یه نغمهی موندگار
نویسنده پاتریشیا ویلیسون
مترجم افرا
خلاصه
«کری استوارت» با کلی اکراه و بیمیلی برگشت لندن.
اونجا قرار بود با خاطرات تلخ و شیرین گذشتهش روبرو بشه؛ همونجایی که با «متیو سیلور» آشنا شده بود.
دیدن دوبارهی متیو بعد از چهار سال، اصلاً اتفاقی نبود. متیو همه چی رو جوری چیده بود که کری دوباره بیفته تو چنگش؛ و کری با تعجب دید که اون معشوق مهربون و دلسوزی که قبلاً میشناخت، تبدیل شده به یه غریبهی سنگدل و بیاحساس.
متیو، کری رو مقصرِ تموم شدن رابطهشون میدونست، در حالی که اصلاً خودِ متیو کسی بود که ول کرده بود و رفته بود! کری هم سفت و سخت تصمیم گرفته بود نذاره متیو هیچوقت بفهمه که شوهرش فقط ساختهی خیالش بوده و اون بچه های دوقلوش، در واقع بچههای خودِ متیو هستن.
**
فصل اول
وقتی هواپیمای بزرگِ کوانتاس در ارتفاع پایین از فراز لندن میگذشت، موجی از اضطراب به دلِ کری افتاد. مدتها بود چنین حسی نداشت؛ البته این ترس، ترسِ جسمی نبود. اضطرابی خفهکننده بود؛ حسی که به او میگفت شاید نتواند از پسِ شرایط بربیاید و دوباره با چیزهای آشنا روبهرو شود. چهار سال گذشته بود، اما دیدنِ انگلستان، درد را با موجی کورکننده به سراغش آورد؛ انگار اصلا زمانی نگذشته بود و او هنوز همان دختر جوان و دلشکسته بود.
«مامان، نگاه کن! لندن!» صدای هیجانزدهی جما و دستی که آستینِ کری را میکشید، او را با تکانی به زمان حال برگرداند. صدای پیپا هم از صندلی جلو بلند شد؛ تقریباً مثل صدای خواهرش بود، فقط بلندتر.
«ملکه اینجا زندگی میکنه. عمو آلن اینو گفت. میدونه ما داریم میایم؟»
پسرخالهی کری از صندلی جلویی برگشت و با لبخند نگاهش کرد.
«امیدوارم نه! خودش گرفتاریهای خودشو داره.»
کری خندید و به جلو خم شد. پیپا که کنار آلن نشسته بود، همچنان سؤالپیچش میکرد و میخواست دربارهی شهری که تا آن روز ندیده بود بیشتر بداند.
«عمو آلن همهچیز رو برات میگه. آرومتر حرف بزن، پیپا.»
آلن قبل از اینکه برگردد، با اخمِ ساختگی گفت: «ممنون، کارولین! تنها تاریخی که بلدم از خودم درآوردم، ولی یه چیزی به فکرم میرسه.»
جما با رضایت از پنجرهی هواپیما بیرون را تماشا میکرد و پیپا هم با قصههایی که آلن از لندن تعریف میکرد سرگرم بود. کری به صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. دلش نمیخواست درد و اضطرابی را که تازه دوباره سراغش آمده بود حس کند، اما کاری هم از دستش برنمیآمد.
چند دقیقهی دیگر هواپیما مینشست و کری به همانجایی برمیگشت که همهچیز از آنجا شروع شده بود؛ به جایی که با ناامیدی جنگیده و تقریباً همهچیزش را از دست داده بود. منظره احتمالاً همان بود، اما در این چهار سال آدمها عوض شده بودند. حالا او شخص دیگری بود و دوقلوها را داشت. مَت هم در آمریکا بود.
آهنگ قدیمیِ «تولدت مبارک، شونزدهسالهی عزیز» مدام در ذهنش تکرار میشد؛ با این تفاوت که او آن موقع نوزدهساله بود و حالا انگار یک عمر از آن روزها گذشته بود.
اگر دوباره مَت را میدید، احتمالاً او را نمیشناخت و دلش هم نمیخواست بشناسدش؛ اما کری او را میشناخت. مَت را همهجا میشناخت. حتی در میان جمعیت یا در تاریکی هم صدای بم و عمیقش را تشخیص میداد.
