← ساریژ

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

ساریژ

اثر آناهیل رشیدی

رمان : ساریژ

نویسنده: اکرم رشیدی( آناهیل)

ایمیل: anahilrashidi@gmail.com

مقدمه:

بااحترام به تمام زخم‌های به هم‌پیوسته و بهبود یافته)ساریژ( و تمام زخم‌هایی که در برابر ساریژ مقاومت کرده و ناسور می‌مانند!

زندگی صحنه‌ی نبرد نابرابریست که ناگزیر از زخم خوردنیم، اما گاهی می‌شود به نبرد پایان داد، گاهی می‌شود بخشید، فراموش کرد و در زیر سایه‌ی امید نشست و خود را تیمار کرد.

گاهی در پس شب‌های تاسیان سپیده‌ای پدیدار می‌شود و می‌توان زندگی را از پس دریچه‌ی امید دوباره پیدا کرد!

به امید ساریژ برای تمام زخم‌های ناسور!

خلاصه:

دختری از شهرستان و برخواسته از یک قومیت کرد زبان، خسته از محدودیت و تعصب پدر و مردهای قومش تصمیم می‌گیرد با انتخاب دانشگاه در تهران و رفتن به خانه‌ی عمه‌اش آغاز استقلال طلبی‌اش را رقم بزند و از ازدواجی تحمیلی و درون قبیله‌ای فرار کند، او بلندپرواز است و تنها به مادیات و موفقیت شغلی در آینده فکر می‌کند، او با آدم‌هایی آشنا می‌شود که جهان‌بینی‌اش را تغییر می‌دهند و او را با دنیای تازه‌ای آشنا می‌کنند، حادثه‌ای دلخراش و ناگهانی زلزله در شهرودیارش رخ می‌دهد و پدرش را از دست می‌دهد، اما همزمان میان همان مصیبت عاشق می‌شود و به واسطه‌ی آن عشق دوباره با دیار خود پیوند می‌خورد و نمی‌تواند هدف‌هایش را به این دلدادگی ترجیح دهد.

پارت۱

با قدم گذاشتن به ایوان، صدای آهنگ آشنا به گوشش می‌رسد و ناخواسته نگاهش به دریچه‌ی کوچک کار شده روی دیوار همسایه‌ی روبه‌رو می‌افتد، نمی‌داند چه کسی در آن اتاق است که شب‌هایش را گاهی با آهنگ‌های تند مختص به تمرینات ورزشی و گاهی با آهنگ‌های خواننده‌های دهه پنجاهی سپری می‌کند. بعد از پهن کردن لباس‌هایش روی بند پلاستیکی به اتاق برمی‌گردد و روبه‌روی آینه قدی کار شده روی دیوار مشغول باز کردن بافت موهایش می‌شود، راهله نخ‌های چله‌ی تابلو فرش روبه‌رویش را رها و کلافه نگاهش می‌کند.

_ نمی‌دونم چمه دلم شورافتاده! نکنه فرامرز قشرق راه بندازه؟

روجا نیم‌نگاهی به او می‌اندازد و با پوزخندی دوباره به آینه می‌برگردد:

_ نگران نباش! بازم یه جواب سربالا بهش میدن و به وقتی دیگه موکول میشه؛ بعدشم الان که عموقدیر ناخوشه و مثلا رفته عیادت عمرا بتونه سر بحث رو باز کنه!

_ ‏"بێچاره فرامەرز! نە دەتوانێت بەرامبەر تۆ بێت، نە بەرامبەر براکانی." بیچاره فرامرز! نه حریف تو می‌شه نه حریف برادراش!

روجا باابروهای بالا رفته می‌چرخد و پوکرفیس نگاهش می‌کند:

_ مامان! دنبال بهونه‌ای تیکه بندازی؟

راهله با دلخوری نگاه می‌گیرد و دوباره مشغول بافتن می‌شود:

_ تیکه‌ی چی؟ همه زندگیت شده تهرون! کل تابستون دو هفته اینجا بودی، کلاس و درس و امتحان رو بهونه می‌کنی از اینجا فرار کنی، گفتی تابستون میرم، پاییز غیرحضوری می‌گیرم، الان یه هفته نیست اومدی باز داری میری...

آرام قدم برمی‌دارد و کنارش می‌نشیند.

