دختر عروس خودم میشه. الحق هم که خیلی به کریم میاد.
رو به لطیفه کرد و از او تأیید خواست:
-بد میگم لطیفه؟
لطیفه خندید و گفت:
-صدیقه تازه سیزده سالش شده. بچه است هنوز.
-کریم هم هجده سالشه. ماشاءالله پسرم خوشگل و خوش لباس و خوش صحبته. خیلی به هم میان. صدیقه عروسِ تهرانه.
لطیفه نمیدانست چه بگوید. اختیار صدیقه، دست برادرانش بود. برای همین، اشرف باید با افلاطون صحبت میکرد؛ نه با لطیفه.
***
مراسم تمام شده بود و صدیقه، در حیاطشان با دوستانش مشغول بازی شد. اشرف با استکانی چای، روی ایوان ایستاده بود و صدیقه را تماشا میکرد. در انتخابش شک نداشت. دختری آفتاب مهتاب ندیده، نجیب و بسیار زیبا. کریم دیگر چه میخواست؟ به خورشید که میرفت تا غروب کند، نگاهی انداخت و در دلش گفت:
-پس کجا موندین شما؟ پسرم بیا ببین چه لقمه ای برات گرفتم!
رقیه، از داخل مطبخ، صدیقه را صدا زد:
-صدیقه، آی صدیقه. بیا این سینی رو ببر.
صدیقه، با شنیدن صدای مادرش، دست از بازی کشید و دوستانش را راهی خانههای خودشان کرد و به مطبخ رفت.
-اومدم آنا جان. میخواین منم تو غذا پختن کمکتون کنم؟
رقیه قهقهه سر داد و روی موهای خوشرنگ دخترش را بوسید:
-چی میگی بچه ام؟ تو هنوز خیلی بچهای. بردار این سینی رو ببر پذیرایی.
صدیقه، سینی به دست از مطبخ بیرون رفت و وارد حیاط شد که به درب خانهشان کوبیدند. لطیفه که لب حوض، مشغول شستن صورت پسرش بود، به سمت صدیقه رفت و خواست سینی را از او بگیرد:
-تو برو درو باز کن من سینی رو میبرم.
-نه زن داداش. زحمت نکشید خودم میبرم.
لطیفه خودش، چادری، محض عادت و رسم، روی سرش انداخته بود و حجاب داشتن و نداشتنش هیچ توفیری نداشت. اما به صدیقه گفت:
-مرد هم هست. برو چادر سر کن.
صدیقه با شنیدن این حرف، سینی را به همسر برادرش داد و سریع، چادر گلدار سپیدش را از روی بند رخت بسته شده به دو درخت گوشهی حیاط کشید و روی سر انداخت و به سمت در رفت.
-اومدم... الان.
درب حیاط را باز کرد و افلاطون برزخی را دید:
-کجایی یه ساعته دارم در میزنم؟
-سلام آقا داداش.
افلاطون، خواهرش را سمت خودش کشید و محبت برادرانهاش را نثار صدیقهی یتیم کرد. معصومه، گوشهی حیاط ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد. به خودش میگفت که چرا برادرش او را دوست ندارد؟ مگر او و صدیقه، هر دوشان خواهرهای او نیستند؟ این فرق گذاشتن برای چیست؟!
افلاطون، به صدیقه سلام داد و کنار رفت تا مهمانها وارد شوند. قباد و کریم، همسر و فرزند اشرف الملوک، به داخل خانه رفتند. قباد یک کلاه شاپو به سر داشت و کتی قهوهای رنگ به تن کرده بود. سبیل هایش نیز پرپشت بودند. کریم اما، کت و شلواری سیاه رنگ و پیراهنی به سپیدی برف به تن کرده و کراواتی همرنگ کتش بسته بود. صورتش را شش تیغ اصلاح کرده بود و بوی عطر تلخ مردانه و مست کنندهاش، تا هفت خانه آنطرف تر هم میرفت. موهای به رنگ شبش را با کتیرا، فرم داده بود و میتوانست دل هر زن جوانی را ببرد. صدیقه اما، بی توجه به او، سر به زیر به مهمانانشان سلام داد و آنها را به داخل خانه هدایت کرد. قباد، دهانش از زیبایی صدیقه، باز مانده بود و باورش نمیشد که دختری با آن سن کم، آنقدر زیبا و دوست داشتنی باشد. چشمان تیز کریم، صدیقه را دنبال میکرد. در همان لحظهی اول، دریای چشمان صدیقه را دید و در آن غرق شد. گونههای گل گون صدیقه را دید و هوس سیب کرد. می توانست حدس بزند که موهای صدیقه طلایی باشد. شبیه اروپایی ها بود آخر. از افلاطون شنیده بود که مادر و پدرشان، همهی داراییشان در شوروی را فروختند و به ایران آمدند. به خودش گفت که پس اصالتاً اهل شوروی هستند و این دختر هم روس است دیگر.
