با صدای گرم و پرمحبت مامان به هزار زحمت کمی لای چشمامو باز میکنم و میبینمش که درحال کنار زدن پردههای اتاق، با غرولند شیرین مادرانهای به وضعیت شلوغ و درهمبرهم اتاقم نگاه میکنه و بعد خم میشه تا ورقههای پراکنده ی روی زمین رو جمع کنه. چطور میتونه انقدر مادربودن رو بلد باشه؟! که من بخوام هرلحظه براش بمیرم و دیگه زنده نشم؟!
_بلند شو نهال، دیرت شد. آخه مگه روز رو ازت گرفتن دختر که تا نصف شب میشینی پای این کتابها و لپتاپ کوفتیت. آخر سر یه بلایی سر اون چشمات میآری و منو بیچاره میکنی.
طول میکشه که بتونم کاملا به خوابآلودگی اول صبحم غلبه کنم. حق با مامانمه. من بالاخره با این شببیداریها و برنامهی عجیبغریب درس خوندنم تا پنج شیش صبح، یه بلایی سر خودم میآرم. ولی چیکار میشه کرد؟ همهچیز آدمی مثل من این کتابهان. نوشتههایی اند که نخوندمشون و باید که هزاران بار بخونمشون! این عجیب نیست. لااقل برای من نیست!
_مگه با تو نیستم خرس گنده؟ پاشو ببینم. پاشو یه لقمه صبحونه بخور، برو دانشگاه. امروز بابات ناپرهیزی کرده، ماشین جیرانشو هم برات گذاشته. پاشو تا منصرف نشده و از نصف راه برنگشته خونه!
یکهخورده خیره میشم به صورت خندون مامان. یه جوری داره نگاهام میکنه که انگار هم دلش میخواد بگیرتم بغلشو بچلونتم، هم اینکه انقدر بزنتم تا دلش که از این همه بینظمی و شلختگیم خونه، آروم بشه. واقعا میتونم بهش حق بدم بابت این همه احساسات متضادی که میدونم درگیرشونه اما، فعلا این موضوع اونقدر اهمیت نداره که بخوام بهش فکر کنم. مامان گفته بود که بابا ماشینش رو برام گذاشته؟ مگه ممکنه؟ تا جایی که من بابای خودمو می شناسم، جونشه و ماشین جیرانش! چطور تونسته اینطور بیخبر منو شگفتزده کنه؟ نکنه هنوز خوابمو و خبرندارم؟!
با سرعت نور از رختخواب بیرون میزنم. وقتی روبروی پنجره ی کوچیک اتاقم وایمیستم و به حیاط نقلی خونمون خیره میشم، انگار تو یه لحظه همه ی خوابآلودگی و کسلیم دود میشه و میره هوا. تمام وجودم میشه چشم و ماشینی رو نگاه میکنه که درست وسط حیاط پارکه و به نظرم داره با یه من اخم بهم نگاه میکنه. بیخود! حالا دو سه بار این ور و اونور کوبیدمش، اونم خیلی آروم، اخم و تخم داره که یه تیکه فلز بخواد برای من ناز کنه؟!
_وای مامان، من دارم درست میبینم؟! آره؟!
_تا ده دقیقه ی دیگه سر میز نباشی، از صبحونه خبری نیست. فهمیدی؟!
میچرخم و لبخند عریض و صدالبته واقعیام رو تحویل مامان میدم. با اون حالت جدی که به خودش گرفته، نگاه مهربونی حوالهام میکنه و بعد اینکه به زحمت بشقابها و لیوانهایی که هربار توشون برای خودم چای و خوراکی آوردم و انگار که سالهاست تو اتاق موندن و کپک زدن رو تو دستاش جا میکنه، از اتاق بیرون میره. چندلحظه همونطور وسط اتاق وایمیستم. چشمهام رو محکم روی هم فشار
میدم و با چندتا نفس عمیق که عطر گلهای محبوب مامان رو وارد ریههام میکنه؛ کش و قوسی به تنم میدم و مستقیم وارد سرویس میشم. خیره به گلدونهای فانتزی روبروی پنجره موهای بلندمو شونه میکنم و بعد از پوشیدن یه دست لباس مناسب، کیف و ورقههای موردنیازمو برمیدارم و از اتاق بیرون میرم. مامان با یه میز مفصل انتظارم رو میکشه. مثل همیشه، و فقط خدا میدونه چقدر این تکرارها برای من لذت بخشه!
