به نام حق🍀
«طنین یک فریاد»
نویسنده : آیدا باقری
🌱🌱🌱🌱
_تو که زن داری! فکر می کنی به گوشم نرسیده صیغه ی یکی تموم نشده، اون یکیو صیغه می کنی؟! حالا این وسط طنین رو می خوام چه کوفتیه؟ تو منو احمق فرض کردی؟!
قدم بر می دارد. رو به جلو، و می ایستد روبروی عمویی که زخم بود اما... مرهم نه! می ایستد و با جدیتی که از پدرش به ارث برده، روبرویش قد علم می کند و چقدر خوب!
که او باید برای دیدنش سرش را بالا بگیرد!
_خودتون میگین صیغه عمو جان! اونا هیچکدوم موندنی نیستن، مهمون امروز و فردان، شما که بهتر می فهمین چی می گم! ولی طنین... قضیه اش فرق می کنه! طنینو می خوام چون دلم باهاش آرومه!
نیشخند بلند طاهر مثل مته روی اعصابش خط می کشد. فک مردانه اش منقبض می شود و کلافه از این همه بحث بیهوده ی اعصاب خرد کن، از کوره در رفته و بیخیال هرچه حفظ ظاهر کردن است، درست مثل اسمش، اسمی که با تمام وجودش همخوانی دارد، با فریاد می گوید:
_اینقدر برای من کلاس نذار طاهر خان! عموی بزرگ! خیال می کنی فقط خودتی که از دور و برت باخبری؟ به گمونت خبر ندارم می خوای برای راحت شدن از دست طنین، بديش به اون مرتیکه ی الدنگ؟! برادر زن محترمتو میگم! اون پیرمرد معتاد هفت خط! چه فکری کردی که می خوای طنینو بسپاری به اون کثافت؟
مکث می کند و زیر نگاه خشمگین طاهر، با پوزخند تحقیرآمیزی تاکید می کند:
_کلاتو بنداز بالاتر طاهر خان! که داری با این کارت پدری رو در حق دخترت تموم می کنی!
طعنه اش برای طاهر زیادی گران تمام می شود. صورتش سرخ شده، با غیظ داد می زند :
_به تو چه فریاد؟ هان؟ به تو چه پسره ی پررو؟ دخترمه، اختیارشو دارم! نه به تو، نه به هیچ خر دیگه ای هم ربطی نداره که چه تصمیمی برای دخترم گرفتم! فهمیدی؟
فریاد با حرص دستی به گوشه ی لبش می کشد که طاهر جلوتر آماده، تخت سینه اش می کوبد و می گوید:
_تو خودتم کم از جمشید نداری آقا فریاد! آمارت رو خوب دارم؟ درگ های شبانه، پارتی های زیرزمینی ، این آخری ها هم که مثل اینکه دختره شیکمش بالا اومده بود! نه؟! پس برای من نرو رو منبر که از خودت بهتر می شناسمت! شیرفهم شدی؟
از شدت خشم دست هایش مشت می شود. جز به جز چهره ی منفور طاهر را از نظر می گذراند و فکر می کند که اگر به خاطر طنین نبود و مجبور نبود که برای داشتن او رضایت طاهر را داشته باشد، قطعا الان خوب می توانست جواب حرف های صد من یه غاز طاهر را بدهد. طوری که هیچ دندان سالمی توی دهانش باقی نماند!
نفس عمیقی می کشد تا بتواند به خودش مسلط باشد. چند لحظه ای مکث می کند تا این بار از راه دیگری وارد شود:
_اوه! کدوم دختره بابا؟ زنم بود، عرفی و شرعی! البته موقت! من به همشون همون اول کار میگم که مهمون امروز و فردان و قرار نیست که خانوم خونه ام باشن، ولی اون دختره ی احمق فکر کرده بود که اگه حامله شه، عقدش می کنم. ولی نمی دونست که من این چیزا برام پشیزی مهم نیست!
طاهر با کلافگی نگاه می گیرد و خسته از زبان نفهمی و کوتاه نیامدن های فریاد، دستی توی هوا تکان می دهد و روی مبل می نشیند. در همان حال با چهره ای درهم می گوید:
_به هر حال، فرقی نمی کنه و تو بازم عین جمشید یه لاشی هستی فریاد! باهات که رو دروایسی ندارم! همه ی این چیزایی هم که میگی و بهشون افتخار هم می کنی رو طنین بهتر از هرکسی می دونه. مطمئنم راضی نمیشه یه لحظه هم تو رو تحمل کنه!
و بعد با خنده ای پیروزمندانه، در برابر چشم های خشمگین فریاد ادامه می دهد:
_خودت قضاوت کن فریاد خان! رتبه ی دو رقمی کنکور ریاضی و چه به گنده لات شهر! طنین حتی بهت نگاه هم نمی کنه!