با اهل خانه، سلام و احوالپرسی کردند و رقیه به آنها خوشامد گفت. شامی تدارک دید و چشم کریم، مدام، حول محور صدیقه میچرخید. اشرف، سر سفرهی شام، به پسرش گفت:
-کریم جان. یه لیوان دوغ میریزی واسم مادر؟
کریم، برای مادرش دوغ ریخت و به دستش داد که اشرف از فرصت به دست آمده استفاده کرد و برای کریم چشم و ابرو آمد و صدیقه را نشان داد. کریم، لبخند کج و جذابی، به مادرش تحویل داد و سرش را به نرمی بالا و پایین کرد. اشرف نیز، همین تأیید را میخواست. برای همین، صلاح دید، قبل از رفتنشان به تهران، بحث خواستگاری را پیش بکشد... و صدیقه، بی خبر از همه جا، به این فکر میکرد که فردای آن روز، قرار است در خانهی کدام یک از دوستانش بازی کنند.
***
زمین، عروس آسمان شده و رخت سپید به تن کرده بود. باد سوزناکی میوزید و مثل اکثر مواقع، اردبیل، یخ بسته بود. اما کریم، در دلش گرمای محبت به صدیقه را احساس میکرد. صدیقه، در اتاقش، جلوی آینه ایستاده بود و روسری ترکمن آبی رنگی که همخوانی عجیبی با رنگ چشمانش داشت را روی سرش مرتب میکرد. نوههای رقیه، برفهای توی حیاط را پارو میکردند و گاهی هم آن وسط ها شیطنتشان گل میکرد و به سر و صورت هم برف میپاشیدند. لطیفه در مطبخ، مشغول آماده کردن صبحانه بود و رقیه، کنار حوض نشسته بود و سیگارش را به موشلوک وصل میکرد تا با لذت آن را بکشد. افلاطون از مستراح خارج شد و مادرش را در حال دود کردن سیگار دید. آبی به صورتش زد و گفت:
-بازم هنوز از خواب پا نشده، اومدی سراغ موشلوک و سیگارت؟
رقیه، پشت چشمی به پسرش نازک کرد و جواب داد:
-هر موقع تو، خوردن اون زهرمارو کنار گذاشتی، منم دیگه سیگار نمیکشم.
افلاطون، پوزخندی به مادرش زد و در ظرف مخصوصش، مقداری آب ریخت تا برود و صورتش را اصلاح کند. همانطور که از مادرش دور میشد، گفت:
-آنای ما رو باش. من خودم کلی بچه تو مدرسه زیر دستم تربیت میشن. تو نمی خواد منو با این سنم تربیت کنی.
-برو اِی.
صدیقه و معصومه، سفره را پهن کردند و همه دور آن نشستند. سرشیر تازه و عسل سبلان، بلااستثنا، همیشه در سفرهشان بود و چقدر آن صبحانه به همهی آنها چسبید. بساط صبحانه که جمع شد، اشرف رو به صدیقه کرد و گفت:
-دختر جان. اون داریه رو وردار بیار. دلمون پوسید.
صدیقه، چشمی گفت و از جایش برخاست و داریه را از پشت رختخوابهای مرتب شدهی گوشهی هال بیرون کشید و سمت مادرش گرفت که اشرف دوباره گفت:
-بشین خودت بزن دختر.
