مقدمه:
گاهی در دنیای سراسر رمز و رازی که آفریدی سردرگم میشوم، دنیایی که هیچ امری نه قابل پیش بینی است و نه غیرممکن، تو خدای عاشقانه هایی، خدای امور خارق العاده، خدای جهان پررمزو راز، عشق فقط تو را سزاست اگر بفهمیم.
خلاصه:
وقتی اوج میگیری و به رسیدن به بینهایتها فکر میکنی، خبر نداری که پشت پردهی روزگار چی در انتظارته، و نمیدونی که فاصله از عرش تا فرش یک چشم برهم زدنه! نوشداروی عشق روایت دو رفیق است، یکی از جنس استقامت و توکل و امید که در روزهای اوج خودش با دیو سیاه مرگ روبرو میشود و تصمیم میگیرد با آن مبارزه کند، و دیگری از جنس بیخیالی و خوشگذرانی که به علت رازی در گذشتهاش اراده کرده با کلمهای به نام عشق بیگانه باشد اما ...
پارت ۱
با قدمهای سست و لرزان پلههای بیمارستان را طی کرد تا به سالن اصلی رسید، پریسا دختر داییاش که او را همراهی میکرد، نگران بود و تپشهای قلبش تندترو تندتر میشد.
آرمین مثل همیشه سعی کرد قوی و آرام باشد، و اجازه ندهد طوفانی که در دلش برپاست نگاهش را تحت تاثیر قرار دهد، او نمیخواست پریسا اضطرابش را بخواند و ترحمش بیشتر شود! به چشمان غمگین پریسا نگاه کرد و دلداریاش داد.
_ نترس! من حالا حالا بیخ ریشتونم!
پریسا نگاهش را گرفت و بغض کرد، به عمهاش فکر کرد که در خانه، پای سفرهی صلواتی که پهن کرده با چشمان اشکبار امید خبری خوب دارد. به اینکه آرمین را مثل برادرش دوست میداشت و با او بزرگ شده بود و نمیتوانست دردش را ببیند، و برای همین امروز به اصرار همراهش شده بود، در حالی که آرمین با اصرار مانع همراهی خانوادهاش شده بود.
در سالن انتظار نشستند و منتظر شدند که نوبتشان بشود. پریسا کتاب دعایش را دردست گرفت و شروع به خواندن کرد. آرمین که دستانش را در هم قفل کرده و به تلویزیون بیمارستان خیره شده بود، غرق در افکارش، به روزی برگشت که جواب کنکورش را گرفته بود.
"خودش هم نفهمید چطور از کافینت تا خانه را آنقدر سریع رسیده بود، از خوشحالی روی پا بند نبود و هیجان زده انگشتش را روی زنگ در گذاشت و یادش رفت بردارد. با صدای مادر به خودش آمد و دستش را پایین آورد.
_ کیه؟ چه خبرته؟ مگه سرآوردی؟!
در بازشد و آرمین دستهایش را به دو طرف لنگهی در گذاشت و در چشمان مادرش نگاه کرد. عمیق و با لبخند...
_ تویی مادر؟! این چه طرز زنگ زدنه؟ تو مگه کلید نداری؟
_مادر به آرزوت رسیدی.
مادر که فراموش کرده بود امروز موعد اعلام نتایج کنکور است، با کلافگی سری تکان داد:
_ آرزوم چیه دیگه؟ بیا تو ببینم چی میگی...کنار رفت و اجازه داد وارد شود، در را آرام بست و پرسید:
_ حالا میگی چی شده یا نه؟
دست هایش را در هوا تکان داد، نفس عمیق کشید و به سمت مادرش برگشت. برگهای که زیر لباسش پنهان کرده بود را نشان داد؛ چشمانش از شادی درخشید و خیره به مادر گفت:
_ مادر من، چرا باید روز به این مهمی رو فراموش کنی؟!
