در مدار ماه
نویسنده: افسانه دردمن
ویراستار: نازان محمدی
انجمن هفت هنر
تابستان نود و هشت
تمام شخصیت های این اثر تخیلی می باشند
"حورا"
همین که از در ساختمون بزرگ سفید رنگ بیمارستان - با اون محیط بسته و هوای دم کرده خارج شدم- ریههام رو با یه دم عمیق مهمون هوای پاک یه عصر خنک اردیبهشت ماهی کردم.
جسمم توی حیاط بیمارستان بود؛ اما ذهنم هنوز هم توی راهروهای تنگ و طویل و اتاق های کوچیک و شلوغ، گشت می زد. چهره ی نزار و بی رنگ بیمارهای بستری یک لحظه هم از جلوی چشمهام کنار نمیرفت.
حتی دیدن شاخه های گل رز قرمز مورد علاقهام - که درست توی باغچه ی کنار دیوار روبروی در بیمارستان کاشته شده بود و با زیبایی تمام دلبری می کرد- هم نمیتونست فکرم رو منحرف کنه!
غمگین و گرفته آهی کشیدم. می خواستم بازدمم رو بیرون بدم که با ضربه ی سنگین کف دستی به پشت کتفم بازدم که هیچ، نفس کشیدن رو هم از یاد بردم. از ترس قلبم توی دهنم می زد.
خیلی راحت می تونستم حدس بزنم که این شوخی پشت وانتی کار کسی جز یار غار و رفیق گرمابه و گلستان خودم، مهرسا نیست!
آنچنان غضبناک به عقب چرخیدم که نیش تا بناگوش باز شده ی مهرسا به آنی جمع شد و برق جشم های عسلی رنگش پرید و با گذاشتن قدمی به عقب، فرار رو بر قرار ترجیح داد.
چیزه... یعنی من برم ماشین رو از پارکینگ بیارم بالا. تو هم زود بیا توی ماشین منتظرتم ها!
و به سرعت و با قدم هایی تند از من فاصله گرفت و به سمت در خروجی بیمارستان دوید. انقدر عصبانی بودم که دلم می خواست به دنبالش بدوم و تلافی شوخی مسخره اش رو سرش در بیارم.
اما... هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای مادرجون مثل صدای زنگ توی گوشم پیچید. " عزیز دلم، دختر خوب و خانواده دار همیشه باید روی رفتارش مسلط باشه و توی هر موقعیتی متانت و وقار خودش رو حفظ کنه. "
ناچار حرص زده در جا مکث کردم و نفس عمیق دیگه ای کشیدم تا شاید کمی آروم شم و بعد با قدم هایی کوتاه اما محکم، به سمت در خروجی بیمارستان حرکت کردم.
به محض خروج از بیمارستان مهرسا رو دیدم که اونور خیابون توی ماشین منتظرم نشسته بود تا مثل همیشه اول من رو به خونه برسونه و بعد خودش به خونه اشون بره.
همین مهربونی هاش بود که تمام کارهای عجیب و غریبش رو قابل تحمل می کرد. آهی کشیدم و از خیابون شلوغ به سختی رد شدم، در ماشین رو باز کردم بی حرف و با فکری مشغول روی صندلی کنار راننده نشستم.
مهرسا با زدن راهنما ماشین رو از پارک در آورد و ماشین ما هم به سیل ماشین های توی خیابون محلق شدیم. چند دقیقه ای ساکت بودیم که متوجه نگاه سنگین مهرسا - که گاهگاهی به سمتم می چرخید - شدم.
توی یکی از این دفعه ها نگاهش رو شکار کردم و سرم رو به علامت سوال تکون دادم. انگار سکوتم رو به پای ناراحتی از کار خودش گذاشته بود که گوشه ی لبش رو گاز گرفت و نگاه رو دزدید.
ببخشید حورا. به خدا نمی دونستم اینقدر ناراحت می شی؛ باز هم معذرت می خوام.
لبخندی از این همه سادگی و دل پاکی کهرسا روی لبم نشست. به شوخی دستی روی بازوش کوبیدم.
آخه من کی از شوخی های خرکی تو ناراحت شدم و کینه به دل گرفتم که این بار دومم باشه؟! من اصلا یاد شوخی تو هم نبودم، فقط ... فقط ذهنم در گیر یه چیز موضوع دیگه ست!
پشت چراغ قرمز سر چهار راه ترمز کرد و به سمتم چرخید.
چی می تونه تو رو اینقدر به فکر ببره جز ...
نگاهش پر از سوال توی چشم هام میخ شد.
خبری شده حورا؟ حضرت اجل زنگ زده یا کسی چیزی گفته باز؟
سری به نشونه ی نفی تکون دادم.
هیچ کدوم. فقط...