صدیقه نگاهی به مادرش انداخت و از او اجازه خواست. مادرش، چشمانش را روی هم فشرد و به او اجازهی داریه زدن داد. صدیقه، کنار رقیه نشست و چادرش را زیر بغل زد و شروع کرد به داریه زدن. اشرف که کنار پسرش نشسته بود، به پهلوی کریم، فشار کمی وارد کرد و زیر گوشش گفت:
-ببین چه داریهای میزنه!
کریم با لبخند، سرش را به نرمی، بالا و پایین کرد و اشرف الملوک آرام گفت:
-دوست داری زنت بشه؟
کریم زمزمه کرد:
-خیلی!
اشرف لبخندی روی لب نشاند و زیر لب، آیت الکرسی خواند. داریه زدن صدیقه که تمام شد، اشرف بلند گفت:
-کریم هم صداش خیلی خوبه. صدیقه دختر، تو بزن کریم بخونه.
گونه های صدیقه گل انداخت و دوباره به مادرش نگاه کرد. رقیه، یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت:
-بزن.
کریم سریع خواند:
-«ساچێن اوجون هؤرمهزلهر»
موی بلند سر را نمیبافند
صدیقه با کریم پیش رفت و به داریه زد.
-«گۆلۆ سولو (قونچا) درمهزلهر سارێ گهلین»
گل تر را نمیچینند، عروس مو طلائی
همه با کریم، شروع به خواندن کردند و هیچ کس نفهمید که کریم برای صدیقه و زلفهای طلایی رنگش، آن ترانه را خواند. همه شاد شده بودند و انرژی گرفتند. صدیقه که به خانهی دوستش رفت، اشرف، زمان را مناسب دید تا از صدیقه، خواستگاری کند. معصومه و نوه ها هم در حیاط مشغول بازی بودند. اشرف و همسرش و پسرش، به همراه افلاطون و رقیه در پذیرایی نشسته بودند و لطیفه برای آنها چای آورد. اشرف الملوک، در جایش، تکانی خورد و گفت:
-رقیه خانم! میخواستم یه حرفی بزنم. حالا که همه دور هم جمعیم، بهترین فرصته که حرفمو بگم.
رقیه، سری تکان داد و دوباره سیگار و بساطش را بیرون آورد که کریم گفت:
-آتیش میخواین خانوم؟
رقیه با چشمانش خندید. سیگار کشیدن جمعی را بیشتر دوست داشت.
-تو هم سیگار میکشی؟
-بله خانوم.
کبریتی آتش زد و سمت رقیه گرفت. خودش اما زمان را برای سیگار کشیدن مناسب ندید. اشرف شروع کرد به صحبت:
-این پسرم کریم، نجاره. هجده سالشه. خودتونم که میبینین ماشاءالله هزار ماشاءالله چشمم کف پاش خوش بر و رو و خوش لباسه.
کریم با لبخند، سرش را به زیر انداخته بود و نمیدانست که رقیه، موشکافانه به او خیره شده است.
افلاطون با خنده گفت:
-البته مونده تا نجار بشه. شاگرد نجاره.
اشرف، پیش خودش به افلاطون فحش داد و گفت:
-آقا افلاطون و لطیفه جون ما رو میشناسن... کریمو میشناسن. صبح میره سر کار، شب برمیگرده خونه. سرش تو کار خودشه. کارشم خوبه... درآمدش بد نیست. میتونه خرج یه خونواده رو بده. شش کلاس سواد داره و کل تاریخ ایرانو از بَر براتون میگه. قدیما هم یه چیزایی مینوشت که توی روزنامه ها چاپ میکردند.
رقیه نگاهی به کریم انداخت و گفت:
-همهاش شش کلاس سواد داری؟ چرا ادامه ندادی؟
کریم، سر به زیر جواب داد:
-خیلی درس خوندنو دوست داشتم. اما پدرم فوت کرد... نشد.
و دیگرو رویش را نداشت که بگوید، مادرش او را رها کرده بود تا با قباد ازدواج کند. رویش را نداشت که بگوید پیش خالهاش زندگی میکرده و خرج او را هم میداده است.