فریاد از شدت عصبانیت چشم می بندد و سعی می کند هرجور که شده جلوی خودش را بگیرد تا همینجا نفس طاهر را نبرد! صدای نفس های غضبناکش آنقدر بلند است که حتی طنین ایستاده در پشت در اتاق نیز می شنود و... قلبش سراسر نفرت، حرص را به جانش می نشاند!
_راست میگی خان عمو، من گنده لاتم... ولی اگه باشم هم تو باید بهتر از هرکسی دلیلش رو بدونی خان عمو... طاهر خان... بزرگ فامیل! تویی که همه ی ثروت بابام رو بالا کشیدی و من دانشجو رو با یه مادر مریض و دوتا خواهر مدرسه ای، تو این شهر درندشت بین این همه گرگ ولم کردی. یکم فکر کن... یادت میاد چیکار کردی باهام!
_من اون مال و اموال رو...
طاهر سعی داشت حرفی بزند اما، با دستی که جلوی او گرفت، وادارش کرد که ساکت بماند. و بعد، درحالی که مقابلش روی مبل می نشست، با خونسردی ادامه داد:
_یه جوون بیست و دو ساله ی عزادار و بی دست و پا که مجبور بود برای پیدا کردن داروهای مادرش با هزارتا گرگ و شغال دست به یقه بشه.
و بدون مکث، تیشرتش را از تن می کند و با نیم تنه ی برهنه و ورزیده اش که پر از زخم است، نیشخند عمیقی تحویل طاهر ساکت روبرویش می دهد. با غیظ زمزمه می کند:
_اینارو می بینی؟ اینا یادگار اون روزاست، که حتی اگه خودم بخوام هم نمی ذارن که اون روزا و کاری که تو باهام کردی رو فراموش کنم. فهمیدی خان عمو؟ من بزرگ شدم! دردام بزرگم کردن. نداری بزرگم کرد. لطف شما هم که یه شبه باعث شد مرد بشم! که بفهمم اگه می خوای تو این دنیا سالم بمونی و زندگی کنی، باید حتی به همخونت هم رحم نکنی، چه برسه به بقیه!
طاهر که در سکوت نگاهش می کند، نیشخندش را تکرار و با تکیه به صندلی، تیشرتش را تن می زند و لیوان شربت گرم شده اش را در دست می گیرد. درحالی که جرعه ای از آن را می نوشد، رو به طاهر با خونسردی حرص دراری می گوید :
_بخور عموجان، گرم شد!
سراسر حرف هایش طعنه بود و کنایه! واو به واو حرف هایش زهر داشت و طاهر، سعی می کرد خودش را نبازد!
_با طنین حرف می زنم. ولی می دونم که قبول نمی کنه.
گفته ی طاهر و کلافگی آشکارش فریاد را به خنده انداخت. لیوان خالی را روی میز برگرداند و با لذت از اینکه این مرد منفور را کیش و مات کرده، گفت:
_قبول می کنه! من هر چی که باشم، پسرعموشم. عقد پسرعمو و دخترعمو رو هم که تو آسمونا بستن!
طاهر دندان روی دندان می فشارد و از شدت حرص، ترجیح می دهد شربتش را سر بکشد تا آنکه با او بحث کند. آن هم وقتی همیشه در برابر او بازنده بود.
فریاد با دیدن سکوت مضحک طاهر، با شیطنت و بیخیال آنکه همین الان داشت راجع به دردهایش می گفت، از جا بلند می شود و تیشرتش را مرتب می کند. درحالی که نگاهش را به در سالن دوخته و حتم دارد که طنین دوست داشتنی آن پشت، ایستاده و به حرف هایشان گوش می دهد، با صدایی رسا می گوید :
_آخر هفته با مادر و خواهرام خدمت می رسیم خان عمو. فعلا با اجازه.
و با همان لبخند پیروزش به طرف خروجی می رود اما، انگار که یکهو چیزی را به یاد آورده باشد، می ایستد و دوباره به سمت طاهر می چرخد. حالا چشم هایش پر است از خط و نشان برای طاهر!
_درضمن، خوش ندارم این پسره، جمشید رو این دور و بر ببینم. هیچوقت!
_توروسننه آخه پسره ی پررو؟
طاهر حرصی جواب می دهد و فریاد، با خونسردی می خندد و شانه ای بالا می اندازد:
_به هرحال، گنده لات شهر بودن هم این مزیت هارو داره که آمار همه دستم باشه! پس بهتره دور و بر این خونه و طنین نباشه که خدایی نکرده زن عموجونمون نشینه به عزای برادر عزیزش!