ضربهی فرود هواپیما کری را به زمان حال برگرداند. با شرمندگی فهمید اشک پشت چشمهایش جمع شده. لازم بود خودش را با کارهای فرود سرگرم کند و نگذارد فکرش دوباره به گذشته برگردد؛ گذشتهای که برای فراموشکردنش آنهمه زحمت کشیده بود. خدایا، هنوز پایش را هم روی زمین نگذاشته بود و بااینحال داشت خودش را بابت گذشته عذاب میداد؛ گذشتهای که خیلی برای فراموشکردنش تلاش کرده بود.
دوقلوها واقعاً دردسرساز بودند و کری از این بابت خوشحال بود. او و آلن بهاندازهی کافی گرفتاری داشتند؛ لازم نبود مَت هم ذهنش را مشغول کند.
نگاهش به آلن افتاد که برای برداشتن کیفها خم شده بود. آلن با نگاهی سریع و فهمیده، مثل همیشه، دلگرمش کرد و چشمکی زد. بعد پیپا را که دستهای کوچکش را محکم دور گردنش حلقه کرده بود بغل کرد؛ جوری که انگار میخواست خفهاش کند.
«کری، میتونی جما رو بغل کنی؟»
کری سرش را به نشانهی موافقت تکان داد و لبخند زد تا آلن هم خیالش راحت شود. آلن یکبار او را نجات داده بود، هر کاری از دستش برمیآمد برایش کرده بود و تنها دوستش شده بود. کری هم قصد نداشت دوباره دلش را بشکند. هر کمکی هم که حالا از دستش برمیآمد، در برابر محبت و پشتیبانی همیشگیِ آلن ناچیز بود.
کری جما را بغل کرد و بهطرف در راه افتاد. دست دخترش را محکم گرفته بود و سعی میکرد تا جای ممکن آرام بماند. مدام به خودش یادآوری میکرد که دیگر دختر کوچکی نیست؛ حالا دو تا بچه دارد. نزدیک سه سال بود که دستیار شخصیِ آلن شده و تقریباً بهتنهایی دفتر سیدنی را اداره میکرد. وحشت قرار نبود از پا درش بیاورد.
موهای کری روشن بود و دستههای مرتب و فِرِشدهای داشت؛ اما موهای دوقلوها به رنگ طلاییِ روشن و صاف بود، درست مثل موهای آلن. در عوض، چشمهایشان عسلی بود؛ رنگ چشمهای مَت.
مادربزرگ الی با افتخار میگفت: «ریشهتون به وایکینگها میرسه! اونا تا همین درهها هم اومده بودن، میدونین؟»
اینکه مادربزرگ الی چطور میتوانست کنار وایکینگها دوام بیاورد، چیزی بود که کری هیچوقت نمیتوانست تصور کند.
پیش از اینکه از سیدنی بروند، آلن برایشان اتاقی در هتلی خوب رزرو کرده بود، اما احتمالاً فقط برای همان شب میتوانستند آنجا بمانند؛ این را هر دو میدانستند. فردا آلن آنها را به آپارتمانش میبرد و بعد باید برای آیندهی نامعلوم شرکتش فکری میکرد. با توجه به اینکه کارهای شرکتش را مدت زیادی بود پیگیری میکرد، کری انتظار معجزه نداشت. سرمایهگذارهای اصلیِ آلن از او سود میخواستند و او سودی نداشت. انگار جلسهی امشب، آغاز پایانِ شرکت «کرافت کامپیوترز» بود. عملاً مجبور شده بودند به انگلستان برگردند.
«اینقدر نگران نباش.» آلن درحالیکه با عجله لباسش را برای جلسه عوض میکرد، سرزنشش کرد و کری را تنها گذاشت تا به فکرهایش پناه ببرد. اما آسودگیِ خیالِ او نمیتوانست نگرانی و اندوهی را که در چند روز گذشته کمکم در دل کری جمع شده بود، آرام کند.