رقیه نگاهی به قباد انداخت و فهمید که او، ناپدری کریم است. سری تکان داد و پکی به سیگارش زد. اشرف فکر میکرد که میزان سواد پسرش، قابل قبول است. اما به این نکته توجه نکرده بود که برادران صدیقه، سواد دانشگاهی دارندد و لیسانس و فوق لیسانس هستند. پیش خودش فکر کرد که به هر حال، در آن دوره و زمانه، شش کلاس سواد، خیلی هم خوب است.
-همه اینا رو گفتم، که پسرمو به غلامی قبول کنید و صدیقه جانو به کریم بسپارید.
رقیه، با چشمانی گرد شده، به افلاطون خیره شد. خاکستر سیگارش روی دامنش ریخت و یک دفعه از جایش پرید:
-سوختم.
افلاطون خم شد و خاکستر سیگار را از روی دامن مادرش زدود. به چشمان هم زل زدند و رقیه گفت:
-صدیقه هنوز خیلی بچه است!
افلاطون خندید و به پشتی تکیه داد:
-ای بابا. آنا جان کجا بچه است؟ دیگه سیزده سالشه. سیزده سال که بچه نیست.
رقیه، با چشمانی باریک و فک منقبض شدهاش، به افلاطون نگاه کرد. میدانست چرا آن حرف ها را میزد؛ یک نان خور کمتر، بهتر!
لطیفه خودش را وسط ماجرا انداخت.
-آره آنا جان. دختر که تو خونه نمی مونه. باید بدی بره. یکی دو سال دیگه بمونه بهش میگن ترشیده. اینم مثل گوهر نشه که هفده سالگی ردش کردی رفت.
خون، خون رقیه را میخورد. اگر ماله دم دستش بود، حتم داشت که در دهان افلاطون و زنش را گل میگرفت. با صورتی سرخ شده، خواست حرف بزند که افلاطون پیش قدم شد و رو به اشرف گفت:
-کریم پسر خوبیه. من حرفی ندارم که صدیقه زن کریم بشه. پسر به این خوشگلی از کجا گیرمون میاد آخه؟
قهقهه سر داد و دست چپ رقیه مشت شد و ناخنهایش در کف دستش رد انداختند. سیگارش را توی جا سیگاری چپاند و رو به افلاطون گفت:
-بیا تو حیاط کارت دارم.
***
رقیه، یقهی افلاطون را گرفت و او را سمت خودش کشاند:
-پسر، تو چی داشتی میگفتی؟ نمیبینی صدیقه هنوز بچه است؟ نمیبینی هنوز... هنوز... هنوز...
تن پایین صدایش را پایینتر برد و ادامه داد:
-نمیبینی هنوز کاملاً به بلوغ نرسیده؟ بچه گناه داره. بذار بچگیشو بکنه. تو و اون ارسطو که نذاشتین بچه ام درس بخونه. اما خودتون دختراتونو توی بهترین مدرسه ها ثبت نام کردین. حالا هم میخوای شوهرش بدی؟ پسر تو وجدان نداری؟
افلاطون سری تکان داد و دستان مادرش را گرفت و از یقهاش جدا کرد. چند قدم این طرف و آن طرف رفت و گفت:
-اون موقع عیب بود دخترا درس بخونن. تو که دین و ایمون سرت میشه، ندیدی شیخ رحیم چی گفت؟ گفت دختر بره اکابر روش باز میشه.
رقیه، روی پله های حیاط نشست و سرش را میان دستانش گرفت.
-من دین و مذهب حالیم میشه. اما شما که حالیتون نمیشه چرا به حرف شیخ رحیم که دختر خودشو اکابر فرستاده بود، گوش دادین؟ بهرحال؛ صدیقه هنوز کوچیکه. وگرنه بودن کسایی که هم تحصیلکرده بودند، هم کار و بارشون درست و حسابی بود، هم اینکه میگفتن اجازه درس خوندن به صدیقه میدن. من راضی به این ازدواج نیستم افلاطون. گفته باشما.