نفسم رو به سختی از سینه بیرون دادم و انگشت هام رو به سختی در هم گره زدم.
فقط امروز بر می گرده!
مهرسا چنان شتابزده و با هیجان به ستم برگشت که صدای ترق وتروق مهره های گردنش رو من هم شنیدم. چشم هاش تقریبا از شدت تعجب از حدقه بیرون زده بود.
داره بر می گرده؟! چرا اینقدر بی خبر؟ انتقالی گرفته یا واسه ی مرخصی می یاد؟
بی توجه به چراغی که سبز شده بود، هنوز توی صورت من خیره منده بود که با بلند شدن صدای بوق اعتراض آمیز ماشین های پشت سری به خودش اومد و به راه افتاد. خودم رو کمی به در ماشین تکیه دادم و به خیابون شلوغ چشم دوختم.
دیروز غروب به خونه زنگ زده بود. مادرجون گوشی رو برداشته بود و اون هم بهش گفته بود که امروز بر می گرده. سر شام مادرجون خبر داد.
آقاجون هم پرسید که چرا اینقدر بی خبر؟ مادر جون گفت بچه ام خودش هم مطمئن نبوده که با درخواست انتقالی و اتمام ماموریتش موافقت می کنن یا نه. برای همین به محض این که تا حکم انتقالی رو بهش ابلاغ کردن زنگ زده و خبر داده که داره بر می گرده.
مهرسا هم مثل من چند لحظه ای به فکر فرو رفت. دقایقی گذشت تا صداش رو شنیدم.
حالا می خوای چی کار کنی حورا؟
شونه ای بالا انداختم و لبخند بی روحی روی لب هام نشست.
قبلا چی کار می کردم؟ از حالا به بعد هم همون کار رو ادامه می دم.
عصبی دستش رو روی فرمون ماشین کوبید.
آخه درد من هم از همینه که قبلا هم کار خاصی نمی کردی عاقل! بزرگترین هنرت این بود که بشینی زانوی غم توی بغل بگیری. خیلی هم حرکت می زدی، وقتی قابل می دونستی یه درد و دلی هم با می کردی که مبادا بپوکی از غصه! ولی حورا جان، این راهی که تو در پیش گرفتی به ترکستان هم نمی رسه. بی راهه ست عزیزم. تهش هم ناکجا آباده! حالا ببین کی بهت گفتم. این یه سال دوری بود و دلتنگی، از امروز نزدیکی و بی توجهی حضرت اجل!
مستاصل سرم رو میون دست هام گرفتم و ناله ام بلند شد.
می گی چی کار کنم مهرسا؟ ... می گی از دست خودم کجا فرار کنم تا این حس نادرست دست از سرم برداره؟ ... چی کار کنم که این حس داغ از سر قلب دیونه ی من بیفته؟
اشک روی گونه هام راه گرفته بود و هق می زدم. خودم هم از این وضعیت خسته بودم، خیلی خسته. از دیروز که شنیده بودم قراره برگرده، سر در گم دور خودم چرخ می زدم و کلافه بودم.
از دیروز دایم بغض توی حنجره ام می نشست. از دیروز حریف تپش های بی امان و کوبنده ی قلب شعله ور از دلتنگی ام نمی شدم.
از یه طرف حس دلتنگی و از یه طرف هم حس عذاب وجدان روی سرم آوار شده بود و من زیر آوارش از بی نفسی داشتم جون می دادم و این اشک ها همون سیلی بود که شاید راه نفسم رو کمی باز می کرد.
تمام راه مهرسا بی حرف ساکت نشست و اجازه داد تا غم دلم رو سبک کنم و من قطره، قطره بغضم رو آب کردم. وقتی بعد از یک ساعت توی ترافیک موندن جلوی درخونه رسیدیم، بالاخره اشک هام ته کشیده بود.
در تمام مدت مهرسا کلمه ای حرف نزده بود و با صورتی متفکر اجازه داده بود که دلم رو سبک کنم. من آرومتر شده بودم و مهرسا فکری تر!
همین که ماشین رو پارک کرد، در رو باز کردم و پیاده شدم و به سمت مهرسا برگشتم تا خداحافظی کنم که در نهایت تعجب دیدم اون هم پیاده شد و به سمت من اومد. در رو بستم و سوالی نگاهش کردم.
تو هم می خوای بیای خونه ی ما!
مهرسا دزدگیر ماشین رو فعال کرد و ابرویی بالا برد و در همون حال گوشه ی دهانش رو به سمت بالا کشیده شد و تک خنده ای حواله ام کرد.
نه عزیزم،چه کاریه؟ همین که افتخار رانندگی برای شما نصیبم شده کفایت می کنه! الان هم فقط می خوام تا دم در مشایعتت می کنم تا مبادا خدایی نکرده با باد تصادف کنی یا خورشید خانوم چشمش به جمالت روشن شه که اگه بشه این خان داداش هاتون سر از بدنم جدا می کنن!