پارت۲
مادر که حالا پی به ماجرا برده بود، با هیجان و اضطراب پرینت نتایج را از دستش کشید:
_ یا خدا! بده ببینم ...
چادرش را رها کرد و همانجا وسط حیاط نشست و شروع کرد به جستجو.
آرمین روی دو زانو نشست و شانه های مادر را گرفت و بلند کرد و در چشمانش خندید:
_مهندسی عمران، رتبه ی دورقمی، شهر خودمون.
مادر نگاه گره شده در چشمان پسرش را گرفت و به آزیتا دوخت که سراسیمه خودش را به آنها رسانده بود، و با شنیدن حرف آرمین دستش را جلوی دهانش گذاشته بود تا جیغش را خفه کند. مادر در حالی که کاسهی چشمانش در حال لبریز شدن بود، روی زمین به سجده رفت و آزیتا برگه را برداشت و به سرعت به طرف تخت گوشهی حیاط دوید. آرمین اندام نحیف مادر را در آغوش مردانهاش جای داد و تا کنار تخت همراهی کرد و در گوشش نجوا کرد:
_همش به خاطر دعاهای خودته مادری، نوکرتم!"
با صدای مسئول بخش آزمایشات که نامش را صدا میزد به هیاهوی بیمارستان برگشت،
_آقای آرمین معینی...
به جایی که پریسا نشسته بود نگاهی انداخت و از نبودنش خوشحال شد، چون میخواست خودش اولین کسی باشد که جواب را بگیرد. بلند شد و اضطراب تمام وجودش را در بر گرفت! ضربان قلبش بالا رفت و نفس هایش به شماره افتاده بود، مدام نفس عمیق میکشید و سعی میکرد نیرومندتر از همیشه روی پاهایش بایستد، او در تمام این چندوقت با خود اتمام حجت کرده بود و خود را برای شنیدن هر چیزی آماده کرده بود!
قدم های بیجانش را آرام برمیداشت و به اتاقی که مخصوص دادن برگه های آزمایشات بود، نزدیک میشد. وارد شد و به مرد فربه و عینکی که پشت میز نشسته خیره شد، با کمی مکث لب زد:
_ سلام، معینی هستم.
مرد نگاهی به او انداخت و زیر لب جواب سلامش را داد و برگه ها را زیرورو کرد، آن را پیدا کرده و با نگاه کردن به آن بار دیگر به آرمین چشم دوخته، پرسید:
_ شما چه نسبتی باهاش داری؟
_من... من داداشش هستم!
خودش هم نفهمید چرا دروغ گفت! شاید میترسید برگهی آزمایش را به خودش ندهند. مرد کمی عینکش را روی بینی گوشتی خود جابجا کرد و برگه را به طرفش گرفت، با احتیاط پرسید:
_شما میدونین نتیجه ی آزمایش چیه؟
مرد در حالی که سرش پایین بود و چیزی مینوشت، مکث کوتاهی کرد و گفت:
_فقط میدونم آزمایش قبلیش رو تایید کرده.
پارت۳
پلک نمیزد، دستانش توان نگه داشتن کاغذ لعنتی را نداشت. چیزی درونش فروریخت، اما ایستاده بود.
_ آرمین تو اینجایی؟! چی شد جواب رو گرفتی؟
بدون اینکه جوابی به پریسا بدهد، یا حتی نگاهی بکند، پاهای سستش را دنبال خود کشید. پریسا برگه ی آزمایش را از دستش گرفت و به سرعت به سمت مسئول آزمایشگاه دوید،
_ تورو خدا آقای دکتر، این تو چی نوشته؟
_ خانم من تخصصی در این مورد ندارم ولی به اون آقا هم گفتم، آزمایش قبلی رو تایید میکنه.
دور شد و دیگر چیزی نمیشنید، قطرات اشک یکی پس از دیگری روی گونه هایش روان شد، صداهای اطراف را می شنید ولی گویی برای عکس العمل واکنشی از مغز دریافت نمیکرد،
_هوی آقا جلو پاتو نگا کن.