افلاطون اَه بلندی گفت و به داخل خانه رفت. صدیقه، از خانهی دوستش برگشت و بی خبر از همه جا، به سرعت از کنار مادرش عبور کرد و وارد پذیرایی شد. رقیه هم از جایش بلند شد و به پذیرایی رفت. جلوی در، چشمم به کریم افتاد که زیرچشمی و با یک لبخند مکش مرگ ما، به صدیقه چشم دوخته بود. صدیقه هیچ حواسش پی کریم نبود. در حال و هوای خود سیر میکرد و مشغول جمع آوری استکانهای چای بود. صدیقه که رفت، رقیه نشست و باز هم افلاطون، به او اجازهی حرف زدن نداد.
-صدیقه و کریم، یه مدت عقد بمونن، بعدش عروسی کنن. حداقل تا وقتی که صدیقه سیزده سالهاش تموم بشه. نظر شما چیه؟
اشرف، لبخندی زد و به قباد نگاه کرد. بالاخره قباد وارد بحث شد.
-ان شاء الله که خیر باشه. افتخاریه واسه ما که با آقای افخم فامیل بشیم.
افلاطون سرش را بالا گرفت و پیش خود فکر کرد که باید هم برایت افتخار باشد. قرار بر این شد که کریم به تهران برود و سِجِلش را بیاورد تا بشود شوهر صدیقه... و چقدر دستپاچه بود برای رفتن و زود برگشتن. شب هنگام، کریم بعد از شام، قصد رفتن کرد. از همگی خداحافظی کرد و به داخل حیاط رفت. صدیقه، کنار حوض، مشغول شستن ظروف بود. کنارش نشست و مشتش را پر از آب کرد و به صورت خود کوفت.
-من دارم برمیگردم تهران صدیقه خانوم.
صدیقه، گونههایش سرخ شدند و باز هم به کریم نگاه نکرد. دخترک خجالتی، شرمش میشد که به چهرهی مرد نامحرم نگاه اندازد.
-ولی زود برمیگردم.
کریم، وقتی واکنشی را از صدیقه ندید، از جایش بلند شد و به سمت در رفت.
-چی از این بهتر؟! خانوم و نجیب!
با رسیدن کریم به تهران، دختر های محل هم سر و کلهشان پیدا شد. تا به درب منزلشان برسد، دو-سه دختر پشت سر او راه افتاده بودند و در زمانهای که کسی این کار را نمیکرد، به او پیشنهاد دوستی میدادند. کریم اما، فکر و ذکرش صدیقه بود و چشمان آبیاش. بی توجه به آنها، به داخل خیابانشان رفت و آنها هم که توجهی از سمت کریم ندیدند، پی کارشان رفتند. وارد خانهی خالهاش شد و او را در حال چرت زدن دید. به سرعت، به سمت کشوی خود رفت و آن را زیر و رو کرد. اما سجلش را نیافت. خاله با سر و صدای او، بیدار شد و گفت:
-کریم؟ کریم تویی؟
کریم نزد خالهی مریضش رفت و او را در بر گرفت.
-آره خاله؛ منم. مشتلق بده که کریمت داره عروس میاره واست.
بلند بلند خندید و خاله، روی پیراهن کریم بالا آورد.
خبر از این بدتر در عمرش نشنیده بود! کریم از جایش بلند شد و شروع به گشتن خانه کرد.
-فدای سرت خاله. الان لباسامو عوض میکنم. ناراحت نباش.
کریم نمیدانست خالهاش، از آمدن عروس ناراحت است. خاله پیش خودش فکر می کرد که حالا درآمد کریم بین او و عروس تقسیم میشود و توجهش هم! کریم، لباسش را عوض کرد و ترانههای ترکی شاد خواند. خاله، کنجکاوانه پرسید:
-کریم؟ دخترِ کیه؟
-خاله نمیدونی چقدر خوشگل و ماهه! یه چشمایی داره، ببینی حظ میکنی. آبیِ آبی. پوستشو نگو. براق مثل آینه. دو تا گونه مثل سیب سرخ. خاله خیلی خوشگله.
-تو اردبیل دیدیش؟
-دیدمش. خواستگاری هم رفتیم. قرار شد برگشتم عقد کنیم.
