← غزال نیزار

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

غزال نیزار

اثر افرا ابراهیمی

رمان غزال نیزار

نویسنده افرا

خلاصه رمان : نایئریکا، دختربچه‌ای که قربانی رسم شومِ کودک‌همسری شده و شیخ روستاشون با وجود سه زن دیگه اون رو برای همسری انتخاب میکنه اما...

«گاهی برای رهایی از چنگال کفتارها، باید به آغوش خطرناک‌ترین آتش پناه برد…»

پاییز۱۳۸۳

روستای «صراخیه» وسط آب‌های راکد و نیزارهای بلندِ هور شادگان خیمه زده بود. اینجا، جایی که بهش می‌گفتن ونیز ایران، زندگی مردم به آب و بَلَم (قایق چوبی) و نخل‌ها گره خورده بود. خونه‌ها بیشتر خشتی و آجری بودن و کوچه‌ها همون آبراه‌هایی بودن که فقط با قایق می‌شد ازشون رد شد. بوی رطوبت، ماهیِ کباب‌شده و شرجیِ هوا، همیشه تو ریه‌ی آدم پر می‌شد.

عصر یکی از روزهای دم‌کرده‌ی اواخر تابستون بود. تو «مَضیف» (مهمان‌خانه‌ی سنتی عربی که تماماً از نی ساخته می‌شه) شیخ حمدون غلغله بود، اما کسی جرات نداشت بلند حرف بزنه. شیخ حمدون، مردی شصت و پنج ساله با شکمی برآمده، ریش‌های جوگندمیِ حنابسته و چشم‌هایی که مثل کفتار دو دو می‌زد، بالای مضیف روی تشکچه‌های مخمل قرمز لم داده بود.

شیخ پُک عمیقی به قلیانِ چوبی‌اش زد و دودش رو تو هوای دم‌کرده‌ی مضیف ول کرد. «ابوجاسم!»

ابوجاسم، دستِ راست و قاصدِ مخصوص شیخ، که پیرمردی لاغر و استخوانی بود، سریع خودش رو جمع‌وجور کرد و فنجونِ قهوه‌ی تلخ عربی رو از «دَلّه» (ظرف مخصوص قهوه) پر کرد و با دست راست گرفت سمت شیخ: «بفرما یا شیخ. امر کن.»

شیخ حمدون فنجون رو گرفت و با یه حرکت سر کشید. تلخی قهوه که تو گلوش نشست، صداش رو صاف کرد و گفت: «ابوجاسم... این سه تا زنی که تو عمارت دارم، دیگه بوی نا گرفتن. فوزیه که فقط بلده دستور بده و طلا آویزونِ خودش کنه، اون دوتای دیگه هم که فقط بلدن واسه هم سلیطه بازی دربیارن. خونه‌ام بوی پیری می‌ده ابوجاسم. دلم یه هوای تازه می‌خواد. یه خونِ جوون که بتونه یه پسرِ کاکل‌زریِ دیگه واسم بیاره تا کوریِ چشمِ دشمنای عشیره بشه.»

ابوجاسم سرش رو انداخت پایین: «یا شیخ، دختر تو این ولایت و روستاها زیاده. لب تر کنی، از بهترین طایفه‌ها برات عروس می‌گیریم. چشمِ دلت کی رو گرفته؟»

شیخ لبخند کریهی زد. دندون‌های زردش از زیر سبیل‌های پرپشتش زد بیرون. «دیروز که داشتم با قایق موتوری از آبراهِ سمتِ نخلستونِ حاج‌قاسم رد می‌شدم، یه دختربچه رو دیدم. لبِ هور نشسته بود داشت ظرف می‌شست. چشم‌هاش... ابوجاسم چشم‌هاش مثل غزالِ وحشی بود. سیاه، درشت، پر از شر و شور. موهاش هم مثل شب تاریک بود. پرس‌وجو کردم، گفتن دخترِ عماده. اسمش ناییریکاست.»

ابوجاسم یکم جا خورد. با من‌من گفت: «یا شیخ... عماد که آدمِ حسابیه، ولی... ولی اون دختر خیلی بچه‌ست. تازه ده سالش پر شده. هنوز بوی شیر می‌ده.»

شیخ با عصبانیت قلیون رو هل داد جلو: «ده سالش باشه! قانونِ عشیره مگه سن و سال می‌شناسه؟ زن باید از بچگی تو خونه‌ی شوهر بزرگ بشه که بتونی مثل موم تو دستت شکلش بدی. تازه... عمادِ آس‌وپاس رو که می‌شناسی. یه عمره دنبال یه فرصت می‌گرده خودش رو بچسبونه به بالاها. چند وقته می‌دونم قایقش خراب شده و تو خرجِ زن و بچه‌اش مونده. این بهترین موقعیته.»