_ مگه کوری عامو.
و صدای ترمزهایی که پی در پی گرفته میشد.
جز هالهای از غبار و تاریکی چیزی احساس نمیکرد، نفهمید کی هوا تاریک شده و چگونه به این پارک رسیده بود، آه سردی کشید و روی نیمکتی دراز کشید و در خود مچاله شد. دقایق، یکی پس از دیگری میگذشت و چند ساعتی در سکوت و بهت و غم برایش گذشت.
****
پریسا سراسیمه دنبالش دوید، اما نتوانست به او برسد و در خیابان و لابلای ماشینها گمش کرد، گریه کنان سوار تاکسی شد و نمیدانست چطور باید به خانوادهی عمه اش خبر بدهد، سر کوچه شان پیاده شد. گمان میکرد به خانه برگشته باشد، در زد و آزیتا نگران در را برایش باز کرد.
_ چی شد پری؟ آرمین کو؟ جواب رو گرفتین؟
پریسا فهمید که خانه نیامده و همانجا به در حیاط تکیه داد و نشست، قهوه ای روشن چشمانش از گریه قرمز شده بود، آزیتا که پی به موضوع برده بود، در را بست و کنار پریسا نشست. هردو سر بر زانوان گذاشتند و هق هق کنان گریستند، پریسا سر بلند کرد و عمه آذر را دید که با دیدن دخترها بیهوش وسط حیاط افتاده بود، جیغی کشید و به طرف عمهاش دوید...
****
_ آقا پسر؟ جوان؟
با صدای پیرمرد پارکبان از دنیای گنگ و مبهمش خارج شد، تکانی خورد و نشست. به روبرو خیره شد و حتی دنبال صدا هم نمیگشت!
_ چی شده پسرم؟ چند ساعته حواسم بهت هست، کمک نمیخوای؟
با چشمانی خالی از احساس و صورتی مغموم نیمنگاهی به پیرمرد انداخت و دوباره به روبرو خیره شد، بدون اینکه بخواهد قطره اشکی روی گونهاش دوید.
پیرمرد به آرامی کنارش نشست، دستکش های نارنجی را از دستان پینه بستهاش بیرون کشید و درسکوت غم انگیز حاکم بر پارک لب زد:
_دنیا ارزش غصه خوردن نداره، اونم برای جوان برازندهای مثل تو، خدا قهرش میگیره از این همه ناامیدی.
_من نمیخوام بمیرم!
این را گفت و سرش را میان دستانش گرفت، و بغضش را رها کرد تا کمی از حجم سنگین غصهاش بکاهد، چنان گریست که قلب پیرمرد فشرده شد! سرش را در آغوش گرفت و لب زد:
_ گریه کن پسرم! گریه کن تا آروم بشی!
گویی آسمان هم گریه اش گرفته بود، شروع به باریدن کرد.
_ پاشو بریم تو کانکس من، خیس نشی، پاشو.
شانه های مردانهاش را از آغوش پیرمرد جدا کرد و گفت:
_ ممنون، مزاحم شما نمیشم، میرم خونه.
_ حالا بیا یه چایی بخور بارون که بند اومد برو.
با دلی پر از غم دنبال پیرمرد راه افتاد و داخل کانکس گوشه ای نشست و به گل های قالیچهی قدیمی که زیر پایش پهن شده بود، خیره شد.
پارت۴
پیرمرد، استکان های کمر باریکش را درسینی گذاشت و با چای خوشرنگی که به خوبی دم کشیده بود آنها را پر کرد، و جلویش قرار داد، آرمین یاد خانوادهاش افتاد و به سرعت به جستجوی گوشی به جیبهایش دست کشید. آن را پیدا کرد و با دیدن گوشی خاموشش اخمی کرد. خوب میدانست که حالا چقدر نگران شده اند. دلش به حال مادرش سوخت؛ نگاهی به پیرمرد کرد و لب زد:
_ نفهمیدم گوشیم کی خاموش شده، حتما خانوادهام خیلی نگرانن...
