فرار آهو

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

فرار آهو

اثر عاطفه

"هفت ماه قبل"

پرونده ها رو روی هم مرتب کردم و بر حسب رنگ جلد پوشه،داخل کشو گذاشتم.

یک هفته است با صمت جدیدم،سروکله میزنم.

منشی مدیریت!

توی شیش ماه گذشته که توی این شرکت بودم،کارم چیزی دیگری بود..

طراح الگوی اولیه فرش!

در اصل من طراحی چهره خونده بودم..

سیاه قلم..

رنگ و روغن..

اما خب؛وقتی هانا بهم گفت این شرکت آگهی استخدام داده ،با تردید پا به اینجا گذاشتم.

آدم باید یجاهایی فقط با شانس بره جلو!

میدونستم چیزی که دنبالش بودن تخصص من نیست.

رزومه کاری نداشتم و شدیداً نیاز به کار..

وضعیت بدی رو میگذروندم؛محتاج پول..

برای همین؛طبق شرایطی که گفتن،قبول کردم آزمایشی یک هفته توی خونه براشون طرح رایگان بزنم!

توی یک هفته تونستم 10طرح از جنبه‌‌ های مختلف بکشم.

هرچیزی که بلد بودم تبدیل به طرح فرش شد و روی کاغذ نشست!

مدرن..سنتی..کلاسیک..و چندتا الهام گرفته از طبیعت.

چاره نبود!

باید سعی میکردم هرجور شده؛حرفه‌ای که سالها درسش رو خوندم پیاده می‌کردم،شاید معجزه میشد و قبولم کنن.

روز هشتم کاغذ لول شده به دست،روبه روی شرکت بودم.

اون‌روز که فرم پر کردم،طرح های خام رو برداشته بودم برای تکمیل!

و الان،همه‌چیز آماده بود برای آزمون و خطا.

وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه سه رو فشار دادم.

همه چیز خاص و عجیب بود!

حتی این آسانسور.

وقتی حرکت کرد و شمارشگر اعداد بالا رفت،ناگهان بویی مطبوع در فضا پیچید.

عطرش بوی گل بود.

گل یاس!

بی اراده لبخند روی ل-بهام رسم شد.

وای مها..

فکرش رو کن؛کارمند اینجا بشی!

اگر این اتفاق بیفته،بخدا که مرغ طلایی باید مینشست رو شونه‌م!

همین آسانسور هزینه کل زندگیم هم نمیشد.

هر طرف رو نگاه میکنی آینه میبینی.

آینه هایی که حاله‌ای تیره به خودشون گرفتن و نور زردی که از سقف تابیده میشد رو با سایه تاریکشون خفه میکردن!

تاریک نیست اما سنگین است.

نگاهم روی سقف کشیده شد.

لبخندم وسعت گرفت و حالا،دست روی دهنم گذاشتم.

باورم نمیشه!

سقف هم از آینه بود اما نه آینه معمولی،پر از نقش ونگار فرش مانند که از لابه لاشون نور ضعیف زرد رنگی،پاشیده میشه!

مثل شاخ وبرگ درختی تنینده درهم؛که نور آفتاب به تیزی از بینشون خودش رو عبور داده.

سلیقه و هنر از همین نقطه شروع میشه!

طوری که میخواد بهت بفهمونه آغاز شکوه و هنر،از همینجا کلید میخوره.

با صدای دینگی، آسانسور توقف کرد و دوباره عطر افشانی همون بوی یاس!

درب باز شد.

زیر لب زمزمه کردم:خدایا به امید تو..

نفسم رو تازه کردم و با لبخند، بیرون زدم.

سالن این طبقه چند تا راهرو داشت.

ابتدای هر راهرو ؛تابلویی از جنس مخمل مشکی،نام اتاق ها با فونتی طلایی نرم؛کوبیده شده.

به سمت میز منشی رفتم.

وسط سالن میز قطوری قهوه‌ای رنگ،از چوب سنگین که زنی با فرم مخصوص پشتش قرار گرفته.

_سلام.

آرم شرکت روی تکه ای فلز طلایی رنگ؛سمت چپ سینه اش سنجاق شده!

سر بالا گرفت.

لبخندی زد و بانهایت خوش‌رویی و احترام گفت:

_سلام عزیزم..بفرمایید؟

جواب لبخندش رو بالبخند دادم.

_هفته پیش فرم استخدام پر کردم..

دست بالا گرفتم و با اشاره به کاغذهای لول شده توی دستم، ادامه دادم:

_طرح آزمایشی داشتم.

با مکث نگاهم میکنه؛ سپس انگار که چیزی به خاطر اورده تند تند سرتکون داد:

_آهان..آره،آره.خانم شایسته بودی درسته؟

شروع مطالعه رمان