با اینکه ۲۵ سالمه ولی شرایط زندگی یه جوری بهم سخت گرفته که انگار یه زنه ۵۰ ساله هستم.
اینقدر سخت که گاهی دلم برای خندههای بیخیالی که حرص علی را در میآورد و لبخند رو روی لبهای بابا مینشوند، تنگ شده.
اینقدر سخت که دلم حتی برای خودم هم تنگ میشه، برای آرزوهای رنگارنگم ،برای حرفهای بابام و خیلی چیزهای دیگه که باید دختر باشی تا بفهمی، باید نازدونه پدر و مادرت ، عزیز کرده برادرت باشی تا بتونی اونها رو درک کنی ولی واقعا چقدر درست گفتن که من برای آینده چه برنامههایی دارم ولی باید منتظر بمونم و ببینم که روزگار برای من چه خوابی دیده.
کسل و بیحوصله لباسهای بیرونم رو تن میزنم و روسری سبز رنگ که به قول سحر روسری سیدیِ را هم ،سرم میکنم و خود بیانگیزه و خستم رو وادار میکنم که از جا بلند شه و به دنبال کار و زندگیش بره نفس عمیقی میکشم و لبخند مصنوعی رو هم به چهره ام میزنم و از اتاق خارج میشم ؛ به چهره مهربان و سفید مامان که نگاه میکنم و اون لبخند قشنگش که هميشه رو صورتش هست رو میبینم، منم ناخواسته لبخند میزنم انگار که این خندهها و این مهربانیهای مامان مسریه و این لبخند و آرامشش به من هم منتقل میشه و من هزار برابر نیرومندتر و پر انرژی تر میشم.
نزدیکتر میشم و با اینکه میدونم چقدر از این کار بدش میاد محکمتر بغلش میکنم و دو تا ماچ آبدار از اون لپهای گوشتیش میگیرم
_ قربون مامان خوشگلم برم من
خدا نکنه عزیزمی که زیر لب میگه و اون لبخندی که انگار سنجاق شده به صورت قشنگه باعث میشه که دوباره محکمتر بغلش کنم و این بار یه گاز کوچولو هم از لپش بگیرم
- اَه....برو کنار دختر گنده... خفم کردی ولم کن....آیلار ولم کن
عصبانی میشه و میدونم که چقدر بدش میاد ولی خوب هم متوجه میشم که همیشه منتظر اینجوری بغلش کنم، با خنده عقب میکشم که مامان در حالی که سعی میکنه اخم کنه و عصبانی باشه میگه:
_ کجا به سلامتی ، شال و کلاه کردی
با استرس خندهی دندون نمایی میکنم و به چادر سیاهم که تازه خریدم ، اشاره میکنم و پر انرژیتر از لحظات قبل جواب میدم:
_ اول اینکه مامان خانم با سحر جون قرار داریم بریم از خدا و بندگان صالحش یاری بجوییم بعداً هم بریم همون جایی که شوهر سحر معرفیمون کرده دنبال کار و رزق حلال که امیدوارم دعای خیر شما هم بدرقه ی راهمون باشه
مامان مثل چند روز و چند ماه قبل با شنیدن کلمه کار اخماش این بار بیشتر و واقعیتر در هم میره؛ نفسهای حرصی و عصبی میکشه و با غیض میگه :
_فقط خودت و حرفهای خودت مهمه دیگه منم که اینجا هیچ کارم ،نیست زمین گیر شدم دیگه حرفامم برات ارزشی نداره که براشون تره هم خورد نمیکنی
مستاصل و ناراحت روی زمین میشینم و با ناراحتی دستهای مامانمو تو دستم میگیرم و میبوسم
_ مامان خانم الان همهی جوونا آرزو دارن برن سر کار ولی کو کار،ازون گذشته من..
