بسم الله الرحمن الرحیم
_زن حسابی تو تا کی میخوای از جیب من برداری بچپونی تو دهن این پسره ی مفت خور بی خاصیت؟ تا کی میخوای لی لی به لالاش بذاری و حمایتش کنی؟ نمی بینی؟ نمی فهمی؟ یا خودتو زدی به نفهمی تا منو دق بدی؟
_جیب تو؟ از کی تا حالا جیب منو تو داریم؟ امید بچه ی ماست، میخواد پنجاه سالش باشه یا بیست سالش، موظفیم ازش حمایت کنیم. پشتش باشیم و تو این روزا که دستش خالیه، دستشو بگیریم! مگه جرم کرده که تو این گرونی جیبش خالیه؟ مگه تو باباش نیستی؟ مگه من مادرش نیستم؟ اگه الان قرار نیست حامیش باشیم، پس کی قراره باشیم؟
_الان؟ خدایا! تو واقعا خودتو زدی به نفهمی لیلا! نمیخوای بفهمی الان و دیروز نداره، پسرت همیشه یه مفت خور بوده که عادت کرده همیشه مادرش جیبشو پر کنه و پشیزی هم برا باباش ارزش قائل نشه. میخوام بدونم این بشر پس کی قراره آدم بشه؟ کی قراره دستش بره تو جیب خودش؟ مگه فقط امیده که تو این جامعه زندگی میکنه؟ پسرای مردمو ندیدی؟ نمی بینی چطور رو پاهای خودشون وایسادنو علاوه بر خودشون، خانواده شون رو هم حمایت می کنن؟ یا فکر کردی آسم...
دیگر چیزی نمی شنید. هدفون را روی گوش هایش گذاشت و موسیقی تندی را با صدای بلند پلی کرد. تمام تمرکزش معطوف تی وی بود و انگشت هایش مدام روی دسته ی پلی استیشن جابجا میشدند. پاهایش را روی میز مقابل کاناپه دراز کرده بود و خوراکی هایی که لیلا برایش آورده بود، دست نخورده باقی مانده بودند.
به دروازه ی حریف نزدیک شده بود که ناگهان با ایستادن اسرا در مقابلش چشم هایش گرد شد. سرش را بالا آورد و با ناباوری هدفون را از روی گوش هایش برداشت :
_چیکار میکنی دیوانه؟ بیا این ور!
صدای بلند و عصبی اش ذره ای برای خواهر بزرگترش اهمیت نداشت. با چشم هایی سرزنش بار چرخید و این بار دستگاه را خاموش کرد. امید به شدت دسته را روی میز کوبید:
_یعنی استاد رفتن رو مخ منی اسرا! لعنت بهت!
اسرا با دست هایی که روی سینه قفل کرده بود، به سمتش چرخید. چهره ی امید سراسر خشم و عصبانیت بود. با حالتی عصبی هدفونش را در دست گرفت و خواست چیزی بگوید که صدای آرام اسرا مانع شد:
_تو با هدفون شاید نشنوی که تو این خونه چه خبره، ولی نه تنها ما، که کل همسایه ها هم با صدای مامان و بابا متوجه وضعیت زندگیمون شدن! به نظرت پدرومادر ما الان تو سنی هستن که باید صدای دعواشون رو همه بشنون؟
_باز رفت رو منبر!
با اعصابی خراب از روی کاناپه بلند شد. پایش به کوسن مبل که روی زمین افتاده بود گیر کرد و کم مانده بود روی زمین بیفتد. به زحمت تعادلش را حفظ کرد و فحش زشتی زیرلب زمزمه کرد. اسرا همانطور ایستاده و خیره نگاهش می کرد اما، او نگاهش به پدری بود که نفهمید کی از اتاق بیرون آمد:
_سلام حاجی جان! اغور بخیر! شیری یا روباه؟! نگو که این دفعه رو هم باختی!
_امید!
به مادرش که پشت سر پدرش ایستاده بود، نگاه کرد. لبخند بی تفاوتی زد و بوسی برای او فرستاد. صدای فرزین پر از غضبی بود که سال ها بود آن را با خود داشت. شاید از همان روز نحس!
_کاش خدا بعد سه تا دختر که مثل دسته ی گل بزرگشون کردمو فرستادمشون خونه ی شوهر، توئه لکه ی ننگو بهم نمیداد تا تو این سن تن و بدنم بلرزه از کارات و زنم به خاطرت تو روم وایسه! کاش میذاشت با همون سه تا دخترم زندگیمو بکنمو به اینجا نرسم که نتیجه ی یه عمر جون کندنم، بهم بگه تو دعوا با زنت بردی یا باختی!
_ای بابا. چیکار خدا داری پدر من؟ خدا که سهمیه ی شمارو داده بود، خودتون پیله کردین الا و بلا یه پسر هم بهتون بده! اشتباه از خودتون بوده، وگرنه خدا هم چندان تمایلی نداشت منو بندازه بغلتون!
