اولین ها هرگز فراموش نمیشوند...
اولین نگاه...
اولین عشق...
اولین قرار...
اولین اعتراف...
اولین بوسه...
یا
اولین بهانه...
اولین قهر...
اولین گریه...
اولین شکست...
اولین خیانت...
خوب یا بد،
تلخ یا شیرین،
اولین ها همیشه ماندگارند...
لطفا با احتیاط خاطره بسازید!
#طاهره_اباذری_هریس
#part1
با دقت سعی میکنم انتها و به اصطلاح دم خط چشمام رو هماندازه و همسطح با همدیگه بکشم که صدای دادی که مامان میکشه باعث میشه بترسم و لرزش دستم باعث کج شدنش بشه
_مستانه خیلی خودسر شدی ..... هر غلطی دلت خواست میکنی، اگه این همه دقت که برای بزک دوزکت میکنی موقع درس خوندن داشتی حتما یه چیزی میشدی
_مامان .... اَه ببین چکار کردی
_یامان ، ورپریده صدات رو برا من بالا نبر ، پاک کن اون رنگ و نقاشیهات رو بشین سر درست .... من رو آدم حساب نمیکنی از بابات خجالت بکش
با عصبانیت بدون اینکه جوابش رو بدم با گوشهی دستمالکاغذی خرابکاریم رو درست میکنم و بدون اینکه به حرفها و غرزدنهاش توجهی کنم آرایش ملیحم رو با زدن رژ صورتی رنگم تکمیل میکنم و با برداشتن کتاب فیزیکم و سر کردن شال صورتیم میام از خونهی کوچیک و سرایداریمون بیرون بیام که باز هم صدای داد مامان بلند میشه
_کجا سرت رو انداختی پایین....مگه با تو نیستم ، کر شدی
پوفی میکشم و درحالیکه به عکسم روی شیشهی در نگاهی میکنم با کلافگی جواب میدم
_مگه نمیگی درس بخون .... خوب دارم میرم پیش کیان که اشکالات درسیم رو بگه دیگه
_ورپریده کیان چیه .... مگه پسرخالته، بگو آقا ..... خانم بشنوه از همون گیسات آویزونت میکنه
بیحوصله و بدون اینکه وایسم تا مامان بقیهی حرفهاش رو بگه با گفتن
_کیان خودش گفت ، هروقت اشکال درسی داشتم بهش بگم
در رو محکم میبندم و با قدمهای بلندی به طرف عمارت بزرگ روبروم راه میافتم و توی دلم به رویاهایی که برای خانمی این عمارت باشکوه دارم لبخندی میزنم و به خودم قول میدم که تمام تلاشم رو برای رسیدن بهشون انجام بدم
#part2
با دیدن فریبا خانمی که با سینی دستش به طرف اتاق مطالعهی آقای دکتر میره ، سلامی بهش میگم که نگاهی به کتابم میکنه
_با آقا کیان کار داری
سری تکون میدم که به طبقهی بالا اشاره میکنه و میگه
_فکر کنم رفت بالا ..... ولی تو نرو خانم هم بالاست بهش زنگ بزن
با لبخند کمرنگی ازش تشکر میکنم و درحالیکه به طرف سالن بزرگ عمارت میرم مشغول گرفتن شمارهاش هم میشم که با همون اولین بوق صدای بمش توی گوشم میپیچه
_چیه
جدیت و سردی صداش که دیگه بهش عادت کردم ، باعث نمیشه که عقب نشینی کنم و برعکس لبخندی میزنم و جواب میدم
_سلام آقا
و میدونم که چقدر از آقا گفتن بدش میاد
_کارت و بگو
نفسم رو پرصدا بیرون میدم و درحالیکه رو به آینه شالم رو عقب تر میدم تا موهام بهتر دیده بشه با صدای بچگانهای میگم
_فردا امتحان فیزیک دارم
_خوب
_کمکم میکنی.....هیچی بلد نیستم
_اگه یکمی کمتر به قر و فرت برسی ، کمتر بازیگوش کنی و حواست بدی به درسات اون وقت یاد میگیری
بهم بر میخوره و ناراحت میشم ولی با خنده اسمش رو صدا میکنم
_کیان
و تلفنی که بی هیچ حرفی قطع میشه و لبخند تلخ و کمرنگ من رو هم از صورتم پاک میکنه ؛
با حالی گرفته و پکر پشت میز غذاخوری مینشینم و به تابلوهای بزرگ و گرانقیمتی که هر کدومشون به تنهایی میتونه کل زندگی مارو زیر و رو کنه ، نگاه میکنم و توی دلم به خودم و رویاهای رنگارنگم پوزخند میزنم .