پیرمرد گوشی کوچک و سادهاش را با مهربانی به طرف او گرفت:
_ بیا زنگ بزن از نگرانی درشون بیار.
شمارهی خانه را گرفت، و با شنیدن صدای گرفتهی آزیتا لب زد:
_ الو... آزیتا؟
باشنیدن صدای برادرش، تکانی خورد و هیجان زده پاسخ داد:
_ آرمین؟! خودتی؟!
با صدای گرفته و پر ازبغض ادامه داد:
_ عزیز دلم کجایی؟ تو که مارو نصف عمر کردی! مامان حالش بد شده توی بیمارستانه، خودت رو برسون، تو رو ببینه حتما بهتر میشه.
آرمین نگران و مستاصل شد:
_ چی؟! مامان بیمارستانه؟!
کلافه دستی به موهای به هم ریخته اش کشید:
_ میام عزیزم، نگران نباش، یکساعت دیگه اونجام.
بدون اینکه خداحافظی کند، تماس را قطع کرد و گوشی را به سمت پیرمرد گرفت و بلند شد:
_ پدر جان خیلی ازت ممنونم، باید دیگه برم.
پیرمرد نگاهی به هوای بیرون انداخت و گفت:
_ ولی بارون هنوز بند نیومده.
_ مهم نیست میرم.
پیرمرد بلند شد و به سمت کمدش رفت؛ چتر سیاهش را بیرون کشید و به طرف جوان گرفت.
_ بیا پسرم، این چتر رو ببر لازمت میشه.
آرمین با تردید چتر را گرفت:
_ حتما بهتون برش میگردونم، بازم ممنون.
پیرمرد لبخند زد:
_ برو خدا پشت و پناهت...
در تمام طول مسیر به این فکر میکرد که باید طوری رفتار کند که خانوادهاش کمتر غصه بخورند، خودش را آماده میکرد تا غمی که داشت جانش را به تاراج میبرد پنهان کند، شاید امیدی در دل خانوادهاش راه یابد.
تاکسی را دم در خانه نگه داشت و زنگ را فشار داد. بعد از لحظاتی در باز شد، و آزیتا را دید که سراسیمه به استقبالش میآمد، با صدای آرمین نیمهی راه متوقف شد.
_ برو آماده شو بریم بیمارستان...
آزیتا با چشمانی که از نگرانی دو دو میزد، نگاهش کرد. انگار میخواست مطمئن شود حال برادرش خوب است، به خود آمد و به سرعت بازگشت. مانتویش را برداشت و با آرمین همراه شد.
پارت ۵
آرمین با قلبی شکسته میرفت تا قلب مادرش را تسلی ببخشد، خودش نیاز به دلداری و امید داشت ولی تاب دیدن رنج خانوادهاش را نداشت، آنها با حقیقتی تلخ و انکار ناپذیر روبرو بودند و باید به هم کمک میکردند که آن را بپذیرند.
آزیتا چشم از برادر نمیگرفت و گاه و بیگاه، پنهان و آشکار اشک میریخت. به بیمارستان رسیدند و پس از پیاده شدن، آزیتا جلوتر راه افتاد که با صدای آرمین ایستاد.
_ آزیتا صبر کن ببینم.
رفت و درست روبروی خواهرش قرار گرفت، چشم در چشم و رخ در رخش ایستاد.
_ جانم داداش؟ چیزی شده؟
دستانش را دور صورت خواهرش قاب کرد:
_ نمیخوام دیگه اشکات رو ببینم خواهر کوچیکه! هنوز که من نمردم عزا گرفتین! ما باید به مامان و بابا روحیه بدیم. مفهوم شد؟
آزیتا سر بر سینهی برادر گذاشت و