کنار مامان و زیر نگاه مادرانهاش که مطمئنا نمیتونستم شبیهاش رو هیچجای دنیای به این بزرگی پیدا کنم، صبحانه ی مفصلی میخورم و کاملا شارژ و سرحال از سر میز بلند میشم. انگار نه انگار که فقط تونستم دو ساعت و نیم بخوابم و بیخوابی این شبها داره ذرهذره ی وجودمو از هم میپاشه. واقعا گاهیوقتها احساس میکنم که خیلی آدم قویای هستم و یقینا این قدرترو از بابا به ارث بردم. زن و مردی که همه ی زندگیشون رو برای عشقشون و رابطهشون جنگیدن، و معلومه که ثمرهی این همه دوستداشتن باید یکی باشه عین خودشون. محکم، عاشق، پر از حس زندگی!
مامان باز هم مثل همیشه بدرقهام میکنه. وقتی دارم از در حیاط خارج میشم، میبینم که لبهاش تکون میخورن و حتما داره آیتالکرسی میخونه برای منو ماشینی که تجربههای بدی با همدیگه داریم. که خب، این یه چیز عادیه و همه مامانا نگران بچههاشونن، وقتی که پشت فرمون نشستن و دارن رانندگی میکنن!
بوسهای براش میفرستم و با بوق کوتاهی از کوچه خارج میشم. محله ساکت و آرومه و من عاشق این آرامشیام که با آجر به آجر خونههای این محله عجین شده. اینجا حالم خوبه، تو این خونه، کنار همسایههایی که تازه باهاشون آشنا شدم و هنوز برام غریبهاند. عجیبه که حسی که به این محله دارم، درست شبیه حسیه که به کتابهام دارم؛ همونقدر واقعی، و همونقدر شیرین!
با احتیاط رانندگی میکنم. هیچ دلم نمیخواد بعد از اعتمادی که بابا دوباره بهم کرده، آبروم جلوش بره و بیشتر از این جلوشون خجالت زده بشم. برای همین، نیمساعتی طول میکشه تابه دانشگاه برسم و درست راس ساعت، سرکلاس روی صندلی همیشگیام بشینم و منتظر ترانه بشم. تک تک دانشجوها از کنارم رد میشن و من در برابر سلام و صبحبخیرهاشون با لبخند جواب میدم و فرقی بین دختر و پسر هم قائل نمیشم. بابا هاتف اینطوری بزرگم کرده بود! بهم یاد داده بود که همه ی ماها انسانیم، فارغ از جنسیت و نژاد و هرچیزی که روی این انسانیت خط میندازه و من تمام بیست و یک سال زندگیم رو با این عقیده زندگی کرده بودم.
_چه عجب، میبینم که امروز سر وقت اومدی.
به ترانه نگاه میکنم. مقنعه ی کج و کوله و صورت بدون آرایشش بهم میفهمونه که مثل همیشه خواب مونده و این سر وقت اومدن من و ظاهر آراستهام، شدیدا باعث حرص خوردنش شده! لبخند میزنم. روی صندلی کناریام میشینه و قبل از اینکه مهلت حرف زدن بهم بده، اول از همه کیف لوازم آرایشیش رو بیرون میکشه و میگه:
_میدونم شبیه عروسک آنابلم، ده دقیقه بهم وقت بدید خودمو هلو تحویلتون بدم!
سلقمهای نثارش میکنم. هوم کشداری می گه و وقتی من به کلاس تقریبا پر از دانشجو اشاره میکنم، لبخند ژکوندی میزنه و با بالا انداختن شونههاش، ریملش رو بیرون میکشه. متاسف نگاهاش میکنم و سعی میکنم با این بیخیالی ذاتیش کنار بیام و کمی بیشتر حرصش بدم:
_به نهال شوماخر سلام کن. به کوری چشم بعضیها، باباجونم امروز برام ماشینو گذاشته خونه! ببین !