شیخ حمدون تسبیح کهرباییش رو تو دستش چرخوند و ادامه داد: «همین امشب پا می‌شی می‌ری خونه‌ی عماد. به عنوان قاصدِ من. بهش می‌گی شیخ حمدون چشمش دخترت رو گرفته. بهش بگو اگه ناییریکا رو بده، یه ماشین شاسی‌بلندِ صفر که تو حیاط عمارته رو می‌زنم به نامش. قرضاشم خودم صاف می‌کنم. بهش بگو با این وصلت، می‌شه فامیلِ درجه یکِ شیخ و دیگه کسی تو صراخیه جرات نمی‌کنه بهش بگه بالای چشمت ابروئه. می‌دونم عماد از خداشه، اونقدر طمعِ آبرو و پول کورش کرده که دخترش رو دو دستی تقدیم می‌کنه.»

ابوجاسم دستش رو گذاشت رو سینه‌اش: «رو چشمم یا شیخ. همین امشب کار رو تموم می‌کنم.»

شب که شد، ابوجاسم با یه عبای قهوه‌ای و عصای چوبی رفت سمت خونه‌ی عماد. خونه‌ی عماد یه حیاط کوچیکِ سیمانی داشت با دیوارهای خشتی که بعضی جاهاش ریخته بود.

وقتی ابوجاسم نشست تو اتاقِ کوچیکِ پذیرایی عماد و پیغام شیخ رو داد، چشم‌های عماد از تعجب و طمع برق زد. عماد که همیشه تو روستا به عنوان یه آدمِ ضعیف و بی‌پول شناخته می‌شد، حالا می‌دید که درهای بهشت به روش باز شده. «شاسی‌بلند... فامیل شیخ... عزت و احترام تو مضیف‌های بزرگ...» این کلمات تو ذهنش زنگ می‌زد.

صغری، مادر ناییریکا، که از پشت درِ چوبی داشت حرف‌ها رو می‌شنید، دستش رو گذاشت رو دهنش تا صدای هق‌هقش بلند نشه. اون می‌دونست که شوهرش، ناییریکای ده‌ساله رو به یه ماشین و یه مشت آبرو فروخته.

عماد سرفه‌ای کرد و سعی کرد خودش رو مشتاق نشون نده، ولی نتونست: «ابوجاسم... ناییریکا چشم و چراغ خونه‌ی منه. ولی خب... وقتی شیخ حمدونِ بزرگ روی ما منت گذاشته و خودش پا پیش گذاشته، من کی باشم که رو حرفِ بزرگِ عشیره حرف بزنم؟ به شیخ بگو عماد غلامِ شماست. دخترم کنیزِ شماست.»

ابوجاسم لبخند پیروزمندانه‌ای زد. معامله‌ی خون و جوانیِ یه دخترِ ده‌ساله، تو همون اتاقِ کوچیکِ کاهگلی، با یه استکان چایِ شیرین و بوی طمعِ یه پدر، بسته شد. و این همون شبی بود که سندِ بدبختیِ ناییریکا امضا شد .

هنوز صدای پای ابوجاسم تو آبراهِ جلوی خونه خشک نشده بود و ردِ بلمش روی آب‌های تاریک هور گم نشده بود که درِ چوبیِ هال با شتاب کوبیده شد به دیوار.

صغری مثل مرغ سرکنده از پشت پرده‌ی رنگ‌ورو رفته پرید وسط اتاق. زن چادر کهنه‌اش از سرش سر خورده بود، موهای حنابسته‌اش دور صورت خیس از اشکش ریخته بود و قفسه‌ی سینه‌اش جوری بالا و پایین می‌شد که انگار نفَسش داشت توی گلوش بند می‌اومد. دو دستی کوبید روی پاهای لاغرش و با صدایی که از تهِ چاهِ سوز و حسرت درمی‌اومد جیغ کشید:

«خاک بر سرت کنن عماد! اجاق‌کور بشی الهی عماد... می‌خوای بچه‌ی ده ساله‌ت رو بندازی جلو سگای هارِ شیخ؟! پاره‌ی تنم رو بفروشی به یه آهن‌پاره‌ی شاسی‌بلند؟!»

عماد که هنوز ته‌مانده‌ی چای استکان ابوجاسم رو مزمزه می‌کرد، با اخم‌های درهم و چشم‌هایی که از بوی پول و قدرت برق می‌زد، استکان رو محکم کوبید روی نعلبکی لب‌پَر شده. صدای تقِ چینی توی سکوت سنگین شب پیچید.

