
تو لیلای منی
پدر و مادرم رو ازدست دادم و مجبور شدم با خانواده مادرم که تا حالا ندیده بودمشون زندگی کنم.مادر بزرگ و پدربزرگم خیلی دوسم داشتن اما بقیه اعضای خانواده زیاد از اومدن من راضی نبودن که علتش رو بعد ها فهمیدم تا اینکه اتفاقی افتاد و منجر به محرمیت اجباری من با پسر داییم شد.محمدرضا نظامی بود وبا اینکه اول به هم علاقه نداشتیم، کم کم عشق شیرینی بین من واون طوری بهم وصلمون کرد که تمام دنیای هم شده بودیم.اما روزگار باز با من نساخت و محمد رضا تو یه ماموریت مفقود الاثر شد...بعد از یه مدت پدر بزرگ و مادر بزرگمم از دنیا رفت و وارثانش من و از خونه بیرون انداختن...حالا من تنها مونده بودم تو دنیایی که بدون پول و سر پناه، دووم نمی آوردی...بی خبر از اینکه چه ثروت عظیمی به نام من بود.