_بررسی خونه تموم شد
نگاهش میکنم که با بیرحمی و خونسردی ادامه میده
_پسندیدی یا نه
#part3
مستانه با لبخند تلخی که میزند به عنوان احترام میایستد و سلام آرامی میگوید که کیان توجهی نمیکند و بیتفاوت به ناراحتی و بغضی که در گلوی دخترک نشانده روی صندلی مقابلش مینشیند
_بشین
و با خونسردی کتاب فیزیکش را باز میکند
_خوب اینو که هفتهی پیش هم تمرین کردیم....اگه قرار بود یاد بگیری تا حالا یاد گرفته بودی
و کتاب را به طرفش پرت میکند
مستانه با اینکه همیشه همین رفتار را میدید ولی باز هم به آن عادت نمیکرد و هر بار دلش و غرورش میشکست و زیر پاهای کیانی که برای دیدنش این همه خفت و خواری را قبول میکرد ، له میشد.
به زحمت بزاقش را با بغضی که انگار سفتتر و سختتر از دفعات دیگر بود قورت میدهد و با لبخند محوی و با دستانی که از ناراحتی میلرزند کتاب را برمیدارد و درحالیکه به سختی صفحهی مورد نظرش را باز میکند با صدای آرامی میگوید
_اینجا .... ببین
و چقدر حرف زدن زیر این نگاه سنگین سخت است
_آقای احمدی از خودش چند تا مسئله از این بحثی که حذف شده بود ، داده و خواسته تا فردا حلش کنیم
سرش را بالا میگیرد و درحالیکه لب پایینش را به دندان میگیرد ادامه میدهد
_اگه حوصله نداری .... ببخشید مزاحمت شدم
و با مکث و درحال جمع کردن کتابش تکرار میکند
_آقا
بلند که میشود کيان با بشین محکمی که میگويد کتاب را از دستش بیرون میکشد و با ابروهایش به صندلی اشاره میکند .
عشق مستانه را میبیند ولی بیمحلی میکند
همیشه همین بود ، همیشه سعی میکند تا مستانه را از این حس زودگذر و خاص دورهي نوجوانی منع کند و این فکر رویایی ازدواج را از سرش بندازد ولی ...
دل که این حرف ها را نمیفهمد و بی منطق گیر میکند در دو چشم میشی و خط چشمهایی که با ناشیگری پشت این چشمان جادویی کشیده شدهاند.
_اگه خستهای برم با کاوه بخونم
با صدای آرامش که کمی هم میلرزد از فکر و خیال بیرون میآید
#part4
با اخم و تلخی ، با دست گرفتن مداد و جلو کشیدن کاغذ چک نویس شروع به توضیح دادن میکند و هرازگاهی هم بیاراده نگاهی به قیافهی ناراحت و زیادی قشنگ مستانه ای میکند که با دقت به توضیحاتش گوش میکند .