-خیلی دوستش داری؟
کریم، سمت خالهاش برگشت. خندید و گفت:
-خاله جون... کریم فدات بشه، این شناسنامهی ما رو کجا قایمش کردی؟ رد کن بیاد.
***
صدیقه در حیاط، مشغول لی لی بازی بود که به در کوفته شد. گرهی روسریاش را محکم کرد و موهای بیرون زده از جلوی آن را، به داخل برد و سمت در رفت. شیح حسن به داخل آمد و صدیقه به او سلام گفت. بعد هم به سمت خطکشیهای روی کاشیهای حیاط رفت و سنگش را از روی زمین برداشت و روی عدد پنج انداخت. یک... دو... سه... چهار... لیلی... شش...
-صدیقه، آی صدیقه.
لطیفه بود که از داخل ایوان مشرف به حیاط، صدیقه را فرا میخواند. صدیقه از حرکت ایستاد و گفت:
-بله زن داداش؟
-بدو بیا تو شیخ حسن اومده... بدو دختر.
-من برای چی بیام؟
-بیا میخواد صیغهی عقد رو جاری کنه.
فقط میدانست که قرار است به عقد کریم نامی درآید. دلیلش را نمیدانست... و حتی چهرهی او را هم ندیده بود. نگاهی به انگشترش کرد. مادرش همیشه در قصههایی که تعریف میکرد، میگفت:
-وقتی یه زن، انگشتر یه مردو دستش انداخت، دیگه نباید درش بیاره. باید تا آخر عمرش اونو با خودش داشته باشه.
رقیه اگر میدانست که همین حرف هایش باعث شده که صدیقه به پای سفره عقد برود، خودش را میکشت. صدیقه، چشم از انگشتر زیبا و فریبندهاش گرفت و به سمت خانه دوید. افلاطون آنقدر عجله داشت که حتی فرصت نداد مهمان دعوت کنند. صدیقه، به سمت جایگاهش رفت و کنار مادرش نشست. کریم هم، آن طرف دیوار، در قسمت دیگری نشسته بود. از صدیقه پرسیده شد و او جواب داد:
-بله.
و نمیدانست این بله گفتن، مساویست با یک عمر مسئولیت و زندگی با مردی که هیچ شناختی از او ندارد. کریم اما، قند در دلش آب شده بود و حس میکرد که به غایت آمالش رسیده است. وقتی از او سؤال شد، به سرعت بله را گفت و خود را صاحب دخترکی معصوم و آهو صفت دید و در پوست خود نمیگنجید.
نوبت به آن رسید که عروس و داماد، یکدیگر را ببینند. کریم، از پشت دیواری که بین او و معشوقش جدایی انداخته بود، بیرون آمد و به سمت صدیقه رفت. رو به روی او ایستاد و لطیفه، با آرنجش، به پهلوی صدیقهی سر به زیر و خجالتی زد و زیر گوشش گفت:
-صدیقه؟ ببین چه شوهری گیرت اومده. باید بذاری رو چشمت این شوهرو. والا که تو خوشگلی و خوشتیپی نظیر نداره. نگاهش کن... نگاهش کن دختر. محرمته... شوهرته. نگاهش کن.
صدیقه، گونههایش گل انداخت و آرام آرام سرش را بالا گرفت و چشمانش اما هنوز به گل قالی دوخته شده بود. لطیفه دوباره به پهلویش زد که صدیقه، چشمان معصومش را به کریم دوخت. چشمانش را به او دوخت و دیگر چیزی ندید. چشمانش را به او دوخت و چقدر سختش بود که دل از آن چهره بکند و نگاه از مرد جوان هجده سالهی رو به رویش بگیرد. برادرانش تحصیلکرده و خوشتیپ و خوش قد و بالا بودند؛ اما کریم، از آنها هم سر تر بود. به موهای خوش فرم و سیاهش نظر انداخت و دلش رفت. باور نداشت که این مرد، واقعاً همسرش باشد. مگر بود مردی به آن وجاهت و خوش لباسی؟! لبخند زیبایی، روی لبهای نازک و سرخ صدیقه، نشست. کریم نیز میدانست که چگونه دل دختران را ببرد. گوشهی لبهایش به سمت بالا کش آمد و به سمت ظرف میوه رفت. یک سیب سرخ از داخل ظرف برداشت و به افلاطون داد:
-بیا سیبو بگیر که خواهرت زنم شد.