کری وقتی اوضاع را سبکوسنگین کرد، فهمید حتی اگر همهی داراییهایشان را روی هم میگذاشتند، چیز زیادی برایشان نمیماند. آلن آیندهی درخشانی داشت—اگر اصلاً آیندهای برایش میماند—و کری هم چیزی را داشت که از مادربزرگ الی به او رسیده بود. بعد هم دوقلوها بودند که باید از آنها مراقبت میکرد. فکر تلخی بود؛ اما کری چارهای نداشت و باید برای خواباندن بچهها آماده میشد.
ماجرا آنقدر ناگهانی و عجیب پیش آمده بود. تا همین چند وقت پیش، بزرگترین سرمایهگذارشان، کارتر روسو، از کارشان راضی به نظر میرسید و میگذاشت کارها پیش برود و منتظر سود میماند. بعد ناگهان همهچیز عوض شده بود. رفتار کارتر روسو کاملاً تغییر کرده بود و کری ناراحت بود، چون حس میکرد شرکت کرافت کامپیوترز مثل ماهیای گرفتار قلاب شده؛ ماهیای که ماهیگیرِ کارکشتهای دارد آرامآرام از آب بیرونش میکشد. آلن حرفش را نادیده گرفته بود، شرکت را به خطر انداخته بود و حالا فقط یک راه برای نجاتش مانده بود.
کری فهمیده بود که در شهر سرمایهگذار بانفوذی پیدا شده و پول تازهای به کارتر روسو رسیده است. آن موقع این خبر خوب به نظر میرسید، اما حالا معلوم بود همهچیز را اشتباه فهمیده و فقط باید منتظر نتیجهی جلسهی آخر شب میماند.
وقتی کری ساعت هفت دوقلوها را خواباند، آلن هنوز برنگشته بود. بچهها هم اعتراضی نکردند؛ آنقدر خسته بودند که فقط میخواستند بخوابند. کری برای اولین بار از وقتی آلن به جلسه رفته بود، چند دقیقهای با خودش تنها ماند.
وقتی از اتاق بچهها بیرون آمد، در آینه به خودش نگاه کرد. هنوز از چیزی که میدید کمی جا خورده بود: چهرهای که بهمرور پختهتر شده بود؛ چهرهی یک دستیار کاربلد و مادری ازخودراضی.
بااینحال، درونش هنوز همان آدمِ سابق بود؛ بهخصوص حالا که در این شهر بود، آنقدر نزدیک به جایی که مَت وارد زندگیاش شده و مسیرش را عوض کرده بود.
دیوارهایی که طی چهار سال گذشته با زحمت دور خودش کشیده بود تا حتی فکرِ مَت هم به ذهنش راه پیدا نکند، با هجوم دردناکی فروریختند. ذهنش، درست مثل روزی که مَت ترکش کرده بود، دوباره دنبال او میگشت؛ همانطور که آن روزها دلش میخواست پیدایش کند. دوباره همان حس به سراغش آمده بود: خجالتی و سردرگم، زیر نورهای درخشان یک شهر بزرگ.
کری وقتی در دانشکدهی منشیگری رِدلند پذیرفته شد، هم هیجانزده بود و هم کمی ترسیده بود. اسم آنجا زمانی «دانشکدهی دختران جوان رِدلند» بود، اما حالا دیگر اسم قدیمیاش تقریباً به کلی فراموش شده بود. دانشکده ساختمانی قدیمی و پیچکپوش بود که در گوشهی یک میدان آرام قرار داشت؛ بااینحال دانشجوهای بیشتری از جاهای مختلف به آنجا میآمدند.
خیلی از شرکتهای لندن کارمندهای دفتریشان را از میان دانشجوهای رِدلند انتخاب میکردند. رسم بود که دانشجوهای تازهکار را به دنیای تجارت معرفی کنند؛ رسمی که بهاندازهی خودِ دانشکده قدیمی شده بود. رسمی که باید همراه با کالسکه و فانوس گازی از بین میرفت، اما هنوز ادامه داشت. برای همین، یکی از هتلهای بزرگ شهر شبی مهمانی میگرفت تا دخترهای جوان را با آدمهای ثروتمند و بانفوذی که قرار بود برایشان کار کنند آشنا کند؛ آدمهایی که اگر دانشجو بعد از ترم اول کم میآورد، میتوانستند کمکش کنند دوباره روی پا بایستد.