_فهمیدی
مستانه با چند ثانیه سکوت ، بدون اینکه نگاهش کند بیحرف دست جلو میبرم و با گرفتن مداد و نشان دادن قسمتی میگوید
_فهمیدم چی گفتی ...... فرمول و راه حلش رو قشنگ متوجه شدم ولی آخه این قسمت با چیزی که خودت میگی جور در نمیاد ببینش
کیان اینبار دقيقتر و موشکافانه تر نگاهش را به مسئله و روش حل آن میدهد و با پیدا کردن اشتباهش با لبخند کمرنگی از سر رضایت رو به مستانه ی منتظر میگوید
_آفرین......عالی بود ، من اشتباه کردم ، الان درست شد
هیچ وقت از اعتراف به اشتباهش نمیترسد ...... همانطور که از تشویق کردن دقت و هوش بالای شاگرد زرنگش اِبایی ندارد .
مستانه باز هم نگاهش نمیکند و فقط با لبخند زیبایی که میزند جوابش را میدهد ؛
کیان با اخمی که دارد منتطر سئوال بعدی دخترک میماند ولی مستانه باز هم بدون اینکه نگاهش کند ، شروع به جمع کردن کتاب و وسایلش میکند و با ممنون آرامی که میگوید آمادهی رفتن میشود
_دیگه سئوالی نیست
بالأخره نگاهش را بالا میکشد و با احتیاط و حتی ترس به کیان منتظر و بیحوصله میدوزد و جواب میدهد
_نه مرسی ، یاد گرفتم.......ببخشید که مزاحمت شدم
_مستان اینجایی
نگاه هردو نفر به دنبال صدا به سمت ورودی سالن کشیده میشود و کاوه ای که درحال حرف زدن با تلفن دستی برایشان تکان میدهد ؛
کیان درحالیکه اخمهایش غلیظتر میشود رو به کاوه که با بیخیالی به آنها نزدیک میشود میغرد
_مستانه .... اسمشو درست بگو
کاوه با خندهای که روی اعصاب کیان است دستش را دور گردن مستانه حلقه میکند و بیتوجه به عصبانیت برادرش میگوید
_مستان بریم مسابقه
#part5
ولی کاوه بیخیالتر گردن مستانه ی خندان را فشار میدهد و با لبخند دندان نمایی رو به کیان اخمو ادامه میدهد
_این بیشعور یعنی خدایِ خوششانسی ، لعنتی کنار هرکسی باشه برنده میشه
مستانه با خندهی شیرینی جواب تعریف کاوه را میدهد و در همان حال سعی میکند که دست کاوه را هم از دور گردنش باز کند
_اَه ..... ولم کن خفهام کردی
کیان تاب نمیآورد و خودش هم دلیل این عصبانیتش را نمیداند ، مگر مستانه همان دختر سرتق و لجبازی نیست که رویاهای بزرگش او را سرکش و عاصی کرده ،
مگر نمیگوید که مستانه فقط قد بزرگ کرده و بیعقلتر از او وجود ندارد و این رنگ و نقاشیها و پرروبازیها فقط برای بلندپروازیهای دورهی نوجوانی است پس چرا تصور بودنش کنار دیگران اینقدر برایش سنگین است .......
درحالیکه از عصبانیت ریتم نفسهایش تندتر شده ، جلوتر میآید و در حالی که کاوه سمج را به عقب میراند با گرفتن بازوی ظریف مستانه او را کنار خودش میکشد و میگوید
_مستانه جایی نمیاد ، درس داره باید تمرینهایی که بهش دادم رو حل کنه ..... تنها برو بدون الاهه ی شانست
ولی کاوه با نیشخندی درحالیکه با تلفنش مشغول تماس گرفتن با دوستانش هست میگوید
_به توچه کیان خان ..... صاحابشی یا قیمش ، تو رو سننه داداش بزرگ
کیان مات حرفی میشود که جوابی برایش ندارد و مستانه است که بیتوجه به اخمهای درهم کیان جلوتر میرود و رو به کاوه میگوید
_مسابقه کیِ
_شب ، ساعت ده و نه این ورا
مستانه با جمع کردن وسایل و درحال مرتب کردن شالش روبه دو برادر میگوید
_تا شب تمریناتم رو حل میکنم ، بعدش میام با هم بریم ، باید روی این هاشم نقاشی رو کم کنیم .... دفعهی پیش خیلی حرف میزد
و بیتوجه به اخمهای ترسناک کیان ، بوسهای برای کاوه ی خندان میفرستد و با آرامشی از سر عصبانی کردن کیان با رضایت ، عمارت باشکوه عقابی ها را ترک میکند .