«خفه‌خون بگیر زن! صدات رو ننداز پس کله‌ت تا کل صراخیه خبردار نشدن! اجاق‌کور هفت جد و آبادته... من دارم بختِ اون دخترِ خیره‌سر رو وا می‌کنم!»

صغری روی زمین گلیِ اتاق زانو زد، چنگ انداخت توی صورت خودش و با هق‌هقی که شونه‌هاش رو می‌لرزوند نالید:

«بخت وا کردن؟! شیخ حمدون هم‌سنِ بابابزرگِ منه نامرد! اون پیرسگ ۶۵ سالشه... سه تا زنِ عقرب‌صفت توی اون عمارتِ نفرین‌شده داره که گوشتِ تن دخترم رو با دندوناشون ریزریز می‌کنن! ناییریکا هنوز بوی عروسک می‌ده، هنوز بلد نیست بند تنبونش رو درست ببنده... تو چطور روت می‌شه اون معصوم رو بفرستی توی رختخوابِ یه پیرمرد کفتار؟!»

عماد از جا کنده شد. با هیکلی نحیف و چشم‌های به خون نشسته، اومد بالای سر صغری. دستِ سنگینش رو برد بالا و چادر صغری رو چنگ زد، جوری کشید که زن پرت شد سمت دیوار کاهگلی.

«دهنت رو ببند صغری! عمریه توی این هورِ بی‌صاحاب سگ‌دو زدم و هیشکی یه پاپاسی کف دستم نذاشت! همه توی روم خندیدن و پشت سرم گفتن عمادِ مفلس، عمادِ بی‌بَلَم، عمادِ کاسه‌لیس! حالا شیخِ بزرگِ عشیره خودش اومده درِ خونه‌م... می‌گه بدهیات رو صاف می‌کنم، ماشین خارجی می‌ندازم زیر پات، سرت رو می‌برم بالا! من این فرصت رو به خاطر آب‌غوره‌های تو از دست بدم؟!»

صغری از گوشه‌ی دیوار دستاش رو به التماس دراز کرد، چنگ زد به پاچه‌ی دشداشه‌ی عماد:

«عماد... تو رو به اون شیری که خوردی، تو رو به خاکِ پاکِ مادرت... ناییریکا رو نفروش! برو به شیخ بگو دخترم بچه‌ست، بگو زبونم لال مرده... اصلا خودم شب و روز برات کار می‌کنم، تور می‌بافم، حصیر درست می‌کنم، خرجیت رو می‌دم... اما دخترم رو زنده به گور نکن!»

عماد با پا دست‌های صغری رو پس زد و پوزخند بی‌رحمانه‌ای گوشه‌ی لبش نشست:

«حرف نباشه! تموم شد و رفت! بله رو دادم، دهن شیخ رو شیرین کردم. فردا بساط جهاز و عقدِ مختصره... تا شب باید بارش کنیم بره عمارت!»

صغری سرش رو کوبید به دیوار و زار زد:

«ناییریکا الآن خونه‌ی عموشه... پیش مهرداد نشسته دارن با هم کتاب می‌خونن و می‌خندن... اون طفلک روحشم خبر نداره پدرِ بی‌غیرتش چه خاکی به سرش ریخته... خدا ازت نگذره عماد، این نون و این ماشین از گلوت پایین نمی‌ره، خونِ دخترم پاگیرت می‌کنه!»

عماد پشت کرد به زجه‌های صغری، سیگارش رو با دست‌های لرزون از طمع روشن کرد و در حالی که دودش رو می‌داد هوا، سرد و بی‌تفاوت گفت:

«همین که گفتم... ناییریکا عروسِ شیخه. چه با زبون خوش، چه با زورِ چوب و چماق!»

صغری که روی زمین مچاله شده بود، با ناخن‌های خاک‌گرفته‌اش چنگ زد به سینه‌اش و با حرص فریاد زد:

«چی به روزت اومده عماد؟! چی مغزت رو خورده که پاره‌ی تنت رو مثل گوسفندِ قربونی می‌فروشی به شیخ؟ نکنه اون زهرِ ماری که شب و روز می‌کشی چشمت رو کور کرده؟!»

عماد یه پُکِ عصبی و عمیق به سیگارش زد؛ تو برقِ سرخِ تهِ سیگار، چشم‌های گودافتاده و خمارش مثل دو تا کاسه‌ی خون می‌درخشید. تریاک و بنگِ هر شب، بدنش رو خشکونده بود و جیبش رو خالی‌تر از همیشه. با صدایی که از خشکی و خشم دورگه شده بود، جلو اومد و بالای سر صغری خم شد.