_ مامان چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ فرار چیه؟ شما جون منید، خانواده‌ی منید، من دارم از همه فرصتام استفاده می‌کنم تا زودتر تموم بشه...

رشته نخی می‌بردارد و در حالی که دور انگشت می‌پیچد با تردید لب می‌زند:

_ درسته! اونجا بهم خوش می‌گذره، استقلالی که پیدا کردم رو دوس دارم، احساس رهایی می‌کنم، اینجا برام مثل قفس می‌مونه! ولی معنیش این نیست شمارو دوست ندارم، به سختی بابا رو قانع کردم ولی تو درکم کن!

راهله هرچه نگرانی دارد را در نگاهش می‌ریزد.

_ مطمئن باشم حواست به خودت هست؟

روجا لبخندزنان جلوتر می‌رود و خود را در آغوشش می‌اندازد.

_ آره مطمئن باش!

ناگهان با حس لرزش زمین و تکان شدید شوکه از هم جدا می‌شوند، هراسان به سمت راشین برمی‌گردند که در حال نوشتن تکالیفش بود، راشین هراسان می‌ایستد و لب می‌زند:

_ خونه تکون خورد.

روجا قبل از این‌که از شوک دربیاید با صدای پیامک موبایلش بلند می‌شود و آن را از روی طاقچه می‌بردارد، پرهام است.

_ باید ببینمت!

روجا سریع برایش تایپ می‌کند.

_ برگشتم خبرت می‌کنم!

با صدای جیغ‌های پی در پی که از بیرون خانه به گوش می‌رسد، گوشی از دستش می‌افتد، راهله به طرف در می‌دود.

_ یا ابوالفضل!

راشین به دنبالش می‌رود ولی روجا لباسش مناسب نیست، در حالی که به طرف اتاق خواب می‌دود موهایش را جمع می‌کند و با کش می‌بندد، روپوش و روسری می‌پوشد و به طرف خروجی می‌دود که راهله هراسان برمی‌گردد و در حالی که انگار زبانش بند آمده شانه‌هایش را می‌گیرد.

_ ‏"بڕۆ... زەنگ بکە، زەنگ بکە بابات." بدو... زنگ بزن، زنگ بزن بابات…

و همچنان صدای جیغ‌های ممتد از خانه‌های مجاور به گوش می‌رسد.

_ بابا!؟ چرا!؟

سعی می‌کند خود را رها کند و از خانه خارج شود ولی راهله جیغ می‌کشد.

_ بیا برو زنگ بزن بابات!

روجا وحشت‌زده بااو به خانه برمی‌گردد و گوشی را برمی‌دارد، نگاهش به راشین است که حسابی ترسیده و به مادرش زل زده است. شماره را می‌گیرد و صدای اپراتور در فضای خانه می‌پیچد:

_ مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد.

راهله دستانش را روی سرش می‌گذارد.

_ یا امام رضا!

روجا به دیوار پشتش تکیه می‌زند، رنگش پریده و لبانش بی‌رمق باز و بسته می‌شوند:

_ زلزله؟

***

کنار دیوار فروریخته‌ای نشسته و خیره به مورچه‌هایی که با طرحی درهم و برهم در حال حرکتند، به تیرگی دو روز گذشته فکر می‌کند. دو شبانه روزی که مانند هیولایی وحشتناک بر روزگارشان سایه افکنده، دو روز است شهرشان ویران شده و آواره و بی‌سرپناه در جستجوی اجساد عزیزانشان هستند. دو روز است دنیا برایشان به آخر رسیده و زندگی زشت‌ترین روی خود را نشانشان داده است. دو روز است پدرش ناپدید شده و پشت پلک‌های خشک و آکنده از نفرتش آرزو می‌کند همه‌ی این اتفاقات یک کابوس وهم‌انگیز باشد! نمی‌داند چطور هنوز زنده‌ است در حالی که داغ هم‌شهری‌هایش، دوستان و همسایه‌هایش را دیده‌ است. هلما را خودش از زیر آوار بیرون کشید، دوست چندین و چند ساله‌اش را! قلبش تیر می‌کشد و آسمان چشمانش لج کرده، قصد باریدن ندارد. به سختی آه می‌کشد تا شاید کمی از احساس خفگی‌اش کم شود. آه می‌کشد و آه می‌کشد اما نفسش عمیق بالا نمی‌آید، سینه‌اش می‌سوزد. پلک می‌بندد و به دیوار تکیه می‌دهد. صدای گوش‌خراش زنان از هر سو دوباره فضا را پر می‌کند اما او فقط صدای مادرش را می‌شنود که باز ناله از سر داده است، پلک‌هایش را باز می‌کند و ماشین آشنا سر کوچه متوقف می‌شود. دست می‌گیرد به دیوار و بلند می‌شود. گره‌ی ابروانش را تنگ می‌کند و به سوی پسر همسایه‌ای می‌دود که سپیده دم اولین روز با دعوا خود را در ماشینش انداخته بود تا به روستا بیاید، می‌داند پسر از او خوشش نمی‌آید اما برایش مهم نیست. تا می‌آید که قدم‌های سستش را به ماشین او برساند، اطرافش پر می‌شود از بچه‌های ریز و درشتی که برای گرفتن خوراکی و آب‌معدنی دورش جمع شده‌اند، اهمیتی نمی‌دهد و نزدیک می‌شود. پراخم و طلبکارانه به او می‌توپد.