_ ولی تو میخواستی درس بخونی تازه میخواستی کنکور ثبتنام کنی
دستهای مامان رو کمی فشار میدم و ادامه میدم:
_ خوب میخوام درس بخونم که تو آینده برم سر کار و شاغل شم نمیخوام که مدرکم رو قاب کنم بزنم به دیوار که؛حالا چه بهتر اول کار پیدا میکنم بعد درسمم ادامه میدم اینجوری بهتر نیست، تو رو خدا مامان جون راضی باش اگه شما راضی نباشی کارم درست نمیشه ها ،اون وقت منم افسردگی میگیرم.
قطره اشکی که از چشمای قشنگ مامان جاری میشه آتیشم میزنه ولی نباید کوتاه بیام میدونم ، مامان هم خوب میدونه که ما چقدر به این کار و به این درآمد نیاز داریم
_مامان خانم شما تاج سرین، شما همه داروندار منی شما تنها کس منید عزیز منید ولی قربونت برم خودت خوب میدونی که چقدر به این کار نیاز داریم ما مجبوریم که رو پای خودمون باشیم یادت رفته حرفای زن عمو رو مگه مامان نمیذاره حرف حرفمو کامل کنم عصبیتر میشه و این بار با صدای بلندی که کم از دادزدن نیست میگه:
_پری بیجا، کرده اگه ما اینجا میشینیم اگه تو این خونه زندگی میکنیم، پول دادیم رهن کردیم،اجاره کردیم ؛اگه اون یادش رفته روزایی که هر روز خونهی ما بود و هر کاری داشت بمن میگفت و منصوره جون و عزیزم از دهنش نمیافتاد ،لااقلش تو یادت نره
بلند میشم و کنارش روی تخت یه وری میشنم و بغلش میکنم و در حالی که شونههاشو ماساژ میدم میگم :
_میدونم مامان میدونم ولی ول کن تو رو جون من،بخدا من آرزومه برم سر کار
هیچ ربطی هم به حرفهای زن عمو نداره ،مامان تو رو روح بابا راضی باش دیگه میدونی که من بدون اجازهی شما هیچ کاری نمیکنم
سرم رو روی شونش میزارم و این شونه های نحیف ولی محکم میبوسم و بلند میشم و این بار با لبخند رضایت از راضی بودن مامان به سمت آینه قدی سمت راهرو میرم و کش چادر رو روی سرم مرتب میکنم نگاه مامان همچنان غمگینه ولی یه جوری با لذت نگاهم میکنه که قند تو دلم آب میشه
_ ایشالا چادر عروسیتو سرت کنم دخترم خوشبخت بشی سفیدبخت بشی، من مادر که نتونستم اون طور که تو لایقشی برات مادری کنم ولی...
اینبار منم که عصبانی میشم و مثل همیشه که اشکم دمه مشکمه گریه میکنم چادر رو از سرم میکشم و پرت میکنم زمین و به طرف مامانم میرم میبوسمش بجای بابایی که ندارم ،بجای برادری که دیگه نیست و محکمتر بغلش میکنم و مثل یک گهواره تکونش میدم،درست مثل خودش که وقتایی که کم میارم اینطوری آرومم میکنه
-من خوشبختترین دختر روی زمینم چون تو مامانم هستی من قشنگترین دختر زمینم چون تو مامانم هستی من بهترینم چون تو بهترین مامان هستی یادت بابا همیشه میگفت ما خانوادهی خوشبختی هستیم چون مامانت یه فرشته است،پس دیگه هیچ وقت اینجوری نگو
مامان در حالی که منو از خودش جدا میکنه زیر لب هم قربون صدقه میره
_قادایین آلایدیم گوزل قیزیم بَختَوَر اولاسان (دختر قشنگم فدات بشم من،خوشبخت باشی)
به خاطر لهجه ترکی حرف زدنش خندم میگیره با دستهای چروکش اشکامو پاک میکنه و میگه:
_ بلند شو، بلند شو تو که به هر حال میری، به حرف منم گوش نمیدی لااقل بلند شو سر موقع برو تا اون دختر بیچاره هم زیاد منتظرت نمونه یالا پاشو
از اینکه مامان بالاخره راضی شده یا حداقل از اینکه داره سعی میکنه خودش رو راضی نشون بده لبخند از ته دلی میزنم ونگاهی به ساعت دیواری میکنم و با دیدن ساعت نه ونیم با هین بلندی سریع بلند میشم و با برداشتن چادر و کیفم ،با مامان خداحافظی میکنم و بیرون میزنم.