مخصوصا اون مغرور الدوله ی غدالسلطنه که با یه من عسل هم نمی شه خوردش. بدبختی از بس رگ غیرتش سر تو باد داره، باهاش کنار هم نمی شه اومد!
لبخند سپاسگزارانه ای روی لب هام نشست. مهرسا همیشه می دونست چه چیزی رو کجا باید بگه تا منِ نا آروم رو کمی به آرامش برسونه.
کلید رو از کیفم بیرون کشیدم و در رو باز کردم و ... به محض این که در باز شد، چشمم فقط یک چیز رو دید. ماشین امیر حسین که توی حیاط پارک شده بود! وهمین هم باعث شد بال بگیرم و به سمت خونه پرواز کنم.
مهرسا هم همچنان پشت سرم می اومد. همین که عرض حیاط رو طی کردم و به در ورودی خونه رسیدم، ایستادم تا کمی نفسم جا بیاد و مهرسا هم بهم برسه.
ده روزی می شد که امیر حسین رو ندیده بودم، چون برای سرکشی کارگاههای فرش بافی آقاجون به تبریز و کاشان سفر کرده بود و این ده روز برای منی که عادت داشتم به دیدن هر روزه اش، سالی گذشته بود.
تا دست دراز کردم که دستگیره ی در رو بگیرم و پایین بکشم، در ورودی باز شد و هیبت کسی که برای من اسطوره ی مهربونی و خوبی بود، پیش چشمم ظاهر شد.
امیر حسین برای من تنها یک برادر نبود، بلکه کوهی بود که اگه روزی همه ی دنیا در مقابلم قد علم می کردن و پشت به پشت هم می دادن و کمر به نابودی ام می بستن، من با خیالی آسوده بهش تکیه می کردم و بدون هیچ ترسی به راهم ادامه می دادم. چون پشتم به آدمی به صلابت امیرحسین گرم بود و دلم به حمایت هاش قرص.
امیر حسین نه تنها برای من که برای امیرعلی و مهرسا هم یه پشتیبان بزرگ و الگویی بی نظیر بود. بی اختیار به سمتش دویدم و برای در آغوش کشیدنش بال گرفتم. اون هم تا من رو دید، آغوش باز کرد و من مهمون امن ترین آغوش جهان شدم. همونطور که توی حصار امن دست هاش بازوهای برجسته از ورزشش دلتنگی چند روزه ام رو رفع می کردم، سرش رو به گوشم نزدیک کرد و کنار موهام رو بوسید.
سلامت رو قورت دادی مثل همیشه نه؟ می دونی چقدر دلتنگت بودم خواهر کوچولو؟
ته ریش مردونه اش قلقلکم داد و لبخندی روی لبم سبز شد. قند توی دلم آب کردن از این همه محبت بی منت.
سلام قربونت برم داداش خوش تیپ خودم.
و خودم رو بیشتر توی آغوشش فشردم. قدم به سختی تا سینه اش می رسید و چونه اش روی سرم قرار داشت.
کم خودشیرینی کن جوجه رنگی!
ابروهام رو توی هم گره کردم و خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم.
اه ... داداش؟!
دوباره بازوم رو چنگ زد و من رو به سینه اش کوبید.
جان داداش؟!
آسوده خاطر و با لبخند به سینه یمردونه اش تکیه دادم و سرم رو به سینه اش گذاشتم. وقتی حجم زیاد دلتنگی هام توی گرمای مهربونی آغوشش حل شد، ازش فاصله گرفتم و تازه اون موقع بود که نگاهم توی چشمهای پر از حسرت مهرسا گره خورد.
امیر حسین هم مثل من انگار حالش رو فهمید که بلافاصله، بازوش رو چنگ زد و اون رو به سمت خودش کشید و سفت و سخت بغلش کرد.
می گم چرا در و پنجره ها به لرزه در اومدند، نگو زلزله ده ریشتری اومده! حالا چرا آروم گرفتی زلزله؟
بعد هم سرش رو از روی مقنعه بوسه ای زد و با مهربونی دست پشت کمر هر دوی ما گذاشت و با خنده هر دوی ما رو به سمت خونه راهنمایی کرد. حال به هم ریخته ی مهرسا رو خیلی خوب درک می کردم و می تونستم حس و حالش رو وقتی من و امیرحسین رو توی آغوش هم دید، درک کنم.
چقدر من بی فکر بودم که این همه ظالمانه عشق برادرم رو به چشمش کشیده بودم. سال پیش وقتی تنها برادرش "مهرزاد" رو توی یک حادثه از دست داد تا مدتها