با خنده حرف میزد. مثل همیشه که در تاریک ترین لحظه ها می خندید. چشم هایش پر بود از بی تفاوتی و خونسردی، درست برعکس چشم های پدرش که از شدت خشم سرخ شده بود.
_خدا مرگم بده، حرف نزن امید، حرف نزن!
نفس عمیقی کشید. اسرا و مادرش پر از استرس و اضطراب به آن دو نگاه می کردند اما، امید با دست هایی که در جیب شلوار گرمکنش فرو کرده بود؛ آسوده به پدرش خيره شده بود.
این صحنه تکرار ترین اتفاق ممکن در زندگی آن ها بود. تعجب میکرد که چطور بقیه ی اعضای خانواده با آن کنار نیامده بودند. برای او دیگر عادی شده بود که در چنین لحظه هایی پدرش با تمام نفرت و سرزنشش چند لحظه ای به او نگاه کند و بعد با خشم از خانه بیرون بزند.
صدای بلند بسته شدن در هم حتی تکراری بود. حاج فرزین فاخر، درست مثل یک کودک، هربار با قهر و غضب از این خانه بیرون میزد. بی آنکه حتی یکبار بخواهد بحث با او را ادامه دهد. انگار که بترسد از این اتفاق!
_چرا اینطوری می کنی با بابات؟ چرا انقدر خون این مرد بیچاره رو تو شیشه می کنی آخه؟
بی تفاوت نسبت به مادرش که با حالی خراب از بحث همیشگی شان با همسرش به کمک اسرا روی کاناپه نشست، به آشپزخانه رفت و با چهره ای خنثی لیوانی از آب چکان برداشت.
لیلا هنوز داشت زیرلب برای خودش حرف میزد که لیوان را به سمت او گرفت. اسرا با چشم های نگران به برادر عجیب و غریبش خیره شد. برادری که او را مثل فرزندش به عنوان دختر بزرگ این خانواده بزرگ کرده بود اما، حالا بیشتر شبیه دو غریبه بودند، تا خواهر و برادری که روزگاری هیچ چیز پنهانی از هم نداشتند :
_بیشتر از این اعصابتو به هم نریز مامان. این شوهرت فکر میکنه من دارم پول زور میگیرم ازش! واسه همین اینطوری ریخته به هم. نترس. شب که برگرده، یکم ناز بیای براش، یادش میره صبح چی گفته و چی شنیده!
_چقدر تو بیشعوری امید!
رو به خواهرش خندید. لیلا با بغض سنگینی تمام آب را سر کشید و درمانده به پسرش که دوباره برای ادامه ی بازی اش دستگاه را روشن کرده بود، خیره شد. زیرلب با صدای لرزانی زمزمه کرد:
_پولی که خواسته بودی رو زد به کارتت، توروخدا حواست به خودت باشه امید، من نگرانتم!
دسته ی پلی استیشن را برداشت و این بار روی مبل دیگری نشست. همزمان که تمام توجهش به روبرو بود، در جواب مادرش گفت:
_نگران نباش مامان. من بلدم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم؛ بابت پولم تشکر، فقط نمیدونم چرا حاجی عادت نمی کنه به این کار؟ چرا هرسری ما باید سر دو قرون پولی که ازش می گیریم، این همه اعصاب خردی بکشیم؟
_چقدر هم که تو اعصابت خرد میشه!
کنایه ی اسرا مستقیم او را هدف گرفته بود. نیشخندی زد. بدون آنکه به او نگاه کند. لیلا همانطور که از جا بلند میشد، با نگاهی خیره رو به دخترش زمزمه کرد:
_تمومش کنین. دیگه حوصله ی جنگ و دعوارو ندارم. میرم یکم بخوابم.
اسرا با نگاهی ناراحت مادرش را که یک دستش بند سرش بود و به سمت اتاق مشترکشان می رفت، بدرقه کرد. با بسته شدن در و مطمئن شدن از نبود مادرش چرخید و این بار نگاهش را به امید دوخت که موهای نمناک بورش روی پیشانی اش ریخته بودند و کوچکترین توجهی به اطراف نداشت. با صدای آرامی پرسید:
_پس فردا تارا وقت دکتر داره، من یکم کار دارم، تو میتونی باهاش بری؟
شايد در این خانواده به جز مادرش، تارا تنها کسی بود که با وجود همه چیز هنوز هم در کنار او مانده بود و سعی کرده بود که درکش کند. درست برعکس اسرا و شهرزاد که به سادگی او را کنار گذاشته بودند و کاری جز سرزنش و کنایه زدن بلد نبودند.
_نه، سرم شلوغه. بسپار با شهرزاد برن.
_دقیقا چیکار می کنی که سرت شلوغه؟ لابد گیم بازی کردن هم کاره و ما خبر نداریم!