صدای زنگ گوشیم خبر میده که واقعا دیر کردم و سحر خانمی که خودش همیشه دیر میکرد اینبار شاکی شده ، سریع گوشیم رو از کیفم بیرون میکشم و با دیدن اسم 《خواهرم》که سحر خودش ، خودش رو با این اسم سیو کرده شرمنده تماس رو وصل میکنم
_یعنی بیشعور فقط خودت که اینقدر دیر کردی،و خودم که قبول کردم اول صبحی باهات بیام شاه عبدالعظیم؛ هیچ معلومه کدوم گوری هستی تا حالا
به این حرص و عصبانیتش میخندم که حرصی تر میشه
_رو آب بخندی دختره ی ورپریده،دوساعته من و آلاف کرده حالا هم نیشش بازه ،فقط آیلار بگو هنوز خونهای تا خودم بیام همونجا خفت کنم
بزور خندم رو جمع میکنم و جواب میدم
_ببخشید ،ببخشید ،بخدا یه کاری.....
نمیزاره حرف بزنم و خیلی سریع میپره وسط حرفهام و میگه:
_باشه حالا نمیخواد زیاد حرف بزنی فقط ماشینه اون مردک بگیر چون منم ماشین ندارم سعید ماشینم برده
از تعجب چشام گرد میشه و و دهنم باز میمونه و فقط میتونم بپرسم که
_مردک دیگه کیه سحر
ولی اون بیخیال و خونسرد جواب میده :
_همون پسر عموت
_خیلی بیشعوری
میگم و نمیتونم خندم رو کنترل کنم ،یعنی فقط زن عمو پری بفهمه ما داریم پشت سر پسرش حرف میزنیم و مسخرش میکنیم ،چهحالی میشه ،اینبار از تصور قیافهی عصبانی زن عمو خندم بلندتر میشه و سحر ،که فکر میکنه دارم به حرف اون میخندم که میگه
_نه بابا ،چه خوششم اومده دختره ی چشم سفید
در حالی که از پله ها پایین میام سعی میکنم چادرم رو هم سرم کنم و همزمان با همون ته خنده جواب میدم
_پس چی که خوشم اومده ،آخه توی خنگم فهمیدی آقامون چقدر رو من حساسه
_دختر قشنگم اتفاقا خنگ خودتی چون همه فهمیدن این آقا چقدر حساسه بجز خود احمقت
و در حالی که سعی میکنه صدای منو دربیاره ادامه میده
_ اون برای من فقط یه پسر عمواِ،یه برادر،این کاراشم بخاطر حس مسئولیت نه چیز دیگه اون حس مسئولیت بخوره تو سرِ....
در حالی که به زور جلوی خندم رو میگیرم،نمیزارم بیشتر از این ادامه بده و جواب میدم
_بس کن دیگه سحر،حالا هر چی بهتره کفشهای اسپورت بپوشی که قرار کلی پیادهروی کنیم چون من از کسی ماشین نمیگیرم
درو باز میکنم و خنده ای که بزور داشتم جلوشو میگرفتم خودش از بین میره،خشک میشم ولی هنوز صدای سحر رو میشنوم که میگه:
_گوش کن آیلار بجون سعید ماشین آوردی که آوردی ،نیاری باهات هیچ جایی نمیام شوخیم نمیکنم، فهمیدی یا نه الو
شده تا حالا بی دلیل از کسی بترسی و ازش حساب ببری،هامون دقیقا جزو همون آدمایی که با دیدنش یا حتی شنیدن صداش ناخودآگاه بهش احترام میزاری و در مقابلش ساکت میشی؛
چیزی نمیگم ،یعنی نمیتونم اصلا چیزی بگم خشک و مسخ نگاه میکنم به خندهی یه وری هامونی که اونم با تفریح و لذت به منه مسخ شده زل زده،و این وسط صدای بلند سحر که هی الو الو میگه
_جوابشو بده ،کشت خودشو
خجالت زده سلامی میکنم
و با گفتن باشه بدون اینکه به سحر فرصت حرف زدن بدم، تماس رو قطع میکنم .