و بعد، نگاهش را از چهره ی ترسیده ی زهره، همسر طاهر که حالا به سالن آمده و تهدیدهایش را شنیده، می گیرد و پوزخند به لب از خانه ی طاهر بیرون می زند. آرام، عادی، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
او همیشه همینقدر باید قدرت مند می بود. گاهی برای رضای خودش، و خیلی از اوقات برای مراقبت از خانواده ای که برایش مهم بود، و طنین، که در اولویت هرچیزی قرار داشت. این زندگی، با همه ی بدبختی ها و زجرهایش، طنین را به او بدهکار بود... و فریاد از این بدهی به سادگی نمی گذشت!
**
خیلی از اوقات با خودم فکر می کردم که واقعا هیچ راهی برای فرار از این خونه وجود نداره، جز مردن، که می تونست نهایت آرامش باشه. بعضی وقت ها به سرم می زد که مثل همه ی داستان هایی که شنیدم، از خونه بیرون بزنم و بیخیال همه چی بشم. ولی وقتی به آخرش فکر می کردم که با همه ی تلاش هام برای یه زندگی ایده آل، در اون شرایط فقط یه دختر فراری می شدم، ناخواسته دست و پام شل می شد و به کل این فکرو از سرم بیرون می انداختم.
این خونه بدتر از هر زندانی بود. به نظرم زندانی ها هم می تونستن تا یه حدی آرامش داشته باشن! حداقل کسی کاری بهشون نداره و مدام زجر نمی کشن! ولی من چی؟ هرروز باید تو این خونه حرف های مفت بابا و زهره رو تحمل کنم و دم نزنم، انقدر همه چیز رو توی خودم بریزم که مجبور بشم با خوردن مسکن خودم رو وادار به خوابیدن کنم.
آره. زندگی تو این خونه همینقدر مزخرف و غیرقابل تحمله، و واقعا خودمم نمیدونم که چطور تا الان دووم آوردم و به آخرین گزینه برای آروم بودن متوسل نشدم. نهایتش چند لحظه اش ترسناک بود بود دیگه، بعدش می تونستم خیلی راحت از شر آدما خلاص بشم. اینطور نبود؟!
راستش مرگ هم به اندازه ی کافی به نظرم سیاهه! آخه چرا اصلا باید مردن رو انتخاب کنم؟! من تازه اول زندگی هستم، پر از آرزو و رویا برای اینکه بتونم مثل همه ی آدم ها، با آرامش زندگی کنم. نه این فلاکتی که توش گرفتارم. چرا باید بمیرم؟ حق من، از این زندگی همینه واقعا؟!
زهره به معنای واقعی انسان بدنیتیه! زنی که هیچوقت نتونست حتی برای یک لحظه جای خالی مامان رو برام پر کنه. حتی نتونست شبیهش باشه! و اتفاقا، با اومدنش بابا رو هم از من گرفت! حالا قصد داشت همین خونه رو هم ازم بگیره و منو بسپاره دست برادر به قول خودش همه چی تمومش که قطعا از سرم هم زیادی بود! و من انقدر نسبت به این اتفاقات و عذاب ها بی حس شده ام که نمی دونم باید چطور خودمو خلاص کنم!
_آروم بگیر زن، از صبح داری میری رو اعصابم، بسه دیگه. بسه!
بی توجه صدای فریاد بابا، با پوزخند در اتاق رو می بندم و همونجا روی زمین می شینم و زانوهامو بغل می کنم. جو خونه از همیشه متشنج تره و مسبب همه ی اینا فریاده! فریادی که شنیدن حرف هاش نه تنها حرصمو از زهره و برادرش کم نکرد، که بیشتر آتیشم زد و مگه من چقدر میتونم حقیر شده باشم که آدم پستی مثل فریاد بخواد ازم حمایت کنه؟!
اونم با ازدواج باهاش! خدایا! چقدر دلم می خواد بمیرم واقعا!
آه عمیقی می کشم و بی فکر از جام بلند میشم. بعد از رفتن فریاد، از دیروز تا به الان صدای جروبحث زهره و بابا کلافه ام کرده. انگار زهره واقعا ترسیده که مبادا فریاد برادرش رو بکشه! البته حق هم داره. هیچی از فریاد بعید نیست. برای اون زندگی آدم ها آخرین چیزیه که می تونه اهمیت داشته باشه!
وسایلم رو جمع می کنم و کوله ام رو روی دوشم می اندازم. گوشی و هندزفری ام آخرین چیزیه که برمی دارم و می خوام قبل از اینکه از شدت عصبانیت منفجر بشم، از این خونه ی کوفتی و آدم هاش دور بشم. موندنم اینجا مساویه با اعصاب خردی بیشتر... و من هیچ علاقه ای به بحث با آدمای زبون نفهم و خودخواه این خونه ندارم!
از اتاقم بیرون میزنم و مثل همیشه با قفل کردن در و برداشتن کلید، زهره رو از تجسس تو تنها حریم