_ مگه تو به مادرم قول ندادی برامون خبر بیاری؟ پس چی شد؟ چرا نمیگی چی به سر بابام اومده؟ من دیدم با رفیقات رفتین آواربرداری... خب؟

پسر نگاهش می‌کند، یاد صبح روز قبل می‌افتد که هیچ رقمه حریفش نشده بود که به این منطقه نیاید، همیشه با دخترهای پررو و پرحرف مشکل داشته، اما این‌بار این دختر را درک می‌کند و می‌فهمد حال طبیعی ندارد، برخلاف دیدار قبل نگاهش خالی از تنفر و آرام است.

_ متاسفم، فعلا خبری نشده!

روجا انگار او را مقصر این فاجعه می‌داند که چنین پرحرص نگاهش می‌کند، می‌خواهد لب وا کند و دوباره او را به نیش کلامش بیازارد که یکی از بچه‌ها پسر را صدا می‌زند.

_ دیلان من... به من ندادی.

تازه می‌فهمد اسمش دیلان است، نگاه قفل شده‌اش را از او می‌گیرد و به سمت خرابه‌های به جامانده از خانه‌های عموهایش راه می‌افتد. دیلان جعبه‌ی آب‌معدنی را رها و دنبالش می‌دود.

_ صبر کن ببینم، کجا داری می‌ری؟

تمام خشمش از این مصیبت را در صدای دورگه‌اش می‌ریزد.

_ به تو چه؟ به تو چه کجا می‌رم؟ اگه بابام یه جایی زیر این خرابه‌ها هنوز نفس بکشه چی؟ د بگو!

و نگاه پر از خشمش را روی ویرانه‌های اطراف می‌کشاند، انگار دنبال نشانی از پدر می‌گردد ولی صحنه‌های شیون و ماتمی را می‌بیند که خارج از توانش است، عقب عقب می‌رود و به دیوار نیمه ویران تکیه می‌دهد. دیلان خیره به زیبایی و معصومیتی که با پرده‌ای از گرد و غبار پوشانده شده لب می‌زند.

_ خواهش می‌کنم برگرد... اونجا نیروهای امدادی دارن کارشون رو انجام میدن.

روسری خاک خورده‌ از روی موهایش سر می‌خورد، عصبی آن را جلو می‌کشد و قصد آرام گرفتن ندارد.

_ پس چه غلطی می‌کنن؟ پس بابای من کو؟

دیلان به سمت ماشین برمی‌گردد و چند بطری آب و چند کنسرو و بسته‌ی نان را برمی‌دارد و دوباره نزدیک می‌شود، آن‌ها را کنار دیوار می‌گذارد و با نگاهی دیگر به روجا که حالا سرش را روی زانوهایش گذاشته است، دور می‌شود.

دو سال قبل(آبان)

قهوه را که جلوی عمه گذاشت، صدای زنگ موبایلش از آشپزخانه بلند شد. عمه بانگاهش لبخند زد.

_ راس ساعت همیشگی...

شانه‌هایش را لبخندزنان بالا انداخت و به سمت آشپزخانه پاتند کرد، روی دکمه‌ی اتصال کشید و تمام شوق برخاسته از قلبش شد رنگ و لعاب کلماتی که روی زبانش نشست.

_ سلام بابا خوبی؟

به خستگی صدایش آن‌هم در پایان یک روز کاری عادت داشت.