#part6
با اینکه هیچ علاقهای برای شرکت تو این مسابقه نداشتم ولی برای حرص دادن و عصبانی کردن کیان هم که شده بود ، خودم رو مجبور به رفتن میکنم و با تک زنگ کاوه بیخیال به نفرینها و غرغرهای مادرم با گفتن
_شب دیر میام مرجان خانم ..... نگرانم نباش با کاوه ام
از خونهی کوچیک سرایداریمون بیرون میزنم که صدای زنگ گوشیم هم بلند میشه ، با دیدن اسم کاوه تماس رو قطع میکنم و به قدمهام سرعت میدم
_کجا مستانه خانم .... این وقت شب اونم تنها
با شنیدن صدای آقای دکتر کلافه چشمام رو میبندم و چند ثانیهای مکث میکنم تا تلافی اعصاب خوردی مامان رو هم سر آقای دکتر خالی نکنم ؛
به اجبار لبخندی میزنم و با طمأنینه و آرامشی که همیشه باعث عصبانی شدن کتایون خانم میشه به طرفش برمیگردم و با نازی که به صدام میدم و باعث خندهی بلند دکتر میشه ، میگم
_سلام آقای دکتر
با همون خنده و تکان دادن سرش جوابم رو میده و منتظر نگاهم میکنه
کلافه با پوفی نفسم رو بیرون میدم و با حالی که انگار مجبورم ادامه میدم
_والا این آقازاده ی شما ، آقا کاوه همش میگه باهام بیل تا تنها نباشم
قدمی جلوتر میرم و با کم کردن صدام و با شیطنت میگم
_بهش نگینا ولی امشب یه مسابقه رالی داریم....یعنی اونا دارن کلی هم شرطبندی کردن .... منم مجبور کرده که باهاش برم
با حرفم خندهاش از بین میره و اخمهاش وحشتناک درهم میشه ، ترسیده ساکت میشم که باز هم صدای گوشیم بلند میشه
_حتما خودش .... جوابش رو بده
در جوابش سری تکون میدم و بزور گوشی رو از جیب تنگ شلوار جینم بیرون میکشم و زیر نگاه خیره و نافذ آقا مازیار پدر کاوه با بلهای تماس رو وصل میکنم که یهویی گوشی از دستم کشیده میشه ؛
_احمق تو مگه امسال کنکور نداری بازم میخوای با ولگردی بیفتی .... هیچ به فکر آیندهات هستی یا میخوای خودتو بدبخت کنی
صدای کاوه رو نمیشنوم ولی حرفهاش باعث عصبانیتر شدن پدرش میشه که رنگ صورتش کبود میشه و از بین دندانهای کیپ شدهاش میغره
_خفه شو کاوه ..... وقتی کارتت شارژ نشد و حسابت خالی موند هم ببینم بازم میتونی اینجوری بلبل زبونی کنی در ضمن مستانه جایی نمیاد یعنی من بهش اجازه نمیدم
#part7
_برگرد برو خونهتون .... دیگه هم با کاوه توی این جور مسابقههای بیسروته و بیقاعده که معلوم نیست با چه حالی و چه وضعی ازشون برگردی شرکت نکن
لحن جدی و دستوریش و نگاه از بالاش بهم منِ همیشه حاضر جواب رو لال میکنه که با تکون سرم قدمی به عقب برمیدارم و میخوام به خونه برگردم که ....
_من پدرشم و بهتر از هرکس دیگه ای هم این بچه رو میشناسم