چند ثانیهای به چهره ی پیروز منو و سوئیچ توی دستم نگاه میکنه و بعد پقی میزنه زیر خنده. لبخند روی لبهام میماسه. دختره ی بیادب داره به چی میخنده؟
_هرهر، کجای حرفم خنده داشت؟
_وای نهال، باز چقدر به بابای بیچارهات پیله کردی که برات ماشین گذاشت؟ هوم؟
چپ چپ نگاهاش میکنم. با همون خنده ی روی اعصابش یه رژ کمرنگ هم روی لبهاش میکشه و کیف آرایشیش رو سر میده تو کولهاش. یکی دو تا از پسرای نمکدون کلاس سعی میکنن به نحوی تیکه بندازن اما، اخلاق عالی و تحسین برانگیز ترانه حتی بهشون امون نمیده که به خودشون اجازه ی نگاه کردن به این سمت رو بدن! من واقعا عاشق این اخلاق ترانهام. هرچقدر که من آروم و کمحرف و تودارم، اون به همون اندازه برونگرا و اجتماعیتره. فکر میکنم همین تضادها مارو اینطور کنار هم نگه داشته و صمیمی کرده.
_اتفاقا صبح بلند شدم دیدم بیخبر ماشینو گذاشته رفته. میدونی چرا؟ چون دخترشو میشناسه. مثل تو نیست که هی دم به دیقه اشتباهاش رو بکوبه تو سرش. شیطونه میگم همینجا بزنم خفهات کنم.
ریز ریز میخنده. نگاه غضبناک و عصبی من هم تاثیری نداره و میدونم که به این مسخرهکردنش ادامه میده:
_آخه عزیزدلم، چقدر تو بلوف میزنی قربونت برم؟ هرکی ندونه من که میدونم چهاربار امتحان دادی و هربار به شکل فجیعی رد شدی. با من که دیگه نه نهال جون!
خیلی سعی میکنم نخندم. کلاسور موردنیازمو از کوله بیرون میکشم و درحالی که مقنعه ی عقب رفتهامو درست میکنم، تلاش میکنم که هم قیافه و هم لحن خونسردی داشته باشم:
_باشه ترانه جون. وقتی برگشتنی مجبور شدی تو این سرمای پاییز پیاده کز کنی تا خونه، اون موقع بهت میگم یه من ماست چقدر کره داره!
فقط میخنده و انقدر خندههاش شیرینه که منم ناخواسته لبخند میزنم. چقدر دوستیمون قشنگ بود. چقدر راحت میتونستیم با کوچکترین چیزها حالمون رو خوب کنیم و یه بهونه پیدا کنیم برای خندیدن و شاد بودن. قطعا ترانه یکی از خوششانسی های زندگی من بود. با همه ی تفاوتها و منحصربه فرد بودنش، خوب توانسته بود جای خالی خواهر نداشتهام رو برام پر کنه.
_خیلهخب حالا، تهدید نکن و بگو باید چیکار کنیم. به امام حسین من سر کلاس این مرتضوی هیچی نمیفهمم. هیچی.
هیچی آخرشو جوری کشدار میگه که نمیتونم نخندم. یه نگاه کوتاهای به ساعت مچی ظریفم میکنم و با تصور اینکه استاد تا ده دقیقه ی دیگه سر میرسه، خم میشم تا آب معدنیم رو از توی کیفم بیرون بکشم. ترانه منتظر داره نگاهام میکنه و یه دستشم گذاشته زیر چونهاش و داره منو مجبور میکنه که باز به خوشگلی عجیبغریبش اعتراف کنم. البته فقط تو دلم و پیش خودم و خدای خودم. چرا که میدونم ترانه هنوز به این حجم از ظرفیت دست پیدا نکرده که بتونه در برابر حرفم به خودش مسلط بشه!