طوری تند و تیز سرش را به سمت اسرا چرخاند که او با وجود چندسال بزرگتر بودنش از گفته ی خودش پشیمان شد. دستی به پیراهن تنش کشید و در ادامه ی حرفش گفت:
_به شهرزاد هم گفتم، اونم نمیتونه بره. با شوهرش باید برن بیرون، مثل اینکه یه قرار کاریه. منم یه مشکلی دارم که تو اون ساعت واقعا نمی رسم. حالا نمی تونی یه کاریش بکنی که من وقتشو کنسل نکنم؟ به زحمت از این دکتر براش وقت گرفتیم، حیفه از دست بره. تا هم وقتی آقا نادر برنگشته، نباید بذاریم زیاد استرس و نگرانی داشته باشه. تو که می دونی حاملگیش چقدر خطرناکه. لطفا امید، هوم؟
_اسرا تو که اخلاق گند منو می شناسی، واسه چی اصرار بیخود می کنی؟
لحن کلافه ی امید، اسرا را هم به هم ریخت. با حالتی عصبی از روی کاناپه بلند شد و قبل از رفتن به آشپزخانه تمام عصبانیتی که از برادر بی ملاحظه اش داشت را در کلامش ریخت:
_خوبه خودت میدونی چقدر غیرقابل تحملی و بهش هم اعتراف می کنی. بیچاره مامان و بابا، بیچاره ما که نمیدونیم چه ظلمی به تو کردیم که جوابمون باید این باشه! واقعا برات متاسفم امید.
از گوشه ی چشم شاهد رفتن او به آشپزخانه و پشت بند آن بلند شدن بوی پیازداغ بود. انگشتانش طوری به دسته ی پلی استیشن فشار می آوردند که هرآن ممکن بود دسته درون دستانش خرد شود. باختنش در بازی هم دقیقا همان ضربه ی آخر به اعصاب نداشته ی او بود که باعث شد با پرت کردن دسته روی میز از جا بلند شود و راه آشپزخانه را در پیش بگیرد.
اسرا درحال خرد کردن سیب زمینی بود و چون پشت به ورودی ایستاده بود، متوجه حضورش نشده بود. جلو رفت و با ایستادن روبروی اجاق گاز، نگاهی به محتوای ماهیتابه انداخت. هنوز دستش برای برداشتن تکه ی کوچکی از مرغ درحال سرخ شدن دراز نشده بود که چاقوی اسرا پشت دستش نشست. نتوانست نخندد. چشم گشاد کرد و با خنده گفت:
_غلاف کن حاجی. یه تیکه مرغه، زخمیمون نکنی!
اسرا گوشه ی لبش را گاز گرفت تا از خنده ی احتمالی اش جلوگیری کند. دوباره نگاهش را به سیب زمینی نصفه ی درون دستش دوخت و این یعنی واقعا دلخور است. امید تکیه داده به اپن دست هایش را روی سینه قفل کرد و قهوه ای نگاهش متمرکز اسرا شد:
_نزدیک چهل سالته پس لطفا عین این دختر بچه ها قهر نکن! درسته شما برادرتون به کتفتون هم نیست ولی من هرچقدر هم به قول تو غیرقابل تحمل و بیشعور باشم، شماها هنوز برام مهمین. پس لطفا تو بحث هایی که بهت مربوط نیست، دخالت نکن و نذار بشی جزو آدمایی که دیگه تا آخر عمرم برام وجود ندارن. بذار همون خواهر بزرگه ی زورگوی همیشگی بمونی، به تارا هم بگو با خودم میریم. اگه عصر باشه یه کاریش میکنم. اوکیه حالا؟!
چشم های اسرا و شهرزاد مثل مادرشان رنگی بود، اما او و تارا مردمک های قهوه ای پدرشان را به ارث برده بودند. تنها وجه اشتراک هر چهارتایشان بور بودنشان بود که به طرز جالبی در نگاه اول به چشم می خورد. منتهی اسرا به کمک رنگ مو از شدت بور بودنش کاسته بود:
_مرسی. اگه این چند روز سرم شلوغ نبود مزاحم تو نمی شدم. نمیشد هم به مامان بگم. تارا خواست نگرانش نکنیم. اون هنوز نمیدونه که چقدر وضعیت تارا خطرناک و نگران کننده است.
_دکترشو عوض کردین یا نه؟
اسرا با نگاهی به اخم های درهم امید سرش را تکان داد. سبد سیب زمینی هارا داخل سینک گذاشت و آب سرد را روی آن ها باز کرد. باید تا قبل از تعطیل شدن مدرسه ی دخترانش کارش را تمام می کرد:
_آره. اتفاقا چون دکترشو عوض کردیم نگرانیمون بیشتره. تارا دوتا سقط داشته، بیشتر از ماها هم با تو صمیمیه، به نظرم بودن تو بیشتر باعث دلگرمیشه تا ما. هرچند اگه شوهرش بود دیگه نیازی به من و تو نبود. الانم ماهی پیششه، بعد از ظهر هم میرم بهش سر میزنم.
امید به آرامی سری تکان داد. دستی به موهایش کشید و با ذهنی به هم ریخته خواست آشپزخانه را ترک کند که اسرا صدایش زد. به سمت او چرخید و بی تفاوت نگاهش کرد:
_با تارا صحبت کن. راضیش کن این چندماهی که صالح ایران نیست، بیاد اینجا بمونه. نیازی نیست