افلاطون سیب را گرفت و بالا و پایین انداخت و به شانهی کریم زد:
-خیلی بهم میاین.
حالا کریم نمیدانست که چطور باید در دوران عقد، دوری از یار پریچهرهاش را تاب بیاورد. صدیقه نیز، از اینکه کریم را قبلاً ندیده، پشیمان بود. لطیفه مدام زیر گوشش میگفت:
-وای صدیقه خوش بحالت. دیگه چی از این دنیا میخوای؟ شوهرت تکه به خدا.
صدیقهی خجالتی سر به زیر انداخته بود و به صحبتهای همسر برادرش گوش میداد و حرفهای او را در دل تأیید مینمود. هیچ کس اما از دل رقیه خبر نداشت و ارسطو و گوهر نمیدانستند که خواهرشان به عقد کریم درآمده است.
***
صدیقه، پشت سر معصومه نشسته بود و گیسهای سیاه رنگ خواهرش را میبافت و آه میکشید و در دلش میگفت که ای کاش من هم چشم و ابرو و موهای سیاه داشتم. هیچ وقت یادش نمیرفت که وقتی کودک بود، بور و چشم آبی بودن او را در سرش میزدند و به نوعی آن را عیب و عار میدانستند. میگفتند که زن چشم آبی زن نمیشود. میگفتند که زن چشم آبی اهل زندگی نیست. میگفتند پیامبر فرموده که با زنان چشم و ابرو مشکی ازدواج کنید. یادش نمیرفت آن روزی را که پدرش در حال مطالعهی کتاب بود و صدیقه در آغوشش، که مادرش گفت:
-این دختر چرا با چشمای آبی به دنیا اومده آخه؟
خط اخمی بین دو ابروی پدرش افتاد و دستی به سر دختر عزیز دردانهاش کشید:
-خانومم، عیب بچه رو به روش نیار.
صدیقه آن موقع، به سمت آینه دوید و خود را در آن دید. به چهرهی خودش خیره شد و لب بر چید... و موهای معصومه سیاه بود و چشمانش نیز!
ارسطو به همراه همسرش شیرین، و فرزندانش تازه از سفر برگشته بود و در اتاق مادرش، نشسته و به صحبت های او گوش میداد. رقیه به گریه افتاده بود و با دستش روی پاهای خود میکوبید.
-دیدی چی شد ارسطو؟ دیدی افلاطون چه بلایی سرمون آورد؟
صورت ارسطو، به رنگ انار درآمد و از جایش بلند شد. رگ گردن کسی دیده نمیشود. اما رگ گردن ارسطو، آن روز به وضوح قابل مشاهده بود. میز خیاطی مادرش را برداشت و از پنجره به داخل حیاط پرتاب کرد و عربده کشید:
-به چه حقی؟ به چه حقی یه دختربچه رو شوهر دادین؟ چیکار کردین با صدیقهی من؟
شیرین، اشک میریخت و دلش برای صدیقه کباب بود. او هم، مثل همسرش این ماجرا را هضم نمیکرد.
صدیقه و اهالی خانه، صدای ارسطو را شنیدند و به اتاق رقیه رفتند و به حرف های او گوش دادند. صدیقه، اشک میریخت و دستانش را جلوی دهانش گرفته بود و ارسطو همچنان فریاد میزد:
-من چند روز نبودم... همهاش چند روز.
رو کرد به مادرش و ادامه داد:
-نتونستی دو روز... دو روز جلوی اون افلاطونِ... بگیری تا من بیام؟
مادرش با گریه به او گفت:
-تو فرانسه بودی. نمیدونستم کِی میای که. افلاطون هم به حرف من گوش نمیداد.
-افلاطون غلط کرد با اون زنش. نگفت این بچهاست؟ نگفت این تو ناز و نعمت بزرگ شده و الان نمی تونه وارد زندگی بشه؟ چطور تونست صدیقه رو به یه آدمی بده که نه کار و بار درست و حسابی داره، نه شناختی راجع بهش