-با اجازه ای
میگم و میخوام که از کنارش سریع رد بشم، ولی اون با گرفتن گوشهی چادرم مانع میشه
_ کجا به سلامتی
سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم ، و توی ذهنم به خودم میگم (اون چیزی نشنیده ،نگران نباش ) با همین فکر ،احساس خوبی پیدا میکنم و با لبخندی ظاهری جواب میدم
_ با دوستم سحر قرار داریم، باید جایی برم
و آرومتر میگم خداحافظ و راه میافتم که اون هم دنبالم میاد،متعجب به عقب بر میگردم که با تکون دادن سرش میپرسه چیه
میایستم و میپرسم:
_ جایی میرین،من فکر کردم میخواین به زن عمو سر بزنین
ولی اون همونطور خونسرد درحالیکه به طرف ماشینش میرفت جواب داد
_نه جایی نمیرم،فقط چند تا بسته تو ماشینِ که لازم دارم اونارو برمیدارم ،و همزمان خم میشه و از صندلی پشت چند تا پرونده و نایلون رو برمیداره و سوئیچ رو به طرف من میگیره و میگه
-آرومتر برون
_نه نه،لازم نیست ماشین سحر هست
میگم و توی دلم از خدا معذرت میخوام، و درست همین موقع صدای گوشیم بلند میشه و خواهرجانی که به هیچ عنوان خیال قطع کردن نداره ، این وسط هامون که با چشم اشاره میکنه تماس رو وصل کنم،مستاصل و درمانده دکمهی اتصال رو لمس میکنم
_بخدا میکشمت آیلار، تلفن رو من قطع میکنی
با لبخند ژکوندی آروم جواب میدم
_ببخشید عزیزم دارم میام همو دیدیم توضیح میدم
از لحن آروم و صدای لرزونم اونم آروم میشه و فقط باشه ای میگه ،میخوام تلفن رو قطع کنم که باز هم سحر هنرنمایی میکنه و با صدای بلند میگه
_آیلار، ماشین هامون یادت نره ها،پیاده بیای ،تنها و پیاده هم برمیگردی چون من باهات جایی نمیام
گوش میدم ومات چهرهی خندان هامون میشم و سحری که ول نمیکنه و مدام میگه
_فهمیدی دیگه
صدای گوشی به حدی بالاست که مطمئنم هامون به راحتی میشنوه
_الو آیلار ...الو
گوشی که از دستم کشیده میشه و هامونی که با سحر مشغول احوالپرسیه و منی که گوش میدم و نگاه میکنم
_بله سحر خانم داره راه میفته نگران نباشین، ماشینم دستشه فقط به خودشم گفتم به شما هم میگم آروم و با احتیاط میرین و میاین ،
اوکیه دیگه
_بله ،چشم شما خیالتون راحت باشه خودم مواظبشم
و خیلی راحت و خونسرد خداحافظی میکنن و هامون گوشی رو به سمتم میگیره
با کشیدن ترمز دستی ماشین رو مقابل خونهی سحر نگه میدارم،گوشیم رو از کیفم بیرون میارم تا بهش پیام بدم که خودش زودتر از در بیرون میاد انگار که پشت در منتظرم بود،سعی میکنم