_چرا اونطوری نگام میکنی؟ توقع راهکار داری از من؟
_از تو نداشته باشم، از حمیدی پشتسرم داشته باشم؟
آب به طرز واضحی میپره تو گلوم. ترانه آروم و شیطانی میخنده و من فقط میتونم یه نگاه کوتاه حواله ی محسن حمیدی کنار دستم بکنم که بیحرف و ساکت، مشغول نوشتن چیزی تو جزوشه. من نمیدونم این ترانه ی خبیث چی تو رفتار این بندهخدا دیده که فکر میکنه دلش پیش من گیره!
_چقدر تو بدجنسی ترانه. نمیخوای دست از اذیتهات برداری؟ خوبه منم برم از آقای افخم راهکار بخوام؟
خیلی خونسرد یه تای ابروی اصلاح شدهاش رو میندازه بالا. تازگیها هم خانوم حسابی خرج گذاشته رو دست باباش و یه رنگ و مش توپ از موهای لختش درآورده که واقعا بعضی وقتها حسادتم رو تحریک میکنه. و انقدر رو مخم راه میره که آخرسر مجبور می شم بیفتم به جونشو تا راه داره نیشگونش بگیرم. والا! چه معنی داره بدون اجازه ی من پاشده رفته آرایشگاه و انقدر خوشگل شده؟!
_خب برو. ددی جون من که جواب نهاش رو کوبید تو سینه ی افخم. این شمایی که هنوز تکلیفت مشخص نیست.
_تکلیفی وجود نداره که بخواد مشخص هم بشه. من به این زودیها قصد شوهر کردن ندارم مادربزرگ. برو برا دخترخالهات شوهر پیدا کن.
آب معدنی رو دوباره تو کیفم جا میدم. درست همون لحظهای که ترانه ریز ریز درحال خندیدنه و من سعی دارم رژ لب پراکنده شدهامو پاک کنم، استاد با سلام بلندی داخل میشه و دیگه رسما کلاس شروع میشه. و من تمام مدتی که چشمم به استاد بود و سعی میکردم که چیزی از حرفهاش رو بفهمم، به این فکر میکردم که پدر ترانه چطور تونسته بود افخم رو رد کنه؟
ترانه افخم رو دوست داشت. من از این بابت مطمئن بودم. حتی با اینکه سعی داشت وانمود کنه که از جواب نه پدرش ناراحت نیست. من خوب میفهمیدم که ترانه بین پدرش و افخم، تو دوراهی بدی گیر کرده و این اصلا اتفاق خوبی نبود. کسل و کلافه از کلاس بیرون زدم. ترانه درحالی که داشت دو بند
کوله پشتیش رو روی شونههاش میانداخت، با حرص سنگریزه ی مقابل پاشو به جلو شوت کرد و غر زد:
_از گرسنگی دارم میمیرم. بریم یه چیزی بخوریم بعدش بریم کلاس بعدی. امروز تا دو و نیم کلاس داریم، نه؟
با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم. به سمت سلف حرکت کردیم. حتی وقتی کنار همدیگه چای و کیک خوردیم و ترانه از مهمونهای افادهای دیشب مامانش برام حرف زد، بازم ذهنم درگیر افخم و ترانه و عشق بینشون بود. نمیدونستم چرا فکر میکردم هیچجوره نمیتونم سر حرف رو با ترانه باز کنم و درباره ی موضوع به این مهمی باهاش صحبت کنم. احساس میکردم فعلا دلش نمیخواد این بحث رو کش بده و برای همین خودش رو زده به خونسردی و بیخیالی، و متقابلا از منم انتظار عادی بودن رو داره. اما چطور؟ چطور میتونستم نسبت به غم چشمهای بهترین دوستم که قدمت دوستیمون بیشتر از ده سال بود بیتفاوت بمونم؟ شاید امروز وقتش نبود اما، هر اتفاقی که میافتاد؛ باید بالاخره با ترانه حرف میزدم.
کلاس های بعدی هم پشتسر هم گذشتن. وقتی داشتیم از دانشگاه خارج میشدیم، ترانه پیشنهاد داد