کری در آن هتل بزرگ احساس میکرد مثل موشی کوچک است که توی یک میدان بزرگ گم شده. لباس آبیاش کهنه شده بود و لوسترهای بزرگ انگار تمام فرسودگیِ آن را به رخ میکشیدند. اول که فهمید قرار نیست سر میز شام طولانی بنشینند و غذا هم به شکل بوفه است، کمی خیالش راحت شد؛ اما بعد کمکم نگران شد. احتمالاً باید میان جمع میچرخید و گفتوگوی دوستانه راه میانداخت. هنوز توی دانشکده دوست صمیمیای پیدا نکرده بود و همان چند آشنای کمش هم بهسرعت از او دور شده بودند. کری بیشتر خودش را جمع کرد، به نزدیکترین دیوار پناه برد و همانجا ماند؛ غریزهاش به او میگفت همین کار را بکند.
«اولین باره تو همچین مهمونیای میای؟»
کری با قدردانی به دختر سبزهرو و چشمگیرِ روبهرویش نگاه کرد که برایش یک لیوان نوشیدنی آورده بود.
«آره. مگه تو هم دانشجویی؟ ببخشید، فکر کردم فارغالتحصیلی.» نگاه دختر روی لباس ابریشمیِ کرمرنگ و کفشهای هماهنگش مکث کرده بود؛ موهایش هم حرفهای و مرتب درست شده بود. همهی دخترها لباسهای مرتب پوشیده بودند، اما کری نمیتوانست خودش را به چنین ظاهری برساند.
دختر خندید و از پیشخدمری که از کنارشان میگذشت، لیوان دومی برداشت.
«من دانشجوام! این سومین باره که این دوره رو میگذرونم. یعنی عمداً رد میشم. پدرم پولشو میده؛ براش فرقی نمیکنه. تازه، اگه حواست به انتخابهات باشه، همیشه این شانس هست که یه شوهر پولدار و خوشقیافه نصیبت بشه. امیدوارم بار سوم دیگه شانست بگیره!»
لیوانش را بالا برد و یک جرعهی بلند نوشید. کری فقط یک جرعهی کوچک چشید؛ آنقدر کوچک که نزدیک بود سرفهاش بگیرد.
«من... از خیلی از این مردها خوشم نمیاد. فکر نمیکنم دلم بخواد براشون کار کنم. زیادی زل میزنن. شاید فهمیدن من اهل دهاتم و اینجا بهم نمیچسبم.»
دختر با کمی تندی گفت: «منظورم کارکردن برای اونا نبود. تازه، دلیل زلزدنشون هم این نیست.»
کری چیزی برای گفتن نداشت. بعد از کمی سکوت، دختر کوتاه آمد و پرسید:
«اسمت چیه؟»
«کارولین استوارت. اهل یورکشایرم، از دِیلز.»
دختر ناگهان خندید و گفت: «واقعاً هم به حرفت میخوره! من ویوین تِرِوِرَم، اهل لندن. شاید وقتی اینقدر سرم شلوغ نباشه، شهر رو نشونت بدم.»
به کری چشمک زد و خواست برود؛ اما همان لحظه یکراست عقب برگشت. صدایش را پایین آورد و با لحنی پچپچمانند گفت:
«خب، اینم از ماجرای جالب! متأسفانه، بهقول خودشون، ازدواج دیگه براش مطرح نیست؛ راستش انگار کلاً با زنها میونهای نداره. بههرحال، من که حسابی جواب رد شنیدم!» آخر حرفش را با تعجب و ذوق گفت.
«کی؟» نگاه کری دنبال نگاه تقریباً شکارچیِ ویوین رفت و روی مردی افتاد که تازه وارد سالن شده بود.
«متیو سیلور. رئیس شرکت الکترونیک سیلور. حدود سیودو سالشه؛ تا قبل از بیستوهشتسالگی میلیونر شده بود. هیچکس بهش وابسته نیست. یه آپارتمان مجلل توی لندن داره و یه خونهی ییلاقی هم نهچندان دور از اینجا؛ اگر آنقدر مشغول نبود که مجبور باشه همهی داراییهاش رو بفروشه.» ویوین با خنده گفت: «دور و برش پرسه زدم، ولی انگار ازم خوشش نیومد.»
«همهی اینا رو بهت گفت؟ آپارتمانش چی؟» کری نمیتوانست چشم