«اره! زهرِ ماری می‌کشم چون از ریختِ این زندگی نکبت بالا میارم! ولی قضیه فقط پولِ جنس و بدهیِ من نیست صغری... تو خودت خوب می‌دونی چرا دلم به حالِ اون دختر نمی‌سوزه!»

عماد پوزخندِ پر از عقده‌ای زد و با انگشت اشاره سینه‌ی نحیف صغری رو نشونه گرفت:

«یادت رفته ده سال پیش چطور به این خونه اومدی؟ یادت رفته من چهل سالم بود و تو یه دختربچه‌ی چهارده‌ساله که بابات انداختت بغلِ من تا بدهی‌هاش صاف بشه؟! من و تو هم بیست و چند سال تفاوت سنی داشتیم صغری... رسمِ این هور همینه! تو مگه مُردی که ناییریکا بمیره؟! زن جماعت رو باید از بچگی زیر دست مرد بار آورد!»

صغری دهان باز کرد چیزی بگه، اما عماد امانش نداد و فریادش اوج گرفت؛ عقده‌ای ده ساله که مثل سرِ دمل چرکی دهن باز کرده بود:

«تو توی این ده سال چه گلی به سر من زدی زن؟! یه دونه پسر پس انداختی واسه این خونه که پشتم بهش گرم باشه؟ هان؟! اجاقت کور بود... بعدِ ناییریکا خشک شدی و نازا! هر شب که توی مضیف می‌نشینم، سرشکسته‌ام... همه از پسراشون می‌گن و من باید سرمو بندازم پایین که یه دخترِ زبون‌دراز پس انداختم! دختری که تهش یا باید نون‌خورِ من می‌موند یا می‌دادمش به یه رعیتِ بی‌همه‌چیز!»

عماد به سمت طاقچه‌ی کهنه رفت، جعبه‌ی فلزیِ کوچیکش رو که بوی تندِ تریاک ازش بلند بود برداشت و با دست‌هایی که از ولع و اعتیاد می‌لرزید توی جیب دشداشه‌اش چپاند. بعد برگشت، با چشم‌هایی که توش ذره‌ای مهر پدری نبود به صغری خیره شد:

«شیخ حمدون به من چی داده؟ هم بدهیامو صاف می‌کنه، هم پولِ منقل و جنسم تا آخر عمر به راهه، هم یه شاسی‌بلند می‌ندازه زیر پام... از همه مهم‌تر، شیخ قول داده واسم یه زنِ جوون و زایا از عشیره‌ی خودش بگیره! می‌فهمی صغری؟! با رفتنِ ناییریکا، من بالاخره صاحبِ پسر می‌شم! نسلم ادامه پیدا می‌کنه! پس الکی خودت رو تیکه پاره نکن... ناییریکا قربونیِ عقده‌های من و تاوانِ اجاقِ کورِ خودته!»

عماد چفیه‌اش رو با غرور روی سرش مرتب کرد، سینه به جلو داد و از خونه زد بیرون. رفت سراغ بلمِ زهواردررفته‌اش که کفش سوراخ بود و با تیکه‌ی لاستیک و قیر کهنه وصله‌پینه‌اش کرده بود. نصف راه، هی با یه قوطی کنسروِ کهنه آبِ گل‌آلود رو از کف بلم می‌ریخت بیرون تا غرق نشه، هی هم سینه‌اش رو صاف می‌کرد و پُزِ خیالی می‌داد! با هر بدبختی و خفت‌باری بود، خودش رو رسوند به مضیفِ بزرگِ مرکز روستا؛ پاچه‌های دشداشه‌اش تا زانو خیسِ لجن بود، اما جوری قدم برمی‌داشت که انگار تمام صراخیه به نامش سندش خورده!

وارد مضیف که شد، با سر و صدا گفت:

«سلامٌ علیکم یا اهلَ المضیف!»

همه سر چرخوندن سمتش. عمادی که تا دیروز سرش رو می‌انداخت پایین و گوشه‌ی در می‌نشست، حالا با همون پاچه‌های لجن‌مالی صاف رفت بالا، کنار ریش‌سفیدها نشست، پاش رو انداخت روی پاش و فنجون قهوه رو با افاده برداشت:

«ابوجاسم کجاست؟ برید به شیخ بگید عماد گفته سرِ قول و قرارمون هستیم... امر

شروع مطالعه رمان