_ سلام قلب بابا... تو خوب باشی منم خوبم.

روجا اما با هیجان و شیطنت از اتفاقات روزمره‌اش گفت و می‌دانست اگر تا سپیده‌ی صبح حرف بزند، پدرش باآرامش گوش می‌دهد. حرف‌های روجا که پایان یافت پدر به رسم همیشه بنای دلتنگی گذاشت.

_ امروز یکی از رفیقام گفت می‌تونه یه آشنا پیدا کنه تا ترتیب انتقالی‌ت رو بده...

ته دل روجا خالی شد، او تازه داشت به آن‌جا خو می‌گرفت. این آزادی و استقلال را دوست داشت، در همین مدت کلی در دل استادان و همکلاسی‌ها جا باز کرده بود.

_ بابا خواهش می‌کنم، آخه نگران چی هستی؟ حیفه این موقعیت و دانشگاه به این خوبی رو از دست بدم...

و فرامرزی که با تمام اطمینانی که به خواهر و خواهرزاده‌هایش داشت، از این دوری بی‌تاب بود، هرگز تصور نمی‌کرد بتواند این فاصله را تاب بیاورد، و حتی اگر می‌خواست دلتنگی را تاب بیاورد از حرف و حدیث قوم و قبیله‌اش نگران بود.

_ روجا تو واقعا با این دوری کنار اومدی؟ من هنوزم شبا از سرکار که میام خونه اول چشمم دنبال تو می‌گرده، دیدن تو خستگی رو از تنم بیرون می‌کرد...

شرمندگی پتکی شد و در صدای روجا فرود آمد، از طرفی می‌ترسید با ابراز دلتنگی اش، نگران شود و وادارش کند که برگردد و از طرفی نمی‌خواست پدر فکر کند این دوری برایش بی‌اهمیت است.

_ قربونت برم منم دلم براتون تنگ می‌شه ولی قرار نیست که برای همیشه اینجا بمونم، ببینید چه زود یه ترم داره تموم می‌شه، بعد امتحانات میام و تا شروع کلاسای ترم جدید اونجا می‌مونم...

سکوت پدر باعث شد، شیطنت را چاشنی بحثشان کند تا شاید کمی آرام شود.

_ خدایی از دست فک زدنای من راحت نشدی؟ یه دل سیر فوتبال ندیدی؟ نگو نه که من اونجا جاسوس دارم...

صدای خنده‌ی پدر آن‌قدر آرام بود که به آن‌سوی خط نرسید اما حسش کرد. وقت آن بود که سواستفاده کند.

_ بابا قضیه سهم‌الارث چی شد؟ عمه اینجا تنهاست، کاش می‌تونستی سهمت رو بگیری بیای، به خاطر من...

فرامرز کلافگی ‌را در صدایش ریخت و تن صدایش را بالا برد:

_ دیگه نه بهش فکر می‌کنی و نه به زبونش میاری، فکر وابسته شدن به اونجارو از سرت بیرون کن روجا!

می‌ترسید از این‌که روجا هم به سرنوشت خواهرش دچار شود و غربت‌نشینی را انتخاب کند. روجا لب گزید و در پاسخ به نگاه منتظر عمه با تاسف سرتکان داد، سکوتش فرامرز را بیشتر به هم ریخت!

_ معنی این سکوتت چی می‌تونه باشه روجا؟

به خودش آمد، باید کاری می‌کرد پدرش امشب سرراحت زمین بگذارد.

_ هیچی بابا... یه لحظه رفتم تو فکر، باشه اصلا هرچی تو بگی، خیالت از من راحت باشه، درسم تموم شه برمی‌گردم ور دل خودت تا هروقت بگی!

بعد از خداحافظی کنار عمه برگشت، قهوه‌اش را خورده بود.

_ بابا سلام رسوند.

عمه در حالی که نگاهش به نقطه‌‌ای دوردست در آسمان بود، نفسش را پرآه بیرون داد.

_ فرامرز مال تهرون نیست، بهتره اذیتش نکنی.

با لب و لوچه‌ای آویزان صندلی را عقب کشید و نشست. نگاهش را چفت موهای هایلایت شده‌ی عمه کرد و کار هیوا را ارزیابی کرد و به این نتیجه رسید این بار هم به خوبی از پس این‌کار برآمده

